۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه

only one

Want you to make me feel
like I’m the only girl in the world
Like I’m the only one that you’ll ever love
Like I’m the only one who knows your heart
Only girl in the world…
Like I’m the only one that’s in command
Cause I'm the only one who understands
How to make you feel like a man
... Only one

۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

کارمِن

1- - تلفنش زنگ خورد . همینجور که داشت می دوید طرف کیفش گفت : " خلاصه که این بهترین مردی بوده که می توانستم در زندگیم ملاقات کنم " .

2-پسر آمده بود طرفش و اخم کرده بود که " شما اهالی جنوب ، خیلی بد حرف میزنید . زبان ما را به گند کشیده اید . حرف آخر هر کلمه را قورت می دهید و کلمات را می جوید و به هم می چسبانید . اصلاح نمی شوید که نمیشوید ... " . آنقدر غر زده بود که دخترهای دور و بری زیر گوشش گفته بودند " ببین این دیوانه را بی خیال شو ، به آدمیزاد نمی ماند اصلا ، عجله داریم ما ، باید برویم لطفن !!!! " ... بار دوم تصادفی ، بار سوم به واسطه چند دوست مشترک ، بار چهارم انگاری که اتفاقی ولی در واقع خیلی هم تعمدی و بار پنجم با یک قرار قبلی دو نفری ، همدیگر را دیدند .بار پنجم یعنی همان باری که کارمِن وسط یک بحث طویل و بی سر و ته " شما جنوبیها ، ما شمالیها ، زبان ، نجات فرهنگ کشور ، جنگ سرد و گرم و ... برگشته بود و گفته بود " ببین ، چرا اینقدر خودت را می زنی به آن راه که یعنی حواست نیست ؟ چرا هی میخواهی خودت را دور بزنی ؟ چرا با اینهمه جدیت و پشتکار چرند می بافی تا پیش خودت و من اعتراف نکنی از همان لحظه اول که مرا دیده ای دلت خواسته که مرا ببوسی ؟؟ داری لحظات سختی را برای جفتمان درست می کنی" !!!! پسر مثل صاعقه زده ها خیره شده بوده به چشمهای سیاه سیاه کارمِن . " دیوانه وسط آن همه آدم مثل یک حیوان وحشی پرید روی کله ام ..." کارمِن این را با شیرین ترین لبخند دنیا می گوید و مقابلم روی کاناپه ولو می شود . حالمان خوب است ... .

3- به مادرش نامه داد که " ببینید برای تعطیلات ، دوست دارم بیاورمش خانه . اما به شدت هم تردید دارم ؛ نمی دانم کار درستی است یا نه ؟ در هر حال اهل شمال است و شش سال از من کوچک تر ! مادرش در جواب نوشته بود " دخترجان ، همه عمرم سعی کردم تو را با درایت تر از خودم و مادرم بار بیاورم ! کاری نکن که فکر کنم شکست خوردم !! اینها که می گویی نه دلیل آوردن این آدم به خانه است نه دلیل نیاوردنش !!! خب که چه ؟ پدرت هم اهل جنوب شرقی بود و دو سال از من بزرگتر !! اما وقتی می خواستم به پدرم معرفی اش کنم ، حرفهای مهمتری داشتم در موردش بزنم !!!!

4- اتفاقات 2 و 3 به روالی که خودش با آن لهجه نبات و شکر اسپانیولی اش تعریف کرد افتادند ... که

1- تلفنش زنگ خورد . همینجور که داشت می دوید طرف کیفش گفت : خلاصه که این بهترین مردی بوده که می توانستم در زندگیم ملاقات کنم ...

از توی خوابم

خواسته بودم همان نیمه شب بنویسمش ... خوابم را ... . بسکه تویش یک جور عجیبی بودم .

توی خوابم شکلی از هستی خودم بودم . یک فیگور بودم . یک بدن پر از منحنیهای زنانه ، سفید رنگ و براق بودم از پا تا سر. درونم یک ساقه سرخ کشیده و بلند داشتم و برگچه های ظریف و زنده ای به هر سو ، جای رگهام . یک جور عجیبی بودم . سبک بودم . سر میخوردم روی زمین ، معلق بودم . بی وزن بودم . آدمها را می دیدم . خودم را بین آدمها می دیدم . توی خوابم . می دیدم که می توانم بی رحم باشم . می دیدم که می توانم خانه ها را خراب کنم . می دیدم که می توانم مردها را به گریه بیندازم . دقیقا یک جماعتی را می دیدم و می دانستم که می توانم حضور خطرناکی باشم در کنارشان . همه این "توانستن ها " را می دیدم و توی خواب به خودم می گفتم " من می توانم همه اینها را باشم ولی نیستم که ! نمی خواهم اینها را بتوانم که ! " ... . دیشب توی خواب ، به این واقف بودم که یک بخشی از بودنم را می توانم خیلی زمخت و ضخیم و سرد زندگی کنم . و همچنان می دیدم که ساقه سرخ درونم بزرگ می شود . بارور میشود . سرخ تر می شود .

توی خوابم سر میخوردم و پر میزدم و سبک بودم . و می دانستم که فردا باید اینها را بنویسم . فردایی که امروز است و یک آهنگ دوصدایی ، یک "جایت خالیست " آرام ، یک رقص سایه و آفتاب روی گلدان سبزم ، یک شمع کوچک روشن ، یک عکس یادگاری ، به خاطر آوردن یک جمله نوک تیز ، یک نگاه کودکانه ؛ اصلا همه اینها ، اصلا هر یک از اینها ... می تواند مرا به گریه بیندازد ...

?? if tomorrow never come

tell that someone that you love

what you are thinking of

tomorrow may never come

....

۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

* من و دوست غولم

دوستم ، دو متر است . به خاطر اینکه حلقه دوستیهامان همانجور زنجیر شده بماند و هر غروب موقع نشستن روی چمن های بهاری گرم باشیم و زیر پتوهای سفری حالمان شیرین باشد یک چشمش را از دست داد . دوستم ایرانی نیست . واژه معرفت را بلد نیست . قیصر و داش آکل ندیده است . هیچوقت نرفته سینما آفریقای سابق تا ضیافت را تماشا کند . معنی نان و نمک برایش دقیقن همان طعم نان های تست و نمک ید دار کریستالیزه اند . اما از هر قیصر و داش آکل نمایی بیشتر حرمت نان و نمک را بلد است .
دوستم دو متر است . غول است . و بعد از یک سال که از اینجا رفته بود ، آنقدر کار کرد که پول کافی جمع کند . اول برود فرانسه ، دوستهای های فرانسویمان را ببیند . بعد برود انگلیس و با لندنی هایی که برگشتند خانه شام بخورد . بعد سر راه خانه اش بیاید اینجا و شب رفتنش همه را دور هم جمع کند و beer pong راه بیندازد تا همه دور هم باشند ، بخندند و ازش نپرسند چشمت ... راستی چشمت ؟؟
من اینقدر بامعرفت نیستم . یک مدتی که اینجا بود را نرفتم ببینمش . به پکر بودن خودم بیشتر خوراک دادم تا به دغدغه خوشامد گویی به یک آدم دوست داشتنی . ولی خب ... نگذاشت که توضیح بدهم که چرا ... گفت " ببین ، نگرانش نباش . همین که دیدمت خوب است "دوستم بلد است که آدمها را دلداری بدهد . همه را کنار هم نگه دارد . وقتی بهش می گفتم که بعد از رفتنش خیلی جمعها از هم پاشید و دیگر ما به آن کلوپ دوست داشتنی نرفتیم که نرفتیم چون دلمان نمی آمد ما باشیم و او آنجا نباشد نگاهش تند شد . " گفت بهت قول میدهم که اگر بروید بیشتر خوش می گذرد حتی ... هیچ چیز ارزشش را ندارد ...."!!! وقتی روی شانه ام می زد ، وقتی هی می پرسید که آیا خوبم و همه چیز خوب است و مطمئن باشد که خوشحالم ؟ بدجور حس کردم که گاهی برادر بزرگتر داشتن چقدر می توانست خوب و دلگرم کننده باشد ... هوم ... وقتی گفتم خیلی کوتاه ، آمده ام که فقط ببینمش و برایش آرزوی سفر خوب و سلامت کنم ، یک جور خوب عجیبی ، با مهر محکم برادری که هیچوقت نداشتم ، پیشانی ام را بوسید و چشم سالم قهوه ایش ، سرخ شد ... .
دوست غولم اینقدر حرمت کلام و سلام را دارد که رنج سفر را بخرد به قیمت تجدید لبخند های دوستانه . دوست غولم امشب پرواز می کند و معلوم نیست در کجای دنیا گم میشود و می شود که ببینمش باز ؟
* نام کتابی از شل سیلوراستاین

۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه

And even though the world goes on for eons and eons


بهش می گوییم دختر کوچولو چون تازه دارد بیست ساله می شود . اسمش ونلا است. دختر کوچولوست . لهجه انگلیسی اش شیرین است . کلاس آلمانی می رود . اصالتا فنلاندی است . اداهایش ، قدمهایش ، خنده های نخودی اش ، حتی کله گردش هم کوچولو ست . می پرسم چرا موهایش را رنگ کرده ؟ می گوید چون مثل موهای تو نیست ، خاکستری است ، دوستشان ندارم . بهش می گویم موهایت خاکستری نیست مشنگ جان . بلوطی است . خیلی رنگ تکی است. مثل خودت .
فردا تولدش است . داشتیم می رفتیم خرید . یکی ازش پرسید کادوی خاصی مورد نظرش هست که برایش بخرد ؟ فکر کرد و گفت نچ . من بیهوا پرسیدم : ونلا مجردی ؟ گفت : هووم . گفتم خب ، کادویت معلوم شد . امروز خیلی با دقت توی مغازه ها می گردیم و یک دوست پسر برایت می خریم . نظر موافقت را با صدای بلند اعلام کن!! یک مکثی کرد تا جمله ام را پیش خودش تکرار کند و بفهمد و قهقهه بزند که اااوووه هانی . ثنکس !! دخترها می خندیدند و زیپ و بند چکمه هایشان را می بستند. گفت فقط نگرانم کردی که چه جوریش را می خری ؟سرتان را کلاه نگذارند که بعدن ضررش به من می رسد ... گفتم حواسمان را جمع می کنیم ونلا . برایت دنبال یکی می گردیم که هوارتا مدرک دکترا و فوق دکترا داشته باشد، به دوازده زبان صحبت کند ، با کلی ماهیچه و عضله در حد یک مدل جورجیو آرمنی خوش تیپ باشد ، خیلی هات و خیلی فان و خیلی پولدار ، با یک لبخند هالیوودی ... دخترها توی راهرو داد می زدند وووووووووااااااااااااااااااااااااااااوووووووووووه ه ه ه ه ه ه .... . ونلا بالای پله ها ایستاده بود ، داشت می آمد پایین و به ما نگاه می کرد و می خندید ... ولی یکهو میخکوبمان کرد وقتی آنجور جدی و غریب ایستاد و به ما زل زد و گفت : نه ... یکی را می خواهم که باهوش باشد ، حرفهای احمقانه نزند ، آزارم ندهد و من را ... من را دوست داشته باشد . من ، مبهوت نگاهش می کردم . خواستم دستش را توی دستم نگه دارم ، خواستم محکم ببوسمش ، خواستم از همان راه پله یک جوری مثل توی فیلمها از زمان و مکان سفر کنیم تا بتوانم ببرمش جایی در بیست سالگی خودم و دوستم باشد ؛جایی و زمانی که خام خام ، کودک کودک بودم . جایی که داشتن این بلوغ و پختگی بیش از هر موهبت دیگری به درد بیست سالگی کودکمندانه من می خورد. به درد این می خورد که توی لابیرنتهای پیچ در پیچ و پوچ گم نشوم . که به خودم ، به محترم بودن احساسم ، به نوازش شدن غرورم ، به دلم ، به اشکهای نوجوان بی تجربه ام ، به همه آنچه که در من زن میشد تا روزی مرا سمبل زمین و زایش و هستی کند احترام بگذارم . که روزی باشد که دست دوستم را بگیرم و بگویم ببین ، لزومی ندارد ما خیلی دور جهان و آدمهایش بچرخیم و بیفتیم و سختمان بشود تا برسیم به این نتیجه که بیشتر از خودمان و دلخواسته هایمان مراقبت کنیم . نادر است اما می بینی که بسیار ممکن که تجربه یک آدم بیست ساله آنقدر از عمرش فراتر می رود که می شود بگذاریش جلویت و از رویش یادداشت برداری ، مشق شب بنویسی ، مقاله در بیاوری . کسی که به هر دلیلی توانسته به دستهایش دقیق تر نگاه کند . حواس زنانه اش را بیشتر جمع کند . راحت از خودش و اسمش و حسش و آرزوهایش نگذرد . بگوید ، بخواهد ، بداند . و خب توی این دنیای بی در و پیکر، غم که هست همیشه . راه نداشتنش اما قورت دادنش نیست . راه نداشتنش این است که آدم گاهی بلد باشد به دل خودش بیشتر راه بیاید . حواسش به خودش باشد . حواسش باشد ...

۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه

somewhere over the rainbow*

من درآن شب برفی که با خودش فکر می کرد کمی دیرتر چند آدم نیمه هشیار شادخوار آوازخوان را در بر خواهد گرفت و برایشان خاطره ای مشترک خواهد ساخت ؛ به یکی از آن تقاطع های هول انگیز زندگی رسیدم! به همان جایی که گفتن یک "نه" یا "شاید" یا "شب بخیر" یا "مهم نیست" می توانست یک راهی را جلویم ببندد ، یک تونلی را جلویم باز کند ، یک شبهای متفاوتی با آنچه که بعدش گذشت را سبب شود ، یک من ِ دیگر از من بسازد ، یک سلامی را خراب کند ، یک فردایی را بشکند و از نو بیافریند و یک دیروزی را بمیراند جوری که رد و یادی از آن به جا نماند.

فرقی ندارد که سقف، روی شانه چه دیوارهایی نشسته . خانه ها از بزرگ و کثیف و مجلل و محقرشان ، از پرجمعیت و خلوت و ساده و خوشساخت و سنتی و مدرنشان ، از بی روح و جوان و زیبایشان همگی سقفی دارند که در انتهای هر دیوار مربع میشوند. درون یکی از این زاویه ها ، غول کوچکی خوابیده. کاش یکی هر از چندی بگوید " مواظب سقف بالای سرت باش!!

آن شب برفی که ما بی خبر از همه جا ، آن شب برفی که با خودش فکر می کرد کمی دیرتر چند آدم نیمه هشیار شادخوار آوازخوان را در بر خواهد گرفت و برایشان خاطره ای مشترک خواهد ساخت ؛ غول کوچک گوشه آن سقف بی هوا و با چند جمله کوتاه از خواب بیدار شد ، ایستاد ، قد کشید ، از خانه و سقف و نفس و نور پیش رفت و هوا کم آمد ، و کسی یادش نبود بگوید "مواظب سقف بالای سرت باش، مواظب آن غول کوچکش " . کسی نبود که حذر بدهد : گاهی یک تقاطع هولناک از داخل تَرَکهای سقف دهان باز می کند!

من آرام بودم. به ته جاده فکر میکردم . ذهنم تصویر می ساخت ، به کثری از ثانیه سرنوشتهایی را بدون حضور خودم ساختم و دیدم ته جاده آدمهای آن شب می مردند و رستاخیزی بدون یاد و یادبود ازمن جدایشان می کرد .ته جاده غول کوچک شادمانه به خواب می رفت و رویاهای خاکستری می دید . ته جاده ، هیچ شبی رد پای مرا روی برف به یاد نداشت. سقفها ...سقفها ... من نمی ترسیدم چون از هولناکی خواب یک غول کوچک خبر نداشتم . فقط می دیدم انگار من نیستم زیر آن سقف برای آدمهایی که خواهند آمد پس از حضور من ، پس از رفتن من ... تقاطع همینجا بود .

جادوی بزرگی هست در جمله " با من حرف بزن " . جادوی بزرگتری هست در لمس پوستت ، همانجا که درد می کند ، که زخم دارد ، که آخ می گوید . چه کسی اول جادو را شروع کرد آن شب؟ آنچه که سبب امروز شد، که مرا از سر آن چند راهی برفزده سرد برداشت ، که روی صندلی ام نشاند ، که لیوان آب شد توی دستم ، که صبحی دوباره شد ، خرید سال نو شد ، گلدان شد ، بهانه خریدن نان گرم و آب نبات شد ؛ من برگشته از ته یک دره بزرگ و عمیق شد ؟ همه همه اش ، همه جادویش ساه ترین نگاههای دنیا بود که از زیر سقف گذشتند بی حفاظ ، خیس شدند بی نقاب ، بدون تکلف و ادعا و مانع و روی گونه ام لغزیدند . رفتند پایین. روی گردنم . زیر استخوان باریک ترقوه ام . رفتند و نشستند و جمله "با من حرف بزن" شدند و لمس پوست دردناکم شدند و من بازگشتم . کسی که از ترسهایش حرف بزند دیگر ترسو نیست . کسی که نوازش پوست بلد باشد یک جادوگر دوست داشتنی است . و کسی که حواسش به غول گوشه سقف باشد ، آدم خطرناک یک ارتباط انسانی نخواهد بود ! که غول کوچک گوشه سقف هر رابطه ، به همان سادگی ای که قد می کشد و می بالد و می غرد و می درد ، به محض دیدن نگاهی که زیر نگاهی دیگر نرم میشود، به محض اینکه دست نگرانی خواب موهای کابوس دیده ای را به هم بزند ؛ از برج عاجش پرت می شود ، جمع می شود و مثل کلاف کوچک کاموایی که از بافتن یک شال سرخرنگ زمستانی باقی مانده ؛ از سقف سقوط می کند و می شنوی که تالاپ !



Somewhere over the rainbow
Blue birds fly
And the dreams that you dreamed of
Dreams really do come true
High above the chimney top that's where you'll find me
Oh, Somewhere over the rainbow way up high
And the dream that you dare to, why, oh why can't I? I?? hiii


* http://www.4shared.com/audio/3bBMVWal/Israel_Kamakawiwoole_-_Over_Th.html

۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

* ... فرصت کوتاه بود


چمدانم این بار سبکتر است . چه راحت بسته شد . یک چمدان می تواند با راحت بسته شدنش به آدم دهن کجی کند . چمدان من تا امروز بچه خوبی بود . نمی دانم چرا امروز یک شکلک درآورد که مثلا بگوید اوهوی بچه ننه ... یا ادا دربیاورد ی ی ی ... یا هیچی نگوید ، فقط با پوزخندی زل بزند توی چشم من .... مهم نیست . من چمدان می بندم و دقت می کنم گلپر از سبزی خشک دور بماند ، هل از توی پاکتش سر نخورد ، خرماها له نشوند .
من می دانم باز ( فقط این "باز" را دقیقن نمی توانم بشمرم یا اندازه بگیرم ) می دانم باز ، بازمیگردم . می دانم که روزی ، شبی ، به وقت خوشی ایکاش ، باز میگردم و در این امن ترین جای دنیا خوابهای کودکانه می بینم و رویا می بافم و می خندم . اینجا ، جای من است ، مال من است ، آن ِ من است ... اینجا امن ترین و خلوت ترین و ژرف ترین گهواره دنیاست . من در هر جای دنیا که چمدان ببندم و هر قدر رویم را از شکلک بی مزه چمدانهای دنیا برگردانم ، من هر قدر که سال به عمرم اضافه کنم و پیرهن پاره کنم و فکر کنم تجربه مند شده ام ، من هر قدر که زمین بخورم و بایستم و بنشینم و خسته بشوم و از خوش به ناخوش از ناخوش به خوشحال سفر کنم ، تلخی و زیبایی ببینم و به یاد بیاورم و فراموش کنم ؛ اینجا گهواره من است و من اینجا در امانم به بهای بودن و خوب بودن آدمهایی که مهربانیشان بهانه بودنم توی این دنیاست .
*
... ولی یگانه بود و هیچ کم نداشت
(شاملو)

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

ببر مرا ، از این دیار ... به دستم یارم بسپار

کم کم باورم شده . من بلیط خریده ام . امروز توی دستم بود . گذاشته بودمش ته ته کمد . تا همین امروز ... . وای . من دارم می پرم .نمی روم که! دارم می پرم به سوی خانه . راست می گفتی موقع تعریف داستان آن فیلم در شبهای بی خوابی کودکیم که " پرستوها به لانه بازمی گردند" ... من هم دارم باز می گردم ... دارم از بی بازگشتی باز می گردم . شجاع شده ام با فکر خانه سرخ و اخرایی مان که همیشه مأمن بوده حتی به شبهای بی خوابی بزرگسالیم . شجاع شده ام . سارای کبیر . سارا ی توانستن . سارا یی که طی می کند ، پشت سر می گذارد و می خیزد . فکر بودن زیر سقف کودکیها ، شجاعم کرده ... .
دارم بر می گردم و از همین الان به خوشی یکی از عزیزترین چهارشنبه های دنیا آویزانم . که دستم را بگذارم روی زنگ . که زنگ را فشار نداده ببینم که کودک شده ام .که زانوهایم پر از بی قراری و کودکانگی سارای هفت ساله بازیگوش سربه هواست . ببینم که کوچکم و در عطر مهربان همه خوبیهای دنیا ، در آغوشت جا بگیرم ... در این چهارشنبه عزیز ...

۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

دوست آن باشد که بسی با چراغ بگردیش گرد شهر


راستش را بخواهی خیلی وقت است که تعریف من از دوست و دوستی و دوست داشتن تغییر کرده . به نظرم دوست، اتفاقا همان کسی است که شریک شادیهایت باشد نه منتظر غمگین شدنت و دل جستنت به وقت شکستن و دستگیریت در پریشان حالی و درماندگی و مابقی بدبختیها . دقیقا به این نتیجه رسیده ام که البته که خیلی خوبست هنگام شکست و شکستن ، آدمی را کنارت داشته باشی ولو به قدر شانه ای برای چند دقیقه گونه و چشم تر . ولی بدبختی اینجاست که سرآخر خود خودت باید از وسط آتش خیز برداری ، که بارت روی دوش دیگری بند نمیشود. این که از این . دوست اما اینجاست که جدیدا تعریف می شود برای من. اویی می شود که پریدنت را ، گذشتنت را ، کمر برخاسته از زمینت را ، لبخند پیروزیت را تاب بیاورد و همه خنده ها و عکسهای رنگی و روزها و شبهای سبک و راحت و سرخوشت در آن ته ته های کامش یک طعم گس نامعلوم ننشانند...

۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

3>

برای آدمی که از هشت صبح دور خودش و دستگاههای تهویه و سردکننده و گرم کننده و کشت و آنتی بیوتیک توی سه تا طبقه چرخیده تا پنج بعد از ظهر ؛ برای آدمی که سه چهار روزه اینقدر سرش شلوغه که واقعا نمی دونه کی میخوابه ، کی بلند میشه ، چی میخوره ، چقدر کار عقب مونده و چند تا کار انجام شده داره ، برای آدمی که امشب وقتی داشت میومد خونه به شدت سردش بود و گرسنه اش بود و خیلی خیلی خیلی خسته اش بود، برای چنین آدمی چک کردن میل باکس و دیدن اینکه دوباره یه سربالایی بی مروت سخت یخ زده رو باید بره چون یه بسته داره که باید تحویل بگیره ... این دوباره رفتن اولش خیلی سخت به نظر می اومد . برای چنین آدم خسته گرسنه یخ کرده ای با اون نوک بینی قرمزش ... برای چنین آدمی که من بودم .
ولی من رفتم و خب اون بسته زرد رو تحویل گرفتم و خمیرتر و خردتر از قبل برگشتم . حتی نگاه نکردم که چیه و از کیه چون اولش رفته بودم سراغ یخچال و شیشه آب میوه رو سر کشیدم ؛ چشمام هیچ جایی رو نمیدید اصلا .
بعدش ؟ خب بعدش من بسته ام رو باز کردم ... . و بعدترش ؟ بعدترش این شد که انگار الان اول صبح منه و می تونم همین الان برم سر کار و باکتریهای بازیگوشم رو کشت بدم و بهشون آنتی بیوتیک بخورونم . یا اینکه دوباره این سربالاییه رو برم بالا . یا ازش قل بخورم بیام پایین . من حتی باورم نمیشه که اون روز از اینا حرف زدم ، که تصادفی توی گودر دیده بودمشون ... و گفته بودم که چقدر چقدر چقدر چقدر خوشگلن و دوست داشتنی و معصوم و ظریفند ...بعد ... خب الان یعنی حالا دو تا دارم ازشون !!! چنان جیغ زدم که از خودم فقط برمیاد .
الان که نسکافه فوری ( قهوه تنبلی ) درست کردم و با شکلات هام میخورم و بیرون برفه و خونه گرمه و من نشستم اینجا و به این فکر می کنم که هر بسته ای ، هر دستخطی ، هر روبانی دور هر هدیه ای ؛ چقدر حرف داره برای گفتن و نگفتن ... که بعضی حرفهارو باید گفت و بعضی حرفهارو نمیشه که گفت . مثلا من الان باید بگم که چقدر ذوق کردم و چقدر همه اینارو دوست داشتم ؛ و بالطبع نمیشه ( یا نمیتونم ) بگم که چقدر چقدر چقدر چقدر ممنونم و خیلی چیزهای دیگه که خب بماند ... الانم که خوابی . این اختلاف ساعت لعنتی الاغ ... که نمی فهمه من الان باید یه اس ام فوری بهت بزنم و بگم بچه ... خیلی بوسَمِتِه
.

۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

کاین عجوزه عروس هزار داماد است

اسمش را نوشتم توی آن مستطیل . فکر نمی کردم باشد و بیاید یکهو جلوی چشمم . که بی هوا ... بیهوا ... بیهوی ... عکسش آمد ؛ اسمش و خاطره و خاطره و خاطره که هوار شد روی سرم . عکسش آمد با آن چشمهای سبز خانه خراب کن . با آن صورت نیم گربه - نیم انسان . با آن چه که از ردپای همه معصومیتها و خنده ها و کودکانگیها نمانده بود دیگر روی پوستش . زمان ...زمان ... ای زمان لعنتی که چه می کنی با فروغ نگاه آدم ، با برق موها ، با گوشه لب و چشم و گونه ؟ که نبود ...که دیگر آن دوست کوچک و خوردنی من نبود ، که دست به دست میرفتم باهاش تا ته دنیای آن روزهامان . که همیشه زرنگتر بود ، گستاختر ، سرکش تر ، بزرگتر ... که دیگر آن نبود ... ، آن همه زیبا ... آن همه تازه ، آن همه تر ... .
وای ... وای که من می ترسم . دایم می ترسم . چون می دانم که روزی بالاخره می رسد که بروم و برای شبی مثل امشب که نادیا و یوسف بیایند و به قول نادیا " گرین روم پارتی " داشته باشند اینجا ...که شبی مثل امشب بروم و برای مهمانهایم آبجو بخرم و فروشنده از من کارت شناسایی نخواهد دیگر ؛ بسکه مطمئن باشد من به اندازه کافی بزرگ ( تو بخوان پیر ) هستم که آبجو بخرم . دیگر کسی از من نپرسد برای آینده نقشه ام چیست ، بسکه آینده را تمام ، از سر گذرانده باشم . من می ترسم . همه زنانگیم می لرزد . برای اینکه میدانم من هم روزی توی خیابان راه خواهم رفت و دیگر مهم نیست که چه پوشیده ام ، موهایم چه رنگیست ، کفشهایم ...کفشهای نو ام ... مهم نیست ... چون زمان بر من گذشت و مرا پشت سر گذاشت .
من می ترسم و حسودم به همین الان خودم چون می دانم ده سال دیگر ، یک دوستی از امسال و پارسال و ده سال پیش ، دنبال من خواهد گشت و مرا خواهد یافت و با خود خواهد گفت : آخ ... . همانجور که من امشب ، بعد از رفتن نادیا و یوسف نشستم و بی خودی چرخیدم و دنبال اسم قدیمی ترین و بادی ترین و نزدیکترین و توی دل ترین آدم بچگیهایم گشتم و دیدمش و گفتم " آخ " ... . گذشته بود ... زمان به آن همه لطافت گذشته بود و خاطره و خاطره و خاطره آوار شد روی سرم ... که حتی بار آخر ... آخ که بار آخر آمده بود شمال و شب مهمان من بود و پایمان را که گذاشته بودیم بیرون ، خیابان بند آمده بود . خیابان بند می آورد یک زمانی ... یک زمانی ... لعنت به زمان ...
من می ترسم . چون می دانم که روزی خواهد رسید . دیر یا زود . و من ... ای خدا آن روز من چه کنم ؟ به عکسهایم نگاه کنم و بگویم چشمهای جوانیم عسلی بودند ؟ به دستهایم نگاه کنم و یادم بیاید که هرگز زیر بار کاشت ناخن مصنوعی نرفته بودم چون دستهایم دستهای خوبی بودند ؟ به عکسهایم نگاه کنم و تا شب زیر لب لالایی بخوانم که جوانی هم بهاری و بود و بگذشت ؟ که به یک نوجوان نورسی بگویم " زود میگذره ، قدرشو بدون ؟ " که هی مزه مزه کنم که یک روزی " آ " گفته بود حیف می شی ، بیا و بشین جلوی بوم و بذار من ثبتت کنم ؟ ای خدا من چه کنم آن روز که می دانم زود میرسد به گذر ثانیه ای تو بگو .
آن از مانو که آنقدر زیبا بود و کمرش همیشه باریک بود و سینه هایش برجسته و موهایش شبق ، شد یک پیرزن کوچک نحیف نیمه بینا با کلاه قلاب دوزی و جوراب پشمی با سرمای همیشگی توی رگهای باریکش ... این هم از توی دل ترین آدم بچگیهایم که با آن زیبایی یکه اش شد عکسی که من ؛ همین من عیب پوش بی حواس و بی خیال دنیا ، بگویم آخ !! من ، من چه میشوم بعد پنج سال ؟ ده سال ؟ پانزده سال ؟؟
تف به زمان ... تف

۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

جهان پیشینم را انکار می کنم*

1- شیرینیها توی تابه وا می رفتند . روغن را می مکیدند و دورشان می سوخت و از بن خام می ماندند. هر کاری که کردم نشد . وقتی یک شیرینی خانگی به تو دهن کجی کند و نخواهد به دلت راه بیاید ، دو راه هست . همه اش را بریزی توی سطل آشغال ، یا یک کار دیگری برای خودت بتراشی و یک بلای دیگری به سرش بیاوری. اولی میشود قبول شکست . دومی میشود آدم زنده . من اگر قبول کنم که باخته ام ، این پذیرش اینقدر در کامم تلخ است که تا مدتها می فرسایدم . تمامم می کند . خسته بودم . اما زنده .این شد که دوباره همه مایه را ورز دادم و ریختم توی یک ظرف نسوز و گذاشمتش توی فر . چیز جدید طلایی خوش مزه ای شد . با چای داغ و برف بیرون ، شد یک شب سه نفره خاطره دار .
2- خسته ام و کمی آبی . دوست داشتم که نباشد اینجور . دوست داشتم که جور دیگری باشد . از " همین است که هست " همیشه بدم آمده . اینست که خسته ام و کمی آبی و کمی " گفتا چگونه ای لول ؟ گفتم ملول "
3- فردا آفتاب می تابد . فردا هم روز خداست . منی که اگر جایی دعوت نشوم و میهمان نباشم و دوست داشته نشوم ؛ خودم بلدم که مهمانی بدهم و میزبان بشوم و یک خانم خانه دار باشم ؛ من دارم این بند سه را می نویسم . اگر کسی نوازشم نکند ، خودم به موهایم و به این چینک خنده گوشه چشمم دست می کشم . مادر خویش ، فرزند خویش . ما زنها از همان روزهای توی گهواره هم مادریم .
4-این که بگویم " این نیز می گذرد " جمله غمگینی است . انگار وا داده ای و خسته رها کرده ای . انگار ته کشیده ای و نگاهت خیره به سقف خواب می بینی . " فردا روز دیگری است " اما فرق می کند با " این نیز می گذرد " . از جنس آفتاب روی برف است . از جنس لانه خالی روی درخت کاج روبروی پنجره است که مطمئنم هنوز بوی صاحبان کوچک خاکستریش را نگه داشته چون می داند که بر میگردند و خالی نمی ماند همیشه . از جنس نگاه من است به اینکه زنده ام هنوز و برای همین دلم زندگی می خواهد و نوازش و امنیت . چقدرش را خودم می توانم برای خودم فراهم کنم اما ؟ چقدرش می شود مثال سرنوشت شیرینی خانگی که مقهور اراده من بشود سر آخر ؟ چقدرش ؟ چقدر ؟

" *جهان پیشینم را انکار می‌کنم،
جهان تازه‌ام را دوست نمی‌دارم،
پس گریزگاه کجاست!
اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟ "
غاده السمان

۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

از غمناکی لذت هواهای مشترک


طبق معمول حواسم پرت شد. حواسم که پرت میشود با سرعتی که خودم نمیدانم چقدر زیاد است میروم یک جایی که حواسم زودتر از خودم رسیده آنجا . داشتم حرف میزدم . داشتم به قول الی ویز ویز می کردم . نفهمیدم چی شد که روی یک لینک کلیک کردم و یک عکس دیدم . یک عکس از دوربین خودم . و حواسم رفت به این واقعیت که دیگر نمیشود آنجا بروم . در یک شکل و یک حال و یک فصل دیگر بروم . با آدمهای دیگر بروم . دیگر نمیشود . دیگر نمی توانم . حواسم رفت به اینکه خوش گذشته بود ها و چه خوب . و غمگین شدم بی خودی . بی خودی ... .

زیر برج گالاتا توی استانبول ، یک پیرمرد نقره فروش آمده بود طرفم . انگشترهای خیلی زیبایی داشت . سه طبق انگشتر . که هر کدامشان را برداشته بودم برای انگشتهای باریکم بزرگ بود . شوخی کرده بود که شاید بهتر است دو تا یکی کنی و دو انگشتت برود توی یک حلقه . پدرم خوب نیست توی این چیزها . خرید جینگول پینگول زنانه را نمی داند . اما یکهو خیلی مصمم انگشترها را کنار زد و یک موجود ظریف با نگین سبز را درآورد . انگشتر را گذاشت کف دستم . عین کفش سیندرلا خوش نشست در جایش. هنوز دارمش . جایی دور از چشمم البته . و من مطمئن بودم که دیگر نروم که برج گالاتا را ببینم . نه از آن انگشتر فروش خبری هست نه از آن دخترک بیست ساله که دنیا زیر پایش بود نه از میل خریدن انگشتر با نگین سبز . بعضی چیزها نباید تکرار شوند .

الان دارم فکر میکنم که شاید دیشب خیلی هم بی خود غمگین نشدم . گاهی یک آدمی هستید در کنار یک آدم یا آدمهایی و در این "گاهی" یک هوایی دارید که خیلی شخصی است . خیلی مخصوص شماست . خیلی محیط به شماست و تجربه اش فقط با آن آدمهای مشترک میسر است . شاید که روز قبلش آنجور نباشد اصلا . شاید به صرافت هیچ چیز نباشید . شاید صبحش فقط به انقضای بلیط مترو فکر کرده باشید یا به نان شیرینی روی میز صبحانه یا به اینکه "دیشب من کی خوابم برد بالاخره" یا به "هوا دارد سر میشودها!" . بعد معلوم نیست چطور و از کدام قسمت روز ولی بالاخره از یکجاییش می روید داخل یک مداری که مجموعه ای است از شما و آدم مربوط به شما و فضای دور و بر که خواه آفتابی ، خواه مه دار و موج دار . اینش فرقی نمی کند .که تاریک یا روشن . که تابستان یا پاییز . هر چه که هست و هر جوری که هست یک جور بی مروت لامصبی است که در شما و بر شما می ماند و شما تویش می مانید و چیزی از خودتان را جا می گذارید . من نمیدانم آن چیز چیست ؟ ولی هر چه که هست سبب این است که " یک تجربه هایی با یک آدمهایی در یک جاهایی " اینقدر یک جور خاصی است که بهتر است هیچوقت جور دیگری تکرار نشوند . حتی به شرط بعید اما ممکن حضور همان آدم / آدمها در همان فصل و همان مکان . گیرم که همه تلاشتان را بکنید که چنین خاطره ای تجدید شود . گیرم که روی رد پای خودتان راه بروید . گیرم حتی همان لباسها را پوشیده باشید . مغازه ها و درختها و چراغها همان باشند . با آن هوایی که دیگر تکرار نمی شود ، با آن عطری که دیگر توی آن هوا نیست ، با آن قلبی که آن روز آهنگ طپیدنش دست شما نبود و امروز هم دست شما نیست ... با آن چیز بی مروت لامصبی که یک روزی در همان نقطه جا مانده و خودش را در یک جای نامعلومی پنهان کرده چه می کنید ؟

۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

* نوشتن و همین و خلاص

- یک آدم ِ شناسی ( شناس برای وبلاگ خوانها ) مهاجرت کرده بود . آمده بود طرفهای من . خیلی وقت پیش . نامه نوشته بود که اِهه ...فلانی تو فلان جایی؟ نوشتم که بعله . باز نوشت کدام شهر دقیقن ؟ باز من جواب دادم .بعدش باز نوشت .نه که پایه و بن نامه هاش از وبلاگ می آمد ،پیشفرض برایم آشنا بود اصلا .بالطبع حرف زیاد بود برای داشتن .عین اینهاییکه نقاشی کتاب کودک می کشند مثلا ! بعد یکهو در یک جای دوری هم را می بینند و نقاشی کتاب کودک به هم وصلشان میکند ؛مثل همان ،اینجا هم هر چند بی ربط اما وبلاگ پل عبور شده خوبی بود که بشود حرف داشت .حرف مشترک از آدمهای مشترک .از داستانها و اصطلاحات هر دو فهم مشترک .من هیچوقت از نزدیک ندیدمش ولی تا وقتی برایم می نوشت دوست خوبی بود .تا که رسید به آرشیو وبلاگ را شخم زدن . رسید به اینکه " فلانی ، تو فلان جا بسار نوشتی ولی اینطور نیستی که ؟ هستی؟ رسید به اینکه تو در فلان تاریخ آمده ای و نوشته ای بهمان کار را کرده ای ، کرده ای؟؟ تو آنجا که می گویی من چنین آدمی هستم ،بعد واقعا این هستی؟ فکر نکنم ها ! هستی ، نیستی؟؟" خب ... آن آدم همانجا در همان نقطه تمام شد . دیگر جواب ندادم به بودنش . به حرفهایش . به دوستیش . خاموش شده بودم برای چنین آدمی .
2- من هنرمند نیستم . دانشکده هنر نرفته ام .من آدم آزمایشگاه جرم شناسی و سم شناسی و تخلیص ماده ژنتیکی ام .پایان نامه هایم روی شیوع عفونتهای بیمارستانی و مقاومت آنتی بیوتیکی و درمان سوختگی بوده .اما از وقتی شروع کردم به خاطره مند شدن ،دلم هنر میخواسته و آزادی تجربه کردنش. همیشه و هنوز میخواهم که برای دل خودم رنگ بپاشم روی بوم . وقتی خانه خلوت خلوت است دست بکشم روی نت سل و لای گیتار قدیمی ام و باهاش بخوانم . وقتی کسی حواسش نیست مداد سیاهم را بردارم و شکل چشمهای یک زن را بکشم که شبیه میانسالی خودم باشد . و بیش تر از این همه دلم میخواهد که بنویسم . خودم را ، روزهایم را ،از آدمی که دوست دارم باشم و نیستم ،ازآدمی که دوست ندارم باشم و میشوم گاهی .دوست دارم از آدمی بنویسم که اگر هم "نیست" اما توی نوشته های من "هست" می شود حتما ... .
3- اگر بروید به یک نمایشگاه نقاشی و از نقاش بخواهید برایتان توضیح بدهد که در تک تک نقاشی هایش چه کشیده ، اگر بروید پیش یک آهنگساز و بپرسید که تم آهنگی که ازش شنیده اید بالاخره غمگین است یا شاد ،اگر بروید پیش یک مجسمه ساز انتزاعی و بپرسید اینها کلا چی هستند که ساخته ،شک ندارم ؛یا یک جای مهارت او می لنگیده ، یا یک جای سواد شما ولی در هر دو حالت پرسیدن شما کار خطاییست و پاسخ دادن او خبط محض . وبلاگ من که اصلا یک اثر هنری نیست .یک صفحه ساده است مثل خودم. و من مثل همه وبلاگ نویسها جاه طلبیهایم را برای خواندن و خوانده شدن در همین صفحه خلاصه کرده ام .چرا ؟ چون نیاز داشتم .
4 - یک قانون نانوشته ای هست بین آنها که می نویسند . این قانون اگر رعایت نشود ، عین اینست که دزدکی سرک بکشی توی اتاق کسی ،توی کمد لباسش ،دست کنی توی کیفش .این قانون اگر رعایت نشود عین اینست که برگردی و توی صورت یک نفر از خصوصی ترین حریمش با بلندترین صدا سوال بپرسی .قانون اینست : وبلاگ را فقط یک وبلاگ ببین . بخوان و بگذر .چرا که نویسنده یک وبلاگ ،حتی پشت وبلاگش هم نیست چه برسد به کنارش .با نویسنده یک وبلاگ میشود رفت بیرون و شام خورد .میشود در آغوشش گرفت و بوسیدش .میشود باهاش قهر شد و ازش متنفر بود .میشود باهاش زندگی کرد .می شود باهاش سینما رفت و بستنی خرید .ولی نمی شود باهاش از وبلاگش خیلی حرف زد .چون اگر طرف می توانست خیلی حرف نوشته هایش را بزند ، خیلی حرفش را می زد .دیگر چه کاری بود که بیاید و بنویسدشان ؟ از آن طرفش هم که نگاه کنی ، هر کسی برای خودش دلیلی دارد که بنویسد . یکی دنبال چند تا آدم شبیه خودش میگردد .یکی دنبال چهار تا خواننده دایم . یکی دنبال جایی برای درد و دل . یکی برای معشوقش می نویسد ، یکی برای دشمنش ،یکی برای ثبت در دفترچه خاطرات .و من ؟ من برای این می نویسم که از شر آنچه توی فکرم آمده خلاص شوم . دامبلدور با آن قدح اندیشه اش همین منم و وبلاگم . او فکرهایش را ، دغدغه هایش را ، کابوسهایش و رویاهایش را هر از چندی میریخت توی قدح اندیشه اش تا از شرشان خلاص شود .تا بتواند به باقی زندگیش برسد . من یک عمر دامبلدور وارانه این کار را کردم فقط اسمش را نمی دانستم و مثالش را .
5- بهانه این پست ، نوتی بود توی گودر . من نوشته بودم از چیزی که دلم میخواهد .مادرم خوانده بود . غمگین شده بود . شاید هم گریسته بود . من دلم فشرده شد وقتی فهمیدم چیزی که دلم میخواسته دل دیگری را به درد آورده . دلم فشرده شد از اینکه موقع نوشتنش فقط دلم خواسته بود از شر یک فکری خلاص شوم و نوشتم وشد . تمام شد اینجا . آنجا اما خیز برداشت و قد کشید و رفت توی یک قلب نگران و به هم ریختش . چه بد .
6- شماره 6 این پست خطاب به خودم است . به اینکه می دانم شماره پنج تف سر بالاست . که خودم وقتی آدمهای دوست داشتنی زندگیم از روزگار تنگ و مجال ناخوش و حال ابری بنویسند ، من دلم چه می گیرد ، چه می شکند . یک خاطره غمگین بنویسند ، من اینجا گریه می کنم . یک شوخی کوچک کنند ، من روز و شبم می شود آفتاب . شماره 6 این پست خطاب به خودم است : دختر جان ، وبلاگ ، فقط یک وبلاگ است . نویسنده اش نیست . با نویسنده هر وبلاگ باید زندگیها کنی و شمعها روشن کنی و جامها خالی ؛ تا تازه بخواهی بفهمی که چه موقع از سال دستش گرمتر است ، چترش آبی تر ، گلدان های خانه اش سیراب ...
* وام گرفته از عنوان کتاب عزیز " نوشتن و همین و تمام " مارگریت دوراس

۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

و بشکفد دوباره به باغ بی برگی


همین صدای کوچک کافیست
و همین باریکه نور
و همین ریسمانهای نازک
من ، خود می توانم شعر بشوم
و شوق سرودن
و شعف بودن
همین گواه است ،همین کافیست
گواه خاک منجمد
که تعبیر رویاهای پاییزیش
ختم خواب جوانه هاست

۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

به منزله تمبر یا پاسخ نامه هایی که برایم نوشته اید


به این فکر می کنم که هر کداممان روزی به کسی احتیاج داشته ایم یا روزی به کسی احتیاج خواهیم داشت که توی چشمهایمان زل بزند و خیلی جدی و شاید به نظرکمی بی رحمانه بگوید " از دل نمکزار ، سرو نمی روید . پای گوری گریه می کنی که مرده ای ندارد حتی . بگذر " . به این فکر می کنم که گیرم که کسی پیدا بشود ؛ خیلیهایمان باید سر خودمان را با سنگ خودمان بشکنیم وگرنه که درنظرمان سنگ ، سر نمی شکند مگر خلافش ثابت شود.
کیست که نداند وبلاگ چه جور جاییست ؟ کیست که نداند وبلاگ خودش نشان احتیاج است اصلا . نشان احتیاج به نوشتن کسی است که می نویسدش . نشان نیاز اوییست که میخواندش . و کیست که نداند همه یک وبلاگ ، همه نویسنده اش نیست . حالا کجاهای نویسنده است ، چقدر از نویسنده را درست و راست میگوید ؟ اینجا دیگر قصه ها و بازیها فرق میکند .
وقتی من از چتر آبیم بنویسم و بگویم که از جنگل سیب چیدم ، راست ترین اتفاق زندگیم را نوشته ام . چتر من آبیست . جنگل نزدیک خانه ام سیب دارد . اما این همه اش نیست . این تمام من نیست . یک چیزهایی به گفتن در نمیاید . یک چیزهایی به شکل دیگری زندگی می شود و به شکل کاملا متفاوتی نوشته . یک چیزهایی بنا به یک ملاحظاتی مسکوت می ماند ، تغییر می کند ، دستکاری اندک یا عظیمی می شود . و مجموعش میشود این صفحه که جلوی رویمان گشوده است با قصه ها و بازیها و آدمهایش . کیست که نداند ؟
وقتی برای چنین آدمی ، می نویسید ، وقتی برای چنین مجموعه ای که معلوم نیست اسم نویسنده اش یا رنگ چترش یا شماره شهروندیش درست و حقیقی است یا نه ، از خصوصی ترین دلیل گریه ها و دل زدنهایتان حرف میزنید ، کیست که نفهمد چقدر هوای دور و برتان ابر دارد و سرد است . کیست که نفهمد چقدر آغوش لازم و دلداری لازم و راه حل لازم بوده اید . دارم فکر میکنم خودم هم روزی بوده ام آنجا که شما ایستاده اید . برای آدمهایی نوشته ام که آنها هم روزی همینجا ایستاده بودند . زمین می چرخد و ما با زمانش تکرار می شویم .
من نمی گویم بی خیال . نمی گویم به زور زندگی کنید و به زور دوباره عاشق اولین رهگذر بشوید و به زور فراموش کنید و به زور دوباره از نو . من نمی گویم هی امتحان بدهید و بگوید گور بابای نتیجه . من نمی گویم گریه نکنید . فقط می خواهم بدانید اینجایی که هستید ، هر قدر بد و تلخ و بی مفر ، جایی از جاهای زندگیست و متاسفم ولی به شدت صحیح است که " تو اهل دانش و فضلی ، همین گناهت بس " که هر چه آدم نازک تر و داناتر و دوستانه تر ، زمان و زمانه و آدمها سخت تر ، نا رسیدنی تر .
سنگ و سر دست شماست . ببینید من خودم به نصیحت دیگری گوش نمیکردم وهنوز هم زندگی نمی کنم با تجربه های آدمهای دیگر که خودم آدم آزمودنم چه درست چه غلط . بهایش هم هر چه باشد داده ام و می دهم . نسخه نیست که بپیچم . متخصص ومشاور و درمانگر نیستم و ادعایش را هم ندارم . فقط شمایی که می پرسید دلیل میشوید که بگویم . اینکه تا برسم به اینجا ( که چندان جایی هم نیست اگر از من پرسیده باشید ) ؛ همه سخت ها و نشدن ها و خراش ها و افتادن ها و خیزیدن ها ، یادم داده که از دل نمک ، سرو نمی روید . اگر هم به اشتباه دانه کاشتی و نرست ، اگر باز و به هر دلیل صبر کردی و آب دادی و مراقب بودی و آواز خواندی ؛ هر چقدر که گذاشته باشی و گذشته باشد از عمر و اشک و امید ؛ نوید معجزه خیال باطلیست . سرو را برای بیابان نساخته اند . واقعا نساخته اند . هر چه زودتر به جست و جوی واحه ای برخاستن ، هر چه کمتر تشنه و منتظر بارانی که هرگز نمی بارد حتی به حرمت دعا . یک دست به زانوی خویش و اتمام خیال خام و تمام . که واقعاً " بر در ارباب بی مروت دنیا ، چند نشینی که خواجه کی ز در آید ؟"

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

but it has been too long ... now i wanna come home *


خیال خام نبود . من وقتی گفتم ، جدی بودم !! فقط ... فقط نمی دانستم کی میشود ؟ کی می توانم که بشود ؟
همه آدمهای نزدیکم می دانند که اگر شبی ( زمستان و تابستانش یکیست برایم ) اگر شبی روی بدنم پتوی ضخیم نداشته باشم ، کابوس می بینم . ربطش هر چه بی ربط و بی معنی ، آدمی که درونم نشسته فقط می داند چقدر بیش از هر چیز محتاج امنیت است . امنیت در هر چه ... امنیت در پایداری هر چه . امنیت در بودن آدمها ، در بودن با آدمها ، اصلا امنیت ایستادن روی لبه های تیز و کند دنیا ... .
حالا حکایت ، حکایت همان لحاف است . حالم اینجا خوب است ، خودم خوبم با دنیا و آدمها . سلام می رسانم به همه شان . ولی از وقتی هوا سرد شد و آفتاب کمرنگ و مایل ؛ گاهی عصرها ، عصرهایی مثل همین امروز ؛ بوی کیک خانگی که خودم با لبخند می گذاشتمش توی فر خوشرنگ آشپزخانه آجری در یادم می پیچد . گاهی شبها دلم می خواهد در دیگی را باز کنم و بخار ماکارونی سرخ و طلایی دستپخت مادرم بخورد توی صورتم و صدایش از پشت سرم که : مواظب باش ! گاهی دلم می خواهد توی تختم که غلت می زنم رو به پنجره ای چشم باز کنم که درست از قلبش آن زبان گنجشک مهربان رد میشود . دلم می خواهد عصر که میشود الی بیاید زیر پنجره و داد بزند سی سی ؟؟؟ دلم میخواهد صورتهای آدمهایم را باز ببوسم . دلم ... دلم تنگ شده گویا ... مقاومت این دخترک خیلی قوی و خیلی پوست کلفت و خیلی محکم که توانسته تا اینجای جاده را بیاید و به پروانه ها نگاه کند ؛ ته کشیده . وقتش شده که زنگ خانه کودکیهایش را بزند .

پی نوشت : الان ، بر خلاف همیشه های بعد از نوشتن ، پنجره را باز نمی کنم . نه که چون باران بی رحمی است آن بیرون . عطر پرتقال و قهوه زیر سقفم خوابیده عمیق . دلم نمی آید بپرانمش .

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

when you hear that you'r welcome to my life


در یک مهمانی همدیگر را دیدند . با هم رقصیدند . توی همان مهمانی دختر فکر کرده بود این چه تمیز لباس پوشیده ، چه مهربان است . توی همان مهمانی پسر فکر کرده بود این چه چشمهایش سیاه است . چه بدنش خواستنی است ، چه گرم است . توی همان مهمانی دست هم را گرفتند . همدیگر را بوسیدند توی همان مهمانی ... چند ماه دیگر میشود ده سال . ده سالی از آن شب گذشته که به گفتن آسان است . راستی شمایی که هی پارتنرت را مثل بلوزهای توی کمدت عوض میکنی و حکم می دهی که یک نفر نمی تواند همه خواسته های دیگری را برآورده کند و خودش هم برآورده ببیند آنچه را که میخواهد ؛ شمایی که معتقدی یا می گویی یا می نویسی که روی سر هر رابطه ای ، هر رابطه ای بعد از مدتی ملال می نشیند و فکت هم به وفور می دهی و ته جمله ات نقطه می گذاری ، شما این متن را نخوان لطفا ، من این را برای خودم نوشته ام .
گفت ( چشمهایش برق میزد و میگفت ) بعد از چند هفته ؛ یک روزی از خواب بیدار شده و دست و صورتش را شسته و لباس پوشیده و رفته دیدن پسر که با هم صبحانه بخورند ، و دیده که پسر توی حمامش یک سری وسائل رنگی رنگی نو از حوله و مسواک و لیف و لوسیون ، کنار وسائل مشکی و ساده خودش آویزان کرده . بی حرف . فقط در حمام را به عمد باز گذاشته بوده و گفته بوده راستی از این رنگ خوشت میاد ؟؟ گفت اینجوری می خواسته به من نشان بدهد که " ببین من هستم از امروز، اگر تو هم هستی اینجا خانه توست از این به بعد " . گفت ما هیچ حرفی نزدیم آن روز راجع به این مسئله . بعد از صبحانه من رفتم و چند ساعت تنها ماندم و بعدش چمدانم را جمع کردم و در خانه ام را قفل کردم و آمدم و در زدم . گفت پسر که در را باز کرده ، فقط گونه اش را بوسیده و رفته کنار و دختر از در آمده که آمده ... ده سال است حالا ... .
می خواهم بگویم که همیشه هم لازم نیست آدم کار خارق العاده ای بکند ، از توی کلاهش قناری و خرگوش و ستاره در بیاورد ، کل ایل و تبارش را بردارد ببرد به یک خانه ای به نشان دادن اینکه دلش توی دست صاحبخانه گیر کرده ، تغییر خیلی آشکاری بدهد به ظاهرش و زندگیش و رفت و آمدهای روزمره اش که نشان بدهد چقدر چه چیز بزرگی توی خانه اش تغییر کرده . همیشه هم لازم نیست آدم هوار بکشد ، هی عکسهای دو نفری آپلود کند یا دائم شعف ناشی از لذت تعلقش را توی چشم همه آدمهای رهگذر و دوست و آشنا فرو کند . خیلی ساده و خیلی ساکت و خیلی آرام هم میشود که یک نفری را راه داد به یک جاهای خیلی خلوت زندگی . از خیلی چیزهای کوچک هم میشود خاطره های خیلی بزرگ ساخت . همین که کاغذهای خصوصی ات را ، کمد لباست را ، جعبه یادگاریهایت را ، آدرس وبلاگت را ، داستانهای مدفون شده ات را ، زخمهایت را ، اسباب آسودگیت را ، بازیچه های جا مانده از کودکیت را با کسی تقسیم کنی و در میان بگذاری ؛ همین که یک جایی از فضای زندگیت را برای وسائل یکی دیگر در نظر بگیری ، برای خودش و حضورش و بودنش ؛ اصلا همین که در نظر بگیری ... یعنی خیلی ساکت ولی خیلی عمیق داری می گویی : به خانه خوش آمدی

۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

you are like a rock ....nevertheless even rocks can cry

نادیا نیمه فنلاندی - نیمه لبنانی است . با من که معشرت میکند و غذا می خورد و ورزش می آید و از خوب و بد دخترهای دیگر می گوید ، نیمه لبنانی اش را می آورد جلو . اینجوری به هم نزدیک تر می شویم . اینجوری می توانیم بفهمیم که چرا وقتی دوست پسرش سه بار در ماه برای دیدنش هزار کیلومتر راه را میکوبد و میاید ؛ دخترهای دیگر باهاش سر سنگین می شوند . می توانیم بهشان بخندیم . اینجوری می توانیم دلیلش را بفهمیم که وقتی من بعد هزار سال حوصله کنم و موهایم را بپیچم و لباس چیتان بپوشم و کفشهای پاشنه بلند ، دوست ایرانیم به جای اینکه بگوید چه تغییر کرده ای سرم داد بزند : چه مرگیته تو ؟؟ و او از ریشه های حسادت زنانه بگوید و من تایید کنم . با نیمه لبنانی اش که با من معاشرت می کند ، من برایش برنج زعفرانی درست می کنم و او برایم مرغ تندوری . دیگر هر کسی نمی گوید خب ، من غذای خودم را می آورم و روبروی هم غذایمان را می خوریم ! من چای هل دار دم می کنم و او چای سبزی که طعم گل گاو زبان میدهد . دیگر به هم نمی گوییم ببخشید که نمی توانم بیشتر از این شما را پیش خودم داشته باشم و باید به بیرون راهنماییت کنم ! با نیمه لبنانی اش که با من معاشرت می کند ، البته که هنوز، هر بارعلیرغم رسم ایرانی- شرقی ، می گوید چه خوشحالم که تو دوست منی و من هر بار می گویم اوه ، می تو ! ولی می توانیم سر حساب کردن میز غذا با هم چانه بزنیم ، سر اینکه کی مهمان کی باشد ، که "این دفعه پای من لطفا" ، که " پس قول بده که دفعه دیگر من میزبان باشم" . دیگر کسی به آن یکی رک نمی گوید خب سهم تو اینقدر شد ، سهم من اینقدر . نه اینکه آنجورش بد باشد یا ناجور باشد . فقط گاهی دلت میخواهد به ریشه های قدیمی ستبرت دست بکشی و خیالت جمع بشود که سر جایشان هستند هنوز . نادیا ، با نیمه لبنانی اش ، به من امکان دست کشیدن به ریشه هایم را ، هر وقت که دلم خواست میدهد .
به من می گوید بین دوستهای دختر من ، تو مثل صخره محکمی . برای همین می توانی اگر آدمی را دوست نداری کنار بگذاری ، برای همین می توانم روی حرفت و راست بودن لبخندت حساب کنم ... . من روی درک شرقی اش از خیلی نشانه ها حساب می کنم . اما خب ... اینجایش را دیگر نمی توانم بهش بگویم که ببین ، این صخره که تو می بینی ، تا چندین لایه اش روکشی دارد دور یک کیفیتی که خیلی حتی توضیح دادنی هم نیست . داخلش ، درونش ، هسته اش آنقدر سیال است که وقتی کسی یک کلام خیلی پر مهر یا خیلی سرد یا خیلی دلتنگ کننده می گوید ، جوری ذوب می شود که می توانی اثرش را بلافاصله تو مردمک چشمهایم ببینی . اینجا را دیگر نمی توانم بهش بگویم که چطور من آجر به آجر این من الان را به چنگ و دندان ساخته ام تا اینجا . که چطور پای این ساختن ماندم تا هر آنچه را که دارم و مانده مراقبت کنم . چطور دوباره ایستادم روی زانوهایی که لرز میزد توی سرمای زندگی . چه جوری ، به چه دلیل و بهانه و وسیله و حیله ای هر روز چشم باز کردم و گفتم هنوز هستم ؟ این بودن را بسازم از نو پس . بعد هم که نمی توانم حتی برای نیمه شرقی اش توضیح بدهم که درون این صخره ، چه چینی نازک * آسیب پذیری هست که باید یک جوری از گزند باد و باران و بار زندگی محافظتش کنم . این است که کلام و نگاه و گام برداشتن و صدا و پاسخ این آدم ، مستقل و یکه و بی نیاز و خونسرد و آسوده از دنیا به چشمت می آید . اینی که به چشم می آید و من ترجیح میدهم اینگونه دیده شود هر چند که به کل ، جور دیگر ، از جنس دیگریست . جنس دیگر اما باشد برای دنیای دیگر شاید ، برای یک لمس خیلی خصوصی و خاص و خالص . چرا که فکر میکنم اگر شکستنی ها را بگذاری دم دست ، باید پیه لرزیدن پایه میز ، لرزیدن زمین ، افتادن توپ یک کودک بازیگوش ، تنه زدن یک آدم بی حواس ، ندانستن فرق چینی قدیم با پلاستیک چینی نما ... اصلا باید پیه شکستن و نداشتن و فقدان را به تنت بمالی . و خب من این " باید " را دیگر بر نمی تابم ...