۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

of your black shiny hair

رازش را نمی دانم . اما زنهای مومشکی قابلیت بیشتری برای شعر شدن و قصه شدن و مضمون داستان عاشقانه شدن دارند

سخت می گیرد جهان کلا ؛ این آسانی پسش کی حادث میشود آیا ؟

توقع آدم را از زندگی ، از رهایی ، از رسیدن ، از نفس راحت ، از " امروز روز من است " خیلی پایین آورده ای جناب . سه هفته اول ژانویه از تاریکی صبح تا تاریکی شب ؛ سر و کله زدن با پنج آدم تا حلق دانشمند ؛ در حالیکه همه دنیا غرق در سورتمه سواری و کنسرت راک و افتر پارتی بودند . بعد هم پنج ساعت امتحان در برفی ترین روز خداوند . جوری که وقت رفتن به خانه ، راهت را گم میکردی از فرط گیجی . خب آنقدرهمه دنیا را سخت می سازد که وقتی چنین امتحانی را با چنان سرویسی! قبول میشوی ؛ حس خوشبختی با استانداردی مثل شب برفی کنار شومینه روشن ، لم داده روی زمین فرش ابریشم و پشت به مبل چرم و گیلاس شراب و " آخر هفته هم که ساحل میامی " بهت دست میدهد . حتی موسیقی کلاسیک هم دارد پس زمینه اش . حتی تر که آقای سیکس پک خوش خنده خوش فهمی هم روبروی خیال خوشبختی توست .

۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

کاش همه مان ، برای همیشه توی یک اتاق می ماندیم


مثل من باشی ، زیاد تکه میشوی ، زیادی گیر میکنی ؛ گیر می کنی به کلمه ها ، به نگاهها ، بوها ، لحن و لهجه آدمها . توی آدمها تکه میشوی زیاد . مثل من باشی ، سختت میشود گاهی . زیادی سختت میشود .
دوست داشتن ، برای من ، برای آدمی مثل من ، خیلی هم خوب نیست . یک روزنی در فضای اطرافم ایجاد می کند که می شود از همانجا وارد شد به من ، قلقلک داد ، نیشگون گرفت ، تلنگر زد ، گاهی هم بدتر ...خیلی بدتر ... .
سفر برای من ، برای آدمی مثل من ، خیلی هم خوب نیست . هنوز دقیق نمی دانم کجاهای من در جاده چالوس جا مانده و من نفهمیدم . هنوز نمی دانم چقدر غریب بود آن عصر بهار ، که من یک در چوبی خاک گرفته را با فشار دو دست باز کردم و خودم را دیدم بالای پشت بام یک عمارت متروک صفوی ، یزد . که ما هاج و واج به دور و برمان نگاه می کردیم . خورشید که سرخ بود . مثل همان عصر دلتنگ روی عرشه ، روی دریای مرمر . سرخ .
دوست گرفتن آدمها ، خیلی وقتها ، بیشتر ، بیشتر از خیلی وقتها ، آدم را کودک می کند . کودک . کودکی خوب است اما زیر پوست کودکی . وقتی صدایت بالغ و ناخنت لاک زده باشد ، کودک بودن زیر پوست بزرگ شده ات ، گاهی ناجور است . گاهی مضر است . گاهی مهلک .
ارتباط گرفتن و نزدیک شدن و گذشتن از تعریف رابطه ها ، برای من اصلا بگیر سم . و من خیلی مسموم شده ام این سالها . این موقع از سال ، که گیتارم روی دوشم خیلی سنگین بود و من همه راه را پیاده می رفتم تا از آن کوچه درختی سعادت آباد برسم به لبخند عجیب فرزاد دانشمند . میگفت تمرین نمیکنی ، اما یک جور جدا از همه شاگرد زرنگهام دوستت دارم . من می دانستم چرا . از روز اول خیلی جدی بود . و من به عمد خیلی خندیدم توی کلاسش . تعریف رابطه شاگرد- استاد را خواستم تغییر بدهم .تغییر دادم . شدیم آدم حرف زدن . شدیم آدم احوالپرسی . و من جا ماندم توی خیابان دریا . قبلا ، خیلی قبل تر ، توی آتلیه نقاشی پویا یک تکه ام را به همین روال ، جا گذاشته بودم . هنوز هم آنجا هستم ، هنوز هم ... .
من توی موسیقی متن فیلمها ، توی تک دیالوگها ، توی رنگ لباس آدمهای روی سن جا می مانم . خیلی مهم نیست که این صحنه از فیلم چقدر حرف پشتش هست . مهم نیست که الان زن فیلم با این حرکت چقدر حرفهای عمیق می خواست بگوید . آن چه من را مسحور می کند ، حسم است از آدمها ، از هر چه مربوط به آدمهاست ، از جا ماندن آدمهاست توی سلولهای سرم . سری که سوفسطایی نگاه می کند و غرق میشود . و من می مانم و آنها میمانند در من . و من هنوز یادم هست که مامی برای اسکارلت از پرده های مخمل سبز لباس دوخت ، و رنگ لباس جولیا در روز معارفه با خانواده فون تراپ خاکستری و قهوه ای بود و اما ی زیبای لبه تاریکی وقتی دوید جلوی گلوله ای که سینه پدرش را نشانه گرفت ، لباس سفید به تن داشت و وقتی وینست کسل صورت له شده نامزدش را دیده بود روی برانکار داد زدنش آنقدر درد داشت که وقتی میگفت : " این ،این دختر من است" من می توانستم بمیرم ، همانقدر که وقتی جک توی جنگل خیلی جدی توی چشمهای کیت نگاه کرده بود و گفته بود : "چرا ؟ خوب چون دوستت دارم "، و رویش را برگردانده بود . من حتی توی صدای عمر مختار ، توی آهنگ بچه های مدرسه والت ، توی صحنه اسب سواری داریوش ارجمند که با آن شانه های پهن وقتی بلد بود هم مهربان باشد ، هم جنگجو باشد ، هم حمزه باشد ، هم خسته باشد ... گیر کردم .
سختیِ داشتن صحنه ها و رنگها و نقشها به کنار ، این ماندن و جا ماندن در آدمها را نمی توانم از خودم بگیرم . نمی شود بگویم از امروز جور دیگری باشم . بلد نیستم . وگرنه من هم خیلی دلم میخواهد بدون خیلی یادآوریها از خیلی لحظه هایم با آدمها ، هر چه از هر که به ذهنم آمد را بگویم و بنویسم و خلاص شوم و از این گفتن و نوشتن احساس بهتری کنم و برای خودم توی لحظه های باقی مانده قدم بزنم . صریح بودن من ، هنوز هم خیلی ناخالص است . برای خودم لااقل می بینم که زیادی گیر و گرفت دارد .گیر و گرفت ، به آدمها بر نمی گردد ، به منی بر میگردد که آنها را در خودم جا داده ام . یاد نگه می دارم . زیادی یاد نگه می دارم . و خب ، این مثل آینه ای می ماند تکه تکه . وفکر کن توی هر تکه انگار بخشی از تصویر اتاق باشد . خیلی سخت است که این تصاویر مکسر را توی همان تکه ها نگه داری و نگذاری از دل شیشه سفر کنند . سخت تر میشود که این تکه ها را ، توی همان شیشه ها نگه داری و دوباره تصویر بسازی ، اتاق بسازی و تویش ، توی همه فضایش زندگی کنی .

۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

they are my memorial cells


اغراق نیست اگر بگویم نیمی از ادراک من از همه آدمها ، اشیا ، مکانها ، و شاید زمان برمیگردد به عطرشان . به همان مولکولهای آروماتیک کوچک و ناآرام که سطح را تاب تمی آورند ، به شوق فضا ، پرواز میکنند و از هر سدی می توانند که بگذرند اگر بخواهند . حافظه بویایی من آنقدر دقیق است که گیجی و حواس پرتی ذاتی ام را تا حدود خوبی می پوشاند . این حقیقت که خیلی وقتها شرمگین میشوم از اینکه اسم و چهره آشنا و تاریخ و اتفاق خاص بسیار مهمی نه از دیگران که حتی از لالوهای بغرنجترین لحظات زندگی خودم یادم نمی ماند ، با یادآوری هر آنچه جزئی و دقیق از سالهای بسیار بسیار بسیار دور و به واسطه قوه بویایی ام در ذهنم شکل می گیرد ، زایل میشود . اگر آدمی توی زندگیم به من برخورده که بدنش و موهایش و نفسش آنچنان که باید ( با معیار من ) معطر نبوده ، خود به خود بدون اینکه من به آن واقف باشم از روزها و شبهایم حذف شده . اگر غذایی بوی خوشی نداشته ، من ناخودآگاه بار دیگر سراغش را نگرفته ام حتی اگر فاخرترین غذای ملتی افسانه ای می بوده . من بوی پاکیزگی اشیا ، تازگی برگها ، روان بودن آب وترش بودن سیب و بدنی که یادش رفته صبح حمام کند را حس می کنم . اینجور نیست که عطرها را آنالیز کنم و حساب کنم که مثلا چند مولکول تِرپِن لازم است پاره شده باشند تا عطر جادویی این پرتقال از پنجره بیرون رفته باشد و آن سینه سرخ سرمازده را کشانده باشد اینجا . فقط پوستش را خشک می کنم تا بار دیگر توی قوری برایم عطر بپاشد یا از روی شمع تصعید شود و تا زیر سقف برسد . من هی گیر نمی دهم که عطر شبم حتما باید سنگین و شیرین باشد و برای عصر بهتر است بوی خنک هندوانه از گریبانم بزند بیرون . انتخابش غریزی است و شاید هم به ذات خود عطر برمی گردد . عطر ، پوست خودش را ، کام خودش را ، حتی لباس خودش را پیدا میکند بالاخره . شیشه اش که آنقدر سیاه است وبا حروف طلایی رویش نقش شده ، هر چقدر هم با سخاوت بریزی اش روی تی شرت سفید و جلیقه جینت ، نمی نشیند ، لج می کند ، می پرد ... بعد تو هی بپرس : الان بوی من برات میاد ؟؟ بی فایده است . از همان اول باید ولش می کردی که برود و روی پیراهن مشکی ساده ات جا خشک کند . بعد میدیدی که تا هفته ها ، از روی سر شانه و روی سینه لباس ، یک بوی نرم دانا و بالغ و آرامی میزند بیرون . یا وقتی جعبه اش و خودش آنقدر بنفش کم رنگ است که انگار دایم توی رویاست ، خب خودش از اول راهش را میگیرد و میرود روی بلوزهای نخی که جان می دهند برای کوچه های خلوت نیمروزهای تابستان .
من آدمها را با عطرهایشان به خاطر میسپرم . مادرم را ، سالهاست با بوی شکلات سبک که کمی به خنکی و تلخی میزند که هر بار میرفتیم سفر ، توی اتاق هتل بیشتر خودش را نشان میداد . بویش خیلی مادر است ، خیلی آرام است .او هرگز طرفدار عطرهای بسیار شیرین زنانه نبود ه . پدرم را با بوی ادوکلنی که همیشه جوانانه است ، پسرانه است و حتی گاهی میبرد به بوی پودر بچه . او دست از سر این عطر بر نمی دارد و همین هم بویش را متفاوت می کند . مادربزرگم را که چروکترین و پیرترین مادربزرگ دنیاست ، با آن " هنوز عطر یاس" ش که بر میدارد و به زیر گلویش میزند . او سالهاست که روسری سر نمی کند . کلاه قلابدوزی روی سرش اما همیشه بوی یاس میدهد . آن موقع ها عاشق رازقی بود . برای این نوه زنده به بویایی اش وقت ناهارهای روی تراس تابستان شمال ، رازقی می چید و می گذاشت کنار سینی . نوه یک لقمه از مرغ سرخ شده خوابیده در سس گوجه وبرنج گیلانی می خورد و یک لقمه گل را می گرفت زیر بینی اش و فکر میکرد شمال چه جای خوبیست ، به خصوص وقتی از تهران ، درست بعد از یک پیچ از آخرین تونل ناگهان بوی هوا عوض میشود و مرطوب میشود و کمی سنگین و تنبل می شود و تو از دور گنبد امامزاده هاشم را میبینی . پدربزرگم که سالهایی در کودکی من بوی سیگار ارزان قیمتی دوست نداشتنی را میداد . آنقدر دوست نداشتنی که روزی من نبوسیدمش . چند ماه بعد سیگار را ترک کرده بود . ادوکلن آن سالها بِست بود . هنوز هم همان را میزند و هنوز من با همین بو به او فکر میکنم . من داییم ام را از بوی سیگار و چای یاد میآورم . آن هم نه هر چایی . چایی که توی قوری می ماند ، می پزد ، دم می کشد ... قهوه خانه هم که نرفته باشی ، توی آبدارخانه اداره و دانشگاه می توانی کمی مکث کنی ببینی من چه می گویم . بوی مهربانیست . زیاد عجله ندارد ، اما به تو می گوید که وقت فراغتت کوتاه است .... . من نمی دانم نوه چندم کدام آدمم که بزرگترهای فامیل همه داستانش را میدانند از زمان کودکیشان ؛ او معروف بوده به اینکه شبها قبل از خوابش میرفته از توی حیاط یک بغل گل می چیده و میاورده توی رختخوابش و روی بالشش میریخته . فقط میدانم که زن بوده . از همینجا به روحش بوسه می دهم . فکر کن کسی تا صبح لای گلبرگهای سپید و سرخ غلت بزند و چه خوابهایی میشود که ببیند ، ... . و فردا روزش هم پوستش پر از رایحه نرم گل باشد ... عجب آدمی بوده .
دیروز کدو حلوایی خریدم . یک دست به دیگ کدو جلوی وب کم که بپرسم دارچینش به اندازه هست و کره چقدر و شکر چند قاشق ؟ و دست دیگر به یک حقله کدوی نارنجی که زیر بینی ام بود و مرا پرت کرده بود توی پنج سالگی ام که جنگ بود و من را فرستاده بودند شمال که امن باشد جایم . کدو می پختند بعضی شبها ، قهوه ای ترین و خوشمزه ترینش مال من بود . بعدتر وصل شد به بوی سبزی خوردن ، بعد بوی صبحانه با پنیر سفید و سنگک تازه آمد ، بعد بوی گاردنیای سفید باغ آن روزها آمد ، ... و هی رفت و هی مرا با خودش برد .... .
گاهی هم اینقدر خوب نیست ها ... مثلا یک آدمی را من اصلا روز اولش دوست نداشتم . خم شد حرفی به من بزند که یکهو بوی یک خروار جنگل کاج تازه و دور افتاده و خلوت خورد زیر دماغم ؛ کلک من همانجا کنده شد . خیلی ساده . می بینی ، دماغ آدم می تواند ضد آدم عمل کند . یا مثلا الان خواستم توی یک ظرف سبز زیبایی نقل بریزم که با مهمانم با چای بخوریم . بوی بیدمشک آمد و من عجیب دلتنگ خانه شدم ، وقتی یکیمان سینی چای می گرفت و شکلات و خرما و نقل را با هم میاورد که هر که هر چه خواست بردارد . بعدش بدتر شد حتی . بوی هل آمد و من یاد عصرهای قلیان و معجون نعناع و هل کنارش افتادم . و هی دلم یک چیزهای غریبی خواست .
یکی گفته بود چقدر سخت است اینجور . که آدم هی اینجوری حس کند چیزها را . من اما روزهای سرماخوردگی ام که کم هم نبوده و نیست را به یاد میآورم و مقایسه می کنم . روزهایی که که بوی تقریبا خیلی چیزها نمی آید . اه . زندگی خیلی بی مزه می شود اینجور موقع ها برای من . و بعد می بینم که وای ، نه . زندگی در دنیای بدون عطرها ،مثل زندگی در دنیایی بدون رنگ است . هیجان ندارد ، یادمان ندارد ، *سلولهای خاطره ای ندارد ... . خاطرات من ، حتی آنها که خوشرنگ نیستند ، بوهای مختلفی دارند و این نفس اتفاقات را ، بودن را ، نفس هستی را برایم گاهی عجیب ، گاهی آرام ، گاهی قابل تحمل و حتی در اوقاتی بسیاردوست داشتنی می کند .

* سلولهای سیستم ایمنی فعال ، بعد از تحریک شدن توسط هر عامل خارجی آلوده کننده ، تعدادی سلول تخصصی از خود به جا می گذارند که همیشه در جایی از بدن پنهان می مانند این سلولها غیرفعال و غیر قابل دسترسی ولی همیشه آماده اند . به محض مواجهه با همان عامل ، به سرعت آستانه تحریک را می گذرانند و واکنش تدافعی نشان می دهند .

۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

those very old days

زمان ؛ حتی صبر نمی کند من درباره اش بنویسم . بنویسم که چقدر گذشته ، از هر لحظه ای که از یاد نمی رود ؛ از اوقاتی که در تقویم زندگی خط می خورند ، دورشان میشود دایره کشید ، می توان سپردشان به باد ، می شود برایشان مرثیه ساخت ، شمع روشن کرد ، نذری داد ، می شود نگاهشان کرد ، می شود توی کمد پنهانشان کرد پشت هزار کاغذ و جعبه ، از هر لحظه ای که از یاد نمی رود ؛ از خوش ، از ناخوش ...
زمان ؛ بر ما گذشت . بر ما که دخترکان مو مشکی کیف به پشت معصومی بودیم با دغدغه ای به سهمناکی نمره ورقه ریاضی . زمان بر مایی گذشت که گاهی ، فقط گاهی یادمان میرفت خوراکیهایمان را با هم قسمت کنیم و مداد قرمز را از وسط بشکنیم و از یک عروسک ، عروس بشویم و مادر بشویم و خاله بشویم و خانم همسایه . زمان بر ما گذشت و مقنعه های کوچک سرمه ای زیر آفتاب هر سیصد و شصت و پنج روز تابستانی یک بار ، رنگ باختند . کمدهای کوچک ، متروک شدند . لباسهای کوچک هدیه شدند به بدنهای کوچک دیگر یا دستمال شدند برای گرفتن غبار ....غبار ....تنها چیزی که از دست زمان می نشیند روی همه چیز ...
کسری از ما که به خاطر قد بلند محکوم به نشستن ته کلاس و ایستادن ته صف و جا گیر شدن ته اتوبوس مدرسه بود ، همان ته زندگی ماند ؛ بسکه حوصله ای نمانده بود از کلنجار رفتن با دنیا . بسکه هر نیمکت خوب و آفتابگیری ، باید به موقع اشغال شود ...دیرتر از آن ، نه مجالی برای آسودن هست و شاید نه حالی ... نه خیالی ... . کسری دیگر اما به جبران ؛ زرنگ زمان شد . دوید و رفت و دور شد ... دور ، دست نیافتنی ، بلند . رسید ؟ نمی دانم !
این میان ، متوسط ها ، کم رنگها ، ساده ها ، بی حاشیه ها ، خبری ازشان نیست . مثل همان موقع ، در یک سکوت ساده ای این زمان را می گیرند و می روند انگار . نه هیاهویی ، نه غمی ، نه شادی غریبی .هیچ . ساده ، مثل همان ساندویچ نان لواش و پنیر و گردوی ساعت نه صبح ، کنار زمین خط کشی شده لی لی ، خیره به بازی آنکه شیطان بود و فریاد شوق میکشید روی گچهای رنگی و سنگهای صیقلی و آبخوری همیشه شلوغ .
مادر شدن آن دخترک های هر روز ، که کودکیشان به آژیر سرخ و سفید و گیر آوردن پاستیلهای کمیاب و شکلاتهای قاچاق گذشته ، وصل میشود به سینه هایی که امروز پر از شهد سپید زندگی است و نگاههایی که وفادارانه میراث مهربانیشان را نگاه می دارند و می ریزند به پای کودکی دیگر ، روی همان زمین پیر با خط کشیهای نو . گم شدن آن ساده تر ها را شاید حتی نشودکه از لای سکوت کاهی کاغذهای ثبت احوال ، رد گرفت . دنیا گرد است ... شاید روزی توی خیابان ، نگاهی آشنا ترا ببرد به روزی که بارانی سبزت را دیده بود ، گریسته بود و فردا روز ، دست در دست مادرش بود به خندۀ خرید ...
هه ... و من ، منی که توی یک دنیایی بودم پر از حبابهای رنگی ، پر از خیال ، کتاب ، پر از دور گلهای سرخ خط بکش و آسمان را آبی کن . منی که در سرزمینی بودم که اشیا حرف می زدند و احتمال اینکه روزی عروسکهایم برایم بچه بزایند ، همانقدر بود که یقین یک راهبه به تقدس ملکوت ؛ منی که اولین نامه عمرم را خطاب به کسی نوشتم به نام فلورا . من حتی نمی دانم فلورا کیست . آن روز هم نمی دانستم " فلرا " دیکته درست این اسم نیست . نوشته بودم :" فلرای بسیار عزیز ، برای تعطیلات پیش ما بیا" . و نامه را در جایی پنهان کرده بودم . ذهن هفت ساله من چقدر باید در رویای روزهایی غوطه می خورده که زنهای جوان دور میزهای گرد با رومیزی های کتان آهار زده ، در باغ مینشستند به صرف چای عصرانه . با آن حبابهای عجیب و سیال خیالم ؛ من ، روی آن خط کشیهای رنگی می پریدم و مثل باد می دویدم و همه دخترها را پشت سر می گذاشتم . هیچکس نمی توانست به من برسد . روزی پزشکم گفته بود : قلبت ، قلبت یک یوزپلنگ نر است ... . آنروز من سر دسته گروهی بودم که امروز یا مادرند با اندامی از طراوت افتاده ولی مهربان ، یا نو عروسند با دغدغه تازه کردن صفحه عکسهای فیس بوک ، یا پناهنده سیاسی ، یا دانشجوی دکترا ، یا لیسانس زبان یا این آخری که خودش به تنهایی مجموعه ایست از زن /مجرد/شاغل ودارای یک فرزند ! . ساکت ترهایشان گم شده اند و نمی دانند من به دیدن نگاهی آشنا توی هر خیابان این دنیا امید دارم هنوز . تک تک سر و کله شان پیدا می شود و دیدن زندگیشان روی هر خاکی و زیر هر آسمانی یادم میاورد : زمان . و یادم میاورد به خنده هایی که توی دل زمان جا ماند از دخترکانی مومشکی ، کیف به پشت و معصوم .... . راستی ، خبر آنکه همیشه شاگرد اول بود و همیشه در کوله پشتی اش بیست میبرد خانه و همیشه جایش روی نیمکت اول بود و همیشه وقتی می آمدند برای فیلمبرداری گزارشهایی که هر گز معلوم نشد کی پخش میشود او را می بردند جلوی دوربین ، خبر اویی که در نظر ما آنقدر خوشبخت بود که میشد دایم پایش را لگد کرد ، را دارم . در یکی از شعبه های بلوچ ، فروشنده روپوشهای مجلسی است .

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

فراتر از توانستن ؛ نتوانستن است

من آدم خطرناکی شده ام . مهر ورزیدنهایم به کیفیت اسبق همچنان ، همچنان سودایی و نرم و عمق دار . اما ناگهان می بینم که یک نفر را ، " دیگر " دوست ندارم . دیگر دوست ندارم و با این دوست نداشتن هیچ کاری نمی توانم بکنم .

۱۳۸۸ دی ۷, دوشنبه

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست

اینجا ، در دل این شب برفی که من نشسته ام و بوی نارنگی از روی انگشتهایم می ریزد روی صفحه کلید ، خونهای خشک شده کف خیابانهای شهرم زیر گام کفشهای زمستانی دارند رنگ می بازند حتما ... اینجا که من به عشق فکر می کنم . به این فکر میکنم که چند نفرشان نشسته روی یک صندلی در یک شب دلتنگی می گذاشتند برای دهمین بار بخواند که " من به خط و خبری از تو قناعت کردم " ؟
به این فکر می کنم که تلنگر کدام رویای شبانه آیا کدامشان را مثل آن وقتهای من بیدار کرده بود تا نیمۀ شب بیدار شوند و در تاریکی غزل حافظ بخوانند ؟ کدامشان بی خیال بازی دنیا شده بودند ؟ چند نفرشان می خواستند بروند سفر ؟ کدامشان حلقه توی دستش بود ؟ کدامشان برای شب یلدا رفته بود کیک بی بی خریده بود ؟ کدامشان می خواست زندگی کند فقط ؟ کدامشان ، کدامشان ؟
به خودم فکر می کنم . به روزها و شبهای دورم . به اینکه چقدر روز و چقدر شب مردمک چشمهایم دو دو می زد؟ به اینکه چقدر زمان ِ بی بازگشت ، دلم می خواسته آرام بگیرم ؟ که بروم یک جای دوری ، یک جای خیلی خیلی دوری که دور باشم از آدمها و خیابانها ؟ خیابانها آرام بود ، آدمها مشغول زندگی خودشان ، انقلاب توی من بود؛ توی قلب من . فکر می کنم به روزهای " یادم هست ، یادت نیست ... "
راستی چند بار دیده بودم آن صحنه را ؟ چند بار اشکم غلطید پشت : " کثیف تر از جنگ چی می تونه باشه ؟ - صلح ! "
چقدر گذشته مگر ؟ من روزگاری می دیدم که وسط معرکه آشوب قلبم ، باز هم دمی می شد آسود . گیرم از یک تن بلا خیزد ، من از باقی آدمهای زندگیم رفاقت می دیدم و می خندیدم . می خندیدم که ماشینها بوق می زدند و آهنها همدیگر را دوست داشتند ، که پارچه ها و پرچمها جنس هم را می شناختند ، یک نیروی خوبی توی هوا میغلطید . من عصرها منتظر می ماندم که زودتر ساعت هفت شود ، در خانه باز شود و من تند تند بگویم که ما چقدر پیروزیم ، راه زندگی و سفر و درس خواندن و امید زاییدن باز ، باز می شود . زندگی به خبر بی بی سی فارسی و ساختن پازل و کاور سبز و وی نشان دادن پشت پنجره و" وای وای کاندیدای من کو " هم می گذشت . گیرم از یک تن بلا می خیزید ... اما این تکه از زندگی ، برای همه ما ، بر همه ما خوش بود . " خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود " حدیث دیگریست .
برایم ای میل زده : " حق راه رفتن روی هر کجا از زمین خدا، حق حرف زدن و جمله ساختن ، حق نوشتن و شاد بودن ، ابتدایی ترین حقوق هر آدمیست . بجنگ برایش . کشور من ؛ همان " چکمه " معروف قلب اروپا ، حقش این نیست که بهترین نباشد ، چه برسد به مردم تو ، به کشور تو . بجنگ برایش" .
ناکامی من در خیلی از روزها ، برای بدیهی ترین اتفاقات ، بر می گشت و می گردد به " گربه ای " که توی گرداب افتاد . که خاکش قصه قصه دارد از آن همه جان نازنین که باورشان نمی شد " وقتش رسید " . که تو دیدی و من دیدم که آنها عکس شدند و امضا شدند و شعار شدند و اسم شدند و کلمه شدند و حالا من حروف سفید را فشار می دهم و کلمات سیاه جلوی چشمم نوشته می شوند و تو می خوانیشان . توی گودرت می خوانی و باز به وقتش می روی توی خیابان های نا آرام با انقلاب توی دلت . من آنجا نیستم . خیابانهای حوالی من آرام است . آدمها مشغول زندگی خودشان ، انقلاب توی دل من است اما ؛ که تو ، توی قلب من . من اینجا هر روز نگاه می کنم که همه برگردید بگویید حاضر . حتی اگر مهم نباشد . حتی اگر به حساب شمردن درنیاید . اما من هر روز می شمرم . شمردن ، فعل محتوم همه مایی است که جلد شناسنامه هامان سرخ است . چه در تهران ، چه در منهتن ، چه در ونیز . بشمر ببین چقدر شمرده ای . برای چقدر از زندگی ، از عشق ، از وصل ، جدایی ، رفتن ، نرفتن ، گذشتن ، ماندن ، ماندن ، ماندن .... . من ، به اندازه همه سالهای ماندن ، زندگی را شمردم . " تو که خود سوزی هر شب پره را می فهمی " سرت سبز

۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

و من لی لی می کنم ، با جیبهایی پر از تیله های رنگی

خوب خیلی ساده ، ترجیح این است : نه از شبهای میخوشی خبری باشد و نه از بوسه های سرخ .نه از کوله پشتی شاد و رهایت داستانی داشته باشی برای بازگفتن ، نه از چراغهای اغوا کننده قمارخانه ها در خم پسکوچه های سنگفرش . تالار آینه و موسیقی توی روزهایت نباشد و شبها را زیر برف پنبه ای و درختهای روشن کاج راه نروی . ترجیح ، نداشتن و نکردن و نشدن همه اینهاست برای اینکه دوست داشته شوی . و بله کلا ، همدردی ، ذائقه فربه تری می طلبد تا همخوشی !!! ببین حال دیگر با توست که دست در جیب و زمزمه زیر لب ، روی سنگفرشهای پیر ، کودکانه لی لی کنی یا دلت بخواهد که در کام ترجیح عمومی ، شیرین بنشینی و روح مغموم و از نوازش ناسیرابی بشوی که زندگی هر چه بر او سخت و سخت تر می گیرد و همین دوست داشته شدنش را آسان تر می کند ...

۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه

* ا ِشتاب مکن

شاید وقتی در فرودگاه دست کم چهار ساعت باید بنشینی و به کاغذهایت نگاه کنی ، حواست برود به میز مقابلت که مرد جوانی از پشت لیوانش به تو لبخند میزند ، شاید حواست برود به ساعت پرواز میلان که چقدر بی خود و دیر و غیر قابل تعویض است . شاید حواست برود به چند هقته بعد و امتحان کمیکال و کورس پنج استاد / پنج ساعت امتحان . شاید حتی فکر کنی به بلوای قم و جای خالی پیرمرد دوست داشتنی که مثالی برای نقض اصل "فرصت طلبی و خودخواهی نهادینه در همه آدمها " بوده این همه سال . اینجا ، بین این همه صدا و نور و آدم و چمدانهای عجول یا بی حوصله ، من ولی بدجوری دارم به هویت آدمهایم فکر میکنم . به حرمتشان ، به دلیل حضورشان و به جای خالیشان که فقط با همان حضور پرشدنیست... .
تازه رسیده بودم که دیدم سین ، دست پسرک را گرفته و آورده خانه . آن روز عصر ما دور میز نشستیم . ما با هم خندیدیم . من با پسرک از خانه مان ، شهرم ، غروبهای تهران ، قهوه ترک ، کافه های کریمخان ، داریوش ،آلبوم شبهای نیلوفری ، گروه کیوسک و لونا شاد حرف زدم . او تلفنش را داد دستم . من به فایلهای موسیقیش گوش دادم . ما با هم خندیدیم . همین . وهمین کافیست که او ،از همان روز عصر، برای من هویتی جدا از سین داشته باشد . خب به حتم یک روز خاصی هم هست که بنا به جبر جهان ، دیگر ما نتوانیم با هم بخندیم و حرف بزنیم و خورشید برای جفتمان در یک زاویه بتابد .و ما از هم میبریم . و به هم سلام نمی کنیم . و او مهمان خانه سین که نه دیگر ، مهمان خانه من نیز نخواهد بود . اما تا آن روز ، او آدمی جدا و عزیز است برای من و حتی می شود که جای او را هم خالی کنم هنگام سفارش یک فنجان قهوه که برای تخمین انعام روی میزش مجبورم دایم ضرب کنم یک ضرب در نهصد و هشتاد ، یک ضرب در صد وپنجاه ، یک ضرب در هزار و پانصد ...هویت آدمهای من ، جدا از هم و دور از هم ساخته شده اند . اما ساخته شده اند و خود لامصبشان باید بیایند و خرابش کنند و مثل خیلیهای دیگر که توی روزهای عمر من در خم جاده ای یا توی دره ای یا پشت دری جا ماندند و ترک کردیم هم را ، حالا خود خود خودشان باید ما را ؛ خودشان و مرا ، کنار هم نخواهند و هر کدام برویم به سویی . گیرم به کلام تندی ، به طعنه ای ، به خراشی ، زخمی ، پشت پایی .... .یک چیزی ، یک چیز بدی باید بین من و آنها اتفاق بیفتد و من جدا شوم و آنها بروند از بودن من . سین می گوید دیگر با پسرک نمی پرد . هرگز . از هم به بدی بریدند . شبی از من خواست تا من هم رویم را بر گردانم از جانب آن دوستی مشترکمان . همان روز ، دقیقا همان روز بعد از ماهها پسرک برایم نوشته بود : سلام . هنوز سارایی ؟؟ .... نوشتم سلام . بله . هنوز .
فرودگاه شلوغ است . دیدن آنقدر مسافر که رد میشوند و فکر آنقدر قصه که توی جیبهاشان پنهانست آدم را به سرگیجه می اندازد . این همه می روند ، این همه می آیند و من فکر میکنم چقدر آدم توی دلم جا داده ام که اگر به بهانه ای آمده اند و به واسطه ای آمده اند و به دلیلی آمده اند ، حالا می توانند بی بهانه و واسطه و دلیل بمانند و قصه هایشان را برایم تعریف کنند و به حرفهای من گوش بدهند . و خب بله ... هر وقت که موعدش رسید ، روزگار خودش همه چیز را می برد . چرا تعجیل کنم ؟
* ا ِشتاب همان شتاب است . به گویش مردمان شمال

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

سانتا لوچیا

کنارم نشست . چشمهایش آبی بود . دخترک . بی هوا پرسید : می توانم برایت دعا کنم ؟؟ آنقدر تعجب کردم که فقط شد بگویم : حتما !! دستهایم را توی دستهایش مشت کرد و عطر صابون بچگانه ای پخش شد . سرش پایین بود . زیر سقف بلند کلیسا ، ما کوچک بودیم و کنار هم ، روبروی هم . من فقط می دیدم که موهایش توی سالن نیمه روشن برق می زند و شلوارهای جین هر دومان همرنگند . انگلیسی اش ، ته لهجه آلمانی داشت و من انگار که به فارسی میشنیدم حرفهایش را که می گفت : " خدایا ، من ممنونم، برای همه چیز . برای همه اتفاقات خوب و لبخندها . و چون ممنونم می خواهم که دعا کنم . دعا کنم که همین الان بیایی و کنار سارا بنشینی . جوری که حتی برای لحظه ای احساس تنهایی نکند . توی قلبش باشی و به او ثابت کنی که عاشقش هستی . در این صورت ، سارا ترا همیشه و برای همیشه به یاد خواهد داشت و دوست خواهد داشت و بزرگ خواهد شمرد . کنارش باش . آمین " ... . در عمرم ، در همه عمرم کسی اینقدر زیبا و ساده و نزدیک برایم دعا نکرده بود . هنوز صورش را نمی دیدم ، ساکت بود . سرش را که بالا آورد ، دیدم چشمهای آبی ، کمی قرمز شده اند . توی صورتم خندید . همان موقع ، یک قطره شاد از روی گونه ام لیز خورد و توی یقه ام گم شد .

۱۳۸۸ آذر ۱۳, جمعه

Hopscotch


روزی
نیمروزی
که زمین پر از بازیگوشی سایه و آفتاب
که پنجره پر از عکس برگهای حریص آب
من پر از خلوص شوق کودکیهایم که عروسکی با موهای سبز ناظرش بود
سر می گذارم روی زانوهای صبور تو
و تمام سنگینی روزهای بزرگسالی
تصعید می شوند
و شانه هایم
سبک
و چشمهایم
سبک
و خوابهایم
سبک
من
سر می گذارم روی زانوهای صبور تو
و دستهای توکه موهایم را می دانند
و پیشانی ام را می دانند
و قوس گردنم را می دانند
و من با شانه ها و چشمها و خوابهایم
با همه حجم گیسوان سبزم
کودک می شوم باز ... بازیگوش ،
خالص،
سبک .

دنج


یک گوشه خلوت لازم است که من فکر کنم به همه رویاهایی که لازمست تا بسازمشان . به این که فکر کنم وقتی یک راهی را رفته ام که اشتباهی بوده و درختهای نشانه گذاری شده را گم کرده بودم و آب نباتهای ریخته بر کف جاده را زاغک شیطانی برچیده بود و علامتهای برگشت پاک شده بود ، حال گیرم که بی هدف رفته باشم ، گیرم که خسته شده باشم ، گیرم که .... ؛ باید به این فکر کنم که به راستی من در راه بازگشتم و ضمیرم این را حس کرده ولی به هر دلیلی که نمی دانم چیست ، نگذاشته باخبر باشم ، آگاه باشم که دارم باز می گردم . یک گوشه خلوت لازم است که من فکر کنم چرا دلم برای روزهای نوجوانی ام تنگ شده . برای وقتی که صورتم را دوست نداشتم و بدنم را و نگاه وحشی ام را . برای آن سر شوریده که نمی دانست سودای چه دارد . برای وقتی که یک قطعه موسیقی ، یک تکه شمع ، یک برگ پاییزی ، من را می برد توی یک خلسه ناگفتنی عمیق معصومانه ای ، بی تکرار ، تازه ، نو . لازمست که من بنشینم روبروی خودم و بالاخره بخواهم که بشنوم از خودم هر چه شده و هر چه قرار بود باشد و هر چه هست و هر چه قرار است بشود . لازمست که من اجازه بدهم آن قصه ها که به خاطر محافظت از من خودشان را جایی در پشت سر پنهان کرده اند ، بیرون بیایند و رنگ بگیرند و حرف بزنند با من . مثل بدن برخاسته از خواب افیون ، که سمهایش ، آخرین قطره از سمهایش را هم دارد می تکاند ، دارد روی پوست جدیدش دست می کشد ، روی موهای تازه رسته کنار شقیقه ها ، روی نازکیهایی که هنوز پینه نشده اند بسکه تازه اند ، بسکه نو اند .... .
لازمست که من بنشینم و ببینم پس از این با خودم چه جور می خواهم تا کنم . دیده ام که دلم می خواهد خودم را لوس کنم . برای خودم شیرینی بخرم ، برای خودم به چراغهای رنگی نوک درختهای کاج نگاه کنم . بروم روی نیمکت چوبی کنار خوشقیافه ترین نوازنده دوره گرد بنشینم و سکوت کنم و او بنوازد ، بنوازد و من سکوت کنم و کبوترها را نگاه کنم که جمع می شوند روی سنگفرش . دیده ام که دوست ندارم گیر کنم به کسی . دوست ندارم درگیر تلاطم های بودن با آدمها شوم . تنش دوست ندارم . دلتنگی را حتی از سر بسیار عشق و بسیار مهر و بسیار معشوق بودن دوست ندارم . پیامدش ، ترک را ، حرف سخت را ، دلزدگی و نا خوشی و بی تابی را هم . شکستن را هم . زخم را هم .
بعد لازمست که فکر کنم دقیقا چه چیز را دوست دارم . تا اینجا و امروز ، می دانم که سفر را ، حس آزادی را ، روزی دوباره دورمیز آشپزخانه را ، خانه را ، روزی دوباره فارغ التحصیلی را ، دویدن زیر آفتاب را ، روزی دوباره کنار دریا را ، روزی دوباره بوی روغن برزک و به دست گرفتن پالت رنگ را ، پختن کیک را ، آب دادن پای گلدان را ، بوی عجیب سقفهای کهن را ، خرید کردن برای آدمهای عزیز را ، دیدن دست خط های آشنا را ، نامه های بی هوا و سرخوشانه را ، شبهای پر ستاره پر از دیوانه بازی را ، هتل عباسی را ، میدان ونک را ، گشتن توی چوبکده را ، سفر سه نفره جواهر ده را ، خواب تا ظهر را ، صدای موذن زاده را ، روز نذری پزان را ، شب یلدا را ، رستوران شاطر عباس را ، دربند را ،همه اتاقهای سبز را ، چراغهای روشن شام های شلوغ را ، ناهارهای دست جمعی را و آخ که سروان را ... دوست دارم . اینها برای همه یک زندگی کافیست ؟؟ لازمست به این هم فکر کنم .
باید دمی آسوده و فارغ از همه فکرهای هنجار و نابهنجار پیدا کنم و کنار خودم بنشینم و خلوت کنم با خودم . هر چه هست باید دوباره روایت شود . آن یخ عظیم ستبر باید آب شود که من به جد می دانم درونش هیچ نیست . این هیکل عظیم سایه افکنده ، درونش پوچ است و فقط پرهیبش اینجور می نمایاند که خیلی مهم و بزرگ و ناسور است . نیست . روایت ، از عظمتش و هیبتش می کاهد . قدر واقعیش ، قدر نیست . ناچیز و کوچک است . آخرین قطره سم است که باید راهش را باز کنی به نشتری . همین . یک گوشه خلوت لازم است .

۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

we will be victorious

چشمم به نوک درختهای به خواب رفته بود ، کلاغی که نشست روی آخرین شاخه ، صدای جفتش خیابان دراز را برداشت ، آشیانه شان محکم ، چسبیده به درخت ، بی ترس گزند باد پاییز .شالم را که محکم می کردم دور گردن ، داشتم فکر میکردم اگر کسی بپرسد این روزها کجای دنیا زندگی می کنی ، جواب می دهم جایی که مردمش کنجکاو تو نیستند ، خانه هایش رنگی و همیشه حق تقدم با عابر پیاده است . این جواب من بود اگر کسی می پرسید امروز . امروز اما تنها به این سوال پاسخ دادم که چرا خیلی وقتها ، توی ایران و هند و پاکستان ، درمانهای پیچیده دارویی به بن بست می رسد درحالیکه موارد مشابه بیماری ، در غرب ؛ غرب منهای ترکیه ، خیلی ساده به بهبود می نشینند؟ خب کسی نپرسید : کجای دنیایی تو ، دنیا کجای توست ؟؟!!
صدای مزاحمی نیست . من گاهی لبخند حواس پرت هم میزنم . لبخند حواس پرت که می گویم ، یعنی سعی نمی کنی که خوب به نظر برسی برای خوبی دیگران . سعی نمی کنی زنده باشی برای زندگی دیگران . سعی نمی کنی چیزی را اثبات کنی ، به انجام برسانی ، پایان ببخشی برای خودت و خودت برای دیگران . لبخند حواس پرت یعنی کنار خودت و با محیط کوچکی که دور خودت تنیده ای تار به تار ، در تعامل متعادلی هستی که بر حسب اتفاق کمتر ناراحت کننده است و بیشتر آرام ، آرام ، آرام ... آخ که من چقدر چقدر چقدر به دنبال این آرام ، سرگردان جاده های ناگزیر بودم .
دخترک پرسید : چه کنم که گریه هایم کمتر و بغضهایم سبک تر شوند ؟ چه کنم که بشوم آنچه می گویند به آن " خلاص " ؟ گفتم : سفر کن ، آنوقت است که دنیایت بزرگ می شود و می بینی نه تنها آدمها ، که خودت هم خیلی بزرگ و مهم و جدی نیستی . انگار که پس از سالها محاط بودن در یک بیابان بسیط وسیع ، بروی بالای یک برج ، تپه ، قله . بروی روی یک ابر . خودت محیط شوی و ببینی چقدر آن پایین همه چیز کوچک و ساده و آسیب پذیر است . آنقدر کوچک و ساده و آسیب پذیر که ناخودآگاه خنده ات بگیرد . به این خنده ناخودآگاه می گویند " خلاص " .
دارم نزدیک می شوم روز به روز . امسال ، قرار است اوج زیبایی زنانه من باشد . اینجور خوانده ام . قرار است منحنی های بدنم در قوس دار ترین و گودترین فرازها و فرودهایش ، به هم برسند . قرار است نگاهم پخته سالهای گیر و گریز خواستن و نرسیدن و شفا و درد ، و پوستم شادمان بزرگسالی بالغی باشد که از روی گونه ام سر بخورد ، زیر فرو رفتگی گردنم بپیچد ، بپیچد و نشت کند و با هر تپش ، از خلال رگهایم راه باز کند و آواز بخواند و بگذرد ، بی صبر ، بی ایست .... زمان که صبر نمی شناسد .
پاییز عجیبی است . من آنقدر از پاییز پیش و آن جاده بارانی دورم که نگاه های به پشت سر چیزی را حل نمی کند . آدم پاییز باشی و هر پاییز ، در پوستی نو ؟؟ سرنوشت من پر از بازی است . پر از تک خالهای تصادفی یا شاید از پیش طرح شده . سرنوشت من ، پر از " بسیار تعجب آور " هاست و من به آن خو کرده ام . حتی به این پوست جدید که تویش راه می روم و به آدمها بر می خورم و کنارشان نفس می کشم . آن من ِ آذر ماه سال پیش کجا و این من ِ نوامبر امسال کجا ؟ اینی که به نوک درختهای به خواب رفته نگاه می کند و توی جیبش دنبال تکه های شکلات می گردد برای جوجه کلاغها ؛ که فکر می کند برای روز خودش ، برای خود خودش ، به کدام مر کز خرید برود ؟ بعد گل بخرد یا قهوه یا شراب ؟ شاید هم همه را ؟
امروز یک بسته داشتم ، قد خودم . آنقدر تویش کاغذهای رنگی و لباسهای خوشرنگ و غذاهای خوشمزه بود که گیج بودم کدام را اول بردارم ؟ بوی آدمهای من پیچید زیر این سقف . دیدم که دارم بلند بلند با خودم حرف می زنم . دیدم بلند بلند دارم می خندم . دیدم رنگ آبی به من می آید . سفید هم . شاید هم من به آنها می آیم ؟ آدمهای من ... چقدر این دو کلمه کنار هم قشنگند ...
روی چمنهای خیس ، مواظب بودم که لیز نخورم . اصرارم را به راه رفتن روی چمن نفهمیدم . اما میرفتم و مواظب بودم و از خودم می پرسیدم روزی که چهل ساله بشوم توی دلم چه چیزی می خواهم یعنی ؟ یا حتی روزی که پنجاه سال بشوم ؟ بعد این چقدر دور است ؟ خب سوال غلطی بود .درستش اینکه روزی که پنجاه ساله بشوم یعنی چقدر نزدیک است ؟ هه . یادم هست که در تولد بیست سالگیم خیلی حباب توی سرم بود و دستهایم توی هوا تاب می خورد . آنقدر نزدیک است که نفسم به شماره می افتد . پس من از همین حالا برای آرزوهای پنجاه سالگیم فکر کرده ام . می گویند چنین آرزوهایی را باید به صدای بلند نگویی . نمی گویم

۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

بسیار نزدیک و شخصی

آنچه که بار سفرت را سنگین می کند ، نه پتوهای سفریست نه کتابهایی که هر یک چند خطی پشت نوشت دارند از هزار هزار حس خوب آن کسی که به نیت تو نوشته شان . آنچه بار سفرت را سنگین می کند ، نه مجموعه های جمع و جور موسیقی است ، نه هدیه های کوچک به بهانه " یاد من کن " ها ، نه دانه های خشک شده شیرین توت و انجیر که نشان می دهند خاطرت عزیز است ، خاطر دقایق چای خوردن و آسودنت عزیز است ... . بار سفر با یاد سنگین می شود . یاد . یاد یک شبها و روزهایی ، کنار خودت یا آدمهایی که پشت شیشه ها ماندند و تو دست تکان دادی برایشان ...دست تکان دادی برایشان ...
یکیشان که یاد لاکرداری است از شبهای لاست دیدن تا سه صبح . از خانه نیمه تاریک و سایه های روی دیوار . از ظرف شادی بخش میوه های تازه شسته شده ، از سینی آبی . از ما ، که می نشستیم و خودمان را غرق می کردیم در یک لحظاتی که باید پشت سر می گذاشتیم هر چه را که باید پشت سر می ماند . از مبل راحتی . از من که روی آن مبل راحتی می نشستم و لاست می دیدم ... .
یکیشان ، قبل تر است . آبان است و آذر است و بهمن است ... . پشت کلیسای سپید ، خانه هاکوپیان پیر ، خانه سین . میز قهوه ای کهنه ، موکتهایی که آخر نفهمیدم چه رنگی است . من که خراب بودم و امیدی هم داشتم از نمی دانم چه رو . آهنگ بتی می گذاشت . شبها ، زیر نور مهتابی ، ماگهای بزرگ ما ، پر از بخار بود و ما پر از حرف . حرف می زدیم . حرف می زدیم . همه همه آدمها تحلیل بردار بودند . ما می فهمیدیمشان . ما همدیگر را قانع می کردیم . یاد یک عصر که میم آمد و من هندوانه قاچ می زدم . دو بارش هم نی سی بود . گوگوش می خواند . هم بغضهای نفس بر داشتم ، هم لبخند . هم بزرگواری را تجربه می کردم ، هم بخشش را و هم همه چیزهای دیگری را که نمی دانستم تجربه کردنشان به چه کارم خواهند آمد . آن شبها ، هر بار که ساک می بستم به راه برگشت ، از خودم می پرسیدم بار دیگر که بیایم اینجا چه حالی خواهم داشت یعنی ؟ بار آخرش هم رسید . حالم را یادم نیست . عجب ... .
شبی بود که کنار پنجره آشپزخانه ایستاده بودم . رو به درخت زبان گنجشک بی ادعای روبرو . اهل خانه خواب ، من خوابزده خیره .دهانم تلخ ، چشمهایم خشک . آب ریختم توی کاسه گلی . ماه افتاد تویش . آرزو کردم و آب و ماه را با هم نوشیدم ... .
آسوده بودم . پدر ن هنوز خودکشی نکرده بود . هنوز میشد قهقهه زد . آمد دنبالم . با هم رفتیم بیرون . دلش تنگ نامزدش بود . من دلم تنگ نبود برای کسی . آسوده بودم . ن گرسنه بود . رفتیم آن جایی که دیگر دوستش ندارم . آن موقع خیلی جاهای دوست داشتنی داشتم . ن شام خورد و اندکی غصه . من چای خوردم و گوش دادم . موقع خداحافظی ، وقتی از ماشینش پیاده می شدم ، گفت : ممنونم که حرف زدم . نگاهش را یادم هست . عجیب بود ... .
توی آتلیه ، شب عید ، خسته و خرد ، خسته و خرد و خشنود ، به تابلوی مقابلم نگاه می کردم . کلبه پوشالی اش ، دخترک بچه به پشت ، حتی مرغهای سرگردان روی زمین پاکوب . خشنود بودم می فهمی ؟ خشنود ... .
یاد آن روز پر از نوجوانی من و سراوان . حرف بیشتری ندارم برایش . آنچه سنگین "تر " می کند یادش را ، روزی بود که پدرم ، با گلوی پر از درد و سینه سنگین ، من و رفیق آن روزهایم را سوار ماشینش کرد و بردمان برای عکاسی . گوش و گلویش را توی شال سیاهی پیچیده بود . بیمار بود و تب داشت . اما ما را میبرد و مبیبرد میبرد که عکس بگیریم از پاییز ، رسم هر سال بود و رسم را می شد که بشکنی . اما او نخواسته بود دلم را بشکند ... .
یاد تولدم . روز تولدم . بیدار شدم . خورشید پهن و مایل ، یله بود روی لحاف . روی مبل خالی نبود . پاکتی سفید با دستخط زیبایش . نوشته بود : دخترکم ، به امید روزهای بهتر ، امروزت خوش باد . پر از احترام بودم . کسی نبود توی خانه . من بلند شدم و ایستادم . به احترامش ایستادم .
یاد همه سالهای قبلش هست در خانه ال . برگهای مو جوان و شاداب . تراس را میشست و بوی خاک بلند میشد در آن اردیبهشت بهشت . سرم سبک ، پاهایم سبک ، دستهایم سبک . قهوه دم می کردم و کسی نبود تا طالعمان را بخواند از ته فنجان . قهوه دم می کردم و کیک می بریدم و حرف میزدیم . گاهی هم حرف نمی زدیم و هر کسی با خودش بود . اما دلم می خواست که بهش بگویم ببین من در تمام آن موقع ها هم که با هم حرفمان نمی آمد خیلی دوستت داشتم . خیلی . یاد این خواستن هست ... و سنگین است .
جواب کنکور ارشد را که گرفتم می دانستم قبولم . تنها رفتم برای روزنامه ای که آن وقت صبح هنوز در نیامده بود . به هر که زنگ زدم از خوشحالی گریه کرد . من قرار بود کدام قله را پرچم فتح بکوبم ؟ نمی دانم . فقط می دانم ع از ماشین پیاده شد . هرگز داد نمی زند توی خیابان . اما این بار ، دستهایش را از دو طرف باز کرده بود ، به طرف میدوید و اسمم را داد می زد. جوری در آغوشم کشید که نفسم بند آمد . سکه طلا را کوبید کف دستم .
ح ، پیشانی ام را می بوسید همیشه . این آخریها که همیشه بغض داشت و برایم می نوشت . هنوز می نویسد . سنگین ترین یادم از او آن قدم زدن آخرمان بود . من و ح . زیر درختهای ساکت . ساعتها گذشت . خسته شد . کنار جدول خیابان گفت : اینجا بشینیم یک کم . نشستیم و من حرف می زدم . چه پریشان بود .موهایش چه سفید شده این سالها . چه دوستم داشت . چه دوستش داشتم . بهش نگفتم . وقتش نبود .
آن ساعت آخر توی فرودگاه . دلقک بازی من کاری پیش نبرد . دو تایی زدند زیر گریه . با هم . الان هر چه هم می خندیم با هم ، یاد آن ساعت هست . غمگینش نیستم . هست اما ، وجود دارد .
چمدانهایم سنگین اینها بود . سنگین اینهاست . من که آدم به یاد آوردن آدمهای زندگیم . بارم سنگین یاد آنهاست . خاطرم خوش است از بودنشان . خوش است اما و سنگین است . یاد آوردنشان نمی سوزاند ، کدر نمی کند ، پس نمی زند . اما هست و این بودن وزن دارد . می توانی چگالیش را حس کنی روی ثانیه های در گذر . خودشان هم همینند . از غذایی که به خاطر تو دیگر توی آن خانه درست نمی شود بگیر ، تا" ای کاش بودی "ها ، "دلم تنگ شده" ها ، " آن لاین هستی ؟ " ها ، " عکس بفرست " ها ، " کی برمی گردی " ها . ما آدمها ، به هم بر می خوریم ، به هم می آمیزیم ، از کنار هم می گذریم و از خودمان یک وزنی را به جا می گذاریم توی آن آدم دیگر و از بودن او هم تکه ای می کنیم و می گذاریمش کنار باقی یادهایی که جایی توی روح و جانمان جا خوش می کنند و حضور دایم لامصبی دارند که هم به یادها هویت می دهند و هم مهر نفس بری که فقط باید یک جوری کنار بیایی با کلیتش . جزئیاتش را هم که ...خب گذر زمان در این جور موارد کاری از پیش نمیبرد .



۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه

ده گانه ای برای آخر هفته بارانی


1- آن روز عصر دلم تنگ بود ، هوا کم می آمد ، سقف نبود انگار ، آوار بود ؛ سنگینی سهمگینی روی سر . آن صفحه نارنجی را باز کردم و نوشتم : " من پر از وسوسه های رفتنم ، رفتن و رسیدن و تازه شدن .... توی یک سپیده طوسی سرد ، مثل یک عشق پر آوازه شدن " .... چقدر گذشته راستی ؟ چند قرن ؟ چه بزرگ شدم .
2- می شود که دلگیر شوم ، شاد شوم ، خشم داشته باشم یا مهر . می شود که نگران شوم یا بترسم یا دلم قرص باشد . می شود که بگویم نه ، بگویم آری ، سلام ، خداحافظ . اما دیگر نمی شود که تعجب کنم . دیگر وا نمیخورم . دیگر مبهوت آدمها نمیشوم . آدمها ... آدمها . این درس من بود که برسم به روزگار نگاه کردن و رفتن . نگاهشان می کنم . گاهی . یکی لاک بنفش زده ، موهایش خرماییست ، اینقدر زن است که قلبم فشرده میشود . نگاهش را دوست دارم ؛ می گردد انگار دنبال جایی برای زیستن . سرم را می چرخانم سوی دیگر .چینی است . سرش توی کتابش است ، خودکارش را می چرخاند و پایش را به زمین می کوبد . عینکش ضخیم است .می خواند و می خواند . جلوتر ، دیوید با چشمهای قهوه ای درشتش می خندد . ته خنده اش یک جور گیجی دوست داشتنی است که توی چهره اش خوب می نشیند . من جای کدامشان می توانستم باشم ؟
3- ترانه ها یک زمانی مقصد خاصی داشتند توی سلولهای من . یک چیزی را از زبان کسی می خواستند بگویند انگار ، یا حرفی را که من بلد نبودم بگویم به جایم می گفتند . خب من راضی بودم به اینکه بشنوم و بفرستمشان به جایی یا مقصدی که : گوش کن .فارغ از اینکه توی مقصد هم همان جور شنیده میشوند که باید ؟ خب ترانه ها اینجوری است که خرج می شوند . اینجوری است که دست به دست می شوند . و من رسالتم تمام شد در این باب . اینجا ، اینجا که منم ، دیگر ترانه ، خودش انتخاب می کند روز خودش را بدون اینکه بخواهد حرف مرا بزند با کسی یا حرف بزند برایم از کسی . ترانه روزش را انتخاب می کند و تا شب می ماند و شنیده می شود . بعد من از رویش می پرم . می شنوم و می پرم . دیروز بود ؟ " وقتی که یواشکی خواب به سراغ تو میاد ، برای داشتن چشمای تو خواهش می کنه " . دیروز را گرفت . همه اش را . امروز از رویش پریدم .
4- این پنجره رو به انبوه ترین جنگلها ، رو به پاییز ترین منظره هایی که یادم هست تا امروز ، رو به طولانی ترین افقها باز می شود . یک درخت اما هست آن وسط که روز به روز زردتر است ، نارنجی تر است ، سرختر است . این درخت ، دیوانه ترین درختی است که دیده ام .امروز ، از پشت بخار لیوان آبی ، باز هم چشمم می گشت روی آن همه جنون . فکر می کردم آخر چه هوسی می تواند آنقدر غریب باشد که یک درخت خودش را جدا کند از باقی رنگها ؟ از باقی ریشه ها ؟ از باقی پاییز ؟ چقدر باید سودا داشته باشد لای آن برگها و شاخه ها ؟ یعنی چقدر باید هر روز به خودش گفته باشد باز جا برای رنگ بازی هست ، باز میلش هست ، باز شوقش هست و رنگ بزند باز خودش را و راضی نشود ؟
5- خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگرتو بسی سمن بران را به کنار درگرفتی نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر
6 - کلاغهای اینجا ، زل می زنند به آدم . می آیند پشت پنجره و اگر چیزی برای تعارف نداشته باشی ، نوک می زنند به پنجره . به گمانم کودکی کودکان اینجا ، صرف سنگ زدن به گنجشکها و کلاغها نشده . اینست که کلاغها ، نمی ترسند از آدمها ، تعجب هم نمی کنند اگر چیزی برای تعارف نداشته باشی ، هزار پنجره دیگر هست برای نوک زدن .
7- باران شبانه اصلا یادم نمی اندازد که شبهای شهرم بارانی بود چقدر . باران اینجا ، باران اینجاست . اگر از من بپرسی ، می گویم آسمان هر کجا رنگ خودش را دارد . حتی اگر در آبی ترین روز و در آرام ترین تن ، نفس بکشی .
8 - از خودم می پرسم چقدر دور شدی از سال پیش ؟ از سالهای پیش ؟ اصلا قدر دارد ؟ نمی دانم . حالا من ، کنار زندگی راه میروم و میروم توی متنش و شنا می کنم و خیس می شوم و خسته که می شوم میایم بیرون و گاهی با کلمه هایم ، آفتاب می گیرم و نفس تازه و خون . و دوباره می روم توی موجهایی که می روند ، میایند ، میروند ، میایند . بعد باید خیلی فکر کنم تا خاطرم بیاید زمانی که زندگی حاشیه بود و کلمه متن مرا می ساخت ، که من بودم و اتاقم و کلمه ها و حواسم به آدمها بود . تعریف می شدم کنار آدم ، آدمها ، رابطه ، رابطه ها ، تعریف می شدم کنار نیازم به آدمها و رابطه ها . وقتی وقتش گذشت ، بدون آنها ، هیچ شدم . و شاید لازم بود . لازم بود بدانی چه جوری هیچ می شوی . تعریف من ، توی بطن روابطم شکل می گرفت . جنین رابطه که می مرد ، من هم می مردم . چرا ؟ نمی دانم . تنها می دانم که آنقدر توی تاریکی دست کشیدم روی ناهمواریهایش و راه رفتم توی سنگلاخ لابیرنتهای تو در تو ، که فهمیدم بس است . که زدم بیرون . و شد که شد . بعد تعریف من اینجا ، از خودم آغازشد .حالا ، بعد آن موقع هاست . پایم روی زمین است ، سرم توی آسمان . نیازی نیست که کسی باشد تا خودم را در کنارش معنی کنم . هجی شدن نام من ، ملتزم به آدمها نیست دیگر . تا جایی که پریدنم را سنگین نکنند ، برای هم خوبیم . با هم . مابقیش ، داستان مکرریست که نه آدم شنیدنش هستم نه مشتاق تورقش .
9- دیر به دیر می نویسم . این ناراحتم نمی کند . زندگی اگر سپری نشود ، خیال می شود و آه می شود و غم های مواج می شود و جمله های هر روز . وقتی هر روز " باید " کلمه ها را بچینی کنار هم ، یعنی زندگیت پر از جای خالیست ، جای خالی وقوع افعال !
10 - تعارف که ندارم با خودم .... هنوز هم " تو رگام به جای خون ، شعر سرخ رفتنه "

۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

haamoon


شب .شبکه چهار . ویژه فیلم هامون . گفتگو با آدمهایی که هامونبازند سالها .
...
کودک بودم . مادرم بود و من . در سینمایی خلوت . هامون می دیدیم . در عالم کودکی احساس خطر کردم : مادر انگار عاشق شده . ترسیدم . نمی دانم چرا...

حمید هامون ، تو در مهشید چه دیدی که خراب و مست ،کوی و خیابان و شهر و را بی قرار، میرفتی و باز میگشتی؟ یا در علی عابدینی و یا در ابراهیم، پدر عشق و ایمان؟؟؟جواب چه بود؟ عشق؟؟؟
و مادرم در تو چه دید که هنوز ،همانی برایش بی تغییر انگار . انگار جایی در سالهای جوانیش با تو مانده است و مرا می ترسانی باز که خود نیز اینسان دچارت شدم در کشاکش سالهای بلوغ و پس از آن؟
یکی گفت :" اگر کودکی را به تماشای هامون ببرند و او ابراهیمِ پدر و اسماعیلِ پسر را ببیند که چگونه اند در طوفان تردید یا تسلیم ؛ با کدامیک همذاتپنداری خواهد کرد؟ کودک بودیم . خود را جای اسماعیل گذاشتیم . ولی باز دیوانه شدیم"
آزمودم عقل دور اندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را ....
آری آقای دکتر ...چنین شدیم و گذشت ....
از همان پیچهای جاده ، از همان معجزه خواستنهای مجنون وار ، از همان استغاثه ها مانده ام تا امروز که کودکانگیها رفته اند و نهال بی باوری من به معجزه و جادوی دوست داشتن ،کم کم ریشه دوانده ولی همچنان ، هامون ،هامون مانده است برایم . یک مراسم آشنا است دیدنش و گریستن در لحظه ای که آنیکِ مادربزرگ می پرسد : " دلت شکسته؟ غمخواری نداری؟ "
حمید هامون ، من بارها با تو آن پله هارا با شتاب بالا رفته ام . بارها قلبم از شوق لرزیده است وقتی دیده ام در کتابسرا ،مهشید بی صبرانه منتظر توست . بارها دیدن کمر خم شده ات را زیر بار آن بغض سیاه تاب نیاورده ام . بارها قدمهای مهشید را با صدای بلند شمرده ام و نجوا کرده ام که تو شلیک نخواهی کرد . بارها لذت برده ام از شنیدن : دوستت دارم الاااااغ ....
من لحظه لحظه هامون را ،حمیدش را ، ابراهیم در آتشش را ، علی جونی اش را ، مهشید سر به هوایش را ، سرگشتگی و آویختگیش را ، عشق و استیصالش را ...نفس کشیده ام ، بلعیده ام ، زندگی کرده ام .
آری حمید هامون ، تو را زندگی کرده ام بارها ...

پی نوشت : مادر . ممنون . به خاطر همه چیز ؛ همه چیز و آن روز و آن سینمای خلوت و هامون .

۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه

واجب الوجود

دانشجوی طفلی گناهی نحیف و گردن لاغر در غربت هستید؟ پس واجب کفایی است بر شما قهوه کف آلود و عسل مومی طلایی ایرانی و نان شاهدانه-گردو و پنیر خامه ای به منزله ناشتایی! چاشتایی!!! کیک دارید ؟ خدارا شاکر . گاه صرف ، دقت به مناظر صبحگاهی جنگل پشت خانه مستحب است . التماس دعا