۱۳۹۰ مرداد ۱, شنبه

home is where your HEART is


از چهل و هشت سالگی ام خبر ندارم اما امروزم را می دانم که گذشتنم از مرز وطنم و خانه ام بازگشت پذیر نیست ودلایل محکمی دارم که نمی خواهم باشد .
صبح زود آمد و اول پنجره را باز کرد و بوی خاک ریخت توی اتاق . شبهای تابستانی خیلی کم ولی خیلی خوب پیش می آمد که هوای شمال یکباره دیوانگی را از سر بگیرد و گرما یک جای دوری پنهان بشود که بتوانی صبح را با بوی خاک شروع کنی و ببینی برگها تن های جوان و سبزشان را به هم می سایند و دایم می گویند خش ...خش ...خش... . آنجا خانه بود ...
شب از مهمانی پ برمی گشتیم . حالم خوب بود . لبخند میزبان و مهمانهایی که یاد می گرفتند موقع بالا بردن لیوانهایشان بگویند "سلامتی " توی ذهنم بود ... یکیشان در بدو ورود از من پرسیده بود " چطوری ؟ " و چطوری را جوری طبیعی گفته بود که اصلا تعجب نکرده بودم که نگاه غیر شرقی چقدر لهجه فارسی خوبی دارد ! میزبانمان خوب بود و غذا خوب بود و آدمها هم . بعدش روی آسفالت خنک خیابان بودم و مه بود و چراغهای زرد کنار جاده . و بعد بوی آشنای هیزم از یک جای دور . و بعد ... شبهای خیابان درازی که یک سویش خانه من بود سالها . و هنوز کتابها و عروسکهایم آنجا دارند نفس می کشند . و بعد من آه کشیدم .
شب تر ! از سر دوستی حتما ، نقشه خانه مان را از لای هزار نقشه هوایی و زمینی گوگل درآورد و نشانم داده بود که : ببین ! این سقف خانه تان در خیابان فلان !دیدم که عکس نمای نزدیک از خانه مان وجود ندارد . در همان حوالی اماعکسی از گلفروشی روبروی خانه مان بود به وقتی که ماشین عروسی جلویش پارک بوده و دهها گل سفید و بنفش ریخته بود روی زمین نقشه گوگل . بعد عکس را بزرگتر کردم و تابلوی قرمز رنگ مغازه بزرگ سر خیابان معلوم شد . بعد یک تکه از آجرهای اصفهانی ساختمان پیدا بود و من دیدم که ما هر دو داریم سعی می کنیم نقشه را کج کنیم ، ماوس را بکشیم و مجبورش کنیم عکس همه کوچه را نشانمان بدهد ... عکسی که وجود نداشت و ما ناخودآگاه می خواستیم به وجودش بیاوریم ... وجود نداشت اما.
دیروز ، روی عرشه کشتی ، مرد لاغر میانسال با یک حلقه در گوش ، این ترانه را می خواند . و من دیدم که فقط خودم نیستم که زیر لب دارم می خوانم با او . آدمهای زیادی دیدم که با لباسهای تابستانی و لیوانهای آبجو و لبخند یا سکوتشان تنها نبودند . دیدم آنهایی را که این ترانه را هم داشتند یک جایی توی گلویشان .
دارم فکر می کنم که چند جا و کجاها جوری نفس کشیده ام که قلبم ، که یک تکه مهم از قلبم آنجاست ... می بینم زیادند ... زیادند و گوگل عکس خیلیهاشان را ندارد . من همچنان در این خانه زندگی می کنم و مثل خیلیهای دیگر دلم برای همه خانه هایی که دلم تویشان نفس کشیده تنگ می شود ...

۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه

I am a blackboard haafezaa


سواد یک پدیده نسبی است . متغییرهای زیادی تعیین می کنند که چه کسی در کدام سرزمین چقدر باسواد است. در کشور سوئد، درحالیکه بسیاری از زنانش در قرن نوزده قادر به نوشتن نبوده اند، آمار بی سوادی به صفر رسیده و اغلب افراد بالای شصت سال مهارت قابل قبولی در کاربری کامپیوتر دارند .در کشور من ایران ، هنوز نهضت سوادآموزی وجود دارد و هنوز بسیاری از نوجوانانش از کامپیوتر برای دیدن عکس و چت کردن با دوستانشان استفاده می کنند و همین .
در شانزده سالگی فکر می کردم باسواد کسی است با مدرک دانشگاهی از یک دانشگاه اسم و رسم‌دار. کسی است با مهارت تکلم به یک زبان انگلیسی بدون نقص و مهارت فوق العاده در رانندگی و سرچ در اینترنت و هم باخبر از دنیای سینما و موسیقی.
امروز فکر می کنم باسواد کسی است که چندین زبان بداند وبسیار کتاب بخواند و سفر کند.
توی پرانتز این را بگویم که معیار کم سوادی یا بیش سوادی برای من مقایسه دانسته ها و دیده ها و خوانده های معاشرینم با خود منند . همیشه ترجیحم این بود / هست که با آدمهایی معاشر باشم کتاب‌بلدتر یا فیلم‌بلدتر یا زبان‌بلدتر یا متخصص تر در هر حوزه ای به نسبت خودم . قشنگ سِحر میشوم وقتی یک نفر را می بینم که با سه زبان دیگر به جز زبان مادری اش حرف می زند . مبهوت می شوم " وقتی یک جمله می گویم و یکی می گوید "فلان کتاب ! فلان فیلم ؟ نقل قول از فلانی ؟ وقتی یکی از کوره راههایی حرف میزند در یک دهکده دور از کشوری که من هرگز پایم بهش نرسیده . کنار چنین آدمهایی سکوت می کنم بسکه دوست دارم حرف بزنند و من مزمزه کنم طعم دانستن چیزهایی که نمی دانم . این باید معنی دار باشد که به چنین آدمهایی برخورده ام اما معمولا ایرانی نبودند !
من اینجا دوست ایرانی زیادی ندارم . درست تر اینکه : دیگر دوست ایرانی زیادی ندارم دور و برم . یک دلیلش هم همین کم سوادی به شدت توی ذوق زننده ای بوده که در بسیاری از افراد ایرانی ساکن غرب دیدم در این مدت . به خصوص بین افرادی که همزمان با خودم مهاجرت کرده بودند ، تعداد حیرت انگیزی دختر و پسر دیدم که دوست داشتند پارتنر غیر ایرانی داشته باشند و خب به نظرم به خاطر جذابیت های بصریشان خیلی زود موفق شده بودند که توی رابطه / رابطه هایی باشند با دخترها و پسرهای اروپایی و آمریکایی و غیره و خب کم ندیدم که به فاصله چند روز تا چند ماه همه چیز این رابطه تمام شده بوده و رفیق ایرانیم مانده در کمای اینکه چرا ؟؟؟ به شدت معتقدم دلیل دلزدگی افراد مقابل از کم عمق بودن دانسته های دوستانم بوده در همه چیز ! از اخبار سیاسی آن روزهای ایران که به شدت داغ بود و اینها حرف چندانی نداشتند که بزنند . از ندانستن اینکه کتاب گونه ها را چه کسی نوشته ؟ از ندانستن اینکه اقتصاد سرمایه داری یعنی چه ؟ از عدم تسلط به زبان مشترک . از انگلیسی بسیار دست و پا شکسته ای که در حد پاس کردن حداقل تافل / آیلتس رفع و رجوع شده بود و انتظار اما می رفت که با همان افعال و صفات سوء تفاهم زا ، عشق به وجود بیاید با فرد انگلیسی زبانی که مثلا رفته چینی و هندی هم یاد گرفته تا شرق شناسی بخواند . اوائل حتی از خشم دیوانه میشدم وقتی آن حجم از جوابهای اشتباه را می شنیدم در پاسخ به آدمهای کنجکاو راجع به فرهنگ / غذا / روابط / جغرافیای ایران . مثالش آن روز که دوست ایرانی ام در جواب سوال " what is Lavashak" می گوید " oh ! its like a drug for Persian Girls ".!!! یعنی چشم چهار تا شده پرسنده ها را می دیدم که دارند به لواشک در دست من نگاه می کند و دوست من علی رغم اینکه سه سال در انگلیس زندگی کرده و الان وظیفه خودش می داند که کشورش را به غربی ها معرفی کند و احیای حیثیت از دست رفته را هم ! اما چون هنوز به فارسی فکر می کند و به انگلیسی جواب می دهد متوجه ظرافت تفاوت معنی در فرهنگها و استفاده متفاوت از واژگان در دو فرهنگ مختلف نیست ، به طرف می گوید لواشک برای یک دختر پرشین ( دختر ایرانی هم نه ، پرشین ) انگار که یک جور ماده مخدر است !!! بعد من دهانم باز است که چرا این گفت ماده مخدر اصلا ؟ چرا گفت دختر پرشین ؟ پسر ایرانی مگر لواشک نمی خورد ؟ گیرم ما خیلی دوست داشته باشیمش ، ولی خب وقتی به یک غربی بگویی دراگ ، یعنی واقعا یک ماده مخدر مثل مری جوانا ! یادم مانده که آن روز من هر چه سعی کرده بودم رفع و رجوع کنم این حرف احمقانه را نشد . و خب لواشک دست من بود و آن روز آن آدمها من را جوری دیدند که یک ماده مخدر سیاه رنگ را خالی خالی می جوم در ملع عام .... پوووووفففف
چند وقت پیش در بین یک جمع ایرانی بودم و خب به شدت خجالت کشیدم از روی کتابها و نویسنده هاشان . دلم گرفت برای همه آن کتاب که به خواب رفته اند توی قفسه های خاک گرفته و دوستان ایرانی من حتی زحمت تورقشان را نکشیده اند هرگز. بعد از شام بود و یکهو یکی گفت که بیایید مشاعره کنیم ! من بار اولم بود که می دیدمشان و خب گویا معمولا این بساط مشاعره ، مثل بازی حکم بود برایشان و بار اولشان نبود . انتظارش را نداشتم که بین آن همه آدم دانشگاه رفته شاغل با رده های سنی مختلف از هم سن خودم تا حدود پنجاه سال ، یک نفر ؛ حتی یک نفر پیدا نشود که یک بیت یا حتی یک مصرع به جز بنی آدم اعضای یکدیگرند و میازار موری که دانه کش است بلد باشد. که در جواب "حافظا ! باقیشو بلد نیستم هر هر هر" ، نخندد ! و بعد دیگر نتوانسته بودم ادامه بدهم وقتی که نوبت من شده بودم و خوانده بودم "ای دیده عاشقان به رویت چون روی مجاوران به محراب" و بر اساس آنچه گذشته بود در جمع انتظار یک بیت از ترانه های لس آنجلس داشتم مثلا در مایه های " بیا بنویسیم روی دفتر خاک رو برگا " ... و شنیدم " برو دیگه سوت نزن یارت نمی شم " ... خب ترجیح دادم که بگویم خب باقیش برای بعد ، دیگر بیایید گل یا پوچ .

۱۳۹۰ تیر ۱۲, یکشنبه

ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا

ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا

که بامداد عنایت خجسته باد ، مرا

به یاد آر دلا تا چه خواب دیدی دوش

که بامداد سعادت دری گشاد مرا

مگر به خواب بدیدم که مَه مرا برداشت

ببُرد بر فلک و بر فلک نهاد مرا

فتاده دیدم دل را خراب ، در راهش

ترانه گویان کاین دم چنین فتاد مرا

میان عشق و دلم پیش کارها بوده‌ست

که اندک اندک آیدهمی به یاد مرا

اگر نمود به ظاهر که عشق زاد زِ من

همی‌بدان به حقیقت که عشق زاد مرا

اَیا پدید صفاتت ، نهان چو جان ، ذاتت

به ذاتِ تو که تویی جملگی مراد ، مرا

همی‌رسد ز توام بوسه و نمی‌بینم

ز پرده‌های طبیعت که این که داد مرا؟

مبر وظیفه رحمت که در فنا افتم

فغان برآورم آن جا که داد داد ِ مرا

به جای بوسه اگر خود مرا رسد دشنام

خوشم که حادثه کرده‌ست اوستاد ، مرا

------
مولوی - دیوان شمس

۱۳۹۰ خرداد ۳۱, سه‌شنبه

در این شبها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد ...


توی یک حیاطی ایستاده بودم که بعد فهمیدم حیاط زندان است . من منتظر بودم . نمی دانم چرا اما توی خواب می دیدم که پدرم و مادرم توی زندانند و من بیرون . لباسم تیره بود . حیاط زندان سیمانی بود و یک درخت بلند از یک کاشی سربلند کرده بود . من رو به میله ها داد می زدم . قرصهای مادرم که هر روز صبح روی میز صبحانه می چیند دستم بود . داد می زدم و قرصها را توی دستم می فشردم . رو به میله های سفید داد می زدم ؛ نه ، خواهش می کردم ، التماس می کردم ، می گفتم حالش خوب نیست ، می گفتم بگذارید چند دقیقه لااقل بیایند بیرون ، بگذارید من یک لحظه بروم ببینمشان ...
وقتی بیدار شدم ( بیدار نشدم ...پریدم بیرون از توی آن کابوس ) آنقدر صورتم و لحافم و مشتهایم فشرده بودند که درد داشتم توی پوستم . باز هم می خواستم دیوانه وار تلفن را بردارم و زنگ بزنم ایران . یادم افتاد یک بار قبلا این کار را کرده ام و چقدر بد شده بود ... یادم افتاد آنجا توی خانه مان احتمالا وقت سکوت و خواب است و من می ترسانمشان . نشستم و آسمان را نگاه کردم و شمردم تا صبح شود ... .
فقط همین نبود . به زندان فکر کردم . به چکمه پرغضب سرباز که توی سینه مرد کوبید و قلب همسر جوانش را سوراخ کرد از غم . به اعتصاب فکر می کنم ، به خونریزی معده و برگشت خون سرخ از زبان سبز . به پنجره یک تراس فکر می کنم که مردی از آنجا بال در آورد . به دستهای افراشته نسرین فکر می کنم . به خیابانهای سی سال پیش فکر می کنم که همین پدر و مادرم که دیشب توی خواب من پشت میله ها گیر افتاده بودند به امید آزادی و روزگار بهتر روی آسفالتشان راه می رفتند و مشت به آسمان گره می کردند و به فردایی که امروز من است امید داشتند . به پلاک های نصفه فکر می کنم و به بدنهایی که زیر آفتاب خوزستان پوسیدند و خاک شدند و به باد ... به طاقت عجیب آدمهایی فکر می کنم که هر روز و هنوز بیرون محوطه سیمهای خار دار شمع روشن می کنند و به تک پنجره برج نگهبانی چشم می دوزند . به گورهایی که شبها پر می شوند و روزها دورشان حصار می کشند . به آدمهای تبعید فکر می کنم که روی آزادترین زمینهای دنیا هم محصورند ... به خانه هایی فکر می کنم که یکی زیر سقفشان کم است ، به آن سقف و آن التهاب مدام فکر می کنم ... به یک جنگل ستاره فکر می کنم ... به یک جنگل ستاره ...

۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه

برای تو و خویش


برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌كنم
كه چراغ‌ها و نشانه‌ها رادر ظلمات‌مان ببیند.

گوشی
كه صداها و شناسه‌ها رادر بیهوشی‌مان بشنود.

برای تو و خویش،
روحی
كه این همه را در خود گیرد و بپذیرد.

و زبانی
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش بیرون كشد
و بگذارد از آن چیزها كه در بندمان كشیده است
سخن بگوییم.


مارگوت بیکل
ترجمه شاملو
*

۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

کلبه من


از آنچه که فکر می کردم سخت تر بود . جمع آوری دو سال زندگی ؛ هر چه کوچک و جمع و جور و تکی ، تکی ... . زیاد بود . زیادتر از آنی که به نظر می آمد . من قرار بود آدم جمع کردن یادگاری و جعبه و کارت و ته بلیط نباشم که ... اینها چی بودند پس ؟ لباس و ظرف و پارچه و کاغذ و وسایل برقی و تزئینی به کنار ، چقدر خرده ریز داشتم که هر کدام نشان می دادند کجا بودم و در چه حال ... عجب ...
از دو روز قبلش خرد خرد وسیله و لباس می بردم و می چیدم . روز اسباب کشی داشتم از مدرسه می رفتم خانه و فکر می کردم توی دلم چرا اینهمه غمگینم ؟ روز اسباب کشی آدم باید سرش شلوغ باشد نه که دلش شلوغ باشد . بعد دوستهایم آمدند و هر کدام یک گوشه ای را گرفتند که اگر ول می کردند من در می ماندم . گنده ترینشان میزم را گذاشت روی سرش . اشک جمع شد توی چشمم . هر کدام مال یک ملیتی بودند . فقط یکیمان ایرانی بود . من خیلی وقت است که بنا به ملیت آدمها دوست انتخاب نمی کنم . خیلی از هموطنانم طی این سالها ناامیدم کرده اند . یک ناامید می گویم ناامید می شنوید . اینها شوخی می کردند ، می دویدند ، جوک می گفتند و خیالم را راحت می کردند که لنگ نمی گذارندم . دیگر می خندیدم وسط کار حتی . تمام شد . بعدش من رفتم خانه قدیمی ام دنبال باقی خرده ریزهایم و شیرینیهایی که وسط آن همه گرفتاری دلم نیامده بود آماده بخرم ، پخته بودم که گرم و تازه باشد . در را باز کردم و دیدم هنوز نرفته ، انگار سالهاست کسی آنجا زندگی نمی کند ... باد می پیچید از پنجره نیمه باز . فکر کردم یعنی دو سال گذشته از اولین شبی که کلید انداختم آمدم اینجا ؟؟؟ یعنی دو سال کوچکتر ، جوانتر ، کمتر بودم ؟؟؟؟ یعنی چقدر زود گذشت آخر ؟؟؟؟ ...
آمدم دیدم همه جمعند . آنها که نتوانسته بودند بیایند کمکم بدون اغراق روی هم بیش از پانزده پیام فرستادند که دست نگه دارم تا برسند . یکیشان فردایش باید ساعت شش صبح فرودگاه می بود که برای همیشه ( برای همیشه ؟؟؟ ) برود ولی تا نصفه شب مانده بود کنار من . بعدش شروع شد . از مهارت جا دادن آنهمه خرت و پرت در فضای کوچک ، از تمیز بودن عجیب همه سطوح ، از مزه کیک شکلاتی ، از همه چیز جوری زیادی تعریف کردند که من از مهرشان به گریه افتادم . می شود مرا کمتر به گریه بیندازید لطفا ؟
صبح نیمه بیدار ، یاد صبحی افتادم که سه نفری روی تخت نیاز خوابیده بودیم . سه نفری آویزان و گیج این دنیا بودیم . سه نفری روی یک خط . هر کدام منتظر به یک نوعی . نیاز گفت بچه ها من خواب و بیدار بودم ( از حالت آلفا یک چیزهایی گفت که یادم نیست ) . گفت در آن حالت برای هر سه نفرمان دعا کردم . دعا کردم درست شود . دعا کردم خوب باشد حالمان . یاد دعایش افتادم . اینکی سه سال پیش بود حتی ... سه سال از مای آن روز گذشت .
یک پریز خوب کار نمی کرد . یک لوله هم در مسیر آب سرد گرفته بود به نظرم . رفتم دفتر مدیریت . گفت به فلان آدرس ایمیل بده . پیش خودم گفتم کارَت در آمد . حالا کو تا بیایند . دلخور رفتم خرید . برگشتم . دیدم یک چیزهایی جابه جا شده . مثلا جای شمع سبز رفته پشت سر قاب عکس . عروسک کوالا رفته سمت چپ . دو برگه امضا و تاریخدار روی میزم نشان میدادند که یک برقکار و پشت سرش یک تعمیرکار شیر آلات آمده اند و اشکالات را رفع کرده اند ! به این سرعت !! طفلکیها سعی کرده بودند چیگیل پیگیلهای مرا حتی الامکان سر جای خودشان بگذارند .
امروز ، برای اولین بار که گاز را روشن کردم و ماهیتابه را گذاشتم رویش ، خیلی بی ربط ولی به شدت داشتم به رابطه فکر می کردم . اینکه در یک رابطه حفظ جزئیات و حواشی مسائل مهم نیستند . اما گاهی می توانند خیلی موثر باشند توی دوام یا اتمام رابطه . مهم است که هر دو سر یک رابطه مثلا روغن زیتون را در غذا به روغن حیوانی ترجیح بدهند نه اینکه یکی دیوانه وار کره بخورد آنیکی هیچ نوع چربی . یا فرضا مهم است که هر دو شوید یا نعناع دوست داشته باشند توی ماست یا روی نیمرو . یا هر دو با هم ترجیح بدهند روزهای آفتابی را درازکش روی چمن بگذرانند تا کنج خانه نشسته روبروی اخبار همیشه جهت دار رسانه ها .
یادم باشد اولین غذایی که زیر این سقف درست کردم ، تخم مرغ سرخ شده در روغن زیتون کم چربی بود با شوید فراوان . گوجه های ریز ریز داشت و پنیر کرَفت با طعم تربچه نقلی . خدا را چه دیدی ، دو سال دیگر هم می آیند و باز مثل برق و باد می گذرند و آدم امروز را یادش می رود یکهو !

۱۳۹۰ خرداد ۱۳, جمعه

به خاطر نوشتن . به خاطر خود خود نوشتن ...


این نوشته ، قدردانی از موهبت نوشتن است برای یک آدمی مثل من . مسلما آنچه در چارچوب افعال قابل اجرا و غیر قابل اجرای زندگی من می گنجد ، درصدد رد یا قبول سلیقه افراد خارج از این چارچوب نیست . به دلیل شغل و آموخته هایم ذائقه هر یک از آدمهای روی زمین را به شدت امری ژنتیک می دانم و بنابراین ژنهای من ، نمی تواند ژنهای متفاوت را قضاوت کند و نمی کند.
دبیرستانی بودم و یک متنی نوشته بودم برای یک نمایشی .الان که نگاه می کنم می بینم چقدر چیز جفنگ و شعار زده ای بود در حد همین سریالهای دوزاری شبکه سه سیما ولی آن روزها ما را تحویل گرفتند به خاطرش . قهرمانش یک زنی بود که مادر بود و همسر بود و خیلی باحال و شادمان و اینها بود و تازه فارغ التحصیل یکی از شاخه های مهندسی معدن بود که برای شغل داشتن لازم داشت در جاهایی تقاضای کار کند که اکثر یا همه کارکنانش مرد بودند . خب داستان اینجا شروع می شد که برخورد کارگرها چه جوری است و برخورد مدیر عامل و معاونش چه طوریست و این آدم اینقدر مستقل و ال و بل توی مثلا یک شهرک صنعتی به راحتی نمی تواند حتی رفت و آمد کند چون فرهنگ کارکردن در یک محیط مردانه یک جوری است که خب جور خوبی نیست برای این آدم . نوجوان بودم و فکر می کردم دارم همه مناسبات را منفجر می کنم . بگذریم . گفتند سالن می دهیم و امکانات می دهیم و وقت فراغت در این حد که کلاس معارف و زمین شناسی را نروید ! به شدت استقبال کردیم به خاطر همینش !! همگیمان توی جو مهرجویی و کیارستمی بودیم شدیدا . به عنوان نویسنده و کارگردان یک صندلی تاشوی سیاه هم داشتم و بچه های مسئول نور و صحنه پشت سرم باعث می شدند فکر کنم در شهر به ما پیشنهاداتی شده . تمرینها پراکنده بود که یک کارشناس از ا اداره تئاتر و یکی دیگر که یادم نیست کی بود از سینمای جوان آمدند و گفتند چرا اینقدر کند پیش می رویم ؟ گفتم چون بازیگر نقش اول نداریم و کسی تا الان حاضر نشده این حجم مونولوگ و دیالوگ را بگوید و دو نفری هم که آمدند و تست دادند اصلا خوب نبودند . کارشناسمان داشت نتچ نتچ می کرد که یک تخسی درآمد که " آقا این خودش می تونه بازی کنه ، استاد ادا درآوردن و ایناس ، نصف حرفاش نمی دونیم واقعیه یا بازیه یا چی ... بخواد ما رو بخندونه یه جوریه که ما خفه می شیم از خنده ولی خودش ساکت و معصوم یه جور به تخته زل می زنه که دبیرا همیشه یکی دیگه رو بیرون کنن از کلاس !! " . یاروها من را نگاه کردند . گفتم من ؟ نه ! گفتند چرا ؟ یک سعی کن . این متن را خودت نوشتی . خیلی راحت تر است که . اصلا بیا امتحانی یک صحنه بازی کن ، سخت نیست . امتحان کن ببین . گفتم ببینید اصلا سخت که نه ، خیلی هم ساده است . به بازی تک تک همین ها ایراد اساسی دارم و فکر می کنم خیلی خوب بلد باشم در همه این نقشها بازی کنم . اما نمی کنم . گفتند چه مرگت است خب ؟ گفتم از اینکه احساساتم را نشان یک سری تماشاچی بدهم ، حس خوبی ندارم . نمی توانم این کار را بکنم . وقتی حرف تئاتر است ، حتی ابایی از جاروکشی پشت صحنه اش ندارم ، اما بازیگری نه ، کار من نیست . حسم را بازی نمی کنم ... . خب ... بازیگر پیدا شد . خوب نبود . سوم شدیم . به بخش مسابقات کشوری هم نرفتیم . پشیمان نیستم .
یک رفیقی داشتم که عکاس بود . نه از اینها که دوربین گران و سلیقه خوب و دید هنری و علاقه زیاد دارند و عکاس می شوند . درسش را خوانده بود . واقعا عکاس بود . حرفه ای . در جشنواره عکاسی با دوربین دیجیتال به همان سادگی جایزه می گرفت که در جشنواره عکاسی با دوربین آنالوگ . یک روزی با هم قهوه می خوردیم . کنار دستم چند تا چوب کبریت بود . من با سهل انگاری قهوه ام را می خوردم و حواسم جای دیگری بود و با چوب کبریتها شکل می ساختم . فردایش عازم سفر بودم . یکهو دوربینش را از توی یک خورجین درآورد و از من خواست که ساعت و انگشترم را دربیاورم . چند تا عکس گرفت . همین . رفتم خانه . شب خوابیده بودم که روی تلفنم پیغام داد این عکسها را الان ظاهر کرده و دیده چیزی ورای تصورند . نوشت این یک اتفاق نادر است ؛ لطفا سفرت را به تعویق بینداز ، می شود جایزه اول فلان مسابقه را ببریم ، ویزای شینگن می گیری باهاش بخاطر نمایشگاه ، جایزه به دلار است ، راهت باز می شود به کجاها اصلا . ال است بل است . نوشتم ببخشید . من باید سفرم را بروم و از مدل شدن خوشم نمی آید . باز نوشت . نوشت . ده صفحه . بیست صفحه . از زاییده شدن هنر در لحظه ای که چشم زیبایی را می بیند وانسان جرات تصرفش را پیدا می کند با سرایشش در یک شعر یا کشیدنش دریک طرح یا ثبتش در یک لحظه . با یک کلیک حتی . نوشتم با اینکه رنگ و موسیقی و طرح و نقش و شعر و عکس ؛ جزیی از زندگی منند ، خودم را به این شکل وامدارشان نمی بینم که کاری که بهش اعتقادی ندارم بکنم . درونگراتر از آنم که عمدا فرم بدهم به پوست و عضله ام ولو اینکه دریک نمای بسته محو بگذارمشان جلوی کادر دوربین . عکاسی مثل یک هایکو است . دوست دارم اگر توی یک چنین هایکویی موضوع هستم مالکش خودم باشم و خودم . من آدم این نیستم که بگویی دستت را بگذار روی گودی گردنت و رگ دستت را برجسته کن و پوستت را بکش . شاید برای خیلیها اغوا کننده باشد ، اعتماد به نفس بدهد ثبت یک زیبایی . حس جاودانگی و اینها بدهد اصلا . اما برای من نیست اینجور که عکس بشوم و بعد بروم بنشینم روی میز مسابقه یا چندین سال روی اینترنت باشم یا بسته به اینکه از کدام وجه خودم مایه گذاشته ام بروم روی دیوار سالن پذیرایی یا اتاق کار یا خواب یک خانه ای بدون اینکه دیگر مالک آن بخش از خودم باشم که تصویرش را ساخته ام . اینجا دیگر مثل سرودن شعر یا طرح زدن یا نوت نویسی نیست برای من . اینجوری حس می کنم این خود منم که توی یک قابی هستم که دیگر از آن من نیست . نوشتم رفیق ، من آدم قلمرو ساختنم . حالا هر چه کوچک ، هر چه ساده ، اصلا هر چه . اما قلمرو ام مال من است . به بدنم هم به شکل بخش مهمی از این قلمرو نگاه می کنم . نمی توانم اینجوری شریک بشوم با بقیه . دلخور شد . قهر کرد . به من گفت متحجر باهوشی هستم که از تجربه کردن می ترسم و خودم را پشت این الفاظ پنهان می کنم . نوشتم گویا سر باهوش بودنم با هم تفاهم داریم پس این ادعا را می کنم که نیازی به تجربه آنچه که اینقدر واضح می دانم دوستش نخواهم داشت ندارم . تا مدتها با من حرف نمی زد .
فکرش را می کنم می بینم که این همه حس بد و خوب سیال در هر لحظه توی من دارند می چرخند . به شدت آدم حس و درک حس در لحظه ام . خدا می داند که روزی چند بار چند حس مختلف را تجربه می کنم و چقدر سعی می کنم که کنترلشان کنم . که جنبه بیرونی نداشته باشند .دوست ندارم خیلی ازشان حرف بزنم یا نشانشان بدهم . اکسپوز نیستم . دلم نمی خواهد باشم هم . بعد فکر می کنم آدم درونگرایی مثل من ، اگر بلد نبود بنویسد ، یحتمل دق می کرد ...دقیقا دق می کرد . نوشتن برای من مثل وقتی است که میروم در مسیر باریک علفزار پشت خانه ام هفت کیلومتر می دوم . عرق کرده با ضربان نبض صد و هشتاد می آیم خانه و شیر دوش آب را تا ته باز می کنم . نوشتن برای من مثل وقتی است که بعد از یک امتحان خیلی سخت می آیم و همه جا را تاریک می کنم و بی خبر از زمان و مکان ساعتها در اعماق خواب نفس می کشم آرام ، با خستگی ای که پشت سر گذاشته می شود . نوشتن برای من مثل وقتی است که یکی مرا می خواند به یک نام خودمانی در یک جمع غریبه . نوشتن برای من رفع خستگی است . فرصت باز کردن درهای درون یک حیاط است با خیال جمع حفظ حریم . مجال گفتن از خویشی است که جور دیگری نمی خواهم ابراز شود . هر از گاهی اینجا قدری از خودم را می نویسم ، همینقدری را که دوست دارم مثل یک بادبادک بفرستم هوا . سبک . رها ...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۰, جمعه

این من که روی هوا


مطمئن نیستم که چه میخواهم بنویسم . یعنی می دانم چه چیزی توی کله ام هست اما نمی دانم چه جوری بگویمش . فقط لازم دارم که الان اینها را یک جایی خالی کنم . الان که یک سری فرانسوی دیوانه روی چمنهای بیرون جیغ می زنند و یک گوشت پرچرب بدبو را تنوری می کنند . الان که اینقدر اتاقم ساکت است درحالیکه صدای هایده در منتهای درجه توان یک حنجره دارد می خواند . هایده دارد میخواند ولی اتاق ساکت است . عجب ...
من یک آدرس قدیمی از خودم داشتم . دنبال یک فایل پیوست می گشتم . توی این دنبال گشتنهایم یک سری ایمیل قدیمی دیدم . از روزهایی که منتظر بودم ادمیشن آفیس یک جایی من را قبول کند بالاخره . از روزهایی که چسبیده بودم به کف زمین و توی دلم پر از گنجشکهای زخمی بود . که می گذشتم به پر کردن رزومه و برگه تقاضای ویزا و تمکن مالی ... ای داد که ... ای داد ... اولش یک جوری دیدم که دیگر نفس ندارم . انگار هوا کم آمد . گردنم تیر کشید . ترسیدم حتی . بعدش ولی ... خیلی عجیب بود . حالم به لحظه ای گذشت و عادت شد و عادی شد و من دیدم که انگار دارم به یک آدم دوری در یک جای دوری نگاه می کنم . دارم به خودم از راه خیلی دور نگاه می کنم در بیست و هشت سال پیش انگار . انگار دارم خودم را می بینم از سوراخ کلید . و خیلی عادی . نگاه می کنم و بی قضاوت می گذرم . می گذرم و خودم را پشت سر می گذارم . بعد نمی دانم چی شد که یکهو یک عالمه آرزو آمد توی دلم . از آرزوی سپری کردن یک تابستان سبز روی چمنهای تازه تا آرزوی دم کردن چای در یک خانه با آشپزخانه ای از چوبهای اخرایی . از آرزوی خرید یک کلاه حصیری سفید بزرگ تا آرزوی سفر به یک ساحل دور و خلوت که شنهای طلایی اش زیر آب معلوم باشند .
اسمش چیست ؟ من مدتهاست که آرزوی خاصی نداشته بودم . مدتهاست . مدتها بود . عادتش از سرم افتاده بود . چیز خاصی از روزها و شبها نمی خواستم . ولی الان اصلا نفهمیدم چی شد ... نفهمیدم از کجای برگشتن هوا توی ریه هایم ، از چه ثانیه ای این همه زندگی آمد روی پوستم نشست ... عجب ...
شب شده . فرانسوی ها رفته اند . غذایشان را برده اند و لابد بُن اپتیت می گویند و گیلاسهایشان را به هم می زنند و توی چشم هم نگاه می کنند که سَلوو . الان که لای پنجره را یک کمی باز کردم و بوی خوش عصر بهار ریخته روی موهایم ، دارم فکر می کنم دستهایم قشنگند .

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۵, پنجشنبه

به کجا چنین شتابان ؟ به هر آن کجا ...


من متواضعانه بگویم اینها را برای این نوشتم که نوشته باشم . قصد خاصی پشتش نیست . اسکرول کردن در همین لحظه کار عاقلانه ای به نظر میرسد وقتی شمای خواننده ، من نویسنده را از نزدیک سالی به دوازده ماه هم نمی بینید .
من آدم تندی هستم . در قدمهایم ، شوخی هایم ،حرکت دستهایم ، تصمیم هایم ، پشیمان شدنهایم ، کلامم ، تندم . تند . این تندی باعث می شود که وقتی با دخترهای دیگر قرار دارم ، خیلی سعی کنم که خط چشم کشیدن و مو پیچیدنم را تا سر حد امکاناتم طول بدهم ولی باز هم از همه دوستانم یک ربع زودتر برسم . من توانایی این را دارم که از سر یک امتحان پنج ساعته بیایم خانه و در ظرف دو ساعت و نیم ، با موی شسته و درست شده و لباسهای تازه شسته شده و از خشک کن در آمده و ایمیل های نوشته شده و میز کار مرتب شده ، بروم مهمانی . اگر تنها نباشم ، از همراهم می پرسم که چقدر وقت دارم ؟ و اغلب در همان وقتی که به من داده میشود خودم را می گنجانم . شده که ساعت پنج بخواهم آماده شوم و بپرسم چقدر وقت دارم و شنیده ام بیست دقیقه و من سر نیم ساعت آماده شده ام . بعله شده . و برای استدلال این تاخیر ده دقیقه ای ؛ شما را به حجم موهایم ارجاع می دهم و این حقیقت که پشت سرم هم توده لباس و جوراب شلواری و لاک ناخن به جا نگذاشته ام .


من آدم تندی هستم . من در هر فقره خرید کردن ( بعله حتی خرید کردن برای من فقره است و دوره نیست ) بدون / با تصمیم قبلی می روم یک جای پرفروشگاه و یک چیزی را به ثانیه ای می بینم و توی مغزم پردازش می کنم و بلافاصله می روم داخل و از سایز اس تا مدیومش را بردارمی دارم و می برم توی اتاق پرو . با یکیشان می آیم بیرون و یک راست می روم سراغ صندوق . من نمی توانم روزها وقت بگذارم برای خرید کفش و مقایسه قیمت های مغازه های مختلف . نطقهای بالقوه سه ساعته من ، بالفعل در سی جمله به اتمام می رسند . هرگز در یک جلسه سخنرانی به من تذکر اتمام وقت داده نشد . هرگز برای مقاله هایم از من درخواست کوتاه کردن مطلب نشد . هرگز در یک کلاسی را باز نکردم وسط درس و نگفتم ببخشید ( چون همیشه زودتر از حد لازم حتی رسیده ام ) .
من آدم تندی هستم . زود فکر می کنم و زود جواب می دهم . کسانی که جملات خود را با "به خدمت عزیزی که شمایی عرض کنم که ..." ، "خب بعله ، مفصله ، والله راستش را بخواهی که بگویم ..." و از این دست ؛ معمولا معاشرین من نیستند . آدمهای آرامتر از من ، مرا به تحسین وا میدارند . آدمهای خیلی آرامتر از من ، مرا متعجب می کنند . آدمهای خیلی خیلی آرامتر از من ، توان این را دارند که من را به جنون برسانند . من از جنون پرهیز می کنم .


من آدم تندی هستم . نمی توانم ده سال برای بریدن یک درخت تبر تیز کنم . درختم را یا می توانم که ببُرم ، یا با همان خاک زیرش بلندش می کنم و با خودم می برم . منظور شما را باید زود بفهمم . گوشه و کنایه و لفافه دوست ندارم . خودم رک و لبه تیز و ساده ام . آدمهای اینجوری برایم حکم کیمیا را دارند .


من آدم تندی هستم . این تندی همیشه به نفعم نیست . خیلی وقتها هم به ضررم تمام می شود . باعث می شود که بعضیها فرط بی غرضی و شوخ و شنگی پشت کلامم را نبینند ، برنجند . این تندی باعث می شود که نتوانم با خیلی از دوستهایم بروم خرید چون اعصاب ساعتها منتظر ایستادن پشت اتاقهای پرو و بعد با دست خالی برگشتن و دوباره رفتن توی یک بوتیک دیگر را ندارم . اینکه حوصله روده درازی در برگه امتحان را ندارم ، اینکه اعصاب تکرار یک جمله /مفهوم را برای بار سوم و چهارم ندارم ، اینکه زود و در لحظه اوضاع را تخمین می زنم و دل به دریا ، اینکه هی حرفم را نمی جوم و مزه مزه نمی کنم ، اینکه نمی توانم نیم ساعت توی لباسهایم منتظر آماده شدن دوستی باشم که هنوز دارد با گردنبندش ور می رود و بلوز تنش نیست ، اینکه برای بار دهم تفاوت قیمتها را چک نمی کنم ، اینکه از مرحله آسان به سخت نمی روم و یکهو می پرم روی آخرین پله و هر چه باداباد ، اینکه دوست دارم زود به جواب برسم، خیلی خوب نیست . این جور بودن ، معاشرین مرا تقلیل داده / می دهد . گاهی آدمها را به اشتباه می اندازد که چقدر مغرورم ، چقدر عصبیم ، چقدر از بالا به پایین نگاه می کنم ، چقدر دلم میخواهد شاگرد اول شوم ، چقدر برای تملک و تصاحب ، شوق بیش از حد می ورزم ، چقدر چنین ، چقدر چنان . و خب اینجور نیست . من از این ریتم تند زندگیم هیچ قصد خاصی برای رسیدن به جایگاه خاصی ندارم . اینجور بودنم به این معنی نیست که تفاوت رفتار آدمها برایم مهم نباشند و دلم نخواهد که ریتمم را باهاشان یکی کنم . با همه سعی ای که می کنم ، اینجوریم . و بی صبریم را حاصل پیوند دو خانواده بی صبر و پرعجله می بینم . پدرم ، مادرم ، آه که مادربزرگم ؛ رب النوع بی صبری و تعجیل .خودش اصلا به این جور بودن می گوید : تندی و تاکیدی . یعنی ما تندیم و به تاکید می خواهیم که برسیم . حالا تهش مهم نیست به چه . کلا اعصاب هوار سال انتظار و برداشتن "حالا یک قدم مورچه ای" را نداریم . قدمهای ما "فیلی" است . به شدت فیلی . مثالش توی نقاشی کردنم . وقتی استادم یک روز آمد و همه جعبه آبرنگ و قلم موهای ریز و مدادهای رنگی را از جلویم برداشت و مرا از کلنجار رفتن با نقطه های ریز ریز نجات داد . گفت تو آدم کارهای مینیاتوری نیستی . آدم ریز و جزیات نیستی . آدم ضربه زدنی . آدم امپرسیون . و من هفت سال توی همان امپرسیون ماندم . چون توان اتمام یک تابلو را داشتم بعد از نه ساعت کار بی وقفه . آدم هفته ها و هفته ها نشستن و خرده خرده پیراهن و گل و خال ابرو کشیدن نبودم . نیستم .


بعد ؛


بعد هیچ . بعد اینکه جهان انتقام می گیرد . من بی صبر تند و تاکید را می گذارد جایی که هی صبر کنم . من هر چه هم مثل گنجشک دام ندیده گیر افتاده توی یک حیاط خلوت خودم را بکوبانم به پنجره و دیوار بلند فایده ندارد . مجبورم می کند به صبر . به هی صبر . برای وقتی که موقع فلان چیزی که برایم اصلا جای صبر ندارد برسد . جا ندارد ؟ به جهان مربوط نیست . من باید صبرم را بکنم !!!
جهان انتقام می گیرد . بین همه آدمهایی که شناخته ام به عمرم ، فقط چند نفرشان بوده اند که میشد باهاشان هم ریتم باشم در خرید و غذا و سینما رفتن و کارکردن و قرار ملاقات گذاشتن . که با هم سکوت کنیم . با ریتم هم راه برویم و برسیم به یک جایی . با ریتم هم حرف بزنیم . که یکیمان یک چیزی را خلاصه بپرسد و در دو سه جمله مختصر و مفید جوابش را بشنود . که با هم غذایمان را شروع کنیم و با هم تمام کنیم و برویم سمت در رستوران نه اینکه یکیمان (طبعا من ) لبش را پاک کند در حالیکه آن یکی هنوز در حال جویدن یک سوم از محتویات بشقابش باشد . خب این چند نفر معدود هر کدام یک جای دنیا ایستاده اند و خیابانهایمان مشترک نیست . دورند . دوریم . دور . بعد من باید صبر کنم که یک روزی برسد که مثلا با هم برویم خرید باز . که مثلا با هم غذا بخوریم . چون الان نیستیم و دوریم . کلا من به قول آن عروسک پیژامه به پا ، در "دور" زندگی می کنم . آدمهایم یا دور می شوند ، یا از اول توی همان دور ند . و من باید صبر کنم که این دوری بالاخره برطرف شود . و چه چیزی بدتر از صبر کردن یک آدم تند و تاکید ؟



* پی نوشت
اینها حرفهای دو سه شب پیش من بود در اوج تب . کسی نبود تا بهش بگویم که این گامهای تند و این کلام تند من پشتش واقعن هیچ مقصد خاصی نیست ، اتفاقا خیلی هم آسیب پذیری و دل نازکی توی خودش دارد . کسی نبود . آدمها " دور " بودند طبق معمول . مادرم آنلاین شد . من گیرش انداختم و بی مقدمه از این تندی گفتم . چون نیاز داشتم که به یکی بگویم . تب هم داشتم . نوشتم مرا به خاطر اعصاب نداشتنهایم و جوابهای رک و راست و تیزم ببخشد . نوشتم زبانم همه من نیست . قلبم نیست . مغزم نیست . این زبان لامصب و این پاها و دستهای پرعجله همه همه من نیستند . نوشت آدمهای تند ، صافند . نوشت من بهتر میشوم . نوشت به خود خودش رفته ام . نوشت وقتی سالخورده بشوم آرام و یواش و صبور خواهم شد . نوشتم "خب خیالم راحت شد و چون من هم همین فکر را میکنم ؛ هیچوقت از من دلخور نشود ولی بگذارد هر چقدر می خوام تند و تاکید باشم و در ضمن کلام تیز گهگاهم را ببخشد چون در سالخوردگی خوب و یواش و آرام خواهم شد و به تکامل اعتقاد دارم" . نوشت : " به رو چه ؟ به روی زیادی هم اعتقادی دارم آیا ؟"

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۱, یکشنبه

بر در ارباب بی مروت دنیا ...


یکی آمده نوشته " لطفا شفاف باشید " . منظورش در تشخیص موضع یک رابطه بوده . بعدش هم خیلیها هم آمدند نوشتند " دقیقن " ، نوشتند " احسنت " ، نوشتند " آخ " ، نوشتند " تو را به خدا " ، نوشتند "هیچ چیزی بدتر از این نیست که ندانی کجای کار و زندگی و احساس یک آدمی " ...
به نظرم آمد که چه دلهای پری ! از چقدرآدمهایی که نمی گویند طرف رابطه شان کجای کار و زندگی و احساسشان ایستاده . چقدر هستند که "شفاف" نیستند در ارتباط گرفتن . چه بد ! چه بدتر اما آدمهای مقابل چنین عدم شفافیتی بودن !! یعنی یک آدم مقابلی که مدتهاست به بهانه نگهداری یک رابطه دارد توی مه راه می رود و تلاش می کند ولی می بیند که طرف رابطه اش هیچ تلاشی برای خروج و گذر از این مه انجام نداده . پس دوباره کورمال کورمال ادامه می دهد و شکایت و خواهش و صبر می ورزد همچنان ! و ادامه می دهد ...ادامه می دهد ... به قدر ماه ، سال ، عمر ... می رود به سویی که قدر یک عمر زورش فقط و فقط به خودش برسد . پس چه بدتر !
من نمی فهمم آدمی را که توی رابطه باشد و به جای لمس لحظه های خوب و بد با یک آدم دیگر ، با خودش و با کلمات کلنجار برود . نمی فهمم که چه ؟ که کسی هی با خودش توی یک رینگ فرضی بوکس بازی کند و خودش را ناک آوت کند و خودش را به هوش بیاوراند ؟ بعد هی بیاید بنویسد لطفا ؟ بعد این آدم احتمالا در خیابان و صف بانک و بستنی و تحویل چمدان و صندوق رای ، اگر ببیند کسی دارد حق کشی می کند و زرنگ بازی در می آورد و تقلب می کند ؛ گلویش را و رگش را گرو می گذارد تا حقش را بگیرد . تا موجودیت خودش را و درکش را از موقعیت اثبات کند . بعد چه میشود که به بهانه دوست داشتن ، عشق ، خاطره ، هر چه ؛ توی یک رابطه نامشخص مه گرفته الاکلنگی ، هی می ماند و بالا و پایین میرود و می نویسد لطفا ! " لطفا به من راست بگو ، لطفا بیا بگو بالاخره من چی هستم برای تو ، لطفا بیا بگو بالاخره در اولویت چندم گذاشتی ام ؟ لطفا بیا بگو هستی یا نیستی ... لطفا در آخر هفته هایت و تعطیلاتت و وقت خوش و ناخوشت برای من جا داشته باش ...
خب این جالب نیست . قبول که باید سعی کرد و مهر می تواند در آغاز نباشد و به مرور و استمرار ایجاد شود . انس میتواند آفریده شود . که آدمیزاد برده ازلی و ابدی محبت و توجه است و به این سلاح می تواند رام کند و فتح بشود و داشته باشد و داشته شود . اما این هم هست که ته هوش و حس هر آدمی بهش می گوید دارد آب در هاون می کوبد یا نه . یعنی همه ما آنقدر غریزه انسانی داریم که ته نگاه یک آدم را ببینیم و درک کنیم "آن" شفقت لازم برای نگهداری ساقه یک ارتباط هست یا نه . این دیگر نه رمز گشایی و دعا و جادو نیاز دارد نه خواهش و صبر و تمنا را بر می تابد .
این حس که یک آدمی حواسش به شما هست و خودش هست و دلش هست ؛ بسیار ناخودآگاه به وجود می آید و به شدت هم با ناخودآگاه درک و تقدیم می شود . پس برای چیزی که نیست ، نه صبر کنید نه خواهش . این "چیز" ، در نگاه یک رابطه یا به وجود آمده یا چون نیست اصلا اصل رابطه زیر سوال است . این حس مثل خود هستی است . یا هست ، یا عدم است و نیست . زاییده نمیشود و نمیزایاند . برای رویاندن یک موجودیت سترون ، التماس نکنید .

۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه

even it is too much for you

روی نیمکت پارک به این فکر کردم که من از تنها رفتن به پارک جنگلی می ترسیده ام . پس چرا امروز این همه پیاده راه رفته ام و راه رفته ام و به مرغهای مینا نگاه کرده ام و پارک جنگلی جدیدی را دیده ام که تا بحال گذارم به آن نیفتاده و رفته ام توی کوره راهش و روی آن نیمکت سبز دور ، دور نشسته ام ؟ من دیگر از تنها نشستن در یک پارک دور نمی ترسم ؟ شاید کمی .... ولی اگر هم می ترسم ، امروز رفتم و تنها هم رفتم . روی نیمکت پارک یادم افتاد که معلم رانندگیم گفته بود من دیوانه عاشق سرعت روزی خودم را به کشتن می دهم و من پرسیده بودم پس چرا خودش آنقدر مثل باد میتازاند و او گفته بود چون رانندگی یک آدم سی سال پشت فرمان با یک آدمک تازه گواهینامه گرفته خیلی خیلی فرق دارد و حالا که اینطور است و من اینقدر بیمار سرعتم یک ترفندی یادم میدهد و آن هم اینست که هر وقت جایی دیدم کمی شلوغ ، ازدحام ماشینها را دیدم یا چراغ زرد یا چند نفر آدم ، به خودم بگویم که یک جای کار آن جلوتر دارد می لنگد و من باید در بروم و خودم را توی شلوغی و در معرض ازدحام قرار ندهم . از دور دنبال جای خالی بگردم و سر اتوموبیلم را بچرخانم همان ور و یک راهی را به وجود بیاورم که مجبور نشوم سریع بزنم روی ترمز و از صد و هشتاد برسم به صفر . روی نیمکت پارک به این فکر کردم که زندگیم حاصل مجموعه ای از اتفاقات افتاده یا نیفتاده است تا به امروز . من با اتفاقات ِ افتاده ساخته شدم و از اتفاقات نیفتاده هراسیدم و زندگی هراس مرا دید و هر بار ، در هر پیچ که سرعتم کمتر شده بود و کمر جاده دیده نمیشد ، دوباره مرا با ترسهایم مواجه کرد و این دوباره ها فقط زمانی از حرکت باز ایستادند که من ایستادم و ترسم را به انجام رساندم ! یعنی فرار نکردم ، رو برنگرداندم ، حتی شده به زور ، چانه ام را در دست گرفتم و رویم را به سمت دلیل ترس و تردید و تنفرم گرفتم و آنقدر در معرضش ماندم که انجام شد و تمام شد تا من قادر بشوم از پیچ جاده عبور کنم و ادامه راهم را بگیرم تا برسم به روزهای بعدی زندگیم . یعنی تا از صد و هشتاد نایستادم و به صفر نرسیدم و خودم را وادار به دیدن نکردم ( هر چند که ته چشمم بسوزد از آن دیدن ) و خودم را وادار به مزه مزه کردن اتفاق نکردم (هر چند ته گلویم تلخ تلخ و کامم تلخ و زبانم تلخ بشود ) و خودم را وادار به صبر روی زخم نکردم ( هر چند که نشتر تا ته ته ته استخوان فرو رفته باشد و درد اوج بگیرد و از من بزرگتر شود ) نشد که تمام شود . نشد که حل شود . نشد که نباشد و به سراغ من نیاید یا زود برود پی کارش و برنگردد و من به راه خودم ادامه بدهم به هر شکلی . روی نیمکت پارک به این فکر کردم که فرار از یک اتفاق یا حس ، فرار از تکرار یک خاطره یا یک ناکامی ، باعث مواجه شدن دوباره و دوباره و دوباره با همان اتفاق یا حس یا خاطره یا ناکامی می شود همیشه . و این مواجهه در نامناسب ترین و نامنتظره ترین لحظه ها اتفاق می افتند معمولا . وقتی که حواست نیست ، وقتی فکر می کنی صد از صد ، وقتی داری گل می گذاری توی گلدان ، لاک می زنی ، آواز میخوانی ، عکس تماشا می کنی ، شیرینی می خوری ، می خندی ... وقتی برایش آماده نیستی . و این ناجوانمردانه است . و خب از آنجا که برای همه اتفاق می افتد ، قابل طرح و شکایت نیست . متاسفم . روی نیمکت پارک به همه اینها فکر کردم و خنده ام کمی تلخ بود ولی حتی به آن هم آگاه بودم و به دلیلش و به دانایی دیر رس خودم به آنچه که بر لحظه ها می گذرد . کمی هم دلم برای خودم سوخت . روزگار از ما توقعاتی دارد که به نظر خودش برآورده کردنشان خیلی هم عادی است ولی به ظرفیت ما و به مجموعه توانایی های ما و به دلایل ما کاری ندارد . از منظر ما گاهی یک واقعه ساده ، فاجعه بزرگی است . اما خب ، نمی شود با صدای بلند گفتش . باید قورت دادنش را یاد بگیری . اگر از قورت دادن بترس و هر بار تف کنی یا سر برگردانی ، باز یک جایی گلویت را می گیرد . فکر کردم و دیدم در همان پارک و روی همان نیمکت دور از همه جا ، آرامم ولی درونم فعالانه دارد سعی می کند که قربانی یکی از همین لحظه ها نشود و آگاهانه مواجه شود و بگذارد که تلخی ، هر چه هست بیاید و هی مانعش نشود و فرار نکند و نهراسد و به تعویق نیندازد ... می دانی ، یک روزی از روزها آدم می بیند که باید یک شمشیر دیگر را هم بیندازد زمین . بی فایده است . جنگ با دنیا فقط یک قربانی دارد و بس . دنیا همیشه یعنی اکثریت . اکثریت بالاخره می بَرد . پذیرش همه اینها توی سرنوشت همان بزرگ شدن لعنتی وجود دارد و اگر از این هم فرار کنی ، مثل یک کابوس دنبالت میاید و اوقاتی که داری به باقی زندگیت میرسی و فکر می کنی : "دیگر صد از صد ، اینبار دیگر کامل و درست و خوب "....همان موقع سربزنگاه خیرت را می چسبد و کامت را تلخ می کند و روزت را و شبت را و دلت را ... . آدم ، متاسفانه بزرگ میشود و هر روز انگار بهش یادآوری می کنند که یاد بگیرد ترسهایش را بگذارد جلویش و باهاشان حرف بزند و بشناسدشان و کد بدهد بهشان و یا حلشان کند یا قبولشان کند . از ترس نمی شود فرار کرد ... دنبال آدم میاید و همیشه سرعتش از قدمهای هراسیده ، بیشتر است ...

۱۳۹۰ فروردین ۱۵, دوشنبه

فردا

نه به خاطر اینکه همیشه یک جایی از گردنم را می بوسیدی که هیچکسی بلدش نبود ،
نه به خاطر اینکه آنقدر روی تخت دو نفره ات تاب میخوردم که داد میزدی " ای هرکول خدایان " و مرا روی دست بلند میکردی تا در دوازده سالگی همه اسطوره های کتاب ارابه خدایان َ ت را از بر باشم ،
نه به خاطر اینکه هر بار ، من تلخ و سرکش و لجباز و یکدنده بودم و تو هر بار گذشتی ، هر بار بخشیدی ،
نه به خاطر اینکه آنقدر خسته شدی بسکه من سخت بزرگ می شدم ،
نه به خاطر غروبهایی که با کیف و کتابهای سنگین توی دستت ، سپید از گرد گچ و خسته از دو شیفت کار ، توی صف می ایستادی که وقتی در را باز می کنم قشنگترین و شیرین ترین لیوان بستنی دنیا را بگذاری توی دستم ،
نه به خاطر آن صبح زمستان که نیم متر برف باریده بود و من امتحان داشتم و ماشین توی برفها گیر کرده بود و تو بودی که پیاده شدی و کنار کارگرهای شهرداری ایستادی به هل دادن و پایت سر خورد توی برفها و همه لباسهایت خیس خیس بود و تو فقط به ساعت نگاه می کردی که من سر وقت برسم به امتحانم ...و من رسیدم و امتحان دادم در حالیکه خیلیها نرسیدند ،
نه به خاطر اینکه هر بار ، بارها ، با طوفان دور و برم خانه ات را انداختم توی سیل و تو هر بار مرا راندی کنار ساحل ، هر بار ، بارها ،
نه به خاطر اینکه اینقدر موقع خواندن حافظ گلویت بغض کرد که من عاشق آن کتاب قهوه ای شدم که شاملو دیباچه اش را نوشته بود : " به راستی کیست این یک لا قبای ژنده پوش کفر گو " ،
نه به خاطر تمام این سالها ، تمام این عمر ، تمام این بودنم که مرهون بودن تو شده ،
نه به خاطر دستهایت که بوی نان و عطر می دادند و هر روز روی این صفحه نگاهشان می کنم ،
نه به خاطر آنکه آنقدر مرا دوست داشتی که هر که را دوست گرفتم توی دلت جا دادی و هر که دلم را شکست ، نتوانستی که نبخشی و بخشیدی و سکوت کردی ،
نه به خاطر سایه ات که سالهای سخت سخت ، تا دیروقت پشت در اتاقم بی قراری میکرد ... تا نیمه شب ، تا نیمه صبح ، هر بار ، بارها ،
نه به خاطر موهایت که شانس نیاوردم قشنگیشان را به ارث ببرم ،
نه به خاطر تمام گریه هایت ، ذوق کردنهایت ، دل شکستگی هایت ، امید بستن هایت ، آه هایت ، بدخواب شدن ها و کابوس دیدنهایت ، خندیدن ها و نگرانی هایت ، که همه و همه به من وصل می شد ،
نه به خاطر اینکه هر کسی که من و تو را با هم دید ، یک جوری به من فهماند که مثل تو خیلی کم پیدا میشود ، که من خوشبختم که تو هستی ، که بخت یارم بوده و کمی دنیا با زیادی تو به در می شود ،
نه به خاطر اینکه گاهی برایم معلوم نیست کدام ما از آن یکی زاده شد ؛ که گاهی یک جوری می شوی که فقط می توانم به تو بگویم بچه ... بسکه آدم فقط می تواند بچه اش را آنجور ببیند و صدا کند و دوست داشته باشد ، آنجور که تو صدا می کنی بچه و من هم یاد گرفته ام ،
نه به خاطر اینکه صدایم شبیه توست و نگاهم شبیه توست و من ادامه تو ام و تکرار تو ام و بازگشت تو ام ،
... نه ؛
به خاطر خودت ، به خاطر همین که هستی و همان جور که بودی و همان جور که نشد باشی و دلیلش من بودم ،
به خاطر خودت و به خاطر قشنگی ات و به خاطر مهربانی عجیب و غریبت و به خاطر سوادت و به خاطر شعورت ؛
به خاطر همه اینها سرم را بالا می گیرم وقتی میخواهم به آدمهای مهمم و به دوستهایم به خواننده های وبلاگم و به همسایه هایم و به هر نفسی که من را می شناسد یا میخواهد که بشناسد معرفی ات کنم .
کاش بشود یک روزی ، یک جوری بشوم که توی دلت و توی چشمت و توی رویای شبهایت ، نگران من نشوی . کاش بشود یک روزی ، به پاس تمام عمری که به من هدیه دادی اش ، خیال و خانه ات را ایمن و امن کنم .

فردا روز توست . فردا به من ؛ به پدرم ، به خانه مان و به همه دوستهایت مبارک است . تولدت مبارک است .

۱۳۹۰ فروردین ۱۴, یکشنبه

از پراکنده های این روزها

- توی آینه رختکن نگاهم افتاد به یک رد غریب روی شکمم . فکر کردم رنگ لباسم گرفته به پوستم . بعد رفتم جلو و رد محو شش خط باریک دیدم که زیرشان ماهیچه های کوچکی خواب بودند . این شد بهانه یک لبخند چند دقیقه ای در امروز ، دوم ایپریل .


2- در را که باز کردم یک کله دوست داشتنی دیدم پشتش . پرید و در آغوشم کشید و یک دسته گل لاله سرخ و نارنجی گذاشت توی بغلم و داد زد : گل برای گل ... بهانه های خندیدن کم نیستند ، گیرم که کوچک ، گیرم که فقط به قدر همان روز ، همان شب ، همان ساعت ...


3- دوره شعر نوشتن ها و پیامک کردنشان گذشته ... دوره شعر اختصاصی برای آدم اختصاصی . دوره این حرفها گذشته ...گذشته ها گذشته . سه نقطه .


4- بحث سر تفاوتهای زبان است که نتیجه زندگی روی خاکهای مختلف و زیر آسمانهای مختلف و کنار آدمهای مختلف است . ساده نیست . ولی فرمول هم ندارد . فرمول ندارد که چه کسی درست می گوید . من می گویم جیک جیک کردن که کار یک جوجه طلایی کوچک است را میشود به آدمهای نزدیک نسبت داد . این نسبت شیرینی است . من توی آن خاک زرخیز خون ریز که بودم ، این یک جمله دوست داشتنی بوده . او می گوید جیک جیک کردن کار مرغهاست و نمی شود در جای عمومی برای آدمهای هر چند نزدیک مطرحش کرد . این نسبت سبکی است و گفتنش جالب نیست اصلا . توی مایه های جلف بازی و اینهاست . این به گمان من حاصل تجربه زندگی روی یک خاک زرخیز مدرن واقعی و امروزی است . من از یک دنیای منسوخ می آیم و آنچه از مدرنیته توی سرم می چرخد حاصل جنگم با دنیای محیط و محیط دنیایم بوده ، حاصل سعیم بوده برای دیدن امروزها ، برای گذشتن از پاره پوره های تاریخ و عرف ... سعی برای بازخوانی یک سری واژه حتی . بازخوانی ، کلمه و ترکیب تازه ...مثل هوا که دنبال تازه اش آمدم اینور دنیا . دنیای مدرنی که مدرن بودنش را توی چشم ساکنان سابق و اسبقش فرو نمی کند . حق انتخاب دارند که تا جایی که دوستش دارند ازش تکه تکه ببرند و بگذارند توی بشقابشان . باقی جاها را با حاصل فکر و کتابخوانی و سفر و تربیت والدین و خانه و مدرسه پر کنند . با حاصل خودشان . من و امثال من اما باید دور بریزیم . هر چه جمع کرده بودیم آن طرف برای این طرف تقریبا دور ریختنی است . از نو باید ببینیم کدام کانتکست در کدام مقال ! از نو باید شروع کنیم . هی از اول خط . انگار یک فیلم را بگذاری با سرعت یک اینترنت ذغالی آپلود شود ...هی برود جلوتر که تو بتوانی از اولش را با خیال راحت ببینی . بعد دوباره گیر کند . دوباره سعی کنی ببری اش از اول که کل داستان را از دست نداده باشی . این از اول رفتن گاهی دیگر خیلی خسته کننده می شود . اما چاره خاصی هم ندارد . آنچه یاد میگیری در یک جای کهن ، به درد همانجای کهن می خورد . در یک جای نو ، باید مثل همانجای نو فکر کنی .


5- در هفته ای که گذشت ، سه جور کیک مختلف امتحان کردم . هر کدام برای اولین بار . امروز با خودم فکر می کردم تا وقتی انواع امراض قند و بی قندی و چربی های بد و خوب را نگرفته ام ، وقت دارم که کیک های جدید امتحان کنم . هنوز وقت دارم ...


6- از خانه زدم بیرون و دیدم اصلا سرد نیست مهی که همه جا را گرفته . رطوبت روی سنگفرشها نشسته بود . حتی سبزه های نورسته دیدم . شامه ام دنبال یک چیزی می گشت بی خبر از من ... . فهمیدم دنبال بوی مرموز هیزم نیم سوز است . بویی نبود . اگر بود میشد حواسم را گول بزنم که اینور دنیا نیستم . آنور دنیایم . توی ماسوله ام مثلا . لای همین مه . زیر همین ابر ، روی همین خاک . کباب هم آن پایین روی آتش لابد دارد آرام آرام زعفران و ماست را در خودش می مکد . من و پدرم هم لابد باز دو خلافکار جمعیم که توی شیشه های نوشابه چیزهای دیگری هم قاطی کرده ایم و اسلام را به خطر انداخته ایم ... . بوی هیزم نبود اما . من اینور دنیایم هنوز .


7- هر روز یک چیز تازه یاد می گیرم . یک رسم تازه . یک دیالوگ تازه . یک دستور غذای تازه . یک لغت درسی تازه .... هر روز یک خطای تازه می کنم . یک سو ء فهم تازه . یک جمله اشتباه تازه . یک کامنت غیر ضروری تازه . یک اشتباه تازه در آزمایشگاه ، دانشگاه ، ... . هر روز یک چیز تازه به من اضافه میشود . یک روز به عمرم . یک جهش خاموش در ژنهایم . یک روز به تجربه روزهای قبلیم . یک رهگذر به رهگذرهایی که طی این سالها از کنارم گذشتند بدون اینکه دیده باشمشان . هر روز چیز کهنی در من می میرد . یک سلول کهنه . یک تار موی فرسوده . یک تصویر از گذشته . یک فکر کودکانه . یک شعرشبانه . یک جمله ناپخته . یک شاید محتمل . یک احتمال نامحتمل . هر روز چیز تازه ای در من به دنیا می آید . یک زن . یک کودک . یک اشک . یک لبخند . یک عضله . یک آرزو . یک ایکاش . یک نور . یک نطفه ...

۱۳۸۹ اسفند ۲۷, جمعه

و وقتی یک سین کم بیاید ...


که این اولین تجربه هفت سین است ؛ برای من . برای من که اولین بارم است که خودم به فکر سبزه و گل و آینه باشم . که از ترمه های خانه خبری نیست . از سنبل های بنفش . از دسته گل مریم که هر سالِ خوش یا ناخوش ؛ مادرم فراموشش نمی کرد . و از شاخه بلند بیدمشک . و از عطر مربای به صبح روز عید . این اولین تجربه هفت سین است و اما سبزه های همه جای دنیا سبزند . و گلهای همه جای دنیا ، یک جور مغروری زیبایند که نمی توانی تحسینشان نکنی . و همه جای دنیا ، اول فروردین ، اول فروردین است و مبارک است و تبریک و عیدی و لبخند می طلبد .
این اولین تجربه هفت سین من است . اولین تجربه برای چیدن شش سین ، وقتی ببینیم که خودم باید بنشینم به جای سین هفتمش ...
چه برای پنجره های آفتابی و قالی های شسته ، چه برای سقفهای ابری و دلهای تنگ و کوچک ، چه برای آسمانی که اینجاست و مصرانه برف میباراند هنوز و خورشیدش هر چند خجالتی ولی سخت عزیز و غنیمت است ... برای همه ، برای همه جا ، بهار مبارک .

۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

برای هشتم مارچ.2


Nyomi یک بازیگر پورن است . سیاه پوست است و به غایت زیبا . قدی بلند ، بدنی ورزیده ، دست و پاهای کشیده و عضلات نیرومندی دارد . چند ماه پیش با یک بازیگر زن سفیدپوست در یک مصاحبه تلویزیونی شرکت کرد . مصاحبه کنندگان یک زن و دو مرد بودند که یکی از مردها گویا اجازه داشت که مزه بپراند و به هر قیمتی فضا را شاد کند . با نیامی شوخی های جنسی می کرد و هی میپرسید امشب چه کاره است ؟ هر دو زن را نشانده بودند روی یک کاناپه و از زندگی روزانه اشان سوال می پرسیدند . نیامی رو به دوربین و به ما می گفت که خوشحال است و تازه از یک تور برگشته است و خیلی همه چیز فان بوده . زن کناریش هم می گفت که شغلش هیجان انگیز است چون با مردهای جذاب خوش هیکل و مدل کار می کند و همه چیز عالیست . بعد بحث کشید به سختی شغل . زن سفید پوست اولش تاکید کرد که شغلش خوب و پذیرفته جامعه امروز و خانواده اش است و چه و چه ... و ادامه داد با یک " اما " که خیلی هم به مذاق مصاحبه کننده ها خوش نیامد . گفت که چند ماه پیش سر صحنه فیلمبرداری دچار دردهای شدیدی شده و هر چه فریاد زده استاپ ! مردهای سر صحنه متوجه واقعی بودن فریادهایش نشده اند و همین باعث شده که چند ماه به علت پارگی شدید رحم در بیمارستان بستری باشد . سر و ته بحث را همینجا به هم آوردند و دیگر کسی به این مسئله اشاره نکرد . از نیامی که با خوشی می خندید و خیلی از فیلم آخرش راضی بود پرسیدند بچه دارد ؟ گفت که دارد . یک دختر . اینجا بود که یکی پرسید اگر روزی دخترت بخواهد مثل تو پورن استار بشود پاسخت چیست ؟ نیامی راضی از شغلش گفت : .... سکوت .... ....سکوت .... بعد گفت که ترجیحش اینست که دخترش بازیگر نشود ولی اگر دل خودش خواست مانعی نیست . و بعد یک چیز غریبی آمد توی چشمهایش . که خب حتمن اهمیت چندانی ندارد . ساقهای نیامی ، خیلی هوس انگیزند و همین کافیست . مصاحبه پیش می رفت تا اینکه یک دستگاه آوردند وسط صحنه برای تبلیغ فروش . یک جور ماساژور برای تضمین رضایت جنسی . به نیامی نشان دادند که چطور دستگاه را به کار بیندازد و از آن استفاده کند تا بینندگان مشتاق ببینند که رضایت جنسی یعنی چه و تخفیف خوب مشتریهای خوب را هم بگیرند در صورت پیشخرید ، ولی اول ! لطفن نیامی همه لباسهایش را دربیاورد !! مکث نیامی خیلی خیلی کوتاه بود تا دست ببرد به یقه اش . کوتاه اما کافی . کافی که ببینی بعد از این همه سال پورن استار بودن ، باز برای برهنه شدن راحت نیست . باز وقتی دکمه های بلوزش را باز می کند به کسی نگاه نمی کند . به آن همه چشم خیره . به نظرم وقتی یک بازیگر پورن ، در این قرن ، رو به دوربین بگوید : " مامان ، اگر داری این را نگاه می کنی ، من را ببخش ... " یعنی یک واقعیت غمگین کننده نادیدنی در کنار لبخندهای دیدنی.


توی اپن سورس نتوانستم یک چیز درست و به درد بخور پیدا کنم . همه گزارشها چیزی است مثلا در همین سطح . بسیار فله ای و زرد و غیر قابل استناد . اکثر ادعاهایی که شده ، منبع موثق و جامعه آماری معلومی ندارد و اگر دارد من بهشان دسترسی پیدا نکردم تا اینجا . در گزارشهایی که خوانده ام ، فقط ادعا شده که دخترهای بار و رقصنده ها و استریپرهای کلاب ، اکثرا تحصیل کرده اند و درآمد خوب و رضایت شغلی بالا دارند . اما ذکر نشده که این اطلاعات طی چند سال ، ازدل کدام جامعه و با چه درصد خطایی گرفته شده . فقط تاکید می شود که این زنها ، خیلی خوشحالند و درآمد خوبی دارند. بر اساس گزارش سمینار قانون و اقتصاد سال 2006 دانشگاه استنفورد ، حتی گزارش موثق سال 98 فوررستر مبنی بر درآمد سالانه تا حدود 1 بیلیون دلار از صنعت ؟! پورن مورد تشکیک قرار گرفته . به نظر می رسد که مبلغ بالاتر از این حرفهاست . من نه طلایه دار آزادیخواهی زنانم ، نه درسخوانده آسیب های اجتماعی ، نه محقق ، نه ادعای مطلع بودن و صاحب ایده بودن دارم . من خیلی ساده ، یک زنم و یک سوال ساده دارم . چرا با یک حساب سرانگشتی می بینم که تعداد زنان هنرپیشه پورن ، رقصنده های کلاب های شبانه ، مدلهای کفش به پا ولی برهنه خیره به دوربین همیشه چندین برابر تعداد بازیگرها و رقصنده ها و مدلهای مرد است ولی صاحبان کمپانی ها و مجلات و آتلیه های تولید کننده پورن ، در شمار اکثر قریب به اتفاق ، مردهای میان سالند ؟ آیا این یک اتفاق طبیعی است ؟ آیا من خیلی خنگم که از یک واقعیت بدیهی متعجب می شوم ؟ آیا این نشان دهنده آزادی زنها از انقیاد قرنها اخلاق گرایی افراطی و خانه نشینی و زیر سلطه بودن است ؟ آیا زنی که برهنه میشود ، از قید سالها جنس دوم بودن موهن رها شده ؟ آیا ما در دوجنس آفریده شدیم ؟ لباس هم ؟ برابر با هم ؟ با هم ؟

۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

برای هشتم مارچ - 1


مرغابی های وحشی نر، گردن های خوشرنگ افراشته ، صدای بلند و غریزه جنسی بسیار قوی دارند . غریزه اشان به شدتی است که گاهی با خشونت توفیری ندارد . هر چه دیرتر و سخت تر جفت پیدا کنند ، خشن تر می شوند . اگر تعدادشان زیادتر از تعداد ماده ها باشد ، در گروههای سه یا چهار تایی ، یک ماده را نشان می کنند ، کمین می کشند ، و حمله می کنند . با هم ، متحد ، بی رحم . آنقدر با نوکهای پهنشان توی سر طعمه می زنند که یا راضی به جفت گیری شود ، یا توی آب غرقش می کنند ، می کشندش . چون مرغابی ماده ، یک بار که با میل خودش جفت گیری کند ، میل چندانی به جفت گیری دوباره نشان نمی دهد . در چنین حالی ، به گمانم بهتر است به شیوه مرغابی های ماده به در خانه خداوند مرغابی های ماده دعا کند . دعا کند که خداوند مرغابی های ماده ، غریزه نرها را به راهی هدایت کند که منجر به غرق شدنش نشوند .
گفته بودند نبین این فیلم را . سین بود ؟ سج بود ؟ یکی بود به هر حال که گفته بود نبینش توی این روزهای خودت که درهمی و نازکی . من طبق معمول سرکشی کرده بودم . توی همان روزهای درهمی و نازکی خودم دیده بودم که موهای الکس توی مشت آن مرد کشیده می شود ...صورتش کش می آید ، چانه اش کوبانده می شود به خاک سرد تونل ... از آن صحنه کش دار طاقت فرسا ، به شدت و پررنگ ، موهای الکس را یادم هست توی دستهای مرد کف بر لب ، نور قرمز آزارنده تونل را یادم هست ، لباس سفید الکس را هم یادم هست ... و خودم را یادم هست که بهت زده و ترسیده ، مات شده بودم روی تصاویر با اشک سرد شده ای روی چانه ام .
سه هفته پیش بود . از خانه دوستم بر می گشتم . بهم گفت حواست را جمع کن موقع رد شدن از این خیابان . پریشب به یک دختر زیر دیوار کلیسای روبرو تجاوز کرده اند ... از در آمدم بیرون . سر در خانه تاریک بود . آمدم توی خیابان . شب بود . پیاده رو لیز بود . روز تعطیل بود . پا تند کردم که زودتر برسم . قلبم مثل گنجشک می کوبید توی سینه ام . وسط راه دو پسر مست دیدم . یکیشان آمد طرفم و بطریش را گرفت روبرویم . من همه شجاعتم را جمع کردم توی چشمهایم تا نگاهم را ندزدم ، تا نفهمد که چقدر ترسیده ام . فردایش ، روزنامه گرفتم . خبر را خواندم . با دوست پسرش راه می رفته . هم را بوسیده اند . پسر جلوتر رفته . دختر نخواسته . پسر خشمگین شده . زده توی صورتش . و انداخته اش روی زمین . زیر دیوار کلیسا ، روی برفها ، نیمه های شب .
یک کابوس خاصی هست که گاهی می بینم . خودم فکر می کنم بر میگردد به اولین تجربه نوجوان بودنم . به آن وقتی که تازه تازه گونه ام سرخ میشد اگر می دیدم یک جوانکی دارد به من نگاه می کند . دوست داشتم خیلی زیبا باشم . دوست داشتم من را داخل آدم حساب کنند. بچه و کودک و جدی نگرفتنی نباشم . همه بزرگ شدنم در همین حد بود . سه ماه تابستان را خانه سین اینها بودم . خیلی خوش می گذشت . توی خانه نوار لیلا فروهر می گذاشتیم و می رقصیدیم . همسایه اشان هم یک پسری داشت که وقتی ما را بستنی کیم به دست می دید ، من را نگاه می کرد و می زد زیر آواز و همین برای برق افتادن چشمهای کودکانه ام کافی بود . آن روز روبروی خانه ایستاده بودم . قرار بود برویم پارک و لبو و بلال بخوریم . منتظر بقیه بودم . یک ماشین آمد جلوی پایم . مرد راننده ریش داشت . جوان بود . یک کارت دستش بود . دستش را آورده بود بیرون و از من پرسیده بود این آدرس مال کجاست ؟ گفتم من اینجا مهمانم ، خیلی کوچه پسکوچه ها را بلد نیستم . گفته بود بچه ام مریض است ، نمی توانم آدرس را پیدا کنم و من چند قدم رفته بودم جلو . داخل ماشینش ، کاملا برهنه نشسته بود . می خندید . رو به من می خندید . بلند . من باورم نمیشد . آنقدر ترسیده بودم که نمی توانستم از جایم تکان بخورم . پایش را گذاشت روی گاز و رفت . رفت و من دو روز می گریستم . دو روز تمام . چقدر بزرگترهای خانه من را بردند توی اتاقها و با من حرف زدند و مرا در آغوش گرفتند . چقدر سعی کردند که من بخندم چند ساعت بعدش . و من ترسیده بودم . و از ترس گریه می کردم . بعد از این همه سال گاهی باز توی خواب می ترسم . توی خواب می بینم که مردی به قصد آزارم ، به قصد لمس پوستم ، به قصد تعرض رو به من حرکت می کند . بعد یادم می آید که گاهی مادرم هم توی خواب داد می زد . فردایش اگر کشتیارش می شدم که بگوید چرا خوب نخوابیده ، از چه کابوسی ، از چه رویای برعکسی ؟ می گفت که در خواب دیده مرد غریبه ای به سمتش می رود . توی خواب ناامن میشود . فریاد می کشد . بعد هم که مادربزرگم ، مانو ... بارها و بارها بیدارش کرده ام . خودم . همین خود خودم . و همین داستان ها را شنیده ام ازش . عجب ... .
شازده احتجاب را می خواندم و نفسم بند می آمد . از خفقان و فضای تیره کتاب . تا آنچه بر سر کودکی شازده میرفت . تا آن روز ناسور در زیرزمین نمور . قلبم فشرده شده می شد . اما همیشه این سوال هم بود که برای مورد تجاوز واقع شدن از سوی یک زن ، نمی توانی یک مرد بزرگ و بالغ باشی .باید که یک کودک باشی ، باید آسیب پذیر باشی ، باید قدت کوتاهتر باشد . باشد . ولی برای مورد تجاوز واقع شدن از طرف یک مرد ، کافیست که فقط زن باشی چه کوچک ، چه بزرگ ، چه توی خواب ، چه توی جلد یک مرغابی وحشی ...

۱۳۸۹ اسفند ۱, یکشنبه

* خیلی زود شرلی قدبلندتر از آنی شده بود که نتواند بلیط بخرد


اینجا نشسته ام و کلیدهای سیاه را فشار می دهم و فیلم ها و عکسها جلوی چشمم بالا و پایین می روند . اینجا عکسهایی از شما را می بینم که خودتان نمی توانید رویشان کلیک کنید ، اینترنت و ایمیل و عکس و متن و فیلم را قفل زده اند برایتان . میروید و حنجره تان از فریاد و ریه ها تان از گاز و چشمهاتان از دود خراش میخورد و زخم میشود و به درد می آید ، می روید و هزارن فیلم و عکس میشوید و خودتان می مانید پشتش و من اینجا شما را می بینم .
دوست اهل کردستانم دو روز پیش نوشت : " یکی دیگر از ما را هم کشتید ؟؟ یکی دیگر را هم ؟؟ باز هم ؟؟ " . پارسال چنین وقتهایی بود که به یک کرد خرده گرفته بودم که چرا خودش را همه جا معرفی می کند : " من ؛ کرد - ایرانی " ... عصبانی شده بودم که چرا اینجور جدایی طلبی میکند ، چرا قومیتش را به ملیتش ترجیح می دهد ؛ چرا خیلیهاشان همین جوری هم خودشان را جدا می دانند ... دو روزاست که هی بیشتر دارم می فهمم که چرا ... دهها سال با لباسها و به بهانه های مختلف ، دایم هجوم ببری به خانه های یک قومی و از زبانشان و لباسشان و فرهنگشان آدمهایشان را ؛ جوانهایشان را ، بهترینهایشان را هی سوا کنی و ببری زیر تیربار ... باید هم جدایی بخواهند ، باید هم بخواهند به حال خویش بگذاریشان ، باید هم سر بگذارند به کوه ... باید هم فریاد بکشند به خشم که رهایشان کنی . وقتی گروهی ، عده ای ، قومی ، ملتی ، سالها بمانند پشت درهای بسته ای که لزومی به بسته بودنش نیست ... یک شبه قد می کشند و غداره ...
اینجا هستم و کاری از من بر نمیاید . شما آنجایید و من حتی خجالت می کشم بپرسم برگشته اید خانه ؟ حالتان خوب است ؟همه تان هستید ؟ کاش برگشته باشید ، کاش خوب باشید ، کاش باشید ...
اگر تهران بودم امشب ، شاید اهالی خانه ام نمی گذاشتند بروم بیرون . بعد من دعوایم میشد . بعد آنها زورشان می چربید . بعد من آرام میشدم . بعد خانه خلوت میشد . بعد من می زدم بیرون و میامدم کنار چشمها و حنجره های خشمگین و دردناک شما ... . شاید هم نه ، شاید دیگر دعوایمان نمی شد . شاید دیگر کسی را دنبالم نمی فرستادند که از شلوغی ها پیدایم کند و برگرداند خانه ... شاید با هم توی ولیعصر قرار می گذاشتیم اصلا ... و آخ که من دلم پر کشید امروز آنجا باشم ... وسط شمایی که هی امروز می ترسیدم برنگشته باشید ...
با هر خبر که می خوانم و می بینم هزار رنگ میشود صورتم ، و همه اش حاصل ضربان قلب کسی است که عکسهای شما را نگاه می کند و به اعتبار شجاعت و دوستی شما سرش را بالا می گیرد . نگرانی من از اینجای دور ، برای سالم بودن و زنده بودن و سبزبودنتان حاصل قدرشناسی خاموشی است که با دیدن تک تک فیلمها و شنیدن همهمه فریادهاتان زیر پوستم می بالد . دو سال است که دورم . دو سال است هر روز با چشمهایم عکسها و خبرهای شما را می بلعم . دو سال است که به اعتبار غباری که توی خیابانهای شهرم از ته کفشهای آماده به دویدنتان پراکنده اید ، دیگر توی چشم مخاطبهایم که از رگ و ریشه و نژادم سوال می پرسند خیره میشوم ، دیگر نگاهم را نمی دزدم وقتی از زادگاهم حرف میزنم .

* شرلی تمپل ، بازیگری که در خردسالی ، تا مدتها اجازه نداشت برای دیدن فیلمهایی که خودش در آنها بازی کرده بود به سینما برود .

۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

هر آدمی با ستاره خودش سفر می کند

حتی وقتهای بیماری و هجرانی و مهر قرمز توی برگه های تقاضا ، من سعی کرده ام آدم ناله و شکایت و غر زدن نباشم . آن موقع های ایران ، در بدترین حالتها همه دلنگرانیم این بود که به اندازه کافی لبخند روی لبم داشته باشم ... من اگر نمی خندیدم ، خانه مان شهر خاموشان میشد . پر و خالی شدن بشقابهای غذا ، خاموش و روشن شدن چراغهای آشپزخانه و اتاقهای خواب ، باز و بسته شدن در به روی مهمان ، خرید بستنی و شکلات و دم کردن قهوه ، جواب دادن به تلفن یا روشن بودن دکمه پیامگیر به صورت ابدی ؛ به لبخندهای من بستگی داشت ... . من می بایست که خوب نفس می کشیدم و خوب غذا می خوردم و خوب می خندیدم که آدمهایم با خیال راحت بخوابند ... . من نگران بودم که سبب گم شدن برق نگاهها از ته مردمکهای چشمهای مهربانی بشوم که به امید من از خواب بر می خواستند هر روز ...سخت است که امید یک سری آدم باشی که از فرط دوست داشتن تو آسیب پذیر و شکننده شده اند . سخت است ...
این روزها ، ادامه زندگی منند . زمستان دارد طولانی تر از حد تحمل من می شود ولی همچنان خودم را نباخته ام . یک غر کوچکی هم بخواهم بزنم باز تهش لبخند می آید و یادم میرود . کافی است شنونده ام بگوید " بی خیال ، درست می شود " ... و من سریعا خر می شوم . سریعا باور می کنم که حل می شود ... . هنوز یک بخشی از من ، با یک بستنی ، با یک آغوش گرم ، با یک شال گردن قرمز ؛ هفت ساله میشود ... .
عکسهای جشن تولد یاسمن را نگاه کردم . کیکش ، شمعهای کوچکش ، خانواده اش ، مادربزرگش که بنفش پوشیده بود و با خط خرچنگ قورباغه روی پاکت هدیه اش تبریک نوشته بود ، موهای سشوار کرده اش که معلوم بود هنر خانگی است ، ظرف ژله موز و قوری چای روی شمع ، من را یاد خانه انداخت . یاد شبهای خیلی خوب ، خیلی بد ... یاد وقتهای تولد که چه خوب ، چه بد ، چه خیلی خوب ، چه خیلی بد ؛حتی اگر جشن نبود ، حتی اگر یک عالمه مهمان نبود ، ما کیک داشتیم و شمع و پاکتی که پدربزرگم با زیباترین دستخط یک پیرمرد نود ساله رویش می نوشت . یاد دستخط مهربان مادرم روی پاکت هدیه ام که تکیه می دادش به دسته گلی که حتما تویش چند شاخه مریم و عروس پیدا میشد و من همیشه گریه ام می گرفت وقت دیدنش . یاد کاغذی که پدرم روی یک تراول می چسباند و به جای امضا شکلک می کشید ... یاد خانه . هر وقتی از خانه ، چه خوب ، چه بد ، چه خیلی خوب ، چه خیلی بد ... .
من فرصت این را دارم که دنیا را ببینم . که آنقدر "زمستانی" بکشم که لحظه لحظه بهار و تابستان را توی خونم حس کنم . که آدمها را از هر رنگ و نژادی ببینم و کنارشان بنشینم و باهاشان غذا بخورم . که بفهمم درس خواندن دقیقا یعنی چه ، نظم ، مدیریت ، برابری اجتماعی ، آزادی حرف زدن ، فکر کردن ، آزادی در انتخاب شکل زندگی و پوشش و معشوق و مذهب و آیین یعنی چه . یاسمن این فرصت را دارد که شبها و روزهایی از عشق آدمهای خانه اش گرم بشود ، پر بشود ، لبریز بشود . گاه گریه و زخم ، جای امن و آشنایی پناه بگیرد . در خیابانهای آشنا ، راه برود و رانندگی کند و جای پارک پیدا نکند و به زبان آشنا زیر لب ناسزا بگوید . با دوستهای قدیمی اش جمع بشود . با نامزدش برود به رستورانی که سالهاست عادت دارند عصرهای جمعه را در آنجا با هم خلوت کنند . با طعم آشنای بچگیهایش ، دستپخت مادرش را بخورد و قربان صدقه مادربزرگی برود که برای تولش بنفش می پوشد . کداممان راضی تریم ؟ کداممان لبخندهای بیشتری داریم ؟ کداممان چه چیزی را برای داشتن چه چیزی از دست داده ایم ؟ نمی دانم . من خودم را با یکی دیگر مقایسه نمی کنم . هر آدمی سرنوشت خودش و داستان خودش و خوابهای خودش را دارد . هر آدمی ، با ستاره خودش سفر می کند ... .

من دلتنگی را خیلی جدی نمی گیرم . نمی گذارم توی انگشتهایم لانه کند . اگر بهش خو کنم ، توان بیدار شدن و چک کردن آسمان و آفتاب و روزشماری برای بهار را نخواهم داشت . یاسمن نمی تواند و نمیخواهد که مهاجرت کند . یاسمن در خانه اش و کشورش به قدر کافی خوشحال هست . من در خانه ام و کشورم به قدر کافی خوشحال نبودم .

من دلتنگی را خیلی جدی نمی گیرم . اما دلتنگی به طور خیلی مزمن و خیلی عادی و خیلی غیرقابل انکار در من زندگی می کند . مثل گلسنگ . مثل خزه روی تنه درخت . مثل باکتری شب تاب روی فلس ماهی پونی ...

۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

یک معجزه بفرست

من امروز فراتر از حد تصورم ترسیدم ودلم معجزه خواست ... من امروز بعد از مدتها نذر کردم ... یک نذر برای خود نذر

دیشب موقع خواب ، خوب نبودم . حس بد خستگی داشتم . حس بد دلشکستگی ، حس مراقبت نشدگی ، فهمیده نشدن داشتم ... . دیشب خسته بودم و خوابم نمی برد . صبح هم خسته بودم . حواسم که همیشه پرت هست ، امروز اصلا حواس نداشتم به کل . و امروز یک روز خیلی مهم بود . امروز برای اولین بار به اعضای آزمایشگاه معرفی میشدم . رسمن با همه آشنا میشدم ، دست می دادم ، لبخند میزدم و پاسخ می دادم که قرار است دقیقن در کنارشان چه کاری کنم . میز کارم و صندلیم و کامپیوترم را تحویل می گرفتم . به وسائلم برچسب میزدم و اسمم را رویشان می نوشتم . امروز باید کارت دسترسی به همه نقاط ساختمان را هم می گرفتم . کلید هوشمندی می گرفتم که وقتی توی دستم می گذاشتندش، همزمان انگار که برای یک بچه دوازده ساله درس علوم توضیح می دهند بهم می گفتند که اگر گم بشود من و استاد راهنمایم شدیدن به دردسر می افتیم و این دردسر چقدر شدید و بد خواهد بود ... داشتند می گفتند که این کارتها درهای اتاقهایی را باز می کنند که حساسترین دستگاههای دپارتمان آنجا نگهداری می شوند . نمونه های کمیاب ژنتیکی از سراسر دنیا به دقت در آنجا محافظت می شوند . وقتی قیمت یکی از دستگاهها را پرسیدم ، سرم سوت کشید ... . داشتم برگه ها را تند تند امضا می کردم و متصدی کارتها تند تند قوانین را برایم توضیح می داد . استادم و دستیارش کنارم ایستاده بودند . من حتی دیدم که استادم برگشت و به خانم متصدی خیلی تذکر دهنده گفت : " اینقدر توضیح نده مارتا ، خودش خیلی دقیق است ، می داند ، ما را خلاص کن برویم " ...

باقی روز را از کتابخانه و دفتر مدیریت و یک دپارتمان دیگر تا آن سر شهر رفتم . چند بار مجبور شدم بروم داخل یک کتابخانه ای ایمیل بنویسم به یک جاهایی . چند نفر از دوستانم را دیدم ، وقت ناهار هم نداشتم ... . فکر کردم می روم ورزش . یک کمی می دوم . حالم بهتر می شود ... راه می رفتم و توی راه با خودم یک حرفهایی میزدم که دلم میخواست دیشب بگویمشان . پریشب هم بگویمشان ... . توی راه به خودم می گفتم وقتی حرفها اینقدر می توانند به یکی ؛ به من ، صدمه بزنند ، یعنی من هنوز به قدر کافی بزرگ نشده ام . یعنی من هم می توانم با کلام صدمه وارد کنم ؟ یعنی میتوانم؟ مجازم ؟ امتحان کنم ؟ و راه می رفتم ... در ورودی سالن ورزش ، خواستم کارت عضویتم را در بیاورم وبکشم توی دستگاه ... که دیدم نیست . کارت ورزشم می بایست داخل یک کیف قرمز رنگ کوچک می بود همراه باقی کارتهای شناسایی دانشگاه و آزمایشگاه و کتابخانه و کلوپ دانشجویی ام و کلید خانه ام . همراه همه آنچه هم که امروز به من تحویل شده بود و برایش چندین برگه امضا از من گرفته بودند ، همه چیزهایی که مرا به زمین این روزها وصل میکند... نبود ... کیفم هیچ جا نبود . من احساس کردم از یک بلندی دارم پرت می شوم ...آرام ... آرام

از سالن دویده بودم بیرون . داشتم فکر می کردم که از کجا به کجا بروم . زمین یخ زده بود . نمیشد تند راه بروم . نمیشد هم تاکسی خبر کنم یا اتوبوس بگیرم چون فکر می کردم اگر توی راه کیفم را انداخته باشم ، باید همه راه را بگردم . هر جایی که رفته بودم . هر دری را که باز و بسته کرده بودم . دو جایی که قهوه گرفته بودم . اتاق مدیر ، اتاق معاونش ، سالن پروژه . بروم دپارتمان آن طرف شهر . از تمام راه پله ها بروم و از تک تک آدمها بپرسم یک کیف قرمز کوچک ؟ یک کیف قرمز ؟؟

توی راه به هر چیز قرمزی واکنش عصبی نشان می دادم . از یک پاکت قرمز که روی برفها افتاده بود ، تا قلاده قرمز سگی که صاحبش داشت می کشید ... اینجا کلید سازی و تعمیر قفل و اینجور چیزها که توی ایران خیلی پیش پا افتاده است نداریم . اگر کلید خانه گم بشود ، به خصوص اگر در ورودی مشترک داشته باشد برای امنیت ، کل کلیدها را تعویض می کنند و خسارت بی حواسی و کم توجهیتان به قیمت گزافی گرفته می شود . کارتهای عضویت ،معمولا مجانی ولی هوشمندند . برای شخص شما صادر میشوند . اگر گمشان بکنید خیلی وقتها هزینه صدور دوباره چیزی است که معمولا کسی سراغش نمی رود . یک حساب سرانگشتی کردم و دیدم قیمت کارتهایی و کلیدهایی که از دست داده ام حدود دو هزار دلاری می شود . هزینه آبروی رفته ام اما ، آن هم درست در اولین روز معارفه ام ، نمی دانستم اصلا جبران کردنی است یا نه ؟ خانه که نمی شد بروم ، چون کلید نداشتم . تصور می کردم که هراسان میرسم به دفتر استادم ... که صبحش ضامنم شده بود برای گرفتن کارتها ... من توضیح می دهم ... و او مرا نگاه می کند ... و بعدش را نمی توانستم تصور کنم اصلا ... همانجا یاد دیشب افتادم . یاد امروز . یاد اینکه کلام چه نفوذی دارد .. چه نفوذ غریبی ... دیندارانش که می گویند دنیا اصلا روی کلمه ساخته شد ... * همانا خدایی چون به چيزى اراده کند، همین بس كه مى‏گويد باش ! پس موجود مى‏شود " ... من دیندار نیستم ولی به نفوذ کلام در جسم معتقدم . به توان تخریب و زایشی که در بطن هر کلمه خوابیده . به قدرت کلام معتقدم ....

از نگرانی ، تقریبا دیوانه میشدم و راه می رفتم و به نفوذ کلام فکر می کردم و به اینکه امشب کجا باید بخوابم ... موجهای توی بدنم شبیه همان عصر توی ایران بود که اتومبیل سه روز از کمپانی در آمده را انداخته بودم توی بزگراه و سرویس دبیرستان پسرانه کوبانده بود به سمت راست ماشین . پسرخاله ام کنار دستم بود . من کم سال تر از آنی بودم که به خودم مسلط باشم و سکته نکنم . او بچه تر از آنی بود که مرا مقابل آزار دهها چشم گرسنه و زبان هرزه آن همه نوجوانی که وجشیانه از در و دیوار ماشین آویزان شده بودند و به در و پنجره مشت می زدند که مرا بیشتر بترسانند محافظت کند . ماشین پلیس آمد و واکنش خاصی نشان نداد اول . ولی یک افسر میانسالی بود که فقط حالم را فهمید . من را از مهلکه برد داخل کیوسک نگهبانی پلیس . گفت یک دختر دارم سن تو . هنوز خیلی کم تجربه ای برای این خیابانها و آدمهاش ... آن روز ، بعد از تصادف خانه مادربزرگم اولین جایی بود که رفته بودم . همه منتظر نشسته بودند که سرزنشم کنند و نگرانم باشند و نظرشان را راجع به بی دقتیم بهم بگویند و صد بار بپرسند که حالمان چطور است و کجایمان به چی خورده ؟ که مادر بزرگم آمد وسط و اصلا نگذاشت که کسی با من حرف بزند . با یک صدای بلند وخیلی جدی که ازش بسیار بعید بود رو کرده بود به بقیه که " گل گاوزبان دم کنید برایش ، فوری . نبات هم حل کنید تویش . یک کم بگذارید به حال خودش باشد" ... ودر سالن نیمه تاریکش را بسته بود که من ساکت بنشینم و قلبم آرام بگیرد . خدا می داند که من به هیچ چیزی بیش از یک لیوان گل گاو زبان و نبات احتیاج نداشتم در آن لحظه از دنیا ... حال امروزم ، آنجور که می رفتم وسط یخها و سنگریزه ها ، و نمی دانستم از کجا به کجا بروم ، مثل آن عصر تصادف بود ... خیلی بی تجربه بودم برای امروز ...

اولین دری که باز کردم ، قبلش یک حرفی با خودم زدم . به خودم گفتم کیفم را پیدا کنم ، یا نکنم ، نذرم همین است . طعم تلخ آبروی رفته ام هر چه که باشد ، نذر می کنم که فلان کار را کنم ، اصلا برای خود نذرش . که هستی یک آدم چه قدر راحت می تواند زیر و رو بشود یکهو ... این نذر برای اینکه یادم میرود یک آدمی که منم ، و آدمهایی که سر و کارشان با من است ، مایی که با کلام می توانیم هم را بخراشیم و بنوازیم ، اینقدر بی دفاع هستیم و خودمان خبر نداریم . کیفم چه پیدا بشود ، چه نشود و من روزهای سخت زیادی جلویم داشته باشم مهم نیست ... نذرم سر جایش . بعد رفتم داخل . بعد یادم هست که خانم مسنی از پشت میزش داشت به من گوش می داد که خیلی نگاه مهربانی داشت . که من حرفم را تمام کردم . که او گفت " البته که کیفت قرمز است " و من دوباره داشتم سقوط می کردم ... ولی این بار روی یک عالمه کلاف پنبه ، روی آب دریاچه ، روی خرواری از پر ... از اتاق پشت دفترش ، کیفم را روی دست گرفته بود و می آورد . شنیدم که هی می گفت "چقدر خوشحالم که می بینمت چون دقیقن می دانم گم شدن این با آن همه کارت یعنی چی ... . " من ترسخورده تر از ان بودم که بغلش کنم . تقریبا می گریستم و چیزهایی می گفتم مثل ممنونم ولی او فقط می خندید ... کیف به دست برمی گشتم از کنار میزها که یک مرد جوان هندی ، صدایم کرد . پرسید که کیف مال من بوده ؟ گفت که کنار یک کامپیوتر مانده بود . گفت که تا زیپش را باز کرده گفته ای وای ... ای وای به صاحب بیچاره اش ... خیلی هم نگذاشت تشکر کنم ...می گفت هر کسی بود همین کار را می کرد ... و من فکر میکنم شاید هم هر کسی این کار را نمی کرد ... ولی چه خوب که چنین آدمی توی امروز من بوده ...
آمدم خانه . کلید داشتم ! می توانستم بیایم و به یک فنجان قهوه فکر کنم . و به حرفهای دیشب و امروزم و فردایم . و به شنیده هایم . و به بی رحم بودن دنیا . که گاهی انگار نشانمان می دهد لازم داریم به جبران اینهمه بی رحمی خودش ، خودمان با هم کمی مهربانتر باشیم !!
آمده ام خانه . دارم اینها را می نویسم . یک ای میل هم داشتم از کتابخانه . برایم نوشته بودند که کیفت اینجاست خانم . تا هر وقتی که خودت بیایی و تحویلش بگیری جایش امن است ... . یاد سالن خانه مادربزرگم افتادم . احساس امنیت می کنم . فقط گل گاوزبان ندارم اینجا...
*انمّا امره اذا اراد شيئا ان يقول له کن فيکون "

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

سه شماره بی ربط که خیلی به هم مربوطند

1- زندگی ما با دنیای مجازی گره بدی خورده . گره بد یعنی گره کور . یعنی گره باز نشدنی . مادرم می گوید یک روز بالاخره این دنیای مجازی دنیای حقیقی تان را از بین می برد ( اگر تا امروز نبرده باشد ) . چرخش دارد می چرخد و تند تند می رود جلو جوری که تو هم بدون اینکه چندان حس کنی داری با گامهای بسیار تند همراهش می روی جلو چون فقط باید بروی . و دنده عقبی در کار نیست . امروز این شبکه می آید ، فردا آن جامعه ، پس فردا آن یکی صفحه و ما کمتر دلمان برای هم تنگ می شود چون روزی سه بار می توانیم در سه صفحه مختلف با هم حرف بزنیم . دور هم جمع بشویم . عکس چای و قند بگذاریم و بگوییم بفرما . عکس زمستان بگذاریم و بگوییم ای وای ، پنجره را ببیند و بیا بغلم ، هر هر هر ... . و معاشرت کنیم . آشنا شویم . خوشمان بیاید . بدمان بیاید . و شاید از بین همه این آمدنها ، اتفاق خوبی بیفتد و یا اتفاق بدی بیفتد . خب . همین است که هست . نه آه کشیدن دارد نه حسرت به سر آمدن روزگار سر خیابان جمع شدنها و توی خانه یکی نشستنها و کنار سینما قرار گذاشتنها . معاشرت و اسبابش شکل عوض کرده اند مثل لباسهایمان ، اتوموبیلهایمان ، چیدمان خانه هایمان .

2- یک مهمانی دعوت بودم . از دو هفته پیش . دوست داشتم بروم چون میدانستم که بسیار جالب و خوش و شاد است . تقریبا همه دوستانم آنجا بودند . من نرفتم . چون دوستم اسباب کشی داشت . کمک خواست . چون فقط یک دختر و پسر دست تنها بودند با کلی وسیله و یک خانه تمیز نشده . من کل آخر هفته ام را بدون اینکه مثل سیندرلا از پنجره به چراغهای دوردست جشن نگاه کنم و آه بکشم ، با انرژی و خنده و بی منت ، مثل یک کارگر روزمزد آنجا ماندم و شیشه پاک کردم و کمد شستم و جارو کشیدم . ساعت یازده شب ، صاحبخانه گفت " من یکی را از رو بردی ... کار تعطیل ...لطفن " ... از همانجا رفتم خرید ... نیمه شب بود . برای دوستانم و چند تا از رفقای سبیل کلفتشان که امروز برای بار زدن وسائل می آمدند غذا پختم . تمام صبح یکشنبه ام را داشتم مواد را با هم مخلوط می کردم و تفت می دادم و خامه میزدم و توی پلاستیکهای غذا می پیچدم و کنار هم می چیدم . امروز که غذای گرم را سرو می کردم برای آدمهای گرسنه ، بسیار خسته ولی راضی بودم . از این که رفاقت را تا ته تهش رفاقت کنم ، احساس حماقت نمی کنم . از اینکه آخر هفته ام ، جشن و مهمانی رفتنم را ، خرج کمک به دوستم کنم ، احساس غبن نمی کنم . من اگر روزی از همین رفیقم ، رفاقت نیمه ببینم ، باهاش حساب کتاب چنین روزی را نمی کنم . به یادش نمی آورم . گله نمی کنم . فقط با چند جمله ساده احساسم را می گویم و نشانش می دهم که آدم نیمه کاره ای بوده ، و برای همین خیلی بی صدا می گذارمش و می گذرم ... این چند سال اخیر زندگیم ، چندین و چند نمونه همین شکلی دارم از آدمهایی که تا ته دوستی برایشان رفتم و بعد یک نیمه کارگی خیلی توی ذوق زننده ای تویشان دیدم و همین و تمام ... من از دایره خیلی از دوستیها دقیقا به همین دلیل رفته ام بیرون . پیش از اینها اینجوری نبودم . می ماندم . بحث می کردم . خودم را می زدم به زمین و زمان . زخمی و خسته و فرسوده می شدم . گلو می دریدم .اثبات می کردم یا سعی می کردم اثبات کنم و توضیح بخواهم و سعی کنم خودم را قانع کنم که حق با من نیست تا بتوانم ادامه بدهم ... بعد که دیدم نه ، بعد که دیدم " وگرنه هر که تو بینی ، ستمگری داند "* ... اینی شدم که باز همچنان مهر می ورزد بی دریغ ... ولی آزرده که بشود بی حد ، می رود ... .حتی از زندگی رفیقی که می تواند باعث بشود همه خستگی در کردنها و شادیها و شادخواریها را با حضور در کنارش عوض نکنی .

3 - من یادم نمی آید با یک غذایی بازی بازی کرده باشم . از همان بچگی ، یا به اندازه اشتهایم غذا خورده ام ، یا اصلا طرف غذا نرفته ام ،اما ظرفی را نیمخورده کنار نزده ام مگر یک بار! آن هم به خاطر اینکه نشان بدهم چقدر چقدر چقدر عصبانیم . از شیرینی دست خورده ، از هر کار نیمه تمام ، از بلاتکلیفی ، از آدامس نیم جویده ، از سلام و علیک بی انرژی ، از بوسه دزدیده ، از نیم نگاه ، از رفیق نیمه راه ،از رابطه ای که اسمش معلوم نیست ، از رفاقتی که حد و حدود و این را بگویم/ آن را نگویم / این را بداند / آن را نداند ، از پول خرد ، از پنج دهم ، ... کلا از هر چیز ِ نیمه ، متنفرم . مثلا یا من سلام و علیکی می کنم در حد در آغوش گرفتن و بوسیدن و لبخند زدن و همه انرژیم میریزد توی نگاهم به آدم روبرو ، یا اصلا سلام نمی گویم ، رد می شوم . از آن "س َ " عاریه که به جای سلام و بعضا با یک تکان سر همراه است و پرت می شود توی هوا بیزارم . من یا توی لیست "آدم مهمه "های همه آدمهای مهم زندگیم هستم یا اصلا نیستم برایشان . یا داخل حلقه دوستان مجازی ای هستم که توی یک روز واقعی هم قابل در آغوش گرفته شدن باشم یا به کل نیستم در مجازستانشان حتی به قدر یک " لایک " ناقابل . من یا توی گودر و فیس بوک شما هستم به همان کیفیتی که می توانید مرا به خانه تان هم دعوت کنید ، یا دیگر در هیچکدامش نیستم . دوستی همینطوری ندارم . از همان نوجوانی ام ، که یک پسرکی آمده بود کلاس بگذارد و گفته بود جاست فرند باشیم ؟ گفتم حتی فرند هم نباشیم ! من حتی ادای یک چای خوردن مجازی را به بهانه عکس یک فنجان و روز برفی درنمی آورم اگر در این پیج به عنوان دوست کسی باشم ، در جای دیگر اما اصلا نباشم . چون اینجور بودن ، به نظرم یک کیفیتی است که من فقط برایش یک اسم بلدم و چون این یک اسم بی تربیتی است ، و من توی این وبلاگ همیشه یک شیوه کلامی را حفظ کرده ام ، اسمش را نمی گویم . احتمالا که همه اسمش را می دانید . ولی باز اگر شک داشتید ، می توانید خصوصی از من بپرسید .
*وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
حافظ