۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه
دوست آن باشد که بسی با چراغ بگردیش گرد شهر
۱۳۸۹ آذر ۲, سهشنبه
3>
ولی من رفتم و خب اون بسته زرد رو تحویل گرفتم و خمیرتر و خردتر از قبل برگشتم . حتی نگاه نکردم که چیه و از کیه چون اولش رفته بودم سراغ یخچال و شیشه آب میوه رو سر کشیدم ؛ چشمام هیچ جایی رو نمیدید اصلا .
بعدش ؟ خب بعدش من بسته ام رو باز کردم ... . و بعدترش ؟ بعدترش این شد که انگار الان اول صبح منه و می تونم همین الان برم سر کار و باکتریهای بازیگوشم رو کشت بدم و بهشون آنتی بیوتیک بخورونم . یا اینکه دوباره این سربالاییه رو برم بالا . یا ازش قل بخورم بیام پایین . من حتی باورم نمیشه که اون روز از اینا حرف زدم ، که تصادفی توی گودر دیده بودمشون ... و گفته بودم که چقدر چقدر چقدر چقدر خوشگلن و دوست داشتنی و معصوم و ظریفند ...بعد ... خب الان یعنی حالا دو تا دارم ازشون !!! چنان جیغ زدم که از خودم فقط برمیاد .
الان که نسکافه فوری ( قهوه تنبلی ) درست کردم و با شکلات هام میخورم و بیرون برفه و خونه گرمه و من نشستم اینجا و به این فکر می کنم که هر بسته ای ، هر دستخطی ، هر روبانی دور هر هدیه ای ؛ چقدر حرف داره برای گفتن و نگفتن ... که بعضی حرفهارو باید گفت و بعضی حرفهارو نمیشه که گفت . مثلا من الان باید بگم که چقدر ذوق کردم و چقدر همه اینارو دوست داشتم ؛ و بالطبع نمیشه ( یا نمیتونم ) بگم که چقدر چقدر چقدر چقدر ممنونم و خیلی چیزهای دیگه که خب بماند ... الانم که خوابی . این اختلاف ساعت لعنتی الاغ ... که نمی فهمه من الان باید یه اس ام فوری بهت بزنم و بگم بچه ... خیلی بوسَمِتِه
۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه
کاین عجوزه عروس هزار داماد است
من می ترسم و حسودم به همین الان خودم چون می دانم ده سال دیگر ، یک دوستی از امسال و پارسال و ده سال پیش ، دنبال من خواهد گشت و مرا خواهد یافت و با خود خواهد گفت : آخ ... . همانجور که من امشب ، بعد از رفتن نادیا و یوسف نشستم و بی خودی چرخیدم و دنبال اسم قدیمی ترین و بادی ترین و نزدیکترین و توی دل ترین آدم بچگیهایم گشتم و دیدمش و گفتم " آخ " ... . گذشته بود ... زمان به آن همه لطافت گذشته بود و خاطره و خاطره و خاطره آوار شد روی سرم ... که حتی بار آخر ... آخ که بار آخر آمده بود شمال و شب مهمان من بود و پایمان را که گذاشته بودیم بیرون ، خیابان بند آمده بود . خیابان بند می آورد یک زمانی ... یک زمانی ... لعنت به زمان ...
من می ترسم . چون می دانم که روزی خواهد رسید . دیر یا زود . و من ... ای خدا آن روز من چه کنم ؟ به عکسهایم نگاه کنم و بگویم چشمهای جوانیم عسلی بودند ؟ به دستهایم نگاه کنم و یادم بیاید که هرگز زیر بار کاشت ناخن مصنوعی نرفته بودم چون دستهایم دستهای خوبی بودند ؟ به عکسهایم نگاه کنم و تا شب زیر لب لالایی بخوانم که جوانی هم بهاری و بود و بگذشت ؟ که به یک نوجوان نورسی بگویم " زود میگذره ، قدرشو بدون ؟ " که هی مزه مزه کنم که یک روزی " آ " گفته بود حیف می شی ، بیا و بشین جلوی بوم و بذار من ثبتت کنم ؟ ای خدا من چه کنم آن روز که می دانم زود میرسد به گذر ثانیه ای تو بگو .
آن از مانو که آنقدر زیبا بود و کمرش همیشه باریک بود و سینه هایش برجسته و موهایش شبق ، شد یک پیرزن کوچک نحیف نیمه بینا با کلاه قلاب دوزی و جوراب پشمی با سرمای همیشگی توی رگهای باریکش ... این هم از توی دل ترین آدم بچگیهایم که با آن زیبایی یکه اش شد عکسی که من ؛ همین من عیب پوش بی حواس و بی خیال دنیا ، بگویم آخ !! من ، من چه میشوم بعد پنج سال ؟ ده سال ؟ پانزده سال ؟؟
تف به زمان ... تف
۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه
جهان پیشینم را انکار می کنم*
" *جهان پیشینم را انکار میکنم،
جهان تازهام را دوست نمیدارم،
پس گریزگاه کجاست!
اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟ "
غاده السمان
۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه
از غمناکی لذت هواهای مشترک
طبق معمول حواسم پرت شد. حواسم که پرت میشود با سرعتی که خودم نمیدانم چقدر زیاد است میروم یک جایی که حواسم زودتر از خودم رسیده آنجا . داشتم حرف میزدم . داشتم به قول الی ویز ویز می کردم . نفهمیدم چی شد که روی یک لینک کلیک کردم و یک عکس دیدم . یک عکس از دوربین خودم . و حواسم رفت به این واقعیت که دیگر نمیشود آنجا بروم . در یک شکل و یک حال و یک فصل دیگر بروم . با آدمهای دیگر بروم . دیگر نمیشود . دیگر نمی توانم . حواسم رفت به اینکه خوش گذشته بود ها و چه خوب . و غمگین شدم بی خودی . بی خودی ... .
زیر برج گالاتا توی استانبول ، یک پیرمرد نقره فروش آمده بود طرفم . انگشترهای خیلی زیبایی داشت . سه طبق انگشتر . که هر کدامشان را برداشته بودم برای انگشتهای باریکم بزرگ بود . شوخی کرده بود که شاید بهتر است دو تا یکی کنی و دو انگشتت برود توی یک حلقه . پدرم خوب نیست توی این چیزها . خرید جینگول پینگول زنانه را نمی داند . اما یکهو خیلی مصمم انگشترها را کنار زد و یک موجود ظریف با نگین سبز را درآورد . انگشتر را گذاشت کف دستم . عین کفش سیندرلا خوش نشست در جایش. هنوز دارمش . جایی دور از چشمم البته . و من مطمئن بودم که دیگر نروم که برج گالاتا را ببینم . نه از آن انگشتر فروش خبری هست نه از آن دخترک بیست ساله که دنیا زیر پایش بود نه از میل خریدن انگشتر با نگین سبز . بعضی چیزها نباید تکرار شوند .
الان دارم فکر میکنم که شاید دیشب خیلی هم بی خود غمگین نشدم . گاهی یک آدمی هستید در کنار یک آدم یا آدمهایی و در این "گاهی" یک هوایی دارید که خیلی شخصی است . خیلی مخصوص شماست . خیلی محیط به شماست و تجربه اش فقط با آن آدمهای مشترک میسر است . شاید که روز قبلش آنجور نباشد اصلا . شاید به صرافت هیچ چیز نباشید . شاید صبحش فقط به انقضای بلیط مترو فکر کرده باشید یا به نان شیرینی روی میز صبحانه یا به اینکه "دیشب من کی خوابم برد بالاخره" یا به "هوا دارد سر میشودها!" . بعد معلوم نیست چطور و از کدام قسمت روز ولی بالاخره از یکجاییش می روید داخل یک مداری که مجموعه ای است از شما و آدم مربوط به شما و فضای دور و بر که خواه آفتابی ، خواه مه دار و موج دار . اینش فرقی نمی کند .که تاریک یا روشن . که تابستان یا پاییز . هر چه که هست و هر جوری که هست یک جور بی مروت لامصبی است که در شما و بر شما می ماند و شما تویش می مانید و چیزی از خودتان را جا می گذارید . من نمیدانم آن چیز چیست ؟ ولی هر چه که هست سبب این است که " یک تجربه هایی با یک آدمهایی در یک جاهایی " اینقدر یک جور خاصی است که بهتر است هیچوقت جور دیگری تکرار نشوند . حتی به شرط بعید اما ممکن حضور همان آدم / آدمها در همان فصل و همان مکان . گیرم که همه تلاشتان را بکنید که چنین خاطره ای تجدید شود . گیرم که روی رد پای خودتان راه بروید . گیرم حتی همان لباسها را پوشیده باشید . مغازه ها و درختها و چراغها همان باشند . با آن هوایی که دیگر تکرار نمی شود ، با آن عطری که دیگر توی آن هوا نیست ، با آن قلبی که آن روز آهنگ طپیدنش دست شما نبود و امروز هم دست شما نیست ... با آن چیز بی مروت لامصبی که یک روزی در همان نقطه جا مانده و خودش را در یک جای نامعلومی پنهان کرده چه می کنید ؟
۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه
* نوشتن و همین و خلاص
2- من هنرمند نیستم . دانشکده هنر نرفته ام .من آدم آزمایشگاه جرم شناسی و سم شناسی و تخلیص ماده ژنتیکی ام .پایان نامه هایم روی شیوع عفونتهای بیمارستانی و مقاومت آنتی بیوتیکی و درمان سوختگی بوده .اما از وقتی شروع کردم به خاطره مند شدن ،دلم هنر میخواسته و آزادی تجربه کردنش. همیشه و هنوز میخواهم که برای دل خودم رنگ بپاشم روی بوم . وقتی خانه خلوت خلوت است دست بکشم روی نت سل و لای گیتار قدیمی ام و باهاش بخوانم . وقتی کسی حواسش نیست مداد سیاهم را بردارم و شکل چشمهای یک زن را بکشم که شبیه میانسالی خودم باشد . و بیش تر از این همه دلم میخواهد که بنویسم . خودم را ، روزهایم را ،از آدمی که دوست دارم باشم و نیستم ،ازآدمی که دوست ندارم باشم و میشوم گاهی .دوست دارم از آدمی بنویسم که اگر هم "نیست" اما توی نوشته های من "هست" می شود حتما ... .
3- اگر بروید به یک نمایشگاه نقاشی و از نقاش بخواهید برایتان توضیح بدهد که در تک تک نقاشی هایش چه کشیده ، اگر بروید پیش یک آهنگساز و بپرسید که تم آهنگی که ازش شنیده اید بالاخره غمگین است یا شاد ،اگر بروید پیش یک مجسمه ساز انتزاعی و بپرسید اینها کلا چی هستند که ساخته ،شک ندارم ؛یا یک جای مهارت او می لنگیده ، یا یک جای سواد شما ولی در هر دو حالت پرسیدن شما کار خطاییست و پاسخ دادن او خبط محض . وبلاگ من که اصلا یک اثر هنری نیست .یک صفحه ساده است مثل خودم. و من مثل همه وبلاگ نویسها جاه طلبیهایم را برای خواندن و خوانده شدن در همین صفحه خلاصه کرده ام .چرا ؟ چون نیاز داشتم .
4 - یک قانون نانوشته ای هست بین آنها که می نویسند . این قانون اگر رعایت نشود ، عین اینست که دزدکی سرک بکشی توی اتاق کسی ،توی کمد لباسش ،دست کنی توی کیفش .این قانون اگر رعایت نشود عین اینست که برگردی و توی صورت یک نفر از خصوصی ترین حریمش با بلندترین صدا سوال بپرسی .قانون اینست : وبلاگ را فقط یک وبلاگ ببین . بخوان و بگذر .چرا که نویسنده یک وبلاگ ،حتی پشت وبلاگش هم نیست چه برسد به کنارش .با نویسنده یک وبلاگ میشود رفت بیرون و شام خورد .میشود در آغوشش گرفت و بوسیدش .میشود باهاش قهر شد و ازش متنفر بود .میشود باهاش زندگی کرد .می شود باهاش سینما رفت و بستنی خرید .ولی نمی شود باهاش از وبلاگش خیلی حرف زد .چون اگر طرف می توانست خیلی حرف نوشته هایش را بزند ، خیلی حرفش را می زد .دیگر چه کاری بود که بیاید و بنویسدشان ؟ از آن طرفش هم که نگاه کنی ، هر کسی برای خودش دلیلی دارد که بنویسد . یکی دنبال چند تا آدم شبیه خودش میگردد .یکی دنبال چهار تا خواننده دایم . یکی دنبال جایی برای درد و دل . یکی برای معشوقش می نویسد ، یکی برای دشمنش ،یکی برای ثبت در دفترچه خاطرات .و من ؟ من برای این می نویسم که از شر آنچه توی فکرم آمده خلاص شوم . دامبلدور با آن قدح اندیشه اش همین منم و وبلاگم . او فکرهایش را ، دغدغه هایش را ، کابوسهایش و رویاهایش را هر از چندی میریخت توی قدح اندیشه اش تا از شرشان خلاص شود .تا بتواند به باقی زندگیش برسد . من یک عمر دامبلدور وارانه این کار را کردم فقط اسمش را نمی دانستم و مثالش را .
5- بهانه این پست ، نوتی بود توی گودر . من نوشته بودم از چیزی که دلم میخواهد .مادرم خوانده بود . غمگین شده بود . شاید هم گریسته بود . من دلم فشرده شد وقتی فهمیدم چیزی که دلم میخواسته دل دیگری را به درد آورده . دلم فشرده شد از اینکه موقع نوشتنش فقط دلم خواسته بود از شر یک فکری خلاص شوم و نوشتم وشد . تمام شد اینجا . آنجا اما خیز برداشت و قد کشید و رفت توی یک قلب نگران و به هم ریختش . چه بد .
6- شماره 6 این پست خطاب به خودم است . به اینکه می دانم شماره پنج تف سر بالاست . که خودم وقتی آدمهای دوست داشتنی زندگیم از روزگار تنگ و مجال ناخوش و حال ابری بنویسند ، من دلم چه می گیرد ، چه می شکند . یک خاطره غمگین بنویسند ، من اینجا گریه می کنم . یک شوخی کوچک کنند ، من روز و شبم می شود آفتاب . شماره 6 این پست خطاب به خودم است : دختر جان ، وبلاگ ، فقط یک وبلاگ است . نویسنده اش نیست . با نویسنده هر وبلاگ باید زندگیها کنی و شمعها روشن کنی و جامها خالی ؛ تا تازه بخواهی بفهمی که چه موقع از سال دستش گرمتر است ، چترش آبی تر ، گلدان های خانه اش سیراب ...
۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه
و بشکفد دوباره به باغ بی برگی
همین صدای کوچک کافیست
و همین باریکه نور
و همین ریسمانهای نازک
من ، خود می توانم شعر بشوم
و شوق سرودن
و شعف بودن
همین گواه است ،همین کافیست
گواه خاک منجمد
که تعبیر رویاهای پاییزیش
ختم خواب جوانه هاست
۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه
به منزله تمبر یا پاسخ نامه هایی که برایم نوشته اید
به این فکر می کنم که هر کداممان روزی به کسی احتیاج داشته ایم یا روزی به کسی احتیاج خواهیم داشت که توی چشمهایمان زل بزند و خیلی جدی و شاید به نظرکمی بی رحمانه بگوید " از دل نمکزار ، سرو نمی روید . پای گوری گریه می کنی که مرده ای ندارد حتی . بگذر " . به این فکر می کنم که گیرم که کسی پیدا بشود ؛ خیلیهایمان باید سر خودمان را با سنگ خودمان بشکنیم وگرنه که درنظرمان سنگ ، سر نمی شکند مگر خلافش ثابت شود.
کیست که نداند وبلاگ چه جور جاییست ؟ کیست که نداند وبلاگ خودش نشان احتیاج است اصلا . نشان احتیاج به نوشتن کسی است که می نویسدش . نشان نیاز اوییست که میخواندش . و کیست که نداند همه یک وبلاگ ، همه نویسنده اش نیست . حالا کجاهای نویسنده است ، چقدر از نویسنده را درست و راست میگوید ؟ اینجا دیگر قصه ها و بازیها فرق میکند .
وقتی من از چتر آبیم بنویسم و بگویم که از جنگل سیب چیدم ، راست ترین اتفاق زندگیم را نوشته ام . چتر من آبیست . جنگل نزدیک خانه ام سیب دارد . اما این همه اش نیست . این تمام من نیست . یک چیزهایی به گفتن در نمیاید . یک چیزهایی به شکل دیگری زندگی می شود و به شکل کاملا متفاوتی نوشته . یک چیزهایی بنا به یک ملاحظاتی مسکوت می ماند ، تغییر می کند ، دستکاری اندک یا عظیمی می شود . و مجموعش میشود این صفحه که جلوی رویمان گشوده است با قصه ها و بازیها و آدمهایش . کیست که نداند ؟
وقتی برای چنین آدمی ، می نویسید ، وقتی برای چنین مجموعه ای که معلوم نیست اسم نویسنده اش یا رنگ چترش یا شماره شهروندیش درست و حقیقی است یا نه ، از خصوصی ترین دلیل گریه ها و دل زدنهایتان حرف میزنید ، کیست که نفهمد چقدر هوای دور و برتان ابر دارد و سرد است . کیست که نفهمد چقدر آغوش لازم و دلداری لازم و راه حل لازم بوده اید . دارم فکر میکنم خودم هم روزی بوده ام آنجا که شما ایستاده اید . برای آدمهایی نوشته ام که آنها هم روزی همینجا ایستاده بودند . زمین می چرخد و ما با زمانش تکرار می شویم .
من نمی گویم بی خیال . نمی گویم به زور زندگی کنید و به زور دوباره عاشق اولین رهگذر بشوید و به زور فراموش کنید و به زور دوباره از نو . من نمی گویم هی امتحان بدهید و بگوید گور بابای نتیجه . من نمی گویم گریه نکنید . فقط می خواهم بدانید اینجایی که هستید ، هر قدر بد و تلخ و بی مفر ، جایی از جاهای زندگیست و متاسفم ولی به شدت صحیح است که " تو اهل دانش و فضلی ، همین گناهت بس " که هر چه آدم نازک تر و داناتر و دوستانه تر ، زمان و زمانه و آدمها سخت تر ، نا رسیدنی تر .
سنگ و سر دست شماست . ببینید من خودم به نصیحت دیگری گوش نمیکردم وهنوز هم زندگی نمی کنم با تجربه های آدمهای دیگر که خودم آدم آزمودنم چه درست چه غلط . بهایش هم هر چه باشد داده ام و می دهم . نسخه نیست که بپیچم . متخصص ومشاور و درمانگر نیستم و ادعایش را هم ندارم . فقط شمایی که می پرسید دلیل میشوید که بگویم . اینکه تا برسم به اینجا ( که چندان جایی هم نیست اگر از من پرسیده باشید ) ؛ همه سخت ها و نشدن ها و خراش ها و افتادن ها و خیزیدن ها ، یادم داده که از دل نمک ، سرو نمی روید . اگر هم به اشتباه دانه کاشتی و نرست ، اگر باز و به هر دلیل صبر کردی و آب دادی و مراقب بودی و آواز خواندی ؛ هر چقدر که گذاشته باشی و گذشته باشد از عمر و اشک و امید ؛ نوید معجزه خیال باطلیست . سرو را برای بیابان نساخته اند . واقعا نساخته اند . هر چه زودتر به جست و جوی واحه ای برخاستن ، هر چه کمتر تشنه و منتظر بارانی که هرگز نمی بارد حتی به حرمت دعا . یک دست به زانوی خویش و اتمام خیال خام و تمام . که واقعاً " بر در ارباب بی مروت دنیا ، چند نشینی که خواجه کی ز در آید ؟"
۱۳۸۹ مهر ۲۷, سهشنبه
but it has been too long ... now i wanna come home *
خیال خام نبود . من وقتی گفتم ، جدی بودم !! فقط ... فقط نمی دانستم کی میشود ؟ کی می توانم که بشود ؟
همه آدمهای نزدیکم می دانند که اگر شبی ( زمستان و تابستانش یکیست برایم ) اگر شبی روی بدنم پتوی ضخیم نداشته باشم ، کابوس می بینم . ربطش هر چه بی ربط و بی معنی ، آدمی که درونم نشسته فقط می داند چقدر بیش از هر چیز محتاج امنیت است . امنیت در هر چه ... امنیت در پایداری هر چه . امنیت در بودن آدمها ، در بودن با آدمها ، اصلا امنیت ایستادن روی لبه های تیز و کند دنیا ... .
حالا حکایت ، حکایت همان لحاف است . حالم اینجا خوب است ، خودم خوبم با دنیا و آدمها . سلام می رسانم به همه شان . ولی از وقتی هوا سرد شد و آفتاب کمرنگ و مایل ؛ گاهی عصرها ، عصرهایی مثل همین امروز ؛ بوی کیک خانگی که خودم با لبخند می گذاشتمش توی فر خوشرنگ آشپزخانه آجری در یادم می پیچد . گاهی شبها دلم می خواهد در دیگی را باز کنم و بخار ماکارونی سرخ و طلایی دستپخت مادرم بخورد توی صورتم و صدایش از پشت سرم که : مواظب باش ! گاهی دلم می خواهد توی تختم که غلت می زنم رو به پنجره ای چشم باز کنم که درست از قلبش آن زبان گنجشک مهربان رد میشود . دلم می خواهد عصر که میشود الی بیاید زیر پنجره و داد بزند سی سی ؟؟؟ دلم میخواهد صورتهای آدمهایم را باز ببوسم . دلم ... دلم تنگ شده گویا ... مقاومت این دخترک خیلی قوی و خیلی پوست کلفت و خیلی محکم که توانسته تا اینجای جاده را بیاید و به پروانه ها نگاه کند ؛ ته کشیده . وقتش شده که زنگ خانه کودکیهایش را بزند .
پی نوشت : الان ، بر خلاف همیشه های بعد از نوشتن ، پنجره را باز نمی کنم . نه که چون باران بی رحمی است آن بیرون . عطر پرتقال و قهوه زیر سقفم خوابیده عمیق . دلم نمی آید بپرانمش .
* از این موزیک ویدئو
۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه
when you hear that you'r welcome to my life
در یک مهمانی همدیگر را دیدند . با هم رقصیدند . توی همان مهمانی دختر فکر کرده بود این چه تمیز لباس پوشیده ، چه مهربان است . توی همان مهمانی پسر فکر کرده بود این چه چشمهایش سیاه است . چه بدنش خواستنی است ، چه گرم است . توی همان مهمانی دست هم را گرفتند . همدیگر را بوسیدند توی همان مهمانی ... چند ماه دیگر میشود ده سال . ده سالی از آن شب گذشته که به گفتن آسان است . راستی شمایی که هی پارتنرت را مثل بلوزهای توی کمدت عوض میکنی و حکم می دهی که یک نفر نمی تواند همه خواسته های دیگری را برآورده کند و خودش هم برآورده ببیند آنچه را که میخواهد ؛ شمایی که معتقدی یا می گویی یا می نویسی که روی سر هر رابطه ای ، هر رابطه ای بعد از مدتی ملال می نشیند و فکت هم به وفور می دهی و ته جمله ات نقطه می گذاری ، شما این متن را نخوان لطفا ، من این را برای خودم نوشته ام .
گفت ( چشمهایش برق میزد و میگفت ) بعد از چند هفته ؛ یک روزی از خواب بیدار شده و دست و صورتش را شسته و لباس پوشیده و رفته دیدن پسر که با هم صبحانه بخورند ، و دیده که پسر توی حمامش یک سری وسائل رنگی رنگی نو از حوله و مسواک و لیف و لوسیون ، کنار وسائل مشکی و ساده خودش آویزان کرده . بی حرف . فقط در حمام را به عمد باز گذاشته بوده و گفته بوده راستی از این رنگ خوشت میاد ؟؟ گفت اینجوری می خواسته به من نشان بدهد که " ببین من هستم از امروز، اگر تو هم هستی اینجا خانه توست از این به بعد " . گفت ما هیچ حرفی نزدیم آن روز راجع به این مسئله . بعد از صبحانه من رفتم و چند ساعت تنها ماندم و بعدش چمدانم را جمع کردم و در خانه ام را قفل کردم و آمدم و در زدم . گفت پسر که در را باز کرده ، فقط گونه اش را بوسیده و رفته کنار و دختر از در آمده که آمده ... ده سال است حالا ... .
می خواهم بگویم که همیشه هم لازم نیست آدم کار خارق العاده ای بکند ، از توی کلاهش قناری و خرگوش و ستاره در بیاورد ، کل ایل و تبارش را بردارد ببرد به یک خانه ای به نشان دادن اینکه دلش توی دست صاحبخانه گیر کرده ، تغییر خیلی آشکاری بدهد به ظاهرش و زندگیش و رفت و آمدهای روزمره اش که نشان بدهد چقدر چه چیز بزرگی توی خانه اش تغییر کرده . همیشه هم لازم نیست آدم هوار بکشد ، هی عکسهای دو نفری آپلود کند یا دائم شعف ناشی از لذت تعلقش را توی چشم همه آدمهای رهگذر و دوست و آشنا فرو کند . خیلی ساده و خیلی ساکت و خیلی آرام هم میشود که یک نفری را راه داد به یک جاهای خیلی خلوت زندگی . از خیلی چیزهای کوچک هم میشود خاطره های خیلی بزرگ ساخت . همین که کاغذهای خصوصی ات را ، کمد لباست را ، جعبه یادگاریهایت را ، آدرس وبلاگت را ، داستانهای مدفون شده ات را ، زخمهایت را ، اسباب آسودگیت را ، بازیچه های جا مانده از کودکیت را با کسی تقسیم کنی و در میان بگذاری ؛ همین که یک جایی از فضای زندگیت را برای وسائل یکی دیگر در نظر بگیری ، برای خودش و حضورش و بودنش ؛ اصلا همین که در نظر بگیری ... یعنی خیلی ساکت ولی خیلی عمیق داری می گویی : به خانه خوش آمدی
۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه
you are like a rock ....nevertheless even rocks can cry
به من می گوید بین دوستهای دختر من ، تو مثل صخره محکمی . برای همین می توانی اگر آدمی را دوست نداری کنار بگذاری ، برای همین می توانم روی حرفت و راست بودن لبخندت حساب کنم ... . من روی درک شرقی اش از خیلی نشانه ها حساب می کنم . اما خب ... اینجایش را دیگر نمی توانم بهش بگویم که ببین ، این صخره که تو می بینی ، تا چندین لایه اش روکشی دارد دور یک کیفیتی که خیلی حتی توضیح دادنی هم نیست . داخلش ، درونش ، هسته اش آنقدر سیال است که وقتی کسی یک کلام خیلی پر مهر یا خیلی سرد یا خیلی دلتنگ کننده می گوید ، جوری ذوب می شود که می توانی اثرش را بلافاصله تو مردمک چشمهایم ببینی . اینجا را دیگر نمی توانم بهش بگویم که چطور من آجر به آجر این من الان را به چنگ و دندان ساخته ام تا اینجا . که چطور پای این ساختن ماندم تا هر آنچه را که دارم و مانده مراقبت کنم . چطور دوباره ایستادم روی زانوهایی که لرز میزد توی سرمای زندگی . چه جوری ، به چه دلیل و بهانه و وسیله و حیله ای هر روز چشم باز کردم و گفتم هنوز هستم ؟ این بودن را بسازم از نو پس . بعد هم که نمی توانم حتی برای نیمه شرقی اش توضیح بدهم که درون این صخره ، چه چینی نازک * آسیب پذیری هست که باید یک جوری از گزند باد و باران و بار زندگی محافظتش کنم . این است که کلام و نگاه و گام برداشتن و صدا و پاسخ این آدم ، مستقل و یکه و بی نیاز و خونسرد و آسوده از دنیا به چشمت می آید . اینی که به چشم می آید و من ترجیح میدهم اینگونه دیده شود هر چند که به کل ، جور دیگر ، از جنس دیگریست . جنس دیگر اما باشد برای دنیای دیگر شاید ، برای یک لمس خیلی خصوصی و خاص و خالص . چرا که فکر میکنم اگر شکستنی ها را بگذاری دم دست ، باید پیه لرزیدن پایه میز ، لرزیدن زمین ، افتادن توپ یک کودک بازیگوش ، تنه زدن یک آدم بی حواس ، ندانستن فرق چینی قدیم با پلاستیک چینی نما ... اصلا باید پیه شکستن و نداشتن و فقدان را به تنت بمالی . و خب من این " باید " را دیگر بر نمی تابم ...
۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه
نیاز - 2
صدایت که آنجور شکسته ، آنجور که نشسته ای پشت لپ تاپت و تایپ میکنی و تایپ میکنی و چنگ میزنی به هر جای این دنیا که دستت برسد به یقه اش ، بکشی طرف خودت و نگه داریش ، آنجور که خیس شدن گونه هایت صدا دار است ، آنجور که پشت زمین میلرزد از آه تو ... یاد خودم میافتم به همه آن تابستان سخت ... .
روزی که نوشتی وقتی پاییز رامسر عاشق بهار فلوریدا بشود چه کند ؟ من قطره قطره اشک بودم توی خلوت اتاقی که تنها شاهد خیلی خصوصی دردناکی زن بودنم بود . صدایم شکسته بود ، تایپ میکردم ، چنگ می زدم ، به دنیا ، به خدا ، به آدمهای دنیای خدا ، به تو ... . و خب به قول خودت افتادن بعد از پریدن ، پریدن بعد از افتادن برای بعضی ها محال ، برای بعضی ها پیشه و برای بعضی ها سرنوشت است . من و تو چه خوب در این آخریش می گنجیم . یک نگاه که بندازی به ما ، می بینی که من صفر بوده ام تو یک ، تو صفر بوده ای و من یک و هرگز نشد که روزهای سخت هر کداممان ، آن یکی لااقل نزدیکش باشد پهلو بزند که هی رفیق بیا این شانه ، رویش کمی بیشتر گریه کن . یک نگاه که بندازی می بینی حتی همین سوپاپ کوچک هم از بستر فشرده همه دردها و اشکها و شکستنهای ما گرفته شده ...خب پوست روحت که کلفت باشد ، سخت تر می گیرد این لامصب وحشی بی حساب ، بی کتاب ... .
چه فرق دارد ؟ پاییز آمستردام گیر کند به تابستان استکهلم یا مراکش یا مادرید یا تهران ؟ هر گیر و گرفتی درد دارد ...درد دارد بی پیر ... و راه دور ، این راه دور که رحم نمی کند . ما را ، به جرم این شناسنامه های سرخ و پاسپورتهای قهوه ای عبوسمان می راند ، نگه می دارد ، هل می دهد ، خرد می کند ، می براند ، می برد ... و یک نفر را نشان ندارم که دوست بدارد بگذراند این همه را و یک نفر را هم نشان ندارم که به نوبت خودش نداشته باشد و نچشیده باشد و نگذرانده باشد . اینی که ماند ، آنی که رفت ، اویی که می آید روزی . راه دور خم به ابرو نمی آورد از دل فشرده تنگ و پیشانی هزار گره ... اما آن طرفش را هم ببین ، گیر و گرفت پاییز این قاره به تابستان آن خاک ؛ وای اگر دو سویه باشد ، وای اگر افتان و خیزان نباشد ، وای اگر پر خون و تشنه و ریشه دوانده باشد ...اگر باشد ؛ می رسد به یک بعد از ظهر دور یک میز پر از لیوانهای شاد ...
می دانی . خودت می دانی . ولی گاهی لازمست کسی برای آدم نامه اختصاصی بنویسد . پست وبلاگ بنویسد . بنویسد . گاهی لازمست کسی توی نامه اختصاصی به آدم یاد آوری کند که ببین ، سخت ترینهایش این نیست که ، آنها را گذرانده ای از سر ؛ این که به قاعده یک خراش است پیش همه ناخن کشیدنهای بی صدای ما به روی خاک سست دنیای خدا ... . گذرانده ای بدترش را ، گیرم همه اش نباشد ، اما بیش اش بود ، شک نکن ...شک نکن به این یکی که خودش میگذرد و میرسد به یک روز آفتابی که من بنشینم روبرویت پشت میز و سر خوردن خنده ات را ببینم ته نگاهت .
۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه
از رویاهای ممنوع
2- انار خریدم . سرخ سرخ . پاییز پاییز . شب ، خیلی دیروقت شب ، یاد یک تصویر فانتزی افتادم . از اینها که یک دست ظریف تویش شیشه یا دیوار یا سنگی را لمس میکند و ناگهان همه چیز سیال می شود ، ذوب می شود ، تصویر میلرزد ، آب می شود ... . دیروقت صبح بود که می خوابیدم ، با کمی گنگی سر ... یادم نیست دیشب بود که یک ماه گنده خاکستری توی آسمان دیدم یا نه ؟ اصلا یادم نیست رویا بوده یا بیدار بودم ؛ دیشب بوده یا نبوده ... فقط مطمئنم که وقت خواب داشتم به عشق فکر می کردم ... و به اینکه انار خریده ام ... و این اولین انار سارا است بعد از یک سال و چند ماه . یک سال و چند ماه دیگر گذشت ؟؟ لعنت به زمان ... لعنت
3- یک جشن بزرگ خیابانی ، یک مهمانی مجلل روشن چلچراغ دار ، یک شب نشینی با همه میانسالها و پیرترهایی که دوستشان دارم ، یک شام چند نفره چرند گفتن و شب دیر وقت توی خیابان ها راندن دار ، یک خنده پهن دو تایی ، یک بطری شراب تلخ پای یک میز تاریک روشن به سلامتی میز ، یک چنین چیزی دلم میخواهد . نیست فعلا ، میسر نیست ... .
4- بیش از پاییز و انار و جشن ، دلم میخواهد یک نفر لوسم کند . آنجور که من بلدم یکی را لوس کنم . یک نفر با همه بدخلقی ها و سودازدگیها و دیوانه بازیهایم ، بیاید بنشیند یک جای نه خیلی نزدیک و نه خیلی دوری . یک جوری ظریفی که حریمم حفظ بشود ولی باشد کنارش . بعد وادارم کند باور کنم جای نگرانی نیست ، همه چیز بهتر خواهد شد ، همه چیز و همه کس و همه جا . وادارم کند باور کنم جای نگرانی نیست . که بارها تقسیم میشوند و اشکها تقسیم می شوند و دل سبک . که می گذرد و می گذرد و میرسد به جاهای خوب . میرسد به خوبتر . می رسد به عالی ، به کافی ، به از این بهتر نمی شود ...
۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه
همه آنچه پروین خانم می خواهد در مورد من بداند
۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه
...
دستی از من در آغوش آب
در آغوش آب
دستی،در گردن باران است
از شاخه های آویخته ی ،دل من
سیب شده است
بر گناهی که نیست درخت سیب
رگهای من
طناب و تور شده بخاطر یک ماهی
و نگاهم
در چشم اسفندیاران است
کشانده مرا اندوه،به زیبایی
آنچنان زیبا که در آغوش بارانم و دریا در بازوان من است
بیژن نجدی
۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه
من و امان از سه نقطه ها
" سه نقطه هایی که
ته جمله هایت می نشانی
هسته های سیب اند
که مادر بزرگ
پای گلدان شمعدانی
چال می کند؛
مثنوی هفتاد من است
که تن به ایجاز داده؛
ژله ی تمشکی
که روی جایخی
مفتون انعقاد است؛
نسیمی پاییزی
که پشت تابستانِ آبادی
چنبره زده.
سه نقطه هایی که
ته جمله هایت می کاری
رقص آرام حباب اند
از اعماق آب های گرم
قلم آغشته به سپید
با سودای ابر شدن بر بوم،
سه نقطه هایی که
ته جملاتت مینشانی
آرامند و رهگشا
درست مانند
«وردی که ماهی ها می خوانند!»
18 شهریور 1389 (به سار که گاه ته جمله هایش سه نقطه می کارد) "
مدتها بود که مالک شعری نبوده ام . می دانم که غاده روزی یا شبی سروده که " همه دختران باید شعری از آن خود داشته باشند ، حتی اگر آسمان به زمین بیاید " و من مدتها بود که مالک شعری نبوده ام . یک زمانی یک رفیق خوب یادش به خیر و سرش به سلامتی داشتم که شعر پاییز زده یک آدم خوب دیگری را برایم فرستاد .برایم فرستاد به نیت همدلی شاید . همدلی یک روزهای سختی ، یک شبهای سخت تری ... . توی چشمم تصویر آن چند خط حک شده از میان یک صفحه طوسی یا حاشیه سرخ . توی ذهنم حک شده که مضمونش عاشق شدن دخترهای پاییزی بود . مضمونش این بود که دخترکان پاییز ، عاشقی را تا ته تهش عاشقی می کنند ... و چقدر من دلم گرفته بود با دیدنش ....با خواندنش . شعرش آنقدر زیبا بود که من دلم میخواست مالکش باشم . دلم میخواست برای من باشد . به نام من باشد . به بهانه من باشد . برایش جواب نوشتم : اما من دلم میخواهد که شعری از آن خودم داشته باشم . شعری که من ، "تو" باشم تویش . شعری که من ، این من ِ خودم " باشم " تویش . نوشته بود : پس صبر کن ...کمی صبر ... . من صبر کردم ؟ نه . دیگر صبر نکردم . من فراموش کردم . فراموش کردم تا امروز . که دارا شدم این نوشته را . سارایی شدم دارای چنین نوشته ای . چنین نوشته ای . و خیلی مغرورم . مخاطب آن شعر کوچک پاییزی را نمی شناسم . هر کجا هست ، آشیانش امن . اما مطمئنم امروز اگر بلندتر از او پیشانیم را بر آسمان نساییده باشم ، کم از او هم قدبلند نشدم .
۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه
خاموش
چیزها برایم فراهم بود . من تقاضا نمی کردم . قبل گرسنه شدنم غذا بود . قبل عید لباسهای قشنگ بود . همیشه عروسک بود . سرگرمی ، شهر بازی ، مهمانی های دوست داشتنی ، جشن تولد ... بود . فراهم بود به قدر نیازم و از این رو من آدم آویزان شدن از دامان بزرگترها و خواهش و گریه و تو رو خدا برایم بخر نبودم . به صرافت نبودم که با گریه شاید بشود چیزی را گرفت . بلد نبودم با حربه جیغ و گریه های وحشی چیزی را بگیرم . مخالفت کنم به جد . من چیزی را نمی خواستم به زور خواهش . به زور استمرار در خواهش . شاید همین شد که امروز ، فرهنگ تقاضا کردن را ندارم .
در برخورد با آدمها ، من معمولا درخواستی ندارم . بله که صدایشان می زنم . حرفم را می گویم . شاید از نیازم به بودنشان در کنارم حرف هم بزنم . اما برای رفعش خواهش نمی کنم . بلد نیستم . یاد نگرفتم . از بسیار چهارسالگی تا الان ، من آویزان نشدم . نه به دامنی برای گرفتن بستنی ، نه به دستانی برای داشتن عشق . بستنی و عشق به من داده می شد .چون یک اشاره کوچک کافی بود که بدانند من بستنی لازمم ، آغوش لازمم ، لازم دارم مرا نوازش کنند ، لازم دارم توی تاریکی تنها نباشم . چهار سالگی گذشت ... گذشت به همین منوال ... خواهش نکردم و همین شد که حتی وقت جنگ برای تصاحب چیزی ، کسی ، جایگاهی ... اصرار نمی کنم دیگر .
یک زمانی سراسر عطش بودم برای جلب توجه همه . دلم میخواست مرا نگاه کنند . شاخص باشم . جای نبودنم خالی باشد . توی چشم بزند . نوجوان بودم . دیو بلوغ در من می غرید . سر بر میاورد و مرا در خود فرو میبرد . به لطایف الحیل دست میزدم . اما هیچوقت به زبانم نمی آمد مرا ببین . مرا نگاه کن . مرا دوست داشته باش . مرا . فقط مرا ... هیچوقت برای داشتن آدمها ،برای به بند مهر کشیدنشان زبانم نچرخید . و گاهی می دانستم چه بد اصلا .... بد است که نمی توانستم بگویم فلانی من الان دلم میخواهد ارجح تو من باشم . دلم میخواهد فقط با من حرف بزنی الان . لازم دارم که احساس شاخص بودن به من بدهی ... .
امروز میلم به دیده شدن نیست . خیلی وقتها کم رنگم و دوست تر دارم این کم رنگی را . یواش زندگی کردن را کسی قدر می داند که همیشه زندگیش و حرکاتش و تصمیم هایش مرکز توجه بوده . من قدر یواش زندگی کردن را خوب می دانم . قدر یک گوشه ای با خود بودن را . قدر نامرئی بودن را . ولی این دلیل نیست که من خواسته نداشته باشم از آدمها . بیشتر بودنشان را ، پررنگ بودنشان را ، شاخص بودنم را ، جای خاص خودم را در دیده شان نخواهم . می خواهم . اما از این میل حرفی نمیزنم . چون از همان بسیار چهار سالگی ، اینجوری زندگی کرده ام و کاریش نمی توانم بکنم دیگر . اینجور بلدم که برای داشتن توجه و مهر و بودن آدمها ، یک اشاره کافیست . آدمها به زور خواهش و استمرار در خواستن ، بذل توجه و مهر نمی کنند ... من فقط اینجور بودن را بلدم . چون هنوز فکر میکنم توجه و مهرورزی و حضور داشتن خیلی خودجوش است ... به زور نمی شود صاحبشان شد
۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه
i just wanna live while i am alive
سپتامبر ماه من نیست . ماه مهر نیست . ماه همشاگردی سلام و بوی پاییز تهران نیست . نوید رسیدن آذر ماه محبوب من نیست . چه بسا که توی اتاق بچگیهایم حتی می تواند روزهای انتظار باشد . شبهایش سخت باشد . تابستان باشد . دوره کردن "هنوز" باشد ... .
اما اینجا ، اینجا که آسمانش دیوانه دیوانه دیوانه است ....که جنونش حتی سودازدگی بارانهای شهر کوچک شمالی ام را دور زده ، ماهی است که من به خودم نهیب میزنم هی دختره ....گذشت ....از سر گذراندی .... حواست را جمع کن، جلوی پایت را بپا ای تویی که آزادیت مبارک ...
* به دوست همیشه هایم
۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه
hello my friend
این آلبالوها هنوز بنفشند . هنوز وسواس و مهربانی تو رویشان هست . و هنوز صدایتان از تراس میاید ... که عادت داشتید به جای صبح بخیر بگویید : ه ه ه للللللللللووووووو مای فرند
