۱۳۸۸ شهریور ۷, شنبه

pride

توی کافه دوست داشتنی ، پسرک فرانسوی خم شد و دستم را بوسید . حتی نمیدانم چرا؟ آمد و دستم را بوسید و برای شبم آرزوی شادی کرد و گذشت . لبخند من درخشان بوده حتما که همراهم پرسید چه حسی داشتی آن موقع ؟ گفتم حس بوسیده شدن و تماس پوست دست یک زن نبود با لبهای مرطوب و خنک یک مرد . حس بوسیده شدن نقشه گربه ای شکل روی دیوار بود توسط پرچم سه رنگ آبی-سفید-سرخ . حس دیدن این بود که کسی از سرزمین سارکوزی خم می شود مقابل کسی که به موسوی رای می دهد همیشه . حس خاک من بود که در خاکی دیگربارور می شود با فکر اینکه غربت می تواند مفهمومی معمول باشد بی ترس دچار شدن . حس نوازش غرور من بود که این بار صفت " زنانه " را با خود نمی کشید . غرور یک انسان جوان بود که دلش می خواسته سرش را بالا بگیرد وقتی کنار باقی آدمهای دنیا می ایستد .

۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه

آنچه مرا میشود این روزها

اگر کسی از من بپرسد که آدمهای دنیا چطوریند امروز جواب میدهم که مهربانند . خیلی مهربانند و دوست دارند تا زمانی که مهربانند بهشان خوش بگذرد . اگر کسی از من بپرسد که زیباترین خیابانهای دنیا چه شکلیند امروز جواب میدهم که قطعا سنگفرشند و دیوارهای ساختمانهایشان قرمز اخرایی است . اگر کسی از من بپرسد که مرغزار دیده ام در عمرم امروز جواب میدهم که بله ؛ نه در فیلم و کارت پستال ، که از نزدیک . و اگر کسی از من بپرسد که آیا هاگوارتز وجود خارجی دارد و دامبلدور میزیسته زمانی و مگر میشود پاتیلهای داروسازی در زیرزمینهای پیچ در پیچ منتظر دانشجویان باشند وسقف هالش افلاک نما باشد و بیرون این همه جادو ، درست توی قلب یک کتابخانه رسمی ، محوطه ای برای آفتاب گرفتن با مایوهای رنگی باشد و مدرسهایش با هزار مقاله و کتاب و عنوان شلوارک بپوشند و بالای میز بپرند و گوشه لبشان نگین بچسبانند و چهار زبان زنده را قورت بدهند ؛ جواب میدهم که بله ، اینقدر سوال نکن ، همه اینها وجود دارد و خیلی هم واقعیست .

۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه

نه چندان دور

من دروغ نمیگویم . غلو نمی کنم . سیاه نمی بینم . مسخره نمیکنم . قضاوتی ندارم . اما هستند ، بله هستند دخترهای جوان تحصیل کرده و زیبا و سالم و اصیل و پدر دکتر و مادر پولدار و فیلان و بیساری که در تمام عمر بیست و چند ساله شان ، چای دم نکرده اند و لباس با دست نشسته اند و زمین را دستمال نکشیده اند و سوپ نپخته اند . آنها فقط به موسسه گوته مراجعه کرده اند و برای آموختن زبان تلاش قابل تقدیری کرده اند و ویولن نواخته اند . گاهی هم اسکواش تمرین کرده اند . کناب خاص یا فیلم مشخص یا پرفورمنس معینی مد نظرشان نیست . تمام ماجراجویی زندگیشان از هر سر که بگیری ختم به دوست پسری می شود که دایم تلفن میکرده و بعد چون مادرش خوش نداشته کمتر آفتابی میشده . اینها در تمام عمرشان سر کار نرفته اند . سیاست کشور برایشان همانقدر بی معنی و گنگ است که ماریا کری پس از لاغر شدن . زندان گوانتانامو همانقدر اسمش عجیب است که غنی سازی هسته ای . اگر ازشان بپرسی این روزها مردم کشورت چرا توی خیابان کشته شده اند جواب خواهند داد : به دلیل مقداری اختلاف نظر با دولت ! و مهمترین سوالی که از تو می پرسند این است : فلان کیس اگر برای ازدواج درخواست بدهد قبول میکنی ؟جدی ؟؟؟ از جهت موقعیت مالی ؟؟؟
دغدغه بزرگ و هولناکی دارند که اسمش " سن مناسب ازدواج " است چون پس از بیست و اندی سال سرمایه گذاری بی وقفه انسانی ، تبدیل به زنهای نجیب آماده به شوهر عصبی ای شده اند که بار سنگین دختر ایرانی بودن را به دوش میکشند و زیر چشمی به نوجوانهای اروپایی نگاه میکنند که چه ساده وسط خیابان همدیگر را می بوسند و هر کدام جداگانه پول بسیتنیشان را حساب میکنند.

۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه

* ما سیر ، نگاه کردیم . برای ده روزمان بس است


حسرت و دریغی در بین نیست . چند تا آدم می توانی نام ببری که زندگیشان ، رخ داده مرحله به مرحله؟ سواد ، سفر ، هوس ، فرزند ، خاسته ، اعتبار و اقتدار انکارناپذیری که تا دم آخر از زیر ابروها بشود دید . فکر میکنم این حس تلخ ، شاید فقط صورتی از دلتنگی باشد . اصلا شاید هم نه ، حتم . ماییم که دلمان تنگ میشود و برای دلتنگیمان نگرانیم و می ترسیم و به سوگ می نشینیم وگرنه زندگی پیرمرد رخ داده مرحله به مرحله ... . شاید زیباترین و تکمیلترین پله زندگیش همین دیروز بوده که لرزان و عصا زنان رفته کنار زنی نشسته که بیش از پنجاه سال روی " بله " گفتنش مانده ، زیر سقفش و در بسترش و توی چاردیوارش . رفته کنارش نشسته و دستش را بوسیده . ها ... پیرزن دوست داشتنی کوچک . که خیال کردی که نوه های فضولت تو را ندیدند پر از عطوفت این سالهایی که هم با او حرف زده ای هم کج خلقیهایش را تاب آورده ای ، هم برایش غذا پخته ای ، هم به او بچه داده ای ؛ پر از این سالهایی که بی هوا خم شدی و بوسیدیش . بعد از چند سال ؟ راست بگو.... . من دیدم که زندگی شما زیر آن سقف کهنسال ، سقفی که از تولد و بلوغ و بالیدن همه ما سیر است ، خیالش راحت شده از رخ دادن . کامل شده و تمام .
* یک عاشقانه آرام / نادر ابراهیمی

روزی طبیبان را از سر بالینت جواب خواهند کرد و در وجود تو به جستجوی آخرین کلام خواهند آمد *

حیف آن همه شعرهای از بر، خاطره های بیشمار از روزنامه ارکان هنگ و سربازخانه های رضاخانی و حمام شاهی ، قصه های خاک خورده خیابانهای سنگفرش ، کالسکه ها و راسته پارچه فروشها ، بنکدارها ، محله جهودها ... . حیف آن همه هوش و خاطره که برود زیر خاک . حالا هی به یاد هم می آوریم که هر کسی را زمانیست برای زیستن . کم یا زیاد . زمان پیرمرد دارد به سر میرسد ...
* بار دیگر شهری که دوست می داشتم / نادر ابراهیمی

۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

نیاز

غربت کداممان بیش است ؟ من و جاده و چمدانهایم یا تو وجاهای خالی و اتاقت ؟ ببین شاید هیچکدام بیش نیست از دیگری . شاید که همه مان ، پرنده خیس یک طوفان باشیم . شاید همه مان زخم خورده یک شب شکار باشیم .... و اکنون دیگر چه فرق میکند ؟ و میخواهم بدانی که رنج امشبت را ، من توی یک شب بهار تا صبح زیر دندان مزه کرده ام . و حتما ً هم قبل از من آدمی دیگر و آدمهایی دیگر . و مسلماً هم بعد از تو آدمی دیگر و آدمهایی دیگر . راست است .... هر بار بیشتر از دست میدهی ، هر بار سخت تر .
بگذار من با این امید بروم که روزی باشد ، دوباره ای باشد ، تکرار شب خوش و خواب خنکی باشد ... اصلاً قول بده به روزهایی زود ، به شبهایی نزدیک ، قول بده گاهی پر بزنی به سمت من . قول بده روزی قدم بزنیم با هم روی سنگفرش یک خیابانی و دامنهای رنگی بپوشیم و بستنی بخوریم . قول بده عاشق بشویم . قول بده با من بحث کنی دوباره و سعی کنی قانع شوم که خدا حواسش به ما هست . قول بده گاهی از من دلخور شوی و من برایت صغرا کبرا بچینم . قول بده خوشبخت بشویم ، زیبا باشیم ، دکترا بگیریم ، سرمان بلند باشد وقتی می رویم دفتر ایران-ایر . قول بده بلند بپریم .... .
ببین ، ببین گر از تو کنده میشوم ، و گر که تو ز من ... ببین که ریشه هایمان چه سان به هم گره ، گره ، گره ...

There is nothing as a Free Lunch


یک نیمروز جمعه را تصور کن که دلخوشیهای خودش را داشته باشد : سینی نان جو، سبزی خیارهای تر ، لیوانهای یخ ، نعناع و ته مانده الکل که زبانت را بسوزاند و موسیقی سیالی از یک جای دور . من بودم و دلخوشیهای یک نیمروز جمعه و چرا اصلن حساب کردم بیست و یک روز مانده به ترک این سقف؟ گلویم گرفت . فکرم را اما اینجور بلند گفتم که " عجیب است ها ! بالاخره گذاشتند بروم توی یک دانشگاه پانصد ساله که بیشتر شبیه کاخ- موزه ارمیتاژ است درس بخوانم . نه ؟ " . خیره نگاهم میکرد . چروکهای ریز کنار چشمش چه مهربان و صدایش اما لرزید : یک روز اگر فرزندی داشتی ، می فهمی چهل شب پشت هم بی خوابی یعنی چه . می فهمی هر روز وهر شبش یعنی چه . قد کشیدن و بیمار شدن و مدرسه رفتنش ، امتحان ورودی دانشگاه و عاشق شدن و زخم خوردن و کار جستن و کامیابی و ناکامیهایش یعنی چه . همه آن افتادن ها و خیزیدن ها و بالیدنش . بعد بیست و چند سال می گذرد . آنوقت به آنچه گذشته نگاه نمی کنی که . تمام آنچه می بینی موجود قدبلندی است در اوج سلامت و زیبایی . موجودی که نمی خواهد ونمی تواند و برنمی تابد این همه کاستی خاک خودش را ، زمین خودش را و دزدیده می شود . بلعیده می شود از ما ؛ از همه مادرها و از همه پدرها ... . "
من فقط پلک می زدم . من حرف نمی زدم . او حرف می زد و مرا نمی دید دیگر انگار : " نگاه کن . به این روزها و این آدمها . به دوستانت . به نیاز ، لاله ، اشکان ، آزاده ... چه کسی ضرر می دهد و چه کسی سود می برد از داشتنشان و یا نداشتنشان ؟ هر سرزمینی آنچه از ما می برد و می خواهد ، جانها و نیروهای نو است . درسخوانده و باسواد و آماده . که کار کنند و بیاموزند و بسازند و بارور کنند و بارور شوند و جلوی برتری رشد شصت ساله های دنیا را در برابر پنج ساله های همان دنیا بگیرند . حالا نهایت آرزوی تو و دوستانت مگر چیست ؟ غیر اینست که دانشگاهتان زیبا باشد و سالن ورزش و لابراتوار مجهز داشته باشد ؟ غیر اینست که لباس رنگی بپوشید و موهایتان را بریزید روی شانه ؟ غیر اینست که رقصیدن توی خیابان برایتان عیب نباشد و دوست گرفتن و رفتن به جشن ترس نداشته باشد ؟ چه می خواهید مگر ؟ نهایت توقعتان اینست و آنچه در ازایش می دهید نیروست و عمرست و آدمهای پشت سر است و تمام گذشته ایست که صرف بلوغ و افت و خیزی شد که برسید به اینجا . شما را از ما می بلعند به جرم آنچه اینجا نیست و یا حق ندارید داشته باشید . هر مرزی وقتی اشباع شد از انتخاب و داشتن شما ، با صدای بلند گفت برنده انقلاب ایران منم . ما رنج بالیدنتان را کشیدیم و هنگام به بار نشستنان اما از آن دیگریست . آن دیگری که نهایت آرزوهای معصومانه شما را از داشته های رایج و معمولش بر می آورد و در ازای اهدای آنچه که توی خاکمان نداریم ، شما را از ما می بلعد . از ما ؛ از همه مادرها و از همه پدرها ... ."

۱۳۸۸ تیر ۳۰, سه‌شنبه

- من متوجه شدم که یک پیچیدگی مادونی در تو وجود دارد که نمی گذارد با دیگران راحت باشی . یک نفر لازم است که اعتماد و غرور را در تو جایگزین کمرویی و انزواطلبی ات کند... و آن سرخی که در اثر خجالت در صورتت موج می زند ... یک نفر ... یک نفر باید .... تو را ببوسد لورا !
باغ وحش شیشه ای / تنسی ویلیامز

او توضیح داد که قانون بی انتهاست *

نامه ات را خواندم عزیزکم . با دقت . هراست را فهمیدم و حس کردم . گفتی وبلاگخوان شده ای . گفتی دیگر خیلی از این بچه های وبلاگستان را از سر و شکل وبلاگشان حدس میزنی ، که دوستشان داشته ای ، قبولشان داشته ای . برایم نوشته ای : " گاهی اما از چیزی می نویسند و طوری می نویسند که باورم نمی شود این همان آدم است ، شوکه می شوم ، خشمگین می شوم یا غمگین که اینیکی هم دیگر قهرمان دنیای باورهای من نیست " . پرسیده ای : " راستی به سر عشق دقیقاً چه آمده سارا ؟ اینجا از عشقهای مثلثی و شراکتی و مزایده ای می گویند . دنیا همیشه اینقدر گردآلود و کدر بوده ؟ من دیر فهمیدم آیا ؟ " .قبل از اینکه پاسخت را بدهم ، خواستم بگویم که : ورودت به دنیای آدم بزرگها مبارک . این ورود از نظر من چنگی به دل نمی زند اما همیشه امیدوارم که اتفاق مبارکی بیفتد بالاخره برای یکی از ماها در این دنیا و مزه اش تا آخر عمر تغییر نکند ، ترش و تلخ و گندیده نشود .... . رنج این روزهایت ، که به نظر چشمهای آدم دیده من ، زیباست ، ناشی از رشد است ، تردید نکن . رشد که اتفاق می افتد ، به تدریج البته ، رویاهایت کوچک می شود و رنجهایت بزرگ . خوابهایت کم رنگتر میشود و فکرهای روزانه ات بزرگتر . قلبت مدام زخم می خورد و اندکی فراختر می شود هر بار بعد از هر زخم . چشمهایت بیشتر می ترسد ، پس هراسهایت بیشتر ، حسابگریهایت محتاطانه تر و دوستیهایت محدودتر خواهد شد . گاهی خط می کشی بین آدمها و گاهی می خواهی که طبق علم روانشناسی امروز ، همگام با دنیای مدرن آنجور که توصیه میکند ، هیچ قضاوتی و پیشداوری مرتکب نشوی یا سعی کنی مرتکب نشوی یا لااقل به دیگران اینطور نشان بدهی . زحمتهایت بیش و دقایق شادیهایت کمتر خواهد شد . این یک قانون است و هر چند به ظاهرعادلانه و اشتیاق برانگیز نیست و نوید دهنده نیست اما هر چه هست برای همه هست و که بود گفت ظلم علی السویه عدل است ؟ می خواهم بگویم این رنج ناشی و منجر به رشد ، قانون گریز ناپذیر هستی است و بنابراین عادلانه است . حال می توان راضی بود ، میتوان نبود .از وبلاگستان فارسی نوشته ای . خب حوصله دسته بندی را ندارم چون می دانم تا حدودی کدامها را می خوانی یا می خوانده ای . رک بگویم یک چیزی را ؟ دوست من ، یک وبلاگ را دقیقاً یک وبلاگ بیین و نه نویسنده اش راو نه شکل زندگی نویسنده اش را و نه الگویی بساز از آن برای زندگی خودت . نه تنها وبلاگ ، که هر مقاله یا کتاب یا فیلم سینمایی . اگر از من بپرسی ، شاید بشود از روی نقاشی یک نفر یا موسیقی یک نفر یا دستخطش و یا احتمالاً زاویه دوربین عکاسیش به حسش توی یک لحظه خاص یا نسبت به یک موضوع خاص پی ببری . اما پای کلمه که وسط میاید ، بازیها پیچیده تر است برای نمایاندن حواس آدمهایی که بلدند بنویسند. اینست که هر چه با این بازی ، بازی کنی و بگذاری توی همان سطح خودش بماند ، جذابتراست . قرار نیست آنکه می نویسد ، همان نوشته را زندگی کرده باشد هم . قرار نیست آن که می نویسد ، همان حسی را خواسته باشد بیافریند که تو درکش کرده ای . قرار نیست که یک نفر ، درست بگوید یا راست بگوید یا دروغ بگوید و ناراست . یکی می نویسد ، چون نیاز دارد که بنویسد و خوانده شود . همین . بازی ساده ایست . یک سرگرمی ببین این بازی را و بس . از کلمات و گوینده کلمات ، قهرمان نساز . بت نخواه که داشته باشی . هر بتی تاریخ مصرف دارد . اگر دنبال چیزی هستی برای آموختن اما ، به تو می گویم که اینجا منبع خوبی است اما استفاده از آن کمی هنرمندی می خواهد .من م را دوست دارم .تو ندیدیش . زن پنجاه و چند ساله مطلقه بامزه وروجکی است . خب من خیلی دوست داشتم وقتی یک شب سر میز شام برگشت بلند به من گفت : اگه کیس مناسبی پیش بیاد دوباره ازدواج میکنم ، شک نکن . خیلی دوست داشتم وقتی تعریف کرد: " بعد از اینکه طلاق گرفتم ، رفتم دنبال پیدا کردن خودم . رفتم مطب یک دکتر و گفتم آقای دکتر ، قاعدتاً من دیگه دلم نباید براش تنگ بشه ، اما میشه ، پس بیا منو درمان کنیم!! و چند سال طول کشید تا فهمیدم چرا ، چه کاری را کردم و چرا چه کاری را نکردم " . خیلی دوست داشتم وقتی گفت :" به فلانی گفتم الان بعد از سی سال زندگی مشترک ، طبیعیه که خیلی هیجانزده نباشی با همسرت ، اما اگه مثل من اون چند سال اول زندگیتون حساااابی عشق و حالتو کردی ، دیگه حسرت نخور ، کارت درست بوده " . حال میکنم وقتی می بینم هر سال می رود سفرهای عجیب ؛ چین ، روسیه ، ، .... برای دو سال دیگرش هم می خواهد ، بله میخواهد که اسپانیا باشد و اینی که من دیدم ، آنجاست در همان تاریخ . من حال می کنم که هر جا میرود ، خاک موزه ها را و سینما ها را و سالنهای اپرا را به توبره می کشد . با جوانها می پرد . کلی دوست جدید پیدا می کند و در کنار رفقای قبلی ، با اینها هم رفت و آمد خواهد داشت باز . بعد سوغات سفرش را که می آورد می بینی کتابچه هایی است از جاهایی که دیده و کتاب های اورجینالی است که به یاد هر کسی خریده و کارت پستالهای نایاب همان کشور است که پیدا کرده و سی دی هایی است که هنوز نمیدانم این جانور چطور از داخل سفارتخانه ها کش می رود و می نشیند پشت کامپیوترش و به تعداد دوستانش کپی میزند .. من خیلی حال میکنم با این اخلاقش و شور و شوقش و روح همیشه جوانش . دوست دارم پنجاه و چند ساله که شدم ، همینقدر شور سفر داشته باشم و همینقدر ذهنم روشن و تر و پذیرنده باشد با همین حوصله و اشتیاق ِ کشف و تعجب دیدن و شناختن هر جای تازه ، هر آدم جدید. اما خیلی ساده ، سلیقه خانه داری م را دوست ندارم . رنگ لباسهایی که انتخاب می کند را هم . دستپختش و چیدمان خانه اش را هم . حتی دلیل اینکه هفت بار ، بله هفت بار رفته بود اپرای رستم و سهراب چکناواریان را دیده بود را نمی فهمم . می دانی که تازگی ِهر چیز برای من بعد از دید و لمس اول معمولاً از بین می رود و خب " دوباره " را عموماً دوست ندارم من . حالا دلیل نمی شود که به خاطر آن چیزها که دوست دارم در این آدم ، چیزهایی که دوست ندارم را هم بردارم ...الگو بردارم ، بقبولانم به خودم و بگویم اینها هم حتماً خوب و درست است و سلیقه ام را ، قانونم را و روشم را تغییر بدهم . ساده بگویم برایت ، این دیگر بر میگردد به هنر هر آدمی ، به توانایی هر کس برای جذب و آموختن و آرزوی هر چیزی که با خاک وجودش همخوان است . او را به تعادل می رساند . آرامشش را به هم نمی زند ، با سلیقه اش جورتر است . نا امنش نمی کند . ساده نیست این . تمرین می خواهد . این همان اتفاقیست که بهتراست برای تو در زمینه هر چه از هر که می خوانی بیفتد . از بین آنچه می خوانی و می شنوی و میبینی، آنی را بردار که کامل ترت کند ، که ایمن ترت کند ، که شادمان ترت کند و برای این همه ، لازمست ، واجبست که مانیفست زندگی خودت ، داستان خودت و روش خودت و مخلص کلام : خانه زیستی خودت را داشته باشی . آنوقت می توانی هر آنچه از رفتار و کلام و قانون و شیوه که خشمگینت نمی کند و غمگینت نمی کند و آزارت نمی دهد مثل تصاویر رنگی کوچکی که با رنگ در و دیوار زندگیت همخوان است ، بچینی و بیاویزی و استفاده کنی .پرسیدی به سر عشق چه آمد ؟ شاملو نمی دانست و فروغ نمی دانست و ریچارد رایت نمی دانست و رومن گری نمی دانست . من از کجا بدانم جان دلم ؟ من فقط می دانم که نباید نزدیک خاک پرید . امروز داشتم فکرم را به نی سی می گفتم ، الان به تو هم می گویم : عشقت را در ارتفاع پست خرج نکن . در ارتفاع یک متری از سطح زمین ، اگر پر بزنی ، سقوط و تل خاک و گل و لجن سرنوشتی محتوم است . یا بلند بپر از اول برای عاشقیهایت و آدم عاشقیهایت ، یا گله نکن بعد از آنکه باختی . این از این . اما در مورد عشقهای مثلثی و به تعریف من مربعی و کاستمایز شده و ایزی و اینها . بله عزیزم . تو تازه فهمیدی یا بهتر بگویم دیر فهمیدی و مواجه شدی . از رنسانس هم برو عقب تر . از تاریخ ساخت مجسمه های کهن نماد جنسیت و روابط هم . از تاریخ تمدن هم . آنقدر عقب تر از همه اینها که حتی ندانیم کجاست .و خواهی دید که همه مفاهیمی که الان ، این سالهای تازه جوان شدن تو را ترسانده ، وجود داشته اند . گیرم اینقدر ملموس و جمله وار و تعریف مدار نبوده اند . اما بوده اند . به قدمت غریزه . آنچه امروز می خوانی حرف جدیدی نیست . گیرم فضای فارسی گفتنش توی این رسانه تازه باز شده . هر چه هست لزوماً نباید قانون انتخابی زیست تو باشد ، اما واقعیت دارد ، به قدمت حضور آدمها توی این دنیا . بله ، آدمها گاهی عشق را تثلیث می کنند ، گاهی از خواست تن جدایش می کنند ، گاهی به عشق یا به تن ، ارجعیت می دهند . بعضیهایشان ، فقط با عشق به تن می رسند و راه دیگری را نمی توانند حتی اگر بلد باشند . خیلیهایشان از تن به عشق می رسند . بعضی دیگر فقط در همان سطح تن می مانند و راضیند هم . بعضیهایشان از عشق ، تنها رنج و نقصان و هجران را به یاد دارند و دوستش می گیرند و هر چه به لذت و وصل بینجامد ، عشق نمی نامند دیگر . گروهیشان ، انگار که دوی امدادی باشد ، برای عاشق ماندن به گریزگاه و دستاویزهای موقت و دایم نیازدارند . بعضی هایشان عشق را همان بار اولی می دانند و بس ، بعضی به سی بار هم میرسند از افتادن توی دام و همه را هم عشق می نامند. بعضی آدمها زن و مرد را با هم عاشقی میکنند ، تنانگی هم . گروهی فقط یکی از دو جنس را ، اندکی هم هیچ . بعضی هستند که همیشه میل حسرت خوردن دارند ، دوست دارند حسرت و غم عشقی غایب از نظر را در کنار وصلی در دسترس توام داشته باشند ، تن هوس زده یار نزدیک را در بر می گیرند و خاطر عزیز معشوق دور را نیز در یاد ، میتوانند داشته باشند یعنی ، برخی نمی توانند اما یا لزومش را حس نمی کنند. برخی ویتامین می خواهند تا عاشق بمانند و هورمون ذخیره کنند . و هستند برخی و فقط برخی که عاشقی را یاد می گیرند لااقل آنجور که من رویایش را دارم : شروع می کنند به فهمیدن . و تو یادت نرود این برخی که می گویم ، یعنی اندک ، خیلی اندک . هیچکدام از اینها که گفتم نه بد است نه خوب . هیچکدام از اینها نه راه است نه چاه . اینها ا َشکالیست از رفع نیازی انسانی (یا حتی انسانگونه) به پر کردن چاله تنهایی جسم و روح . همه می گوییمش عشق اما شکلش را هر کسی باید جداگانه و برای خودش تعریف کند . هلن تروآ و لیلی نظامی میتوانند همانقدر قهرمان یک داستان باشند که من ، که تو . اینجا ، معیار خاصی وجود ندارد . هر جرگه ای ، هر مکتبی و در این مورد خاص مد نظر تو؛ هر جماعت بلاگری ، شیوه و آداب و " آدم مهمه " خودشان را دارند .بیا از این وبلاگستان فارسی بگذریم که محدود است و کوچک و ایرانی . که را مثال بزنم که حرفش را همه قبول داشته باشند و حجت باشد و جهانی باشد ؟ سارتر خوب است مثلاً ؟ آنجور که عشق را تعریف می کرد وبازیهایش را و فلسفه پشتش را و معشوقش را که زیبا بود و نویسنده بود و همخانه اش بود و بهترین خلبان بود و بهترین آشپز و بهترین مدیر و بهترین معلم و بهترین دانشجو ؟ همان سیمون دوست داشتنی ؟ عزیزکم ، همین سارتر بارها با دوستان صمیمی سیمون همبستر شده و به این بسنده نکرده حتی ، خیلی رک از او خواسته خواهرش را به او معرفی کند .... سیمون ، رویای نوجوانی خیلی از ما را کافی ندانسته برای تنش ، شاید اما برای عشقی که از تن جدا می دانسته چرا و من بعید می دانم اگر سیمون هرگز شبی بر بالشش نگریسته باشد ... بسیار بعید می دانم . من سارتر را می ستایم ، اما دوست داشتم معشوقش می بودم ؟ راستش نه . این عاشقی را من دوست ندارم ، ده نفر از بلاگرها را نام ببرم که مثل من فکر میکنند؟ ده نفر دیگر را نام ببرم که مثل من فکر نمی کنند؟
با دید زنانه من ، این سابجکت دردناکیست . اینکه عشق در هر شکلش که باشد ، در کنار شوقش و زیبایی حس تعلقش و وسوسه هماهنگی کامل بین دو مجموعه از پوست و خون و ذهن و امیال ، غم دارد . غمی ناگریز ، ناگزیر. به هر صورت اما شیوه عشق ورزی من مال خودم است . قرار هم نیست شیوه کسی دیگر را بپسندم . پس وقتی از عشق و رابطه ای می نویسند که مهر مرا و شفقت مرا و تحسین مرا بر نمی انگیزد ، خیلی ساده ، نمی خوانمش . یا می خوانم و می گذرم . یا می خوانم و به یکی مثل خودم می گویم دیدی فلانی چه نوشته ؟ و می نشینیم کمی غیبت می کنیم و بعدش هم حرفهای مهمتر خودمان را می زنیم ... .اینجا دیگر الگویی وجود ندارد و نه قهرمانی که روی آن الگو راه برود و نشانت بدهد چگونه . برای همین است که می گویم بالا بپر ، در ارتفاعی بلندتر از قد خودت حتی . جایی بپر که پرواز یاد بگیری . دیدی جوجه عقابها را در اولین پروازشان ؟ پدر و مادرشان جوجه ها را می برند در مرتفع ترین قله . دور از آشیانه امن . اول یک دور میپرند تک تک . جوجه ها ترسخورده و متعجب ، چسبیده به صخره ، پرهای نورسشان می لرزد توی هوای سرد . اما ، چاره چیست ؟ پرنده اگر پرندگی نکند که خواهد مرد .... و ... بالاجبار رها می شوند در آن ارتفاع غریب. کسی همبال آنها نمی پرد . تقلیدی در میان نیست . خودشان باید تصمیم بگیرند در کدام خط باشند و چقدر بروند دور . دیده ای اول چه تند پر و بال می زنند از هول ؟ دیده ای ارتفاع کم می کنند ، در جا میزنند ؟ به نظرم قلب پدر مادرشان هم تند تند می زند . و اما یک لحظه ، در یک آن اوج می گیرند . قلق پرواز دستشان می آید . ترفند به اوج رسیدن و همبال همتای خود فرود آمدن ، دستشان می آید . غریزی ، خیلی غریزی . آنوقت خیال پدرو مادر راحت می شود ، کنار جوجه های نه دیگر کوچک ، پرواز خودشان را می کنند و از توی منقارشان یک صدای عجیبی میاید که به گمان من از سرِ خوشی و آسودگیست . و خب همه دیده ایم عقابی اسیر شود ، اهلی شود . توی قفس بیفتد . فقط برای جفت گیری استخدام شود ، یا برای شکار یا برای یافتن محل طعمه . اما هرگز کسی ندیده عقابی نزدیک خاک پرواز کند .
*
من از دون خوان پرسیدم که چگونه انسانها از این قانون مطلع می شوند ؟ او توضیح داد که قانون بی انتهاست و تمام جنبه های رفتار سالک را در بر دارد . تفسیر و جمع آوری قانون ،کار بینندگانیست که تنها وظیفه شان طی قرون ، دیدن عقاب و مشاهده سیلان دایمی او بود. / هدیه عقاب - کارلوس کاستاندا

۱۳۸۸ تیر ۳, چهارشنبه

۱۳۸۸ خرداد ۲۹, جمعه

خانوم سین پرستار مادربزرگم است .
خانوم سین امروز رفت بانک و یک چک چهارصدهزار تومانی از سهام عدالتش را نقد کرد.
خانوم سین گفت صدها نفر مثل او توی صف بودند و رئیس بانک خودش شخصا به همراه دو کارمند اضافی به امور پرداخت به موقع پولها رسیدگی می کرده است .
خانوم سین گفت دیروز در محله آنها به هر درب! خانه ای که باز می شده یک تراول پنجاه هزار تومانی دستخوش می دادند .
خانوم سین می خواهد با این پول پیش قسط یک لباسشویی ال جی را بدهد و از مادرم راجع به لزوم یا عدم لزوم خشک کن در ماشین لباسجویی مشورت گرفته .
خانوم سین گفت تمام همسایگانش برای روی کار ماندن این دولت سخاوتمند ، دست به دعایند .
خانوم سین گفت دولت به آنها قول داده تا سه ماه دیگر دوباره همین مقدار پول را در حسابهایشان خواهند داشت .
خانوم سین عقیده دارد این دولت کرامتش را به آنها ثابت کرده است

ma mère

یک لوح شیشه ای ، یک گل سرخ و یک سکه طلا ... اینها را در جشنی به تو داده اند که بلند بگویند نمونه ای . بگویند دیده اند گویا گذر این سالها را که پای تخته های گچی این دانشگاه ایستاده ای و حرف زده ای و آدم ها را کشانده ای بالاتر . بالاتر از جایی که ایستاده بودند . حتی اگر پله ای . حتی اگر قدمی . که بلند بگویند بی خود نیست خیلی ها پایان نامه شان را بی دلیل تقدیمت کرده اند یا پس از سالها که زن گرفته اند و شوهر کرده اند ودیگر به لاغری گذشته شان نیستند و خانه خریده اند و شغل دارند و بچه هایشان بزرگ شده اند ، از هر بانک و اداره پست و آب و برق وفروشگاه وجلسه و خیابان و کوچه و رستوران که تو را ببینند ، می آیند جلو که : سلام استاد ... . خدا را نمی دانم ، من اما شاهدم بر شرافت تو و به تپشهای ناموزون قلبی که تویش هم جای من است ، هم این خانه ، هم صدها آدم ریز و درشت ، هم جای بخشش ، هم جای مریضی ، هم جای داروهای قلب ، هم جای خاطرات واسمها و روزهای کودکی ات و نه هیچ جایی حتی به اندازه یک لکه کوچک برای کینه ، کینه از آنها که آمدند و زخم زدند و خراش دادند و رفتند ...که تو عجیب می بخشی ، عجیب ... مانده ام چطوربه این سرزمین و جشنهای محقر و شعارهای شعاریش و مناسبتهای تکراری و فضاهای رسمی و بیگانه با من و ما کاری ندارم ، به آنچه که امروز بالاخره آنها را وادار کرد سالهای پر از گرد و کلمه و عدد و عرق پیشانی و گلوی خشک شده و زحمت های بیش و مزدهای کم و کتابهای تلنبار شده ات را ببینند نیز . امروز پیش خودم فکر کردم توی کدام جشن ، جلوی چند نفر ، با کدام کیفیت و توی کدام تاریخ می شود که من تو را صدا کنم و همه حق شناسیم را بوسه کنم روی دستت ، گونه ات ، چشمهای قهوه ایت ؟ که در خور تو باشد ؟ که شایسته حرفی که می خواهم بگویم باشد ؟ که حق مطلب را ادا کند ؟ که بشود بگویم من اگر توی همه شبهای شادی و صبحهای رنجم ، پشتم به تو گرم نبود ، به محکمی و مهر تو گرم نبود ، نبودم اصلا؟ که اگر حرفهای مادر دختریمان اینقدر به دوستی نمی نشست ، تنهای تنها می ماندم توی این دنیای بی دوست . که تو بیشتر از آنکه مادری کنی ، رفاقت کردی با من ؟ بگویم که همه سالهای بسیار جوان تو را یادم هست که چگونه پا به پای افت و خیزهای من و دیوانه بازیهای من و سرکشیهای من و عشقهای ناپخته ای که همه خانه ات را می کشاند توی گرداب و کمی های من و بدخلقی های من به گرد خاکستری این میانسالی مهربان رسیده ... بگویم یادم هست هر چند که روی بازگوییشان را رو در رو ندارم ، .... تو که می دانی گفتن "دوستت دارم" تا همین چند وقت پیش ها هم برای من چقدر نا ممکن می نمود ... این من ِ الکن که زبانم یاری نمی کند دلم را ... .گفتن معلم نمونه و استاد نمونه و مادر نمونه راستش کم است ... این کلمات برای این که تو هستی کم است و بی کفایت است و بی انصاف است . یک روز من لینک این سایت را به تو خواهم داد ... یک روزی که زیاد دیر نیست ... آن روز که اینها را می خوانی ،( من که می شناسمت )، پای راستت را محکم و تند تکان تکان می دهی و لبت را آرام می گزی و چشمهایت تر می شود ... کاش اما کمی شوق هم بیاید پشت بندش ... شوق اینکه کسی هست که هر روز از خدا می خواهد اگر مادر شد ، به مهربانی تو باشد و به فهم تو باشد و به دوستی تو باشد و از اشتباه آدمها بگذرد و مثل تو حافظ خوانده باشد و فروغ بلد باشد و رومن گاری دوست داشته باشد و عصاره زندگی را بلد باشد که اینقدر خوشبو و خوش طعم بریزد توی غذاهایش .... خود تو باشد اصلا که زمین هرگز رنجه از بودنش نیست و آدمها هیچ حقی ، هیچ حقی به گردنش ندارند که بخشیده از هر آنچه بخشیدنی و نابخشودنی ... . و من ... دوستت دارم ... خیلی دوستت دارم

زهره و زهرا

یک کارتون بود به این اسم . از این کارتونهای ایرانی که پس زمینه ثابت دارد و حداکثر دو تا جنبنده می توانند حرکت داشته باشند بسکه با مداد طراحی ابتدایی و با دو زار پول و پس از 9 سال ! کار مداوم ساخته می شوند در ایران . بعد ولی من این را نگاه می کردم . قدم هم اندازه تلویزیون بود و زل می زدم به اینها . دو تا دوست بودند با پیراهن بلند و شلوار بلند و لچک . اما خیلی بچه های خوبی بودند . اصلن هم مشکلات مرا نداشتند که همیشه خدا مشقهایم می ماند و غصه می خوردم که چطور باید آن همه عدد را یک جا بنویسم و همیشه هم دو سطر اول خوشخط و تمیز و پر از ویرگولهای قرمز بود و بقیه اش خرچنگ قورباغه می شد . این دو تا همیشه کارهایشان ختم به خیر می شد . هیچ وقت جلوی مهمانها حرف زیادی نمی زدند که بعدش مادرشان فردا به رویشان بیاورد ( حالا لازم نیست دائم بگویم کاَنٌهو خودم ) . هیچ وقت لوس نمی شدند ، حوصله شان هم سر نمی رفت ( که من از هژده ساعت بیداریم لااقل شانزده ساعتش حوصله ام به سر بود ) دغدغه شان یادم هست که مثلاً بردن یک کاسه آش نذری بود یا دوختن چادر گل گلی یا روزه گرفتن یا نماز خوب خواندن . آخرش هم هی با هم می خندیدند و کارتون تمام می شد و من با چشمهای وغ زده ام به خودم می گفتم اگر منم از این چادرها سر کنم و مادرم آش بپزد ببرم خانه همسایه و بعد هم بفهمم بالاخر کی ماه رمضان است و روزه دقیقاً چی چی است حتماً دیگر مشقهایم روی دستم باد نمی کند و مثل این دو تا کلی هم وقت آزاد دارم که هی سوالهای بی خودی ( آن موقع سوالهایشان خیلی بی خودی بود به نظرم ) از مادرم بپرسم و او جواب ندهد که " مشقاتو نوشتی اصلاً؟ باز شب نشه خوابت بگیره گریه کنی ! " ... حتی یادم هست که یک شعر خیلی گل واژه ای قبل از شروع اینها می خواندند . تویش می گفتند : " تو باغچه داره یه گل قشنگ ، هم قشنگ و ناز هم خیلی خوشرنگ... دوست اون زهرا ، چه مهربونه ، زهرا کوچولو همسایشونه ... " حالا اولش یادم نیست که کلی هم در مدح زهره می خواندند .... حالا من چرا یادم افتاد اصلاً که راجع به این قربتی ها بنویسم ؟ این بود که امروز این همه کار که باید انجام بشوند و مرا بر و بر نگاه می کنند یادم انداختند از آن شبهای شش سالگی که مشقهای بی نوایم می ماندند و من اشک آلود به آنها زل می زدم و هی توی فکر آن دو تا بودم که عصری چه خوشحال با هم می خندیدند روی پله خانه شان

و کمی لبخند

و وای این روزهایی که می دویدم و نمی رسیدم . صف بانک ، امور مشترکین ، بخش ارزی ، بازار سکه ، سرِ کار ، دانشگاه ، اتاق تکثیر ، سوالهای بی پایان دانشجوهای مضطربم ِ نزدیک فصل امتحان ، تهران ، شمال ، باز دانشگاه ، باز شمال ، باز تهران ، اداره گذرنامه ، عکاسی ، دفتر بیمه ، باز صف بانک .... . گواهی تمکن را گفتند برو خودت دستی تحویل بگیر که هی قِل نخوری بین این اداره ها . صبح زود ، خیلی زودتر از چشمهای خواب آلود کارمندهای تازه داماد ، من کنار اداره امور بین الملل بانک ؛ توی پارک وی ، راه رونده بودم . تنم خسته بود از سفر پنج ساعته دیشب . استرس داشتم . امروز را وقت داشتم فقط و باید ، باید کارم انجام میشد و فردا دوباره جاده بود و من و دانشگاه و کار . و ساعت می گفت که برای بانک زود و برای سفارت خیلی دیرم . کارمندها ، سحرخیزترهاشان تازه نان سنگک به دست از در پشتی می رفتند داخل ، من ؛ دم به دم به ساعتم نگاه کننده و این پا و آن پا کننده و بی قرارتر شونده که الان صف سفارت چقدردرازتر است آیا ؟ تا آن آقای نگهبان جوان تپل خندان سر رسید : " چهل دقیقه دیگه شروع به کار می کنن ها " .... وای من دیدم که جنون آنی چیست دقیقاً ، در دم ، دیوانه شدم ... یادم نیست یک چند دقیقه چه شد و من چه گفتم و چه کردم ...آقای تپل آرام بود ، خندان بود ، مهربان بود . به من می گفت : خواهر ِ من . یک جوری بود که نه تنها من بیشتر کفری نشدم ، بلکه خودم را دیدم که آرامم آن جایی که مرا برد و نشاند ؛ دیدم که آنقدر جنتل و فرندلی و ایزی گواینگ است که من رام شده ام یک جورهای عجیبی. یک جای دنج کوچکی بود درست به اندازه یک نفر و یک نیمکت تک نفره چرمی سیاه داشت و کنارش چند گلدان با مزه با گلهای عجیب . نورسقفش خوشرنگ بود و خب من به آنجا هدایت شدم که آب خنک و لیوانهای صورتی هم داشت و کمی حالم بهتر شد . سر فرصت مدارکم را دوباره چک کردم . یادم رفت ساعتم را نگاه کنم . تلفنم زنگ خورد ، یک نفر دیگر هم مثل من توی یک سفارتی بود آن موقع صبح و من حرف زدم و او حرف زد . تمام که شد دیدم آقای نگهبان مهربان دقایقی است منتظر کنارم ایستاده تا حرفم تمام شود ! و به من گفت که کارمند مورد نظر همین الان پشت میزش نشسته ( از توی مونیتور میدیدش ) و مرا برد سمت آسانسور مخصوص کارکنان که یک جای عجیبی بود مثل یک جور سفینه با هزار تا دکمه رنگی پنگی و دستور العمل و آینه های نورانی خوشحال کننده . به من اطمینان داد که آقای کارمند توجیه شده است جهت رفع عجله من ! توی طبقه آقای کارمند ، دیدم که درها همه هوشمند و خارجی اند و باید اسم رمز بگویی و اینها و کلی بانمک بود . من آقای کارمند را نمی شناختم طبعاً ، بنابراین خیلی غریزی رفتم سراغ خوش قیافه ترین به انضمام بلند قد ترین آدم نر توی جمع ... و خب خودش بود ، همان که توجیه شده بود من خود ِ عجله ام . فقط پرسید از کدام شعبه ام و با سریعترین قدمها و هالیوودی ترین لبخندها ، گواهی ام را صادر کرد و داد و کلی هم آرزوی موفقیت کرد
در راه پایین آمدن ساعتم را دیدم و خوشحال نبودم . آقای نگهبان مهربان ، از جایش بلند شد . هنوز نپرسیده بودم که اینطرفها آیا تاکسی.... که گوشی را برداشت و به یک جایی توی اداره شان زنگ زد و گفت ماشین می خواهد ، گفت برای خودش می خواهد و اسم خودش را گفت . آدرسم را پرسید .همانی را که بلد بودم گفتم . فکر کرد ، بعد گفت " نه ، از این مسیر برو بهتره " وآدرس بهتر داد . ماشینشان که آمد ، آقای نگهبان مهربان بود که پشت سرم میامد و آروزی شانس می کرد برایم ، آرزوی اینکه معطل نشوم و زودتر کارها ردیف شود ، حتی یادم هست که دم در ماشین شنیدم گفت : " ایشالله زود ِ زود ویزاتو بگیری " . من فقط گفتم " خیلی خیلی ممنونم " آنقدر که عجله داشتم حتی دوباره به پشت سرم نگاه نکردم
آقای راننده ، مسن بود . خیلی مودب بود . موهایش سفید سفید بود . توسط آقای نگهبان مهربان توجیه شده بود که من خود ِ عجله ام . پایش روی گاز بود . سه بار مسیر را چک کرد با من و دو بار پیاده شد و تمام عرض خیابان را با سرعتی بیش از اقتضای سنش دوید و آدرس پرسید و نفس نفس زنان برگشت و ویراژ داد و دعا کرد دیرم نشده باشد . پیاده که شدم پول هم می گفت نده ! من مات . من بمیری و تو بمیری که بالاخره نصف کرایه معمول را دقیقاً گفت . " خدایا اینجا هنوز ایران است دیگر ؟؟؟ ها ؟؟؟ مطمئن ؟؟؟ " ... به هر حال ؛ سفارت . صف دراز بود . همه هم عصبی . گویا اکثرا ً از 3 صبح توی صف بودند . یک پسر از خود راضییی به من گفت " خسته نباشی شما ، من دو روزه که سحر نزده اینجا بودم و تازه نفر 14 شدم واسه یک شنبه ، عمراً مدارکتو بگیره .... " غصه ام شده بود ، با همه ناامیدیهای دنیا رفتم جلو و اسمم را گفتم . یک بیست دقیقه ای ماندم که مامور صدایم زد! من مبهوت ! مدارکم را گرفت ، چک کرد و همان یکشنبه آن آقای از خود راضی را به من هم نوبت داد . اسم آن آقا را البته زودتر صدا کرد ؛ آقاهه رفته بود اما ! این شد که با احتساب ناامید شدگانی که رفتند تا فردا سحر دوباره بیایند توی صف برای هم غر بزنند ، من ِ دیرکننده همان اول وقت های یک شنبه باید بروم دنبال آقا یا خانم سفیر و غیره ...آن لبخندهای دم صبح و آن دوست بودنهای بی دلیل و بی غرض ، ابنقدر برایم تازگی داشت که بیایم بنویسم اینجا . شک دارم آقای نگهبان مهربان و کارمند خوشتیپ و راننده مودب و موقر و مامور دم در سفارت ، بلاگ بخوانند اما شاید یکی از ما ، می تواند یک لبخند اضافی تحویل یک رهگذر یا ارباب رجوع یا بغلدستی توی تاکسی بدهد . لبخند تحویل کسی بدهد که شاید هرگز دیگر او را نخواهد دید اما مطمئناً تمام روزش را خواهد ساخت و یادش خواهد ماند ... من که یادم می ماند
روزهای زیادی توی زندگیم بوده که من انتظار کشیده ام . برای آمدن کسی ، شنیدن کسی ، دیدن کسی ، رسیدن خبری ، رفتن به سفری ... روزهای زیادی بوده که انگشتهایم را قفل کرده ام توی هم و تکرار کرده ام " انتظار می تواند آدم را راحت از پا دربیاورد ..." روزهای زیادی بوده از فکر اینکه چقدر منتظرم ، باز هم شوکه شده ام ... اما این چند روز ، این هفته از همه آن روزها و انتظار ها و شمردن ها عمیق تر است ... من فریاد نمی کشم ، گُر نمی گیرم ، پشتم نمی لرزد ... اما منتظرم در این منتظرترین روزهای عمرم

ثبت

نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من