۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

بسیار نزدیک و شخصی

آنچه که بار سفرت را سنگین می کند ، نه پتوهای سفریست نه کتابهایی که هر یک چند خطی پشت نوشت دارند از هزار هزار حس خوب آن کسی که به نیت تو نوشته شان . آنچه بار سفرت را سنگین می کند ، نه مجموعه های جمع و جور موسیقی است ، نه هدیه های کوچک به بهانه " یاد من کن " ها ، نه دانه های خشک شده شیرین توت و انجیر که نشان می دهند خاطرت عزیز است ، خاطر دقایق چای خوردن و آسودنت عزیز است ... . بار سفر با یاد سنگین می شود . یاد . یاد یک شبها و روزهایی ، کنار خودت یا آدمهایی که پشت شیشه ها ماندند و تو دست تکان دادی برایشان ...دست تکان دادی برایشان ...
یکیشان که یاد لاکرداری است از شبهای لاست دیدن تا سه صبح . از خانه نیمه تاریک و سایه های روی دیوار . از ظرف شادی بخش میوه های تازه شسته شده ، از سینی آبی . از ما ، که می نشستیم و خودمان را غرق می کردیم در یک لحظاتی که باید پشت سر می گذاشتیم هر چه را که باید پشت سر می ماند . از مبل راحتی . از من که روی آن مبل راحتی می نشستم و لاست می دیدم ... .
یکیشان ، قبل تر است . آبان است و آذر است و بهمن است ... . پشت کلیسای سپید ، خانه هاکوپیان پیر ، خانه سین . میز قهوه ای کهنه ، موکتهایی که آخر نفهمیدم چه رنگی است . من که خراب بودم و امیدی هم داشتم از نمی دانم چه رو . آهنگ بتی می گذاشت . شبها ، زیر نور مهتابی ، ماگهای بزرگ ما ، پر از بخار بود و ما پر از حرف . حرف می زدیم . حرف می زدیم . همه همه آدمها تحلیل بردار بودند . ما می فهمیدیمشان . ما همدیگر را قانع می کردیم . یاد یک عصر که میم آمد و من هندوانه قاچ می زدم . دو بارش هم نی سی بود . گوگوش می خواند . هم بغضهای نفس بر داشتم ، هم لبخند . هم بزرگواری را تجربه می کردم ، هم بخشش را و هم همه چیزهای دیگری را که نمی دانستم تجربه کردنشان به چه کارم خواهند آمد . آن شبها ، هر بار که ساک می بستم به راه برگشت ، از خودم می پرسیدم بار دیگر که بیایم اینجا چه حالی خواهم داشت یعنی ؟ بار آخرش هم رسید . حالم را یادم نیست . عجب ... .
شبی بود که کنار پنجره آشپزخانه ایستاده بودم . رو به درخت زبان گنجشک بی ادعای روبرو . اهل خانه خواب ، من خوابزده خیره .دهانم تلخ ، چشمهایم خشک . آب ریختم توی کاسه گلی . ماه افتاد تویش . آرزو کردم و آب و ماه را با هم نوشیدم ... .
آسوده بودم . پدر ن هنوز خودکشی نکرده بود . هنوز میشد قهقهه زد . آمد دنبالم . با هم رفتیم بیرون . دلش تنگ نامزدش بود . من دلم تنگ نبود برای کسی . آسوده بودم . ن گرسنه بود . رفتیم آن جایی که دیگر دوستش ندارم . آن موقع خیلی جاهای دوست داشتنی داشتم . ن شام خورد و اندکی غصه . من چای خوردم و گوش دادم . موقع خداحافظی ، وقتی از ماشینش پیاده می شدم ، گفت : ممنونم که حرف زدم . نگاهش را یادم هست . عجیب بود ... .
توی آتلیه ، شب عید ، خسته و خرد ، خسته و خرد و خشنود ، به تابلوی مقابلم نگاه می کردم . کلبه پوشالی اش ، دخترک بچه به پشت ، حتی مرغهای سرگردان روی زمین پاکوب . خشنود بودم می فهمی ؟ خشنود ... .
یاد آن روز پر از نوجوانی من و سراوان . حرف بیشتری ندارم برایش . آنچه سنگین "تر " می کند یادش را ، روزی بود که پدرم ، با گلوی پر از درد و سینه سنگین ، من و رفیق آن روزهایم را سوار ماشینش کرد و بردمان برای عکاسی . گوش و گلویش را توی شال سیاهی پیچیده بود . بیمار بود و تب داشت . اما ما را میبرد و مبیبرد میبرد که عکس بگیریم از پاییز ، رسم هر سال بود و رسم را می شد که بشکنی . اما او نخواسته بود دلم را بشکند ... .
یاد تولدم . روز تولدم . بیدار شدم . خورشید پهن و مایل ، یله بود روی لحاف . روی مبل خالی نبود . پاکتی سفید با دستخط زیبایش . نوشته بود : دخترکم ، به امید روزهای بهتر ، امروزت خوش باد . پر از احترام بودم . کسی نبود توی خانه . من بلند شدم و ایستادم . به احترامش ایستادم .
یاد همه سالهای قبلش هست در خانه ال . برگهای مو جوان و شاداب . تراس را میشست و بوی خاک بلند میشد در آن اردیبهشت بهشت . سرم سبک ، پاهایم سبک ، دستهایم سبک . قهوه دم می کردم و کسی نبود تا طالعمان را بخواند از ته فنجان . قهوه دم می کردم و کیک می بریدم و حرف میزدیم . گاهی هم حرف نمی زدیم و هر کسی با خودش بود . اما دلم می خواست که بهش بگویم ببین من در تمام آن موقع ها هم که با هم حرفمان نمی آمد خیلی دوستت داشتم . خیلی . یاد این خواستن هست ... و سنگین است .
جواب کنکور ارشد را که گرفتم می دانستم قبولم . تنها رفتم برای روزنامه ای که آن وقت صبح هنوز در نیامده بود . به هر که زنگ زدم از خوشحالی گریه کرد . من قرار بود کدام قله را پرچم فتح بکوبم ؟ نمی دانم . فقط می دانم ع از ماشین پیاده شد . هرگز داد نمی زند توی خیابان . اما این بار ، دستهایش را از دو طرف باز کرده بود ، به طرف میدوید و اسمم را داد می زد. جوری در آغوشم کشید که نفسم بند آمد . سکه طلا را کوبید کف دستم .
ح ، پیشانی ام را می بوسید همیشه . این آخریها که همیشه بغض داشت و برایم می نوشت . هنوز می نویسد . سنگین ترین یادم از او آن قدم زدن آخرمان بود . من و ح . زیر درختهای ساکت . ساعتها گذشت . خسته شد . کنار جدول خیابان گفت : اینجا بشینیم یک کم . نشستیم و من حرف می زدم . چه پریشان بود .موهایش چه سفید شده این سالها . چه دوستم داشت . چه دوستش داشتم . بهش نگفتم . وقتش نبود .
آن ساعت آخر توی فرودگاه . دلقک بازی من کاری پیش نبرد . دو تایی زدند زیر گریه . با هم . الان هر چه هم می خندیم با هم ، یاد آن ساعت هست . غمگینش نیستم . هست اما ، وجود دارد .
چمدانهایم سنگین اینها بود . سنگین اینهاست . من که آدم به یاد آوردن آدمهای زندگیم . بارم سنگین یاد آنهاست . خاطرم خوش است از بودنشان . خوش است اما و سنگین است . یاد آوردنشان نمی سوزاند ، کدر نمی کند ، پس نمی زند . اما هست و این بودن وزن دارد . می توانی چگالیش را حس کنی روی ثانیه های در گذر . خودشان هم همینند . از غذایی که به خاطر تو دیگر توی آن خانه درست نمی شود بگیر ، تا" ای کاش بودی "ها ، "دلم تنگ شده" ها ، " آن لاین هستی ؟ " ها ، " عکس بفرست " ها ، " کی برمی گردی " ها . ما آدمها ، به هم بر می خوریم ، به هم می آمیزیم ، از کنار هم می گذریم و از خودمان یک وزنی را به جا می گذاریم توی آن آدم دیگر و از بودن او هم تکه ای می کنیم و می گذاریمش کنار باقی یادهایی که جایی توی روح و جانمان جا خوش می کنند و حضور دایم لامصبی دارند که هم به یادها هویت می دهند و هم مهر نفس بری که فقط باید یک جوری کنار بیایی با کلیتش . جزئیاتش را هم که ...خب گذر زمان در این جور موارد کاری از پیش نمیبرد .



۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه

ده گانه ای برای آخر هفته بارانی


1- آن روز عصر دلم تنگ بود ، هوا کم می آمد ، سقف نبود انگار ، آوار بود ؛ سنگینی سهمگینی روی سر . آن صفحه نارنجی را باز کردم و نوشتم : " من پر از وسوسه های رفتنم ، رفتن و رسیدن و تازه شدن .... توی یک سپیده طوسی سرد ، مثل یک عشق پر آوازه شدن " .... چقدر گذشته راستی ؟ چند قرن ؟ چه بزرگ شدم .
2- می شود که دلگیر شوم ، شاد شوم ، خشم داشته باشم یا مهر . می شود که نگران شوم یا بترسم یا دلم قرص باشد . می شود که بگویم نه ، بگویم آری ، سلام ، خداحافظ . اما دیگر نمی شود که تعجب کنم . دیگر وا نمیخورم . دیگر مبهوت آدمها نمیشوم . آدمها ... آدمها . این درس من بود که برسم به روزگار نگاه کردن و رفتن . نگاهشان می کنم . گاهی . یکی لاک بنفش زده ، موهایش خرماییست ، اینقدر زن است که قلبم فشرده میشود . نگاهش را دوست دارم ؛ می گردد انگار دنبال جایی برای زیستن . سرم را می چرخانم سوی دیگر .چینی است . سرش توی کتابش است ، خودکارش را می چرخاند و پایش را به زمین می کوبد . عینکش ضخیم است .می خواند و می خواند . جلوتر ، دیوید با چشمهای قهوه ای درشتش می خندد . ته خنده اش یک جور گیجی دوست داشتنی است که توی چهره اش خوب می نشیند . من جای کدامشان می توانستم باشم ؟
3- ترانه ها یک زمانی مقصد خاصی داشتند توی سلولهای من . یک چیزی را از زبان کسی می خواستند بگویند انگار ، یا حرفی را که من بلد نبودم بگویم به جایم می گفتند . خب من راضی بودم به اینکه بشنوم و بفرستمشان به جایی یا مقصدی که : گوش کن .فارغ از اینکه توی مقصد هم همان جور شنیده میشوند که باید ؟ خب ترانه ها اینجوری است که خرج می شوند . اینجوری است که دست به دست می شوند . و من رسالتم تمام شد در این باب . اینجا ، اینجا که منم ، دیگر ترانه ، خودش انتخاب می کند روز خودش را بدون اینکه بخواهد حرف مرا بزند با کسی یا حرف بزند برایم از کسی . ترانه روزش را انتخاب می کند و تا شب می ماند و شنیده می شود . بعد من از رویش می پرم . می شنوم و می پرم . دیروز بود ؟ " وقتی که یواشکی خواب به سراغ تو میاد ، برای داشتن چشمای تو خواهش می کنه " . دیروز را گرفت . همه اش را . امروز از رویش پریدم .
4- این پنجره رو به انبوه ترین جنگلها ، رو به پاییز ترین منظره هایی که یادم هست تا امروز ، رو به طولانی ترین افقها باز می شود . یک درخت اما هست آن وسط که روز به روز زردتر است ، نارنجی تر است ، سرختر است . این درخت ، دیوانه ترین درختی است که دیده ام .امروز ، از پشت بخار لیوان آبی ، باز هم چشمم می گشت روی آن همه جنون . فکر می کردم آخر چه هوسی می تواند آنقدر غریب باشد که یک درخت خودش را جدا کند از باقی رنگها ؟ از باقی ریشه ها ؟ از باقی پاییز ؟ چقدر باید سودا داشته باشد لای آن برگها و شاخه ها ؟ یعنی چقدر باید هر روز به خودش گفته باشد باز جا برای رنگ بازی هست ، باز میلش هست ، باز شوقش هست و رنگ بزند باز خودش را و راضی نشود ؟
5- خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگرتو بسی سمن بران را به کنار درگرفتی نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر
6 - کلاغهای اینجا ، زل می زنند به آدم . می آیند پشت پنجره و اگر چیزی برای تعارف نداشته باشی ، نوک می زنند به پنجره . به گمانم کودکی کودکان اینجا ، صرف سنگ زدن به گنجشکها و کلاغها نشده . اینست که کلاغها ، نمی ترسند از آدمها ، تعجب هم نمی کنند اگر چیزی برای تعارف نداشته باشی ، هزار پنجره دیگر هست برای نوک زدن .
7- باران شبانه اصلا یادم نمی اندازد که شبهای شهرم بارانی بود چقدر . باران اینجا ، باران اینجاست . اگر از من بپرسی ، می گویم آسمان هر کجا رنگ خودش را دارد . حتی اگر در آبی ترین روز و در آرام ترین تن ، نفس بکشی .
8 - از خودم می پرسم چقدر دور شدی از سال پیش ؟ از سالهای پیش ؟ اصلا قدر دارد ؟ نمی دانم . حالا من ، کنار زندگی راه میروم و میروم توی متنش و شنا می کنم و خیس می شوم و خسته که می شوم میایم بیرون و گاهی با کلمه هایم ، آفتاب می گیرم و نفس تازه و خون . و دوباره می روم توی موجهایی که می روند ، میایند ، میروند ، میایند . بعد باید خیلی فکر کنم تا خاطرم بیاید زمانی که زندگی حاشیه بود و کلمه متن مرا می ساخت ، که من بودم و اتاقم و کلمه ها و حواسم به آدمها بود . تعریف می شدم کنار آدم ، آدمها ، رابطه ، رابطه ها ، تعریف می شدم کنار نیازم به آدمها و رابطه ها . وقتی وقتش گذشت ، بدون آنها ، هیچ شدم . و شاید لازم بود . لازم بود بدانی چه جوری هیچ می شوی . تعریف من ، توی بطن روابطم شکل می گرفت . جنین رابطه که می مرد ، من هم می مردم . چرا ؟ نمی دانم . تنها می دانم که آنقدر توی تاریکی دست کشیدم روی ناهمواریهایش و راه رفتم توی سنگلاخ لابیرنتهای تو در تو ، که فهمیدم بس است . که زدم بیرون . و شد که شد . بعد تعریف من اینجا ، از خودم آغازشد .حالا ، بعد آن موقع هاست . پایم روی زمین است ، سرم توی آسمان . نیازی نیست که کسی باشد تا خودم را در کنارش معنی کنم . هجی شدن نام من ، ملتزم به آدمها نیست دیگر . تا جایی که پریدنم را سنگین نکنند ، برای هم خوبیم . با هم . مابقیش ، داستان مکرریست که نه آدم شنیدنش هستم نه مشتاق تورقش .
9- دیر به دیر می نویسم . این ناراحتم نمی کند . زندگی اگر سپری نشود ، خیال می شود و آه می شود و غم های مواج می شود و جمله های هر روز . وقتی هر روز " باید " کلمه ها را بچینی کنار هم ، یعنی زندگیت پر از جای خالیست ، جای خالی وقوع افعال !
10 - تعارف که ندارم با خودم .... هنوز هم " تو رگام به جای خون ، شعر سرخ رفتنه "

۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

haamoon


شب .شبکه چهار . ویژه فیلم هامون . گفتگو با آدمهایی که هامونبازند سالها .
...
کودک بودم . مادرم بود و من . در سینمایی خلوت . هامون می دیدیم . در عالم کودکی احساس خطر کردم : مادر انگار عاشق شده . ترسیدم . نمی دانم چرا...

حمید هامون ، تو در مهشید چه دیدی که خراب و مست ،کوی و خیابان و شهر و را بی قرار، میرفتی و باز میگشتی؟ یا در علی عابدینی و یا در ابراهیم، پدر عشق و ایمان؟؟؟جواب چه بود؟ عشق؟؟؟
و مادرم در تو چه دید که هنوز ،همانی برایش بی تغییر انگار . انگار جایی در سالهای جوانیش با تو مانده است و مرا می ترسانی باز که خود نیز اینسان دچارت شدم در کشاکش سالهای بلوغ و پس از آن؟
یکی گفت :" اگر کودکی را به تماشای هامون ببرند و او ابراهیمِ پدر و اسماعیلِ پسر را ببیند که چگونه اند در طوفان تردید یا تسلیم ؛ با کدامیک همذاتپنداری خواهد کرد؟ کودک بودیم . خود را جای اسماعیل گذاشتیم . ولی باز دیوانه شدیم"
آزمودم عقل دور اندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را ....
آری آقای دکتر ...چنین شدیم و گذشت ....
از همان پیچهای جاده ، از همان معجزه خواستنهای مجنون وار ، از همان استغاثه ها مانده ام تا امروز که کودکانگیها رفته اند و نهال بی باوری من به معجزه و جادوی دوست داشتن ،کم کم ریشه دوانده ولی همچنان ، هامون ،هامون مانده است برایم . یک مراسم آشنا است دیدنش و گریستن در لحظه ای که آنیکِ مادربزرگ می پرسد : " دلت شکسته؟ غمخواری نداری؟ "
حمید هامون ، من بارها با تو آن پله هارا با شتاب بالا رفته ام . بارها قلبم از شوق لرزیده است وقتی دیده ام در کتابسرا ،مهشید بی صبرانه منتظر توست . بارها دیدن کمر خم شده ات را زیر بار آن بغض سیاه تاب نیاورده ام . بارها قدمهای مهشید را با صدای بلند شمرده ام و نجوا کرده ام که تو شلیک نخواهی کرد . بارها لذت برده ام از شنیدن : دوستت دارم الاااااغ ....
من لحظه لحظه هامون را ،حمیدش را ، ابراهیم در آتشش را ، علی جونی اش را ، مهشید سر به هوایش را ، سرگشتگی و آویختگیش را ، عشق و استیصالش را ...نفس کشیده ام ، بلعیده ام ، زندگی کرده ام .
آری حمید هامون ، تو را زندگی کرده ام بارها ...

پی نوشت : مادر . ممنون . به خاطر همه چیز ؛ همه چیز و آن روز و آن سینمای خلوت و هامون .

۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه

واجب الوجود

دانشجوی طفلی گناهی نحیف و گردن لاغر در غربت هستید؟ پس واجب کفایی است بر شما قهوه کف آلود و عسل مومی طلایی ایرانی و نان شاهدانه-گردو و پنیر خامه ای به منزله ناشتایی! چاشتایی!!! کیک دارید ؟ خدارا شاکر . گاه صرف ، دقت به مناظر صبحگاهی جنگل پشت خانه مستحب است . التماس دعا

۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

یک دست دیگر هم بازی می کنیم

آدم گاهی حواسش نیست به اینکه خیلی فکرها و دل دل کردنها و صداهای توی گوشش ، از همین نزدیکها نیامده ، مال دورترهاست . مال کودکی ، مال هفت سالگی .
کلاس اول بودم . شبنم کنار من می نشست .اولین دوست من بود .اولین دوست رسمی من . یادم هست که چشمهایش سیاه بود . هفته اول بود و من آدم مدرسه نبودم . کاش کسی می فهمید که من اصلا نباید پشت نیمکت بنشینم . کاش کلاسها آنقدر تاریک نبود ، کاش پنجره ها آنقدر میله نداشت ، کاش ناظم نبود ، کاش ایران انقلاب نداشت که ما با آن جثه های کوچکمان مقنعه های بزرگ سر کنیم . کاش کلاس اول نبودم . ... هفته اول بود ، زنگ تفریح . شبنم زد زیر گریه . های های گریه می کرد و چشمهایش مشکی تر بودند . همه دورش جمع شده بودند . همه را جمع کرده بود . ناظم پرسید : چرا گریه می کنی ؟ وسط هق هق مرا نشان داد :خانوم ! این رفته عین تل سر ما رو خریده ! و زار زد . خاله ام شب پیشش خانه ما بود . تل آبی رنگ پلاستیکی خریده بود برای من که یک پاپیون کنارش داشت ، از زیر مقنعه تنها چیزی که می شد به هم نشان بدهیم همان سربندهای رنگی پنگی بود . تل شبنم از همان جنس و شکل بود ولی زرد و من هیچ دخالتی در این شباهت نداشتم ، چه خوب یادم مانده ! ناظم نازش می کرد . بچه ها دورش بودند و هوادارش . من یک گوشه ایستاده بودم ، معذب و بی عرضه و ساکت .در دلم می دانستم کار دخترک خیلی لوس و احمقانه است . از بالا به او و گریه هایش نگاه می کردم اما نمی دانستم اسم حسی که دارم رقت است که آمیخته شده با تمسخر . باز از چیز نامعلومی خجالت می کشیدم .
دیروز ، محتویات بسته پستی ام را خالی کردم . لابلای بوی سبزی خانگی که خوشحالت می کند و کیفهای مهمانی که برق می اندازد توی چشمها ، شنل خاکستری ام بود . چقدر دوستش دارم . هدیه همان خاله است ، هوم ... .
امروز خودم را دستگیر کردم در محوطه پایین خانه ام . کنار م ایستاده بودم و داشتم به شنل خاکستریش نگاه می کردم و من ، بله من داشتم به م می گفتم : ببین ، ناراحت نمی شی اگه من فردا توی دانشگاه لباسم شبیه تو باشه ؟؟خب یه شنل دارم عین مال تو ، گفتم اگه ناراحت می شی نپوشمش .... . از روی نگاه بهت زده م فکر کردم حرفم احمقانه بوده نه ؟؟ بد گفتم ؟؟ الان من احمقم ؟؟؟ که قهقهه زد : الهی .... مگه من نی نی ام ؟
برایش تعریف کردم . کلاس اول را و شبنم را و تل سر آبی را و احساس تلخ آن روز را . آن روز من با بزرگواری دختر جوانی که از کنار لوس بازی یک بچه احمق می گذرد ، از مدرسه آمدم بیرون . رفتم خانه و به کسی نگفتم که در نظرم چقدر همه چیز بچگانه است . من نمی دانستم اسمش می شود : بچگانه . من آن روز سعی کردم بزرگ باشم . آنقدر این سعیم زیاد بوده حتما که یادم مانده ، رد پایش مانده ...آنقدر که دیروز ، آن دخترک کوچک زبان باز کرد و قبل از اینکه مواخذه شود ، پرسید : : ببین ، ناراحت نمی شی اگه من فردا توی دانشگاه لباسم شبیه تو باشه ؟این روزها ، عریانم . دلم می خواهد حصارهای خودم را بزنم کنار . بگذارم رد پای بزرگ شدن و بلوغ ، فقط زیر سقف خودم بماند وشاید توی وبلاگم . نه با آدمها ، نه با درختها و ماشینها و سنجابها . دیروز دیدم یک سنجاب کوچک را ماشین زده و انداخته وسط خیابان . بچه شدم باز . به اولین نفری که دیدم گفتم : اون بالا ، یه سنجاب تصادف کرده ، پاش خون اومده، میگی چیکارش کنیم ...همینجوری گفتم ...مثل بچگی هایم . یادم رفت فکر کنم که سارا باید خیلی جدی باشد و پخته باشد و همه چیز بلد باشد و به چیزهای خیلی مهم و جدی فکر کند و خیلی جدی بگیرد آدمها را . عریانم . جدی گرفتن آدمها را دوست ندارم . نیستند چون . خودم هم نیستم . بازی میکنم . توی بازی شرکت می کنم . قهر می کنم . آشتی می کنم و غروب که شد ، حتمن برمی گردم خانه . توی بازیها ، توی بازی با آدمها ، نباید ماند . بچه ها ، زود از اسباب بازیها خسته می شوند . یک خرس عروسکی می ماند فقط ، که مال من توی اتاقم هست . وقتش که شد ، اگر شد ، می گویم برایم بفرستندش همینجا . اگر هم نشد ، هر وقت برگردم خانه می دانم سر جایش روی کمد سفیده می ماند .

۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

تنهایی از نوع خوبش


فقط یک نفر هست در این همسایگی که مطمئنم دوستم ندارد . یک مرد عرب . اولش که سلام نمی داد ، خب آنقدر سلام کردم که مجبور شد جواب بدهد . یک روز برای جلسه ساختمان دعوتش کردم که رد کرد و اینجا این یعنی خیلی کار عجیب . بعد یک چیزهایی گم شد از وسایل من ، از بسکت خریدم . روزی اتفاقی به هم برخوردیم .من کلید رمز راهرو را زدم و در باز شد . اولین چیزی که دیدم میز لابی بود با جعبه انگور خالی . انگورهایی که خریده بودم و گذاشته بودم توی یخچال بزرگ بیرون که مخصوص میوه های توی جعبه است . اینجا اصلا مثل ایران نیست که نعمت ریخته باشد روی زمین خدا . میوه و سبزی را به خونبهای پدر جدشان می فروشند . قیمت همان جعبه کوچک در حد قیمت کل میوه هایی است که در طول هفته در ایران می خریم و هر شب سه چهار تا از هر کدام را می گذاریم جلوی تلویزیون و قاچ می کنیم و حواسمان بهشان نیست تازه . مات مانده بودم . مردک به سرعت سوار آسانسور شد و رفت . یک یادداشت بزرگ گذاشتم که این گم شدن هر چه که توی بالکنهای مشترک است ، کار جالبی نیست ، اسمش دزدی است . بدتر شد . دیگر هر چه که بیرون میماند جابجا می شد . آب میوه های توی کوریدور ، وسایل توی لابی ، شیشه خیارشورهای ایرانی .مجبور شدم همه را جمع کنم از توی فضای بالکنها که برای خوراکیهای اضافه استفاده می شود . تا اینکه امروز دیدم توی پارکینگ دوچرخه ها ، از کنارم رد شد .... فکر کردم شاید این بار بیایم و دوچرخه ام سر جایش نباشد یا شکسته شده باشد یا هر چه ... . بعد یکهو بددل شدم . دلتنگ شدم . فکر کردم شاید زندگی تکی خیلی هم خوب نباشد ؟ شاید اصلا بد باشد ؟ شاید من اینجا ناامنم و خودم نمی دانم . اصلا اگر ناامن باشم چه می شود ؟؟؟
غروب توی راهرو ، از پشت سرم کسی صدا زد . باستیان ، فرانسوی است و فیزیک می خواند . همین که صدایش کنی کافیست تا قهقهه بشنوی . تا امروز من اصلا جدی نگرفته بودم این آدم را . بسکه خنده رو بود و همیشه در راه رفتن به کلاب و مهمانی . امروز اصلا انگار آدم دیگری بود اما . خیلی جدی پرسید هنوز چیزها گم میشوند و جا بجا می شوند اطراف من ؟ گفتم نه ،چون دیگر چیزی دم دست نیست اما منتظر اتفاق بدتری هستم ، و اگر پیش بیاید حتی نمی دانم باید چکار کنم ؟ او که این همه مدت ، حتی نپرسیده شک من به کیست ، امروز هم نپرسید . فقط گفت : هی ، جاست کال می اند دو ناثینگ . بعد مرا نگاه نمی کرد . سرش پایین بود . و اینقدر محکم و آرام گفت که خب من خیلی خوشم آمد . خیلی دوست داشتم این لحنش را . اینکه من از کسی حمایت نخواستم ، کمک نخواستم . اما هر دویش را دارم از آدمهای اینجا . حتی الان می بینم همین جمله کوتاهش ، شام خوردنم را چه خوشمزه کرده . گرمم شد . سرخوش شدم . باز از فردا منم که احساس کنم زیر سقفم گرمای امنی جاریست که تهدید نمی شود . به این سادگی زایل نمی شود و به حضوردیگری وابسته نیست .

۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه

تریپت منو کشته ( یا فکر می کنم عروسی ایران بود )

روزی بوده که من از خودم پرسیدم چه خوب ها که من لبخند زیاد آورده ام ! اما تا جایی که خاطرم هست ،همیشه دلیل لبخند من برمی گشته به حضور آدم خاص یا اتفاق خاصی در روزی مهم یا پیروزی تیم ملی فوتبال یا حس موفقیتی بزرگ مثل قبولی کنکور یا تمام شدن یک تابلوی نقاشی یا .... . لبخندهایم دلیل داشته اند و شادی برای خودش نجوشیده از پوستم . حالا حتما هم بوده زمانی که شادمانی دلیل خاصی نمی خواسته ولی راستش یادم نمی آید ... بسکه دور است . بسکه محو است . بسکه دلم نمی خواهد به آنچه گذشته فکر کنم .دیشب ، من وچند دختر دیگر با کلاه لبه دار و کفش ورزشی روی سنگفرشهای خیس راه می رفتیم و به موسیقی جشن ملل گوش می کردیم که خیابان به خیابان از توی دل چادرها بیرون می زد و همراه بوی شیرینی سنتی هر کشور توی هوای باران زده می پیچید .راه می رفتیم ونگاه می کردیم و می گذشتیم و غریبه بودیم یک جورهایی . اولین میدان بزرگی که بهت مرا دیده ، همانی بود که چند صد چهره کرد-ایرانی را در خود جا داده بود تا با لباسهای زرقی برقی برقصند . من بهت خوبی داشتم تا زمانی که پسر کردی روی نیمکت با بغض به من گفت ما نمی خواستیم که کرد - ایرانی باشیم . می خواستیم ایرانی - کرد باشیم . اما وقتی نمی شود به زبان خودمان با هم حرف بزنیم ، وقتی نمی شود توی محل خودمان راحت راه برویم ، وقتی به جرم مسلمان نبودن شکنجه میشویم و مقطوع النسل می شویم و کشته می شویم ، می آییم و زیر پرچمی دیگر ، با همین طعم تلخ آوارگی ، تجزیه طلب می شویم و جدایی خواه می شویم و کرد - ایرانی ! دلم گرفت .... خیلی زیاد ... من فقط گفتم اگر من که گیلانی ام و اویی که شیرازی است و دیگری که تبریزی است ، درست به همین دلایل که می گویی جدایی بخواهد و با همخون و هم نام و هم وطنش قهر کند ، از آن گربه چیزی باقی نمی ماند . گفتم ببین آن خاک را من هم ترک کردم به همین دلیل که تو ، بیش یا کم . من هم سختم بود . من هم ترکش کردم چون خواستم بروم بیرونش را ببینم و بشنوم و یاد بگیرم و کمتر احساس به تنگ آمدگی کنم . اما نمی خواهم که از هم بدرد ، نباشد ، جدا شود ، کوچک شود .
بعد از میدان بزرگ ، توی دلم غصه ام شده بود . اینکه آنجا را ، کردهای رقصنده را ، آوازها را ، دور دیدم . خویش و خودمانی ندیدمشان و چه بد . جوری بود که وقتی به ما گفتند اگر می خواهید بروید داخل جمع و دستمال به دست بگیرید و پا بکوبید قاطی آن همه ریتم بکر صحرایی ، گفتم نه ، ممنونم .غصه ام شده بود که پس این دخترها و پسرهای همه ایران ، همه همه ایران بلد نیستند با هم شادی کنند و موسیقی بگذارند و شیرینی بدهند و با هم بخندند ولی جدایی نخواهند و آدم را دلخور نکنند ؟؟؟
و بعد ... وای ، از یک جایی ، از یک جایی روبروی رودخانه اصلی شهر ، درست جلوی یکی از بزرگترین رستورانهای سر باز که نورهای سرخ دارد و گلهای سپید ، غلغله ای بود و خدایا چندین صد نفر با هم می رقصیدند با قدمهایی آشنا و لبخندهایی آشنا و اصلا شش و هشتی آشنا . من نفهمیدم چه شد دقیقا ً . اما دیدم که خودم انگار عروسی خواهرم یا نزدیکترین دوستم یا بهترین همکلاسیم باشد ، دیدم همانقدر بی دلیل و بی بهانه ، وسط چادرم و شادم و میرقصم با چنان قدمهای سبکی که دهها دوربین امریکایی و اروپایی روشن شدند . من ، دوستانم ، همه ما زمانی از دوربینهای غریبه و حتی آشنا ترسیده ایم . زمانی بوده که فکر کرده ایم هر عکسی از ما و صورتهای دخترانه مان ،احتمال قصد بیمار و امکان نگاه آلوده ای پشتش دارد . دیشب ما ، توی لباسهایی که راحت بودیم از پوشیدنشان ، رو به همه دوربینهای جهانگرد و مسافر ، رو به لبخند همه آدمهای چشم آبی و بادامی ، رو به نگاه استفهامی پوستهای سیاه دوست داشتنی ، به آهنگ های عروسی های ایران می رقصیدیم و پرچمی که توی هوا تاب می خورد ، حسهای خوب داشت با خودش ، برای اولین بار فهمیدم چقدر دوستش داشتم ! خب شادی دیشب و لبخندهای دیشب ، تا آخرین چراغهای روشن ، تا بسته شدن آخرین چادرها ، تا رفتن همه کشورهای دیگر به خانه هایشان ادامه داشت. حتی ، حتی اروپا ، موسیقیش کلاسیکش و امریکا خواننده های راکش را ول کرد و آمد توی چادری که پر از گرما ی تنهای شاداب و ورزیده بود که به غریزه می دانند گام چیست و ریتم چیست و قدم پا با حرکت کدام دست هم خوان است . ببین من شعر نمی گویم . دیشب این اتفاقها افتاده به تمامی تمام در کنار دختر ها و پسرهای ایرانی ، کنار هم .
خب می نویسم که یادم بماند : روزی رسید توی زندگیم که بهانه خاصی نداشته باشد لبخند و رقص و غرور . دیشب هر جا که رفتم ، هر جایی که از من سوال شد وِر آر یو فرام ؟ دیگر داستان نگفتم . یک کلام گفتم و ختم : ایران !

۱۳۸۸ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

این هفت سالگی ناتمام

کسی فکر نمی کرد که منِ پارسال ، که با کفش پاشنه بلند و مقنعه طوسی ، سعی می کردم بزرگتر و موجه تراز خودم به نظر برسم، که صورتم به مدرسهای قابل احترام بیشتر شبیه باشد تا دانشجوهای سال دوم ، امروز ، توی خیابان دوچرخه قرمز نو ام را برانم و هی جیغ بکشم . سر بخورم توی چمن ها و جیب هایم را پر از آلوی جنگلی کنم که این بی سلیقه ها نمی دانند چه نعمتی است روییدنشان کنار جدول خیابانها . با جیب آلویی و موهای ژولیده و خنده پهن ، به قول لاله ؛ هاری کنم . ادامه هفت سالگیم را بگیرم و بیایم خانه . چای لاهیجان دم کنم . شیرینی بخورم و دست و بالم نوچ شود . حالا اگر آخر شب ، مجبور باشم که خستگی در کنم و ایمیل چک کنم و کمی خانه داری کنم و ملافه ها را توی ماشین بیندازم و ماگ قهوه ام را خوب بسابم ، حساب نیست . حساب این است : ادامه هفت سالگی یک زن ، وقتی محقق می شود که بعد از هشت ساعت از این کلاس به آن آزمایشگاه و از این مغازه به آن فروشگاه دویدن ، خستگیش را زیر دوش آب از یاد ببرد و دوباره برود توی پارکینگ دوچرخه ها ، تا آن قرمزی خوشرنگ را و زنگ سیاه را ناز کند . قفلش را برای بار پنجاهم چک کند و مثل خلها برای خودش لبخند بزند .... اصلا گاهی باید هفت سالگی دوباره طی شود . دوباره تمام شود . گاهی باید آدم بهانه کوچکی داشته باشد که توی دنیای جدی ، مصداقش بشود : مثل خلها ! . گاهی آدم باید دست و بالش را نوچ کند و دوباره دلش خوش و خنک باشد از یاد اینکه فردا آلوهای جنگلی منتظر زنی هفت ساله اند که راهش را به سوی آنها کج می کند .

۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

صبح روشناییها

برایم نوشتی : بچه ، تو چند سال خیلی سخت را پشت سر گذاشته ای . یک مدت را بی خیال باش با زندگی .... .
این روزها ، هنگام نوشتنم که می رسد ، می بینم که خیال زندگی را دارم هنوز .این اما خیال اندک سرخوشتر و آسوده ایست . به همین زودی خو کرده ام به رنگ این مرغزارهای طلایی و خیابانهای دنج پر از موسیقی . خو کرده ام به رنگ بستنی های کارامل که دخترک ایرانی با آن لهجه قشنگش برایم به نصف قیمت می گذارد توی قیف . عادت کردم چه زود که بروم خرید روزانه ، میوه بچینم از درختهای سیب کنار خیابان ، جواب لبخند آدمها را بدهم .( اینها چقدر لبخند می زنند راستی ...یک روزهایی که از نگاه کردن به خودم توی آینه حس بهتری دارم لبخندهای بیشتری می بینم حتی ) . من ، قبل از سفرم منظم بودم توی خوابهای بغض دار . مومن بودم به گریه های گاه گاه و سخت سخت . تبعید بودم توی اتاقم که مهربان بود با من اما هی میدید که باز غمی بیش از غمناک را با خودم مزه می کنم . یکی پرسید چقدر سخت بود ؟ گفتم : یک پله از مردن کمتر ، یک پله کمتر سخت بود . هه .... . کتاب تفدیرات یادت هست ؟ آن جمله های کوتاه که نشانت می دهد انگار نمی بینی نشانه هایت را ؟ اینجا باید نقشه ات را بگیری دستت و راهت را پیدا کنی . اما میتوانی نگران گم شدنها هم نباشی . هیچ ضربه ای کاری نیست و کمک همیشه از راه می رسد . دیگر برای زندگی خیالی نیست ، زندگی را زندگی می کنم روزها و شبها .حتی فکر اتفاقهای بعد از زندگی ترسناک نیست . من هر روز از خودم می پرسم چطور رسیدم به این مرز از این نقطه از بودن ؟ جایی که زمان را ، شمردن روزها را ، شمعهای روی کیک تولد را ، عدد را ، شمارش را از یاد برده ام . جوری از یاد برده ام که خودم را دیدم در حالیکه دارد پنج و دوازده را با انگشت جمع می زند . دغدغه ام شده ابرهای آسمان که آیا سرد شده اند برای پیراهنهایم یا نه ؟ تردیدم شده که آیا برای چای عصرم مهمان دعوت کنم یا نه ؟ دیگر نگران زندگیم نیستم ، یادم رفته که برایش فکر کنم و برای رسیدنش ، رسیدن آن لحظه لعنتی نارس در نطفه مرده ، که حتی نمی دانم اسمش دقیقاً چه بوده ساعت ها را بگذارم روی هم . اینجا ، خیلی کم می شود که نازک بشوم توی دل شب . دیگر شروع شبی که الان است و ماه توی یک بشقاب بزرگ نشسته مرا غمگین نمی کند . قاب عکس ندارم اینجا . یادبود ندارم . بوی عطر های آشنا نیست . تصویرها را دائم این همانی نمی کنم . با خودم آشتی ترم . رفتم برای خودم گل خریدم . برای خودم بامبو خریدم با گلدان شیشه ای . شکلات های فندقی خریدم . همه جا را سبز و آبی کردم . امروز ، همسایه ام آمد و گفت اینجا چه گرم است سارا ، چه نیروی خوبی زیر سقفت راه می رود ، چه بوی خوشی ... و من برایش قهوه دم کردم با کیک خامه ای بریدم و برایش حرفهای خاله زنکی زدم و سبک شدم . من یک شب که دلم تنگ بود و خسته و فرسوده بودم به رفیقم زنگ زدم و گفتم با من بیاید برویم بار . بار ، همان میخانه زمان جوانی پدربزرگم . همان کلاب زمان جوانی پدرم . من آبجو خریدم و کنار دوستم نشستم که فقط آب پرتقال می خورد . نشستم و آدمهای آسوده را دیدم که با یک بشقاب سیب زمینی و چند تا رفیق داشتند زندگی میکردند در ساعت 11 شب . نشستم به تماشای آدمها و نگاه کردم به خودم در شبی از سال قبل . نگاه کردم و یادم آمد که در این ساعت در چنان شبی ، من توی خودم ، تا ته ته خودم قوز کرده و فرو رفته و فرو خورده بودم . پر از خشم و بغض و تَرَک و زخم . آنقدر زخم که میشد بشینی روی زمین و کودک شوی و بازی کنی با دمپاییهای سرخت تا یادت برود چقدر بزرگ است . عجیب بود شاید که این دیدن سال قبل ، درد نداشت دیگر . نمی شناسم خودم را توی هر روز که گذشته . خودم را و سرگردانیم را و آن همه دغدغه ام را برای زندگی ای که تجربی نبود و جز توی بستر خیال به بار ننشست . اینجا ، آخر هر هفته از خودم میپرسم که آن آدم قبلی کو ؟ آن من قبلی ؟؟ اسممان هنوز یکیست ولی چقدر چقدر دوریم از هم ! این فرق اینجا دلپذیر شده ، آدم این هفته با آدم هفته قبل باز کلی متفاوت است اما با هم آشتیند . آشتی خوب است . همیشه بهتر است .
راست گفتی . سختم بود . خیلی سختم بود . من که می گویم این بامبو ، آن گلدان و شکلاتهای فندقی ، حتی آبجوی خنک پشت پیشخوان با پسرک پیشخدمتی که هر بار سعی می کند رکورد روی هم گذاشتن پنجاه لیوان را بشکند ، حرفهای درگوشی این دنیاست که رویش نمی شود بلند به من بگوید : همیشه قرار نیست آدم توی هزارتوهای بی جواب غوطه بخورد . خب به نظرم این دنیا ، حرفهایش را خیلی آرام می گوید به من .انگار که بخواهد حضورش توی چشم نیاید یک جوری . به گمانم خجالت می کشد از روی کسی که آن همه جدیش گرفته بود .

۱۳۸۸ شهریور ۷, شنبه

pride

توی کافه دوست داشتنی ، پسرک فرانسوی خم شد و دستم را بوسید . حتی نمیدانم چرا؟ آمد و دستم را بوسید و برای شبم آرزوی شادی کرد و گذشت . لبخند من درخشان بوده حتما که همراهم پرسید چه حسی داشتی آن موقع ؟ گفتم حس بوسیده شدن و تماس پوست دست یک زن نبود با لبهای مرطوب و خنک یک مرد . حس بوسیده شدن نقشه گربه ای شکل روی دیوار بود توسط پرچم سه رنگ آبی-سفید-سرخ . حس دیدن این بود که کسی از سرزمین سارکوزی خم می شود مقابل کسی که به موسوی رای می دهد همیشه . حس خاک من بود که در خاکی دیگربارور می شود با فکر اینکه غربت می تواند مفهمومی معمول باشد بی ترس دچار شدن . حس نوازش غرور من بود که این بار صفت " زنانه " را با خود نمی کشید . غرور یک انسان جوان بود که دلش می خواسته سرش را بالا بگیرد وقتی کنار باقی آدمهای دنیا می ایستد .

۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه

آنچه مرا میشود این روزها

اگر کسی از من بپرسد که آدمهای دنیا چطوریند امروز جواب میدهم که مهربانند . خیلی مهربانند و دوست دارند تا زمانی که مهربانند بهشان خوش بگذرد . اگر کسی از من بپرسد که زیباترین خیابانهای دنیا چه شکلیند امروز جواب میدهم که قطعا سنگفرشند و دیوارهای ساختمانهایشان قرمز اخرایی است . اگر کسی از من بپرسد که مرغزار دیده ام در عمرم امروز جواب میدهم که بله ؛ نه در فیلم و کارت پستال ، که از نزدیک . و اگر کسی از من بپرسد که آیا هاگوارتز وجود خارجی دارد و دامبلدور میزیسته زمانی و مگر میشود پاتیلهای داروسازی در زیرزمینهای پیچ در پیچ منتظر دانشجویان باشند وسقف هالش افلاک نما باشد و بیرون این همه جادو ، درست توی قلب یک کتابخانه رسمی ، محوطه ای برای آفتاب گرفتن با مایوهای رنگی باشد و مدرسهایش با هزار مقاله و کتاب و عنوان شلوارک بپوشند و بالای میز بپرند و گوشه لبشان نگین بچسبانند و چهار زبان زنده را قورت بدهند ؛ جواب میدهم که بله ، اینقدر سوال نکن ، همه اینها وجود دارد و خیلی هم واقعیست .

۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه

نه چندان دور

من دروغ نمیگویم . غلو نمی کنم . سیاه نمی بینم . مسخره نمیکنم . قضاوتی ندارم . اما هستند ، بله هستند دخترهای جوان تحصیل کرده و زیبا و سالم و اصیل و پدر دکتر و مادر پولدار و فیلان و بیساری که در تمام عمر بیست و چند ساله شان ، چای دم نکرده اند و لباس با دست نشسته اند و زمین را دستمال نکشیده اند و سوپ نپخته اند . آنها فقط به موسسه گوته مراجعه کرده اند و برای آموختن زبان تلاش قابل تقدیری کرده اند و ویولن نواخته اند . گاهی هم اسکواش تمرین کرده اند . کناب خاص یا فیلم مشخص یا پرفورمنس معینی مد نظرشان نیست . تمام ماجراجویی زندگیشان از هر سر که بگیری ختم به دوست پسری می شود که دایم تلفن میکرده و بعد چون مادرش خوش نداشته کمتر آفتابی میشده . اینها در تمام عمرشان سر کار نرفته اند . سیاست کشور برایشان همانقدر بی معنی و گنگ است که ماریا کری پس از لاغر شدن . زندان گوانتانامو همانقدر اسمش عجیب است که غنی سازی هسته ای . اگر ازشان بپرسی این روزها مردم کشورت چرا توی خیابان کشته شده اند جواب خواهند داد : به دلیل مقداری اختلاف نظر با دولت ! و مهمترین سوالی که از تو می پرسند این است : فلان کیس اگر برای ازدواج درخواست بدهد قبول میکنی ؟جدی ؟؟؟ از جهت موقعیت مالی ؟؟؟
دغدغه بزرگ و هولناکی دارند که اسمش " سن مناسب ازدواج " است چون پس از بیست و اندی سال سرمایه گذاری بی وقفه انسانی ، تبدیل به زنهای نجیب آماده به شوهر عصبی ای شده اند که بار سنگین دختر ایرانی بودن را به دوش میکشند و زیر چشمی به نوجوانهای اروپایی نگاه میکنند که چه ساده وسط خیابان همدیگر را می بوسند و هر کدام جداگانه پول بسیتنیشان را حساب میکنند.

۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه

* ما سیر ، نگاه کردیم . برای ده روزمان بس است


حسرت و دریغی در بین نیست . چند تا آدم می توانی نام ببری که زندگیشان ، رخ داده مرحله به مرحله؟ سواد ، سفر ، هوس ، فرزند ، خاسته ، اعتبار و اقتدار انکارناپذیری که تا دم آخر از زیر ابروها بشود دید . فکر میکنم این حس تلخ ، شاید فقط صورتی از دلتنگی باشد . اصلا شاید هم نه ، حتم . ماییم که دلمان تنگ میشود و برای دلتنگیمان نگرانیم و می ترسیم و به سوگ می نشینیم وگرنه زندگی پیرمرد رخ داده مرحله به مرحله ... . شاید زیباترین و تکمیلترین پله زندگیش همین دیروز بوده که لرزان و عصا زنان رفته کنار زنی نشسته که بیش از پنجاه سال روی " بله " گفتنش مانده ، زیر سقفش و در بسترش و توی چاردیوارش . رفته کنارش نشسته و دستش را بوسیده . ها ... پیرزن دوست داشتنی کوچک . که خیال کردی که نوه های فضولت تو را ندیدند پر از عطوفت این سالهایی که هم با او حرف زده ای هم کج خلقیهایش را تاب آورده ای ، هم برایش غذا پخته ای ، هم به او بچه داده ای ؛ پر از این سالهایی که بی هوا خم شدی و بوسیدیش . بعد از چند سال ؟ راست بگو.... . من دیدم که زندگی شما زیر آن سقف کهنسال ، سقفی که از تولد و بلوغ و بالیدن همه ما سیر است ، خیالش راحت شده از رخ دادن . کامل شده و تمام .
* یک عاشقانه آرام / نادر ابراهیمی

روزی طبیبان را از سر بالینت جواب خواهند کرد و در وجود تو به جستجوی آخرین کلام خواهند آمد *

حیف آن همه شعرهای از بر، خاطره های بیشمار از روزنامه ارکان هنگ و سربازخانه های رضاخانی و حمام شاهی ، قصه های خاک خورده خیابانهای سنگفرش ، کالسکه ها و راسته پارچه فروشها ، بنکدارها ، محله جهودها ... . حیف آن همه هوش و خاطره که برود زیر خاک . حالا هی به یاد هم می آوریم که هر کسی را زمانیست برای زیستن . کم یا زیاد . زمان پیرمرد دارد به سر میرسد ...
* بار دیگر شهری که دوست می داشتم / نادر ابراهیمی

۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

نیاز

غربت کداممان بیش است ؟ من و جاده و چمدانهایم یا تو وجاهای خالی و اتاقت ؟ ببین شاید هیچکدام بیش نیست از دیگری . شاید که همه مان ، پرنده خیس یک طوفان باشیم . شاید همه مان زخم خورده یک شب شکار باشیم .... و اکنون دیگر چه فرق میکند ؟ و میخواهم بدانی که رنج امشبت را ، من توی یک شب بهار تا صبح زیر دندان مزه کرده ام . و حتما ً هم قبل از من آدمی دیگر و آدمهایی دیگر . و مسلماً هم بعد از تو آدمی دیگر و آدمهایی دیگر . راست است .... هر بار بیشتر از دست میدهی ، هر بار سخت تر .
بگذار من با این امید بروم که روزی باشد ، دوباره ای باشد ، تکرار شب خوش و خواب خنکی باشد ... اصلاً قول بده به روزهایی زود ، به شبهایی نزدیک ، قول بده گاهی پر بزنی به سمت من . قول بده روزی قدم بزنیم با هم روی سنگفرش یک خیابانی و دامنهای رنگی بپوشیم و بستنی بخوریم . قول بده عاشق بشویم . قول بده با من بحث کنی دوباره و سعی کنی قانع شوم که خدا حواسش به ما هست . قول بده گاهی از من دلخور شوی و من برایت صغرا کبرا بچینم . قول بده خوشبخت بشویم ، زیبا باشیم ، دکترا بگیریم ، سرمان بلند باشد وقتی می رویم دفتر ایران-ایر . قول بده بلند بپریم .... .
ببین ، ببین گر از تو کنده میشوم ، و گر که تو ز من ... ببین که ریشه هایمان چه سان به هم گره ، گره ، گره ...

There is nothing as a Free Lunch


یک نیمروز جمعه را تصور کن که دلخوشیهای خودش را داشته باشد : سینی نان جو، سبزی خیارهای تر ، لیوانهای یخ ، نعناع و ته مانده الکل که زبانت را بسوزاند و موسیقی سیالی از یک جای دور . من بودم و دلخوشیهای یک نیمروز جمعه و چرا اصلن حساب کردم بیست و یک روز مانده به ترک این سقف؟ گلویم گرفت . فکرم را اما اینجور بلند گفتم که " عجیب است ها ! بالاخره گذاشتند بروم توی یک دانشگاه پانصد ساله که بیشتر شبیه کاخ- موزه ارمیتاژ است درس بخوانم . نه ؟ " . خیره نگاهم میکرد . چروکهای ریز کنار چشمش چه مهربان و صدایش اما لرزید : یک روز اگر فرزندی داشتی ، می فهمی چهل شب پشت هم بی خوابی یعنی چه . می فهمی هر روز وهر شبش یعنی چه . قد کشیدن و بیمار شدن و مدرسه رفتنش ، امتحان ورودی دانشگاه و عاشق شدن و زخم خوردن و کار جستن و کامیابی و ناکامیهایش یعنی چه . همه آن افتادن ها و خیزیدن ها و بالیدنش . بعد بیست و چند سال می گذرد . آنوقت به آنچه گذشته نگاه نمی کنی که . تمام آنچه می بینی موجود قدبلندی است در اوج سلامت و زیبایی . موجودی که نمی خواهد ونمی تواند و برنمی تابد این همه کاستی خاک خودش را ، زمین خودش را و دزدیده می شود . بلعیده می شود از ما ؛ از همه مادرها و از همه پدرها ... . "
من فقط پلک می زدم . من حرف نمی زدم . او حرف می زد و مرا نمی دید دیگر انگار : " نگاه کن . به این روزها و این آدمها . به دوستانت . به نیاز ، لاله ، اشکان ، آزاده ... چه کسی ضرر می دهد و چه کسی سود می برد از داشتنشان و یا نداشتنشان ؟ هر سرزمینی آنچه از ما می برد و می خواهد ، جانها و نیروهای نو است . درسخوانده و باسواد و آماده . که کار کنند و بیاموزند و بسازند و بارور کنند و بارور شوند و جلوی برتری رشد شصت ساله های دنیا را در برابر پنج ساله های همان دنیا بگیرند . حالا نهایت آرزوی تو و دوستانت مگر چیست ؟ غیر اینست که دانشگاهتان زیبا باشد و سالن ورزش و لابراتوار مجهز داشته باشد ؟ غیر اینست که لباس رنگی بپوشید و موهایتان را بریزید روی شانه ؟ غیر اینست که رقصیدن توی خیابان برایتان عیب نباشد و دوست گرفتن و رفتن به جشن ترس نداشته باشد ؟ چه می خواهید مگر ؟ نهایت توقعتان اینست و آنچه در ازایش می دهید نیروست و عمرست و آدمهای پشت سر است و تمام گذشته ایست که صرف بلوغ و افت و خیزی شد که برسید به اینجا . شما را از ما می بلعند به جرم آنچه اینجا نیست و یا حق ندارید داشته باشید . هر مرزی وقتی اشباع شد از انتخاب و داشتن شما ، با صدای بلند گفت برنده انقلاب ایران منم . ما رنج بالیدنتان را کشیدیم و هنگام به بار نشستنان اما از آن دیگریست . آن دیگری که نهایت آرزوهای معصومانه شما را از داشته های رایج و معمولش بر می آورد و در ازای اهدای آنچه که توی خاکمان نداریم ، شما را از ما می بلعد . از ما ؛ از همه مادرها و از همه پدرها ... ."

۱۳۸۸ تیر ۳۰, سه‌شنبه

- من متوجه شدم که یک پیچیدگی مادونی در تو وجود دارد که نمی گذارد با دیگران راحت باشی . یک نفر لازم است که اعتماد و غرور را در تو جایگزین کمرویی و انزواطلبی ات کند... و آن سرخی که در اثر خجالت در صورتت موج می زند ... یک نفر ... یک نفر باید .... تو را ببوسد لورا !
باغ وحش شیشه ای / تنسی ویلیامز

او توضیح داد که قانون بی انتهاست *

نامه ات را خواندم عزیزکم . با دقت . هراست را فهمیدم و حس کردم . گفتی وبلاگخوان شده ای . گفتی دیگر خیلی از این بچه های وبلاگستان را از سر و شکل وبلاگشان حدس میزنی ، که دوستشان داشته ای ، قبولشان داشته ای . برایم نوشته ای : " گاهی اما از چیزی می نویسند و طوری می نویسند که باورم نمی شود این همان آدم است ، شوکه می شوم ، خشمگین می شوم یا غمگین که اینیکی هم دیگر قهرمان دنیای باورهای من نیست " . پرسیده ای : " راستی به سر عشق دقیقاً چه آمده سارا ؟ اینجا از عشقهای مثلثی و شراکتی و مزایده ای می گویند . دنیا همیشه اینقدر گردآلود و کدر بوده ؟ من دیر فهمیدم آیا ؟ " .قبل از اینکه پاسخت را بدهم ، خواستم بگویم که : ورودت به دنیای آدم بزرگها مبارک . این ورود از نظر من چنگی به دل نمی زند اما همیشه امیدوارم که اتفاق مبارکی بیفتد بالاخره برای یکی از ماها در این دنیا و مزه اش تا آخر عمر تغییر نکند ، ترش و تلخ و گندیده نشود .... . رنج این روزهایت ، که به نظر چشمهای آدم دیده من ، زیباست ، ناشی از رشد است ، تردید نکن . رشد که اتفاق می افتد ، به تدریج البته ، رویاهایت کوچک می شود و رنجهایت بزرگ . خوابهایت کم رنگتر میشود و فکرهای روزانه ات بزرگتر . قلبت مدام زخم می خورد و اندکی فراختر می شود هر بار بعد از هر زخم . چشمهایت بیشتر می ترسد ، پس هراسهایت بیشتر ، حسابگریهایت محتاطانه تر و دوستیهایت محدودتر خواهد شد . گاهی خط می کشی بین آدمها و گاهی می خواهی که طبق علم روانشناسی امروز ، همگام با دنیای مدرن آنجور که توصیه میکند ، هیچ قضاوتی و پیشداوری مرتکب نشوی یا سعی کنی مرتکب نشوی یا لااقل به دیگران اینطور نشان بدهی . زحمتهایت بیش و دقایق شادیهایت کمتر خواهد شد . این یک قانون است و هر چند به ظاهرعادلانه و اشتیاق برانگیز نیست و نوید دهنده نیست اما هر چه هست برای همه هست و که بود گفت ظلم علی السویه عدل است ؟ می خواهم بگویم این رنج ناشی و منجر به رشد ، قانون گریز ناپذیر هستی است و بنابراین عادلانه است . حال می توان راضی بود ، میتوان نبود .از وبلاگستان فارسی نوشته ای . خب حوصله دسته بندی را ندارم چون می دانم تا حدودی کدامها را می خوانی یا می خوانده ای . رک بگویم یک چیزی را ؟ دوست من ، یک وبلاگ را دقیقاً یک وبلاگ بیین و نه نویسنده اش راو نه شکل زندگی نویسنده اش را و نه الگویی بساز از آن برای زندگی خودت . نه تنها وبلاگ ، که هر مقاله یا کتاب یا فیلم سینمایی . اگر از من بپرسی ، شاید بشود از روی نقاشی یک نفر یا موسیقی یک نفر یا دستخطش و یا احتمالاً زاویه دوربین عکاسیش به حسش توی یک لحظه خاص یا نسبت به یک موضوع خاص پی ببری . اما پای کلمه که وسط میاید ، بازیها پیچیده تر است برای نمایاندن حواس آدمهایی که بلدند بنویسند. اینست که هر چه با این بازی ، بازی کنی و بگذاری توی همان سطح خودش بماند ، جذابتراست . قرار نیست آنکه می نویسد ، همان نوشته را زندگی کرده باشد هم . قرار نیست آن که می نویسد ، همان حسی را خواسته باشد بیافریند که تو درکش کرده ای . قرار نیست که یک نفر ، درست بگوید یا راست بگوید یا دروغ بگوید و ناراست . یکی می نویسد ، چون نیاز دارد که بنویسد و خوانده شود . همین . بازی ساده ایست . یک سرگرمی ببین این بازی را و بس . از کلمات و گوینده کلمات ، قهرمان نساز . بت نخواه که داشته باشی . هر بتی تاریخ مصرف دارد . اگر دنبال چیزی هستی برای آموختن اما ، به تو می گویم که اینجا منبع خوبی است اما استفاده از آن کمی هنرمندی می خواهد .من م را دوست دارم .تو ندیدیش . زن پنجاه و چند ساله مطلقه بامزه وروجکی است . خب من خیلی دوست داشتم وقتی یک شب سر میز شام برگشت بلند به من گفت : اگه کیس مناسبی پیش بیاد دوباره ازدواج میکنم ، شک نکن . خیلی دوست داشتم وقتی تعریف کرد: " بعد از اینکه طلاق گرفتم ، رفتم دنبال پیدا کردن خودم . رفتم مطب یک دکتر و گفتم آقای دکتر ، قاعدتاً من دیگه دلم نباید براش تنگ بشه ، اما میشه ، پس بیا منو درمان کنیم!! و چند سال طول کشید تا فهمیدم چرا ، چه کاری را کردم و چرا چه کاری را نکردم " . خیلی دوست داشتم وقتی گفت :" به فلانی گفتم الان بعد از سی سال زندگی مشترک ، طبیعیه که خیلی هیجانزده نباشی با همسرت ، اما اگه مثل من اون چند سال اول زندگیتون حساااابی عشق و حالتو کردی ، دیگه حسرت نخور ، کارت درست بوده " . حال میکنم وقتی می بینم هر سال می رود سفرهای عجیب ؛ چین ، روسیه ، ، .... برای دو سال دیگرش هم می خواهد ، بله میخواهد که اسپانیا باشد و اینی که من دیدم ، آنجاست در همان تاریخ . من حال می کنم که هر جا میرود ، خاک موزه ها را و سینما ها را و سالنهای اپرا را به توبره می کشد . با جوانها می پرد . کلی دوست جدید پیدا می کند و در کنار رفقای قبلی ، با اینها هم رفت و آمد خواهد داشت باز . بعد سوغات سفرش را که می آورد می بینی کتابچه هایی است از جاهایی که دیده و کتاب های اورجینالی است که به یاد هر کسی خریده و کارت پستالهای نایاب همان کشور است که پیدا کرده و سی دی هایی است که هنوز نمیدانم این جانور چطور از داخل سفارتخانه ها کش می رود و می نشیند پشت کامپیوترش و به تعداد دوستانش کپی میزند .. من خیلی حال میکنم با این اخلاقش و شور و شوقش و روح همیشه جوانش . دوست دارم پنجاه و چند ساله که شدم ، همینقدر شور سفر داشته باشم و همینقدر ذهنم روشن و تر و پذیرنده باشد با همین حوصله و اشتیاق ِ کشف و تعجب دیدن و شناختن هر جای تازه ، هر آدم جدید. اما خیلی ساده ، سلیقه خانه داری م را دوست ندارم . رنگ لباسهایی که انتخاب می کند را هم . دستپختش و چیدمان خانه اش را هم . حتی دلیل اینکه هفت بار ، بله هفت بار رفته بود اپرای رستم و سهراب چکناواریان را دیده بود را نمی فهمم . می دانی که تازگی ِهر چیز برای من بعد از دید و لمس اول معمولاً از بین می رود و خب " دوباره " را عموماً دوست ندارم من . حالا دلیل نمی شود که به خاطر آن چیزها که دوست دارم در این آدم ، چیزهایی که دوست ندارم را هم بردارم ...الگو بردارم ، بقبولانم به خودم و بگویم اینها هم حتماً خوب و درست است و سلیقه ام را ، قانونم را و روشم را تغییر بدهم . ساده بگویم برایت ، این دیگر بر میگردد به هنر هر آدمی ، به توانایی هر کس برای جذب و آموختن و آرزوی هر چیزی که با خاک وجودش همخوان است . او را به تعادل می رساند . آرامشش را به هم نمی زند ، با سلیقه اش جورتر است . نا امنش نمی کند . ساده نیست این . تمرین می خواهد . این همان اتفاقیست که بهتراست برای تو در زمینه هر چه از هر که می خوانی بیفتد . از بین آنچه می خوانی و می شنوی و میبینی، آنی را بردار که کامل ترت کند ، که ایمن ترت کند ، که شادمان ترت کند و برای این همه ، لازمست ، واجبست که مانیفست زندگی خودت ، داستان خودت و روش خودت و مخلص کلام : خانه زیستی خودت را داشته باشی . آنوقت می توانی هر آنچه از رفتار و کلام و قانون و شیوه که خشمگینت نمی کند و غمگینت نمی کند و آزارت نمی دهد مثل تصاویر رنگی کوچکی که با رنگ در و دیوار زندگیت همخوان است ، بچینی و بیاویزی و استفاده کنی .پرسیدی به سر عشق چه آمد ؟ شاملو نمی دانست و فروغ نمی دانست و ریچارد رایت نمی دانست و رومن گری نمی دانست . من از کجا بدانم جان دلم ؟ من فقط می دانم که نباید نزدیک خاک پرید . امروز داشتم فکرم را به نی سی می گفتم ، الان به تو هم می گویم : عشقت را در ارتفاع پست خرج نکن . در ارتفاع یک متری از سطح زمین ، اگر پر بزنی ، سقوط و تل خاک و گل و لجن سرنوشتی محتوم است . یا بلند بپر از اول برای عاشقیهایت و آدم عاشقیهایت ، یا گله نکن بعد از آنکه باختی . این از این . اما در مورد عشقهای مثلثی و به تعریف من مربعی و کاستمایز شده و ایزی و اینها . بله عزیزم . تو تازه فهمیدی یا بهتر بگویم دیر فهمیدی و مواجه شدی . از رنسانس هم برو عقب تر . از تاریخ ساخت مجسمه های کهن نماد جنسیت و روابط هم . از تاریخ تمدن هم . آنقدر عقب تر از همه اینها که حتی ندانیم کجاست .و خواهی دید که همه مفاهیمی که الان ، این سالهای تازه جوان شدن تو را ترسانده ، وجود داشته اند . گیرم اینقدر ملموس و جمله وار و تعریف مدار نبوده اند . اما بوده اند . به قدمت غریزه . آنچه امروز می خوانی حرف جدیدی نیست . گیرم فضای فارسی گفتنش توی این رسانه تازه باز شده . هر چه هست لزوماً نباید قانون انتخابی زیست تو باشد ، اما واقعیت دارد ، به قدمت حضور آدمها توی این دنیا . بله ، آدمها گاهی عشق را تثلیث می کنند ، گاهی از خواست تن جدایش می کنند ، گاهی به عشق یا به تن ، ارجعیت می دهند . بعضیهایشان ، فقط با عشق به تن می رسند و راه دیگری را نمی توانند حتی اگر بلد باشند . خیلیهایشان از تن به عشق می رسند . بعضی دیگر فقط در همان سطح تن می مانند و راضیند هم . بعضیهایشان از عشق ، تنها رنج و نقصان و هجران را به یاد دارند و دوستش می گیرند و هر چه به لذت و وصل بینجامد ، عشق نمی نامند دیگر . گروهیشان ، انگار که دوی امدادی باشد ، برای عاشق ماندن به گریزگاه و دستاویزهای موقت و دایم نیازدارند . بعضی هایشان عشق را همان بار اولی می دانند و بس ، بعضی به سی بار هم میرسند از افتادن توی دام و همه را هم عشق می نامند. بعضی آدمها زن و مرد را با هم عاشقی میکنند ، تنانگی هم . گروهی فقط یکی از دو جنس را ، اندکی هم هیچ . بعضی هستند که همیشه میل حسرت خوردن دارند ، دوست دارند حسرت و غم عشقی غایب از نظر را در کنار وصلی در دسترس توام داشته باشند ، تن هوس زده یار نزدیک را در بر می گیرند و خاطر عزیز معشوق دور را نیز در یاد ، میتوانند داشته باشند یعنی ، برخی نمی توانند اما یا لزومش را حس نمی کنند. برخی ویتامین می خواهند تا عاشق بمانند و هورمون ذخیره کنند . و هستند برخی و فقط برخی که عاشقی را یاد می گیرند لااقل آنجور که من رویایش را دارم : شروع می کنند به فهمیدن . و تو یادت نرود این برخی که می گویم ، یعنی اندک ، خیلی اندک . هیچکدام از اینها که گفتم نه بد است نه خوب . هیچکدام از اینها نه راه است نه چاه . اینها ا َشکالیست از رفع نیازی انسانی (یا حتی انسانگونه) به پر کردن چاله تنهایی جسم و روح . همه می گوییمش عشق اما شکلش را هر کسی باید جداگانه و برای خودش تعریف کند . هلن تروآ و لیلی نظامی میتوانند همانقدر قهرمان یک داستان باشند که من ، که تو . اینجا ، معیار خاصی وجود ندارد . هر جرگه ای ، هر مکتبی و در این مورد خاص مد نظر تو؛ هر جماعت بلاگری ، شیوه و آداب و " آدم مهمه " خودشان را دارند .بیا از این وبلاگستان فارسی بگذریم که محدود است و کوچک و ایرانی . که را مثال بزنم که حرفش را همه قبول داشته باشند و حجت باشد و جهانی باشد ؟ سارتر خوب است مثلاً ؟ آنجور که عشق را تعریف می کرد وبازیهایش را و فلسفه پشتش را و معشوقش را که زیبا بود و نویسنده بود و همخانه اش بود و بهترین خلبان بود و بهترین آشپز و بهترین مدیر و بهترین معلم و بهترین دانشجو ؟ همان سیمون دوست داشتنی ؟ عزیزکم ، همین سارتر بارها با دوستان صمیمی سیمون همبستر شده و به این بسنده نکرده حتی ، خیلی رک از او خواسته خواهرش را به او معرفی کند .... سیمون ، رویای نوجوانی خیلی از ما را کافی ندانسته برای تنش ، شاید اما برای عشقی که از تن جدا می دانسته چرا و من بعید می دانم اگر سیمون هرگز شبی بر بالشش نگریسته باشد ... بسیار بعید می دانم . من سارتر را می ستایم ، اما دوست داشتم معشوقش می بودم ؟ راستش نه . این عاشقی را من دوست ندارم ، ده نفر از بلاگرها را نام ببرم که مثل من فکر میکنند؟ ده نفر دیگر را نام ببرم که مثل من فکر نمی کنند؟
با دید زنانه من ، این سابجکت دردناکیست . اینکه عشق در هر شکلش که باشد ، در کنار شوقش و زیبایی حس تعلقش و وسوسه هماهنگی کامل بین دو مجموعه از پوست و خون و ذهن و امیال ، غم دارد . غمی ناگریز ، ناگزیر. به هر صورت اما شیوه عشق ورزی من مال خودم است . قرار هم نیست شیوه کسی دیگر را بپسندم . پس وقتی از عشق و رابطه ای می نویسند که مهر مرا و شفقت مرا و تحسین مرا بر نمی انگیزد ، خیلی ساده ، نمی خوانمش . یا می خوانم و می گذرم . یا می خوانم و به یکی مثل خودم می گویم دیدی فلانی چه نوشته ؟ و می نشینیم کمی غیبت می کنیم و بعدش هم حرفهای مهمتر خودمان را می زنیم ... .اینجا دیگر الگویی وجود ندارد و نه قهرمانی که روی آن الگو راه برود و نشانت بدهد چگونه . برای همین است که می گویم بالا بپر ، در ارتفاعی بلندتر از قد خودت حتی . جایی بپر که پرواز یاد بگیری . دیدی جوجه عقابها را در اولین پروازشان ؟ پدر و مادرشان جوجه ها را می برند در مرتفع ترین قله . دور از آشیانه امن . اول یک دور میپرند تک تک . جوجه ها ترسخورده و متعجب ، چسبیده به صخره ، پرهای نورسشان می لرزد توی هوای سرد . اما ، چاره چیست ؟ پرنده اگر پرندگی نکند که خواهد مرد .... و ... بالاجبار رها می شوند در آن ارتفاع غریب. کسی همبال آنها نمی پرد . تقلیدی در میان نیست . خودشان باید تصمیم بگیرند در کدام خط باشند و چقدر بروند دور . دیده ای اول چه تند پر و بال می زنند از هول ؟ دیده ای ارتفاع کم می کنند ، در جا میزنند ؟ به نظرم قلب پدر مادرشان هم تند تند می زند . و اما یک لحظه ، در یک آن اوج می گیرند . قلق پرواز دستشان می آید . ترفند به اوج رسیدن و همبال همتای خود فرود آمدن ، دستشان می آید . غریزی ، خیلی غریزی . آنوقت خیال پدرو مادر راحت می شود ، کنار جوجه های نه دیگر کوچک ، پرواز خودشان را می کنند و از توی منقارشان یک صدای عجیبی میاید که به گمان من از سرِ خوشی و آسودگیست . و خب همه دیده ایم عقابی اسیر شود ، اهلی شود . توی قفس بیفتد . فقط برای جفت گیری استخدام شود ، یا برای شکار یا برای یافتن محل طعمه . اما هرگز کسی ندیده عقابی نزدیک خاک پرواز کند .
*
من از دون خوان پرسیدم که چگونه انسانها از این قانون مطلع می شوند ؟ او توضیح داد که قانون بی انتهاست و تمام جنبه های رفتار سالک را در بر دارد . تفسیر و جمع آوری قانون ،کار بینندگانیست که تنها وظیفه شان طی قرون ، دیدن عقاب و مشاهده سیلان دایمی او بود. / هدیه عقاب - کارلوس کاستاندا

۱۳۸۸ تیر ۳, چهارشنبه