۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

ببر مرا ، از این دیار ... به دستم یارم بسپار

کم کم باورم شده . من بلیط خریده ام . امروز توی دستم بود . گذاشته بودمش ته ته کمد . تا همین امروز ... . وای . من دارم می پرم .نمی روم که! دارم می پرم به سوی خانه . راست می گفتی موقع تعریف داستان آن فیلم در شبهای بی خوابی کودکیم که " پرستوها به لانه بازمی گردند" ... من هم دارم باز می گردم ... دارم از بی بازگشتی باز می گردم . شجاع شده ام با فکر خانه سرخ و اخرایی مان که همیشه مأمن بوده حتی به شبهای بی خوابی بزرگسالیم . شجاع شده ام . سارای کبیر . سارا ی توانستن . سارا یی که طی می کند ، پشت سر می گذارد و می خیزد . فکر بودن زیر سقف کودکیها ، شجاعم کرده ... .
دارم بر می گردم و از همین الان به خوشی یکی از عزیزترین چهارشنبه های دنیا آویزانم . که دستم را بگذارم روی زنگ . که زنگ را فشار نداده ببینم که کودک شده ام .که زانوهایم پر از بی قراری و کودکانگی سارای هفت ساله بازیگوش سربه هواست . ببینم که کوچکم و در عطر مهربان همه خوبیهای دنیا ، در آغوشت جا بگیرم ... در این چهارشنبه عزیز ...

۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

دوست آن باشد که بسی با چراغ بگردیش گرد شهر


راستش را بخواهی خیلی وقت است که تعریف من از دوست و دوستی و دوست داشتن تغییر کرده . به نظرم دوست، اتفاقا همان کسی است که شریک شادیهایت باشد نه منتظر غمگین شدنت و دل جستنت به وقت شکستن و دستگیریت در پریشان حالی و درماندگی و مابقی بدبختیها . دقیقا به این نتیجه رسیده ام که البته که خیلی خوبست هنگام شکست و شکستن ، آدمی را کنارت داشته باشی ولو به قدر شانه ای برای چند دقیقه گونه و چشم تر . ولی بدبختی اینجاست که سرآخر خود خودت باید از وسط آتش خیز برداری ، که بارت روی دوش دیگری بند نمیشود. این که از این . دوست اما اینجاست که جدیدا تعریف می شود برای من. اویی می شود که پریدنت را ، گذشتنت را ، کمر برخاسته از زمینت را ، لبخند پیروزیت را تاب بیاورد و همه خنده ها و عکسهای رنگی و روزها و شبهای سبک و راحت و سرخوشت در آن ته ته های کامش یک طعم گس نامعلوم ننشانند...

۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

3>

برای آدمی که از هشت صبح دور خودش و دستگاههای تهویه و سردکننده و گرم کننده و کشت و آنتی بیوتیک توی سه تا طبقه چرخیده تا پنج بعد از ظهر ؛ برای آدمی که سه چهار روزه اینقدر سرش شلوغه که واقعا نمی دونه کی میخوابه ، کی بلند میشه ، چی میخوره ، چقدر کار عقب مونده و چند تا کار انجام شده داره ، برای آدمی که امشب وقتی داشت میومد خونه به شدت سردش بود و گرسنه اش بود و خیلی خیلی خیلی خسته اش بود، برای چنین آدمی چک کردن میل باکس و دیدن اینکه دوباره یه سربالایی بی مروت سخت یخ زده رو باید بره چون یه بسته داره که باید تحویل بگیره ... این دوباره رفتن اولش خیلی سخت به نظر می اومد . برای چنین آدم خسته گرسنه یخ کرده ای با اون نوک بینی قرمزش ... برای چنین آدمی که من بودم .
ولی من رفتم و خب اون بسته زرد رو تحویل گرفتم و خمیرتر و خردتر از قبل برگشتم . حتی نگاه نکردم که چیه و از کیه چون اولش رفته بودم سراغ یخچال و شیشه آب میوه رو سر کشیدم ؛ چشمام هیچ جایی رو نمیدید اصلا .
بعدش ؟ خب بعدش من بسته ام رو باز کردم ... . و بعدترش ؟ بعدترش این شد که انگار الان اول صبح منه و می تونم همین الان برم سر کار و باکتریهای بازیگوشم رو کشت بدم و بهشون آنتی بیوتیک بخورونم . یا اینکه دوباره این سربالاییه رو برم بالا . یا ازش قل بخورم بیام پایین . من حتی باورم نمیشه که اون روز از اینا حرف زدم ، که تصادفی توی گودر دیده بودمشون ... و گفته بودم که چقدر چقدر چقدر چقدر خوشگلن و دوست داشتنی و معصوم و ظریفند ...بعد ... خب الان یعنی حالا دو تا دارم ازشون !!! چنان جیغ زدم که از خودم فقط برمیاد .
الان که نسکافه فوری ( قهوه تنبلی ) درست کردم و با شکلات هام میخورم و بیرون برفه و خونه گرمه و من نشستم اینجا و به این فکر می کنم که هر بسته ای ، هر دستخطی ، هر روبانی دور هر هدیه ای ؛ چقدر حرف داره برای گفتن و نگفتن ... که بعضی حرفهارو باید گفت و بعضی حرفهارو نمیشه که گفت . مثلا من الان باید بگم که چقدر ذوق کردم و چقدر همه اینارو دوست داشتم ؛ و بالطبع نمیشه ( یا نمیتونم ) بگم که چقدر چقدر چقدر چقدر ممنونم و خیلی چیزهای دیگه که خب بماند ... الانم که خوابی . این اختلاف ساعت لعنتی الاغ ... که نمی فهمه من الان باید یه اس ام فوری بهت بزنم و بگم بچه ... خیلی بوسَمِتِه
.

۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

کاین عجوزه عروس هزار داماد است

اسمش را نوشتم توی آن مستطیل . فکر نمی کردم باشد و بیاید یکهو جلوی چشمم . که بی هوا ... بیهوا ... بیهوی ... عکسش آمد ؛ اسمش و خاطره و خاطره و خاطره که هوار شد روی سرم . عکسش آمد با آن چشمهای سبز خانه خراب کن . با آن صورت نیم گربه - نیم انسان . با آن چه که از ردپای همه معصومیتها و خنده ها و کودکانگیها نمانده بود دیگر روی پوستش . زمان ...زمان ... ای زمان لعنتی که چه می کنی با فروغ نگاه آدم ، با برق موها ، با گوشه لب و چشم و گونه ؟ که نبود ...که دیگر آن دوست کوچک و خوردنی من نبود ، که دست به دست میرفتم باهاش تا ته دنیای آن روزهامان . که همیشه زرنگتر بود ، گستاختر ، سرکش تر ، بزرگتر ... که دیگر آن نبود ... ، آن همه زیبا ... آن همه تازه ، آن همه تر ... .
وای ... وای که من می ترسم . دایم می ترسم . چون می دانم که روزی بالاخره می رسد که بروم و برای شبی مثل امشب که نادیا و یوسف بیایند و به قول نادیا " گرین روم پارتی " داشته باشند اینجا ...که شبی مثل امشب بروم و برای مهمانهایم آبجو بخرم و فروشنده از من کارت شناسایی نخواهد دیگر ؛ بسکه مطمئن باشد من به اندازه کافی بزرگ ( تو بخوان پیر ) هستم که آبجو بخرم . دیگر کسی از من نپرسد برای آینده نقشه ام چیست ، بسکه آینده را تمام ، از سر گذرانده باشم . من می ترسم . همه زنانگیم می لرزد . برای اینکه میدانم من هم روزی توی خیابان راه خواهم رفت و دیگر مهم نیست که چه پوشیده ام ، موهایم چه رنگیست ، کفشهایم ...کفشهای نو ام ... مهم نیست ... چون زمان بر من گذشت و مرا پشت سر گذاشت .
من می ترسم و حسودم به همین الان خودم چون می دانم ده سال دیگر ، یک دوستی از امسال و پارسال و ده سال پیش ، دنبال من خواهد گشت و مرا خواهد یافت و با خود خواهد گفت : آخ ... . همانجور که من امشب ، بعد از رفتن نادیا و یوسف نشستم و بی خودی چرخیدم و دنبال اسم قدیمی ترین و بادی ترین و نزدیکترین و توی دل ترین آدم بچگیهایم گشتم و دیدمش و گفتم " آخ " ... . گذشته بود ... زمان به آن همه لطافت گذشته بود و خاطره و خاطره و خاطره آوار شد روی سرم ... که حتی بار آخر ... آخ که بار آخر آمده بود شمال و شب مهمان من بود و پایمان را که گذاشته بودیم بیرون ، خیابان بند آمده بود . خیابان بند می آورد یک زمانی ... یک زمانی ... لعنت به زمان ...
من می ترسم . چون می دانم که روزی خواهد رسید . دیر یا زود . و من ... ای خدا آن روز من چه کنم ؟ به عکسهایم نگاه کنم و بگویم چشمهای جوانیم عسلی بودند ؟ به دستهایم نگاه کنم و یادم بیاید که هرگز زیر بار کاشت ناخن مصنوعی نرفته بودم چون دستهایم دستهای خوبی بودند ؟ به عکسهایم نگاه کنم و تا شب زیر لب لالایی بخوانم که جوانی هم بهاری و بود و بگذشت ؟ که به یک نوجوان نورسی بگویم " زود میگذره ، قدرشو بدون ؟ " که هی مزه مزه کنم که یک روزی " آ " گفته بود حیف می شی ، بیا و بشین جلوی بوم و بذار من ثبتت کنم ؟ ای خدا من چه کنم آن روز که می دانم زود میرسد به گذر ثانیه ای تو بگو .
آن از مانو که آنقدر زیبا بود و کمرش همیشه باریک بود و سینه هایش برجسته و موهایش شبق ، شد یک پیرزن کوچک نحیف نیمه بینا با کلاه قلاب دوزی و جوراب پشمی با سرمای همیشگی توی رگهای باریکش ... این هم از توی دل ترین آدم بچگیهایم که با آن زیبایی یکه اش شد عکسی که من ؛ همین من عیب پوش بی حواس و بی خیال دنیا ، بگویم آخ !! من ، من چه میشوم بعد پنج سال ؟ ده سال ؟ پانزده سال ؟؟
تف به زمان ... تف

۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

جهان پیشینم را انکار می کنم*

1- شیرینیها توی تابه وا می رفتند . روغن را می مکیدند و دورشان می سوخت و از بن خام می ماندند. هر کاری که کردم نشد . وقتی یک شیرینی خانگی به تو دهن کجی کند و نخواهد به دلت راه بیاید ، دو راه هست . همه اش را بریزی توی سطل آشغال ، یا یک کار دیگری برای خودت بتراشی و یک بلای دیگری به سرش بیاوری. اولی میشود قبول شکست . دومی میشود آدم زنده . من اگر قبول کنم که باخته ام ، این پذیرش اینقدر در کامم تلخ است که تا مدتها می فرسایدم . تمامم می کند . خسته بودم . اما زنده .این شد که دوباره همه مایه را ورز دادم و ریختم توی یک ظرف نسوز و گذاشمتش توی فر . چیز جدید طلایی خوش مزه ای شد . با چای داغ و برف بیرون ، شد یک شب سه نفره خاطره دار .
2- خسته ام و کمی آبی . دوست داشتم که نباشد اینجور . دوست داشتم که جور دیگری باشد . از " همین است که هست " همیشه بدم آمده . اینست که خسته ام و کمی آبی و کمی " گفتا چگونه ای لول ؟ گفتم ملول "
3- فردا آفتاب می تابد . فردا هم روز خداست . منی که اگر جایی دعوت نشوم و میهمان نباشم و دوست داشته نشوم ؛ خودم بلدم که مهمانی بدهم و میزبان بشوم و یک خانم خانه دار باشم ؛ من دارم این بند سه را می نویسم . اگر کسی نوازشم نکند ، خودم به موهایم و به این چینک خنده گوشه چشمم دست می کشم . مادر خویش ، فرزند خویش . ما زنها از همان روزهای توی گهواره هم مادریم .
4-این که بگویم " این نیز می گذرد " جمله غمگینی است . انگار وا داده ای و خسته رها کرده ای . انگار ته کشیده ای و نگاهت خیره به سقف خواب می بینی . " فردا روز دیگری است " اما فرق می کند با " این نیز می گذرد " . از جنس آفتاب روی برف است . از جنس لانه خالی روی درخت کاج روبروی پنجره است که مطمئنم هنوز بوی صاحبان کوچک خاکستریش را نگه داشته چون می داند که بر میگردند و خالی نمی ماند همیشه . از جنس نگاه من است به اینکه زنده ام هنوز و برای همین دلم زندگی می خواهد و نوازش و امنیت . چقدرش را خودم می توانم برای خودم فراهم کنم اما ؟ چقدرش می شود مثال سرنوشت شیرینی خانگی که مقهور اراده من بشود سر آخر ؟ چقدرش ؟ چقدر ؟

" *جهان پیشینم را انکار می‌کنم،
جهان تازه‌ام را دوست نمی‌دارم،
پس گریزگاه کجاست!
اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟ "
غاده السمان

۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

از غمناکی لذت هواهای مشترک


طبق معمول حواسم پرت شد. حواسم که پرت میشود با سرعتی که خودم نمیدانم چقدر زیاد است میروم یک جایی که حواسم زودتر از خودم رسیده آنجا . داشتم حرف میزدم . داشتم به قول الی ویز ویز می کردم . نفهمیدم چی شد که روی یک لینک کلیک کردم و یک عکس دیدم . یک عکس از دوربین خودم . و حواسم رفت به این واقعیت که دیگر نمیشود آنجا بروم . در یک شکل و یک حال و یک فصل دیگر بروم . با آدمهای دیگر بروم . دیگر نمیشود . دیگر نمی توانم . حواسم رفت به اینکه خوش گذشته بود ها و چه خوب . و غمگین شدم بی خودی . بی خودی ... .

زیر برج گالاتا توی استانبول ، یک پیرمرد نقره فروش آمده بود طرفم . انگشترهای خیلی زیبایی داشت . سه طبق انگشتر . که هر کدامشان را برداشته بودم برای انگشتهای باریکم بزرگ بود . شوخی کرده بود که شاید بهتر است دو تا یکی کنی و دو انگشتت برود توی یک حلقه . پدرم خوب نیست توی این چیزها . خرید جینگول پینگول زنانه را نمی داند . اما یکهو خیلی مصمم انگشترها را کنار زد و یک موجود ظریف با نگین سبز را درآورد . انگشتر را گذاشت کف دستم . عین کفش سیندرلا خوش نشست در جایش. هنوز دارمش . جایی دور از چشمم البته . و من مطمئن بودم که دیگر نروم که برج گالاتا را ببینم . نه از آن انگشتر فروش خبری هست نه از آن دخترک بیست ساله که دنیا زیر پایش بود نه از میل خریدن انگشتر با نگین سبز . بعضی چیزها نباید تکرار شوند .

الان دارم فکر میکنم که شاید دیشب خیلی هم بی خود غمگین نشدم . گاهی یک آدمی هستید در کنار یک آدم یا آدمهایی و در این "گاهی" یک هوایی دارید که خیلی شخصی است . خیلی مخصوص شماست . خیلی محیط به شماست و تجربه اش فقط با آن آدمهای مشترک میسر است . شاید که روز قبلش آنجور نباشد اصلا . شاید به صرافت هیچ چیز نباشید . شاید صبحش فقط به انقضای بلیط مترو فکر کرده باشید یا به نان شیرینی روی میز صبحانه یا به اینکه "دیشب من کی خوابم برد بالاخره" یا به "هوا دارد سر میشودها!" . بعد معلوم نیست چطور و از کدام قسمت روز ولی بالاخره از یکجاییش می روید داخل یک مداری که مجموعه ای است از شما و آدم مربوط به شما و فضای دور و بر که خواه آفتابی ، خواه مه دار و موج دار . اینش فرقی نمی کند .که تاریک یا روشن . که تابستان یا پاییز . هر چه که هست و هر جوری که هست یک جور بی مروت لامصبی است که در شما و بر شما می ماند و شما تویش می مانید و چیزی از خودتان را جا می گذارید . من نمیدانم آن چیز چیست ؟ ولی هر چه که هست سبب این است که " یک تجربه هایی با یک آدمهایی در یک جاهایی " اینقدر یک جور خاصی است که بهتر است هیچوقت جور دیگری تکرار نشوند . حتی به شرط بعید اما ممکن حضور همان آدم / آدمها در همان فصل و همان مکان . گیرم که همه تلاشتان را بکنید که چنین خاطره ای تجدید شود . گیرم که روی رد پای خودتان راه بروید . گیرم حتی همان لباسها را پوشیده باشید . مغازه ها و درختها و چراغها همان باشند . با آن هوایی که دیگر تکرار نمی شود ، با آن عطری که دیگر توی آن هوا نیست ، با آن قلبی که آن روز آهنگ طپیدنش دست شما نبود و امروز هم دست شما نیست ... با آن چیز بی مروت لامصبی که یک روزی در همان نقطه جا مانده و خودش را در یک جای نامعلومی پنهان کرده چه می کنید ؟

۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

* نوشتن و همین و خلاص

- یک آدم ِ شناسی ( شناس برای وبلاگ خوانها ) مهاجرت کرده بود . آمده بود طرفهای من . خیلی وقت پیش . نامه نوشته بود که اِهه ...فلانی تو فلان جایی؟ نوشتم که بعله . باز نوشت کدام شهر دقیقن ؟ باز من جواب دادم .بعدش باز نوشت .نه که پایه و بن نامه هاش از وبلاگ می آمد ،پیشفرض برایم آشنا بود اصلا .بالطبع حرف زیاد بود برای داشتن .عین اینهاییکه نقاشی کتاب کودک می کشند مثلا ! بعد یکهو در یک جای دوری هم را می بینند و نقاشی کتاب کودک به هم وصلشان میکند ؛مثل همان ،اینجا هم هر چند بی ربط اما وبلاگ پل عبور شده خوبی بود که بشود حرف داشت .حرف مشترک از آدمهای مشترک .از داستانها و اصطلاحات هر دو فهم مشترک .من هیچوقت از نزدیک ندیدمش ولی تا وقتی برایم می نوشت دوست خوبی بود .تا که رسید به آرشیو وبلاگ را شخم زدن . رسید به اینکه " فلانی ، تو فلان جا بسار نوشتی ولی اینطور نیستی که ؟ هستی؟ رسید به اینکه تو در فلان تاریخ آمده ای و نوشته ای بهمان کار را کرده ای ، کرده ای؟؟ تو آنجا که می گویی من چنین آدمی هستم ،بعد واقعا این هستی؟ فکر نکنم ها ! هستی ، نیستی؟؟" خب ... آن آدم همانجا در همان نقطه تمام شد . دیگر جواب ندادم به بودنش . به حرفهایش . به دوستیش . خاموش شده بودم برای چنین آدمی .
2- من هنرمند نیستم . دانشکده هنر نرفته ام .من آدم آزمایشگاه جرم شناسی و سم شناسی و تخلیص ماده ژنتیکی ام .پایان نامه هایم روی شیوع عفونتهای بیمارستانی و مقاومت آنتی بیوتیکی و درمان سوختگی بوده .اما از وقتی شروع کردم به خاطره مند شدن ،دلم هنر میخواسته و آزادی تجربه کردنش. همیشه و هنوز میخواهم که برای دل خودم رنگ بپاشم روی بوم . وقتی خانه خلوت خلوت است دست بکشم روی نت سل و لای گیتار قدیمی ام و باهاش بخوانم . وقتی کسی حواسش نیست مداد سیاهم را بردارم و شکل چشمهای یک زن را بکشم که شبیه میانسالی خودم باشد . و بیش تر از این همه دلم میخواهد که بنویسم . خودم را ، روزهایم را ،از آدمی که دوست دارم باشم و نیستم ،ازآدمی که دوست ندارم باشم و میشوم گاهی .دوست دارم از آدمی بنویسم که اگر هم "نیست" اما توی نوشته های من "هست" می شود حتما ... .
3- اگر بروید به یک نمایشگاه نقاشی و از نقاش بخواهید برایتان توضیح بدهد که در تک تک نقاشی هایش چه کشیده ، اگر بروید پیش یک آهنگساز و بپرسید که تم آهنگی که ازش شنیده اید بالاخره غمگین است یا شاد ،اگر بروید پیش یک مجسمه ساز انتزاعی و بپرسید اینها کلا چی هستند که ساخته ،شک ندارم ؛یا یک جای مهارت او می لنگیده ، یا یک جای سواد شما ولی در هر دو حالت پرسیدن شما کار خطاییست و پاسخ دادن او خبط محض . وبلاگ من که اصلا یک اثر هنری نیست .یک صفحه ساده است مثل خودم. و من مثل همه وبلاگ نویسها جاه طلبیهایم را برای خواندن و خوانده شدن در همین صفحه خلاصه کرده ام .چرا ؟ چون نیاز داشتم .
4 - یک قانون نانوشته ای هست بین آنها که می نویسند . این قانون اگر رعایت نشود ، عین اینست که دزدکی سرک بکشی توی اتاق کسی ،توی کمد لباسش ،دست کنی توی کیفش .این قانون اگر رعایت نشود عین اینست که برگردی و توی صورت یک نفر از خصوصی ترین حریمش با بلندترین صدا سوال بپرسی .قانون اینست : وبلاگ را فقط یک وبلاگ ببین . بخوان و بگذر .چرا که نویسنده یک وبلاگ ،حتی پشت وبلاگش هم نیست چه برسد به کنارش .با نویسنده یک وبلاگ میشود رفت بیرون و شام خورد .میشود در آغوشش گرفت و بوسیدش .میشود باهاش قهر شد و ازش متنفر بود .میشود باهاش زندگی کرد .می شود باهاش سینما رفت و بستنی خرید .ولی نمی شود باهاش از وبلاگش خیلی حرف زد .چون اگر طرف می توانست خیلی حرف نوشته هایش را بزند ، خیلی حرفش را می زد .دیگر چه کاری بود که بیاید و بنویسدشان ؟ از آن طرفش هم که نگاه کنی ، هر کسی برای خودش دلیلی دارد که بنویسد . یکی دنبال چند تا آدم شبیه خودش میگردد .یکی دنبال چهار تا خواننده دایم . یکی دنبال جایی برای درد و دل . یکی برای معشوقش می نویسد ، یکی برای دشمنش ،یکی برای ثبت در دفترچه خاطرات .و من ؟ من برای این می نویسم که از شر آنچه توی فکرم آمده خلاص شوم . دامبلدور با آن قدح اندیشه اش همین منم و وبلاگم . او فکرهایش را ، دغدغه هایش را ، کابوسهایش و رویاهایش را هر از چندی میریخت توی قدح اندیشه اش تا از شرشان خلاص شود .تا بتواند به باقی زندگیش برسد . من یک عمر دامبلدور وارانه این کار را کردم فقط اسمش را نمی دانستم و مثالش را .
5- بهانه این پست ، نوتی بود توی گودر . من نوشته بودم از چیزی که دلم میخواهد .مادرم خوانده بود . غمگین شده بود . شاید هم گریسته بود . من دلم فشرده شد وقتی فهمیدم چیزی که دلم میخواسته دل دیگری را به درد آورده . دلم فشرده شد از اینکه موقع نوشتنش فقط دلم خواسته بود از شر یک فکری خلاص شوم و نوشتم وشد . تمام شد اینجا . آنجا اما خیز برداشت و قد کشید و رفت توی یک قلب نگران و به هم ریختش . چه بد .
6- شماره 6 این پست خطاب به خودم است . به اینکه می دانم شماره پنج تف سر بالاست . که خودم وقتی آدمهای دوست داشتنی زندگیم از روزگار تنگ و مجال ناخوش و حال ابری بنویسند ، من دلم چه می گیرد ، چه می شکند . یک خاطره غمگین بنویسند ، من اینجا گریه می کنم . یک شوخی کوچک کنند ، من روز و شبم می شود آفتاب . شماره 6 این پست خطاب به خودم است : دختر جان ، وبلاگ ، فقط یک وبلاگ است . نویسنده اش نیست . با نویسنده هر وبلاگ باید زندگیها کنی و شمعها روشن کنی و جامها خالی ؛ تا تازه بخواهی بفهمی که چه موقع از سال دستش گرمتر است ، چترش آبی تر ، گلدان های خانه اش سیراب ...
* وام گرفته از عنوان کتاب عزیز " نوشتن و همین و تمام " مارگریت دوراس

۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

و بشکفد دوباره به باغ بی برگی


همین صدای کوچک کافیست
و همین باریکه نور
و همین ریسمانهای نازک
من ، خود می توانم شعر بشوم
و شوق سرودن
و شعف بودن
همین گواه است ،همین کافیست
گواه خاک منجمد
که تعبیر رویاهای پاییزیش
ختم خواب جوانه هاست

۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

به منزله تمبر یا پاسخ نامه هایی که برایم نوشته اید


به این فکر می کنم که هر کداممان روزی به کسی احتیاج داشته ایم یا روزی به کسی احتیاج خواهیم داشت که توی چشمهایمان زل بزند و خیلی جدی و شاید به نظرکمی بی رحمانه بگوید " از دل نمکزار ، سرو نمی روید . پای گوری گریه می کنی که مرده ای ندارد حتی . بگذر " . به این فکر می کنم که گیرم که کسی پیدا بشود ؛ خیلیهایمان باید سر خودمان را با سنگ خودمان بشکنیم وگرنه که درنظرمان سنگ ، سر نمی شکند مگر خلافش ثابت شود.
کیست که نداند وبلاگ چه جور جاییست ؟ کیست که نداند وبلاگ خودش نشان احتیاج است اصلا . نشان احتیاج به نوشتن کسی است که می نویسدش . نشان نیاز اوییست که میخواندش . و کیست که نداند همه یک وبلاگ ، همه نویسنده اش نیست . حالا کجاهای نویسنده است ، چقدر از نویسنده را درست و راست میگوید ؟ اینجا دیگر قصه ها و بازیها فرق میکند .
وقتی من از چتر آبیم بنویسم و بگویم که از جنگل سیب چیدم ، راست ترین اتفاق زندگیم را نوشته ام . چتر من آبیست . جنگل نزدیک خانه ام سیب دارد . اما این همه اش نیست . این تمام من نیست . یک چیزهایی به گفتن در نمیاید . یک چیزهایی به شکل دیگری زندگی می شود و به شکل کاملا متفاوتی نوشته . یک چیزهایی بنا به یک ملاحظاتی مسکوت می ماند ، تغییر می کند ، دستکاری اندک یا عظیمی می شود . و مجموعش میشود این صفحه که جلوی رویمان گشوده است با قصه ها و بازیها و آدمهایش . کیست که نداند ؟
وقتی برای چنین آدمی ، می نویسید ، وقتی برای چنین مجموعه ای که معلوم نیست اسم نویسنده اش یا رنگ چترش یا شماره شهروندیش درست و حقیقی است یا نه ، از خصوصی ترین دلیل گریه ها و دل زدنهایتان حرف میزنید ، کیست که نفهمد چقدر هوای دور و برتان ابر دارد و سرد است . کیست که نفهمد چقدر آغوش لازم و دلداری لازم و راه حل لازم بوده اید . دارم فکر میکنم خودم هم روزی بوده ام آنجا که شما ایستاده اید . برای آدمهایی نوشته ام که آنها هم روزی همینجا ایستاده بودند . زمین می چرخد و ما با زمانش تکرار می شویم .
من نمی گویم بی خیال . نمی گویم به زور زندگی کنید و به زور دوباره عاشق اولین رهگذر بشوید و به زور فراموش کنید و به زور دوباره از نو . من نمی گویم هی امتحان بدهید و بگوید گور بابای نتیجه . من نمی گویم گریه نکنید . فقط می خواهم بدانید اینجایی که هستید ، هر قدر بد و تلخ و بی مفر ، جایی از جاهای زندگیست و متاسفم ولی به شدت صحیح است که " تو اهل دانش و فضلی ، همین گناهت بس " که هر چه آدم نازک تر و داناتر و دوستانه تر ، زمان و زمانه و آدمها سخت تر ، نا رسیدنی تر .
سنگ و سر دست شماست . ببینید من خودم به نصیحت دیگری گوش نمیکردم وهنوز هم زندگی نمی کنم با تجربه های آدمهای دیگر که خودم آدم آزمودنم چه درست چه غلط . بهایش هم هر چه باشد داده ام و می دهم . نسخه نیست که بپیچم . متخصص ومشاور و درمانگر نیستم و ادعایش را هم ندارم . فقط شمایی که می پرسید دلیل میشوید که بگویم . اینکه تا برسم به اینجا ( که چندان جایی هم نیست اگر از من پرسیده باشید ) ؛ همه سخت ها و نشدن ها و خراش ها و افتادن ها و خیزیدن ها ، یادم داده که از دل نمک ، سرو نمی روید . اگر هم به اشتباه دانه کاشتی و نرست ، اگر باز و به هر دلیل صبر کردی و آب دادی و مراقب بودی و آواز خواندی ؛ هر چقدر که گذاشته باشی و گذشته باشد از عمر و اشک و امید ؛ نوید معجزه خیال باطلیست . سرو را برای بیابان نساخته اند . واقعا نساخته اند . هر چه زودتر به جست و جوی واحه ای برخاستن ، هر چه کمتر تشنه و منتظر بارانی که هرگز نمی بارد حتی به حرمت دعا . یک دست به زانوی خویش و اتمام خیال خام و تمام . که واقعاً " بر در ارباب بی مروت دنیا ، چند نشینی که خواجه کی ز در آید ؟"

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

but it has been too long ... now i wanna come home *


خیال خام نبود . من وقتی گفتم ، جدی بودم !! فقط ... فقط نمی دانستم کی میشود ؟ کی می توانم که بشود ؟
همه آدمهای نزدیکم می دانند که اگر شبی ( زمستان و تابستانش یکیست برایم ) اگر شبی روی بدنم پتوی ضخیم نداشته باشم ، کابوس می بینم . ربطش هر چه بی ربط و بی معنی ، آدمی که درونم نشسته فقط می داند چقدر بیش از هر چیز محتاج امنیت است . امنیت در هر چه ... امنیت در پایداری هر چه . امنیت در بودن آدمها ، در بودن با آدمها ، اصلا امنیت ایستادن روی لبه های تیز و کند دنیا ... .
حالا حکایت ، حکایت همان لحاف است . حالم اینجا خوب است ، خودم خوبم با دنیا و آدمها . سلام می رسانم به همه شان . ولی از وقتی هوا سرد شد و آفتاب کمرنگ و مایل ؛ گاهی عصرها ، عصرهایی مثل همین امروز ؛ بوی کیک خانگی که خودم با لبخند می گذاشتمش توی فر خوشرنگ آشپزخانه آجری در یادم می پیچد . گاهی شبها دلم می خواهد در دیگی را باز کنم و بخار ماکارونی سرخ و طلایی دستپخت مادرم بخورد توی صورتم و صدایش از پشت سرم که : مواظب باش ! گاهی دلم می خواهد توی تختم که غلت می زنم رو به پنجره ای چشم باز کنم که درست از قلبش آن زبان گنجشک مهربان رد میشود . دلم می خواهد عصر که میشود الی بیاید زیر پنجره و داد بزند سی سی ؟؟؟ دلم میخواهد صورتهای آدمهایم را باز ببوسم . دلم ... دلم تنگ شده گویا ... مقاومت این دخترک خیلی قوی و خیلی پوست کلفت و خیلی محکم که توانسته تا اینجای جاده را بیاید و به پروانه ها نگاه کند ؛ ته کشیده . وقتش شده که زنگ خانه کودکیهایش را بزند .

پی نوشت : الان ، بر خلاف همیشه های بعد از نوشتن ، پنجره را باز نمی کنم . نه که چون باران بی رحمی است آن بیرون . عطر پرتقال و قهوه زیر سقفم خوابیده عمیق . دلم نمی آید بپرانمش .

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

when you hear that you'r welcome to my life


در یک مهمانی همدیگر را دیدند . با هم رقصیدند . توی همان مهمانی دختر فکر کرده بود این چه تمیز لباس پوشیده ، چه مهربان است . توی همان مهمانی پسر فکر کرده بود این چه چشمهایش سیاه است . چه بدنش خواستنی است ، چه گرم است . توی همان مهمانی دست هم را گرفتند . همدیگر را بوسیدند توی همان مهمانی ... چند ماه دیگر میشود ده سال . ده سالی از آن شب گذشته که به گفتن آسان است . راستی شمایی که هی پارتنرت را مثل بلوزهای توی کمدت عوض میکنی و حکم می دهی که یک نفر نمی تواند همه خواسته های دیگری را برآورده کند و خودش هم برآورده ببیند آنچه را که میخواهد ؛ شمایی که معتقدی یا می گویی یا می نویسی که روی سر هر رابطه ای ، هر رابطه ای بعد از مدتی ملال می نشیند و فکت هم به وفور می دهی و ته جمله ات نقطه می گذاری ، شما این متن را نخوان لطفا ، من این را برای خودم نوشته ام .
گفت ( چشمهایش برق میزد و میگفت ) بعد از چند هفته ؛ یک روزی از خواب بیدار شده و دست و صورتش را شسته و لباس پوشیده و رفته دیدن پسر که با هم صبحانه بخورند ، و دیده که پسر توی حمامش یک سری وسائل رنگی رنگی نو از حوله و مسواک و لیف و لوسیون ، کنار وسائل مشکی و ساده خودش آویزان کرده . بی حرف . فقط در حمام را به عمد باز گذاشته بوده و گفته بوده راستی از این رنگ خوشت میاد ؟؟ گفت اینجوری می خواسته به من نشان بدهد که " ببین من هستم از امروز، اگر تو هم هستی اینجا خانه توست از این به بعد " . گفت ما هیچ حرفی نزدیم آن روز راجع به این مسئله . بعد از صبحانه من رفتم و چند ساعت تنها ماندم و بعدش چمدانم را جمع کردم و در خانه ام را قفل کردم و آمدم و در زدم . گفت پسر که در را باز کرده ، فقط گونه اش را بوسیده و رفته کنار و دختر از در آمده که آمده ... ده سال است حالا ... .
می خواهم بگویم که همیشه هم لازم نیست آدم کار خارق العاده ای بکند ، از توی کلاهش قناری و خرگوش و ستاره در بیاورد ، کل ایل و تبارش را بردارد ببرد به یک خانه ای به نشان دادن اینکه دلش توی دست صاحبخانه گیر کرده ، تغییر خیلی آشکاری بدهد به ظاهرش و زندگیش و رفت و آمدهای روزمره اش که نشان بدهد چقدر چه چیز بزرگی توی خانه اش تغییر کرده . همیشه هم لازم نیست آدم هوار بکشد ، هی عکسهای دو نفری آپلود کند یا دائم شعف ناشی از لذت تعلقش را توی چشم همه آدمهای رهگذر و دوست و آشنا فرو کند . خیلی ساده و خیلی ساکت و خیلی آرام هم میشود که یک نفری را راه داد به یک جاهای خیلی خلوت زندگی . از خیلی چیزهای کوچک هم میشود خاطره های خیلی بزرگ ساخت . همین که کاغذهای خصوصی ات را ، کمد لباست را ، جعبه یادگاریهایت را ، آدرس وبلاگت را ، داستانهای مدفون شده ات را ، زخمهایت را ، اسباب آسودگیت را ، بازیچه های جا مانده از کودکیت را با کسی تقسیم کنی و در میان بگذاری ؛ همین که یک جایی از فضای زندگیت را برای وسائل یکی دیگر در نظر بگیری ، برای خودش و حضورش و بودنش ؛ اصلا همین که در نظر بگیری ... یعنی خیلی ساکت ولی خیلی عمیق داری می گویی : به خانه خوش آمدی

۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

you are like a rock ....nevertheless even rocks can cry

نادیا نیمه فنلاندی - نیمه لبنانی است . با من که معشرت میکند و غذا می خورد و ورزش می آید و از خوب و بد دخترهای دیگر می گوید ، نیمه لبنانی اش را می آورد جلو . اینجوری به هم نزدیک تر می شویم . اینجوری می توانیم بفهمیم که چرا وقتی دوست پسرش سه بار در ماه برای دیدنش هزار کیلومتر راه را میکوبد و میاید ؛ دخترهای دیگر باهاش سر سنگین می شوند . می توانیم بهشان بخندیم . اینجوری می توانیم دلیلش را بفهمیم که وقتی من بعد هزار سال حوصله کنم و موهایم را بپیچم و لباس چیتان بپوشم و کفشهای پاشنه بلند ، دوست ایرانیم به جای اینکه بگوید چه تغییر کرده ای سرم داد بزند : چه مرگیته تو ؟؟ و او از ریشه های حسادت زنانه بگوید و من تایید کنم . با نیمه لبنانی اش که با من معاشرت می کند ، من برایش برنج زعفرانی درست می کنم و او برایم مرغ تندوری . دیگر هر کسی نمی گوید خب ، من غذای خودم را می آورم و روبروی هم غذایمان را می خوریم ! من چای هل دار دم می کنم و او چای سبزی که طعم گل گاو زبان میدهد . دیگر به هم نمی گوییم ببخشید که نمی توانم بیشتر از این شما را پیش خودم داشته باشم و باید به بیرون راهنماییت کنم ! با نیمه لبنانی اش که با من معاشرت می کند ، البته که هنوز، هر بارعلیرغم رسم ایرانی- شرقی ، می گوید چه خوشحالم که تو دوست منی و من هر بار می گویم اوه ، می تو ! ولی می توانیم سر حساب کردن میز غذا با هم چانه بزنیم ، سر اینکه کی مهمان کی باشد ، که "این دفعه پای من لطفا" ، که " پس قول بده که دفعه دیگر من میزبان باشم" . دیگر کسی به آن یکی رک نمی گوید خب سهم تو اینقدر شد ، سهم من اینقدر . نه اینکه آنجورش بد باشد یا ناجور باشد . فقط گاهی دلت میخواهد به ریشه های قدیمی ستبرت دست بکشی و خیالت جمع بشود که سر جایشان هستند هنوز . نادیا ، با نیمه لبنانی اش ، به من امکان دست کشیدن به ریشه هایم را ، هر وقت که دلم خواست میدهد .
به من می گوید بین دوستهای دختر من ، تو مثل صخره محکمی . برای همین می توانی اگر آدمی را دوست نداری کنار بگذاری ، برای همین می توانم روی حرفت و راست بودن لبخندت حساب کنم ... . من روی درک شرقی اش از خیلی نشانه ها حساب می کنم . اما خب ... اینجایش را دیگر نمی توانم بهش بگویم که ببین ، این صخره که تو می بینی ، تا چندین لایه اش روکشی دارد دور یک کیفیتی که خیلی حتی توضیح دادنی هم نیست . داخلش ، درونش ، هسته اش آنقدر سیال است که وقتی کسی یک کلام خیلی پر مهر یا خیلی سرد یا خیلی دلتنگ کننده می گوید ، جوری ذوب می شود که می توانی اثرش را بلافاصله تو مردمک چشمهایم ببینی . اینجا را دیگر نمی توانم بهش بگویم که چطور من آجر به آجر این من الان را به چنگ و دندان ساخته ام تا اینجا . که چطور پای این ساختن ماندم تا هر آنچه را که دارم و مانده مراقبت کنم . چطور دوباره ایستادم روی زانوهایی که لرز میزد توی سرمای زندگی . چه جوری ، به چه دلیل و بهانه و وسیله و حیله ای هر روز چشم باز کردم و گفتم هنوز هستم ؟ این بودن را بسازم از نو پس . بعد هم که نمی توانم حتی برای نیمه شرقی اش توضیح بدهم که درون این صخره ، چه چینی نازک * آسیب پذیری هست که باید یک جوری از گزند باد و باران و بار زندگی محافظتش کنم . این است که کلام و نگاه و گام برداشتن و صدا و پاسخ این آدم ، مستقل و یکه و بی نیاز و خونسرد و آسوده از دنیا به چشمت می آید . اینی که به چشم می آید و من ترجیح میدهم اینگونه دیده شود هر چند که به کل ، جور دیگر ، از جنس دیگریست . جنس دیگر اما باشد برای دنیای دیگر شاید ، برای یک لمس خیلی خصوصی و خاص و خالص . چرا که فکر میکنم اگر شکستنی ها را بگذاری دم دست ، باید پیه لرزیدن پایه میز ، لرزیدن زمین ، افتادن توپ یک کودک بازیگوش ، تنه زدن یک آدم بی حواس ، ندانستن فرق چینی قدیم با پلاستیک چینی نما ... اصلا باید پیه شکستن و نداشتن و فقدان را به تنت بمالی . و خب من این " باید " را دیگر بر نمی تابم ...

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

نیاز - 2


صدایت که آنجور شکسته ، آنجور که نشسته ای پشت لپ تاپت و تایپ میکنی و تایپ میکنی و چنگ میزنی به هر جای این دنیا که دستت برسد به یقه اش ، بکشی طرف خودت و نگه داریش ، آنجور که خیس شدن گونه هایت صدا دار است ، آنجور که پشت زمین میلرزد از آه تو ... یاد خودم میافتم به همه آن تابستان سخت ... .
روزی که نوشتی وقتی پاییز رامسر عاشق بهار فلوریدا بشود چه کند ؟ من قطره قطره اشک بودم توی خلوت اتاقی که تنها شاهد خیلی خصوصی دردناکی زن بودنم بود . صدایم شکسته بود ، تایپ میکردم ، چنگ می زدم ، به دنیا ، به خدا ، به آدمهای دنیای خدا ، به تو ... . و خب به قول خودت افتادن بعد از پریدن ، پریدن بعد از افتادن برای بعضی ها محال ، برای بعضی ها پیشه و برای بعضی ها سرنوشت است . من و تو چه خوب در این آخریش می گنجیم . یک نگاه که بندازی به ما ، می بینی که من صفر بوده ام تو یک ، تو صفر بوده ای و من یک و هرگز نشد که روزهای سخت هر کداممان ، آن یکی لااقل نزدیکش باشد پهلو بزند که هی رفیق بیا این شانه ، رویش کمی بیشتر گریه کن . یک نگاه که بندازی می بینی حتی همین سوپاپ کوچک هم از بستر فشرده همه دردها و اشکها و شکستنهای ما گرفته شده ...خب پوست روحت که کلفت باشد ، سخت تر می گیرد این لامصب وحشی بی حساب ، بی کتاب ... .
چه فرق دارد ؟ پاییز آمستردام گیر کند به تابستان استکهلم یا مراکش یا مادرید یا تهران ؟ هر گیر و گرفتی درد دارد ...درد دارد بی پیر ... و راه دور ، این راه دور که رحم نمی کند . ما را ، به جرم این شناسنامه های سرخ و پاسپورتهای قهوه ای عبوسمان می راند ، نگه می دارد ، هل می دهد ، خرد می کند ، می براند ، می برد ... و یک نفر را نشان ندارم که دوست بدارد بگذراند این همه را و یک نفر را هم نشان ندارم که به نوبت خودش نداشته باشد و نچشیده باشد و نگذرانده باشد . اینی که ماند ، آنی که رفت ، اویی که می آید روزی . راه دور خم به ابرو نمی آورد از دل فشرده تنگ و پیشانی هزار گره ... اما آن طرفش را هم ببین ، گیر و گرفت پاییز این قاره به تابستان آن خاک ؛ وای اگر دو سویه باشد ، وای اگر افتان و خیزان نباشد ، وای اگر پر خون و تشنه و ریشه دوانده باشد ...اگر باشد ؛ می رسد به یک بعد از ظهر دور یک میز پر از لیوانهای شاد ...
می دانی . خودت می دانی . ولی گاهی لازمست کسی برای آدم نامه اختصاصی بنویسد . پست وبلاگ بنویسد . بنویسد . گاهی لازمست کسی توی نامه اختصاصی به آدم یاد آوری کند که ببین ، سخت ترینهایش این نیست که ، آنها را گذرانده ای از سر ؛ این که به قاعده یک خراش است پیش همه ناخن کشیدنهای بی صدای ما به روی خاک سست دنیای خدا ... . گذرانده ای بدترش را ، گیرم همه اش نباشد ، اما بیش اش بود ، شک نکن ...شک نکن به این یکی که خودش میگذرد و میرسد به یک روز آفتابی که من بنشینم روبرویت پشت میز و سر خوردن خنده ات را ببینم ته نگاهت .

۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

از رویاهای ممنوع

- باد ، سرمای ریز ریز ، برگهای دیوانه شده گریزان به هر طرف ، و قرمز ترین و زردترین رنگها ؛ آنقدر که دلم نیامد از شاخه بچینمشان ، بیاورم زیر سقف کوچکم ... دیگر پاییز هم مرا غافلگیر می کند
2- انار خریدم . سرخ سرخ . پاییز پاییز . شب ، خیلی دیروقت شب ، یاد یک تصویر فانتزی افتادم . از اینها که یک دست ظریف تویش شیشه یا دیوار یا سنگی را لمس میکند و ناگهان همه چیز سیال می شود ، ذوب می شود ، تصویر میلرزد ، آب می شود ... . دیروقت صبح بود که می خوابیدم ، با کمی گنگی سر ... یادم نیست دیشب بود که یک ماه گنده خاکستری توی آسمان دیدم یا نه ؟ اصلا یادم نیست رویا بوده یا بیدار بودم ؛ دیشب بوده یا نبوده ... فقط مطمئنم که وقت خواب داشتم به عشق فکر می کردم ... و به اینکه انار خریده ام ... و این اولین انار سارا است بعد از یک سال و چند ماه . یک سال و چند ماه دیگر گذشت ؟؟ لعنت به زمان ... لعنت
3- یک جشن بزرگ خیابانی ، یک مهمانی مجلل روشن چلچراغ دار ، یک شب نشینی با همه میانسالها و پیرترهایی که دوستشان دارم ، یک شام چند نفره چرند گفتن و شب دیر وقت توی خیابان ها راندن دار ، یک خنده پهن دو تایی ، یک بطری شراب تلخ پای یک میز تاریک روشن به سلامتی میز ، یک چنین چیزی دلم میخواهد . نیست فعلا ، میسر نیست ... .
4- بیش از پاییز و انار و جشن ، دلم میخواهد یک نفر لوسم کند . آنجور که من بلدم یکی را لوس کنم . یک نفر با همه بدخلقی ها و سودازدگیها و دیوانه بازیهایم ، بیاید بنشیند یک جای نه خیلی نزدیک و نه خیلی دوری . یک جوری ظریفی که حریمم حفظ بشود ولی باشد کنارش . بعد وادارم کند باور کنم جای نگرانی نیست ، همه چیز بهتر خواهد شد ، همه چیز و همه کس و همه جا . وادارم کند باور کنم جای نگرانی نیست . که بارها تقسیم میشوند و اشکها تقسیم می شوند و دل سبک . که می گذرد و می گذرد و میرسد به جاهای خوب . میرسد به خوبتر . می رسد به عالی ، به کافی ، به از این بهتر نمی شود ...

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

همه آنچه پروین خانم می خواهد در مورد من بداند

پروین خانم خیلی خانم است . این را من از روی عکسهایی فهمیدم که برایم فرستاد . فهمیدم که برای همسرش غذا می پزد توی همه پیک نیکها . که کودکش را خوب تر و خشک می کند و دانیالش ( که اسمش را همه جا دنیل می نویسد ) دارد خوب رشد می کند و از داشتن چنین مادری راضی است . گمانم پروین خانم عضو خانواده نه چندان کوچک ولی شادی است که اخیرا سفر سمنان و کاشانشان را گروهی انجام داده اند و همه جا لیوان چای به دست خندیده اند رو به دوربین . پروین خانم ، من ده ساله را وقتی که خودش فقط یازده سال و نیمه بود گم کرد تا همین چند روز پیش . اولش که از همسایگیشان کوچ کرده بودیم برایم نامه داد . دلتنگم بود . بعد هم با نفرت از من قهر کرد به جرم اینکه من جواب نامه اش را گذاشته بودم توی پاکت نامه مشترک با دوست دیگری و خواسته بودم جواب نامه مرا به دست پروین خانم برساند . بعد از یک سال که رفتم دیدنش گفته بود نمیخواهد هرگز مرا ببیند چون خودش برایم با پاکت نامه جدا ، تمبر جدا ، نوشته جدا ( اینها را با فریاد توی کوچه گفته بود ) نامه داده و من خیلی آدم بی توجه و غیر قابل معاشرتی هستم که این جداسازی را انجام ندادم . خب ... من چه باید می کردم ؟ گذاشتم توی همان ده سالگی بمانیم و جلوتر نرویم ... تا چند روز پیش که پروین خانم در فیس بوک برایم نوشت که آیا من همان دخترک پنجره روبرویی هستم ؟ همانم ؟ من جواب دادم بعله همان هستم و چطور مرا بعد این همه سال یادش مانده و آیا میداند که با من قهر بوده و چه جالب ، نه ؟ و الان حالش چطور است ؟ پروین خانم جواب این سوالها را نداد اصلا . فقط من را به لیستش اضافه کرد و طی نامه دیگری نوشت که اوه بله یادش آمده که با من قهر بوده و حالا میخواهد آشتی کند و آیا من ازدواج کرده ام ؟؟سوال ایشان خیلی عجیب نیست . من نمی دانم جهان سوم دقیقا جا یا جماعت یا قاره است یا چیست . هر چه هست من هم از همانجایم . بعله شاید و شاید و شاید جهان سوم جایی است که فلانی بساری را در همانجا دوست دارد یا بساری از بهمانی در همانجا بریده یا هر سه نفرشان گودربازند یا هر سه نفرشان وبلاگ مخفی دارند که فرم زندگی مدرنشان را فقط دوستانشان بخوانند و بدانند نه ننه بابایشان . شاید جاییست که همه پشت سر هم حرف میزنند و به روی هم لبخند یا در مورد هم نظری ندارند نمی زنند دیگر چون می خواهند سر به تن طرف نباشد ! ... و بعله تر اما که این را مطمئنم جهان سوم جاییست که در آنجا وقوع فعل ازدواج هنوز مهم تر از عدم وقوعش است . یعنی شما ترجیحا این مرحله را ( مرحله است ؟ ) داشته باشی برایت بهتر است . نشان خیلی چیزهاست . دستاورد است . مفید است . حتی اگر به جدایی بینجامد ، انجامش ارجح ز سرانجامش . من هم از همانجایم . هنوز وقتی با دوستانم می خواهیم از آدم تازه ای صحبت کنیم ، آدرس شخصی را بدهیم ، معرفی بشویم یا معرفی کنیم استیت " ازدواج هم کرده " ، " تازه جدا شده " ، " هنوز مجرده " و الخ را خیلی بدیهی ولی لازم می دانیم . بله ... از سوال پروین خانم دور نشوم ...سوالش عجیب نبود . ولی من نتوانستم به این سوال پاسخ بدهم . مطمئنم که منظورش را از " ازدواج کردی " فهمیده ام . من حتی با دو لحن این سوال را خوانده ام : یکی اینکه " آیا ازدواج کرده ای ؟ " و دیگری اینکه " آیا ازدواجت را کرده ای بالاخره ؟ " ... . در هر دو حال هم پاسخهایم آنقدر طیف وسیعی داشتند که ترجیح دادم فقط اجازه بدهم بیاید و راحت باشد و به حال فرصت توی صفحه عکسهایم بچرخد وحدس بزند . نه که جواب نداشتم . داشتم . اما مطمئن نبودم او بفهمد که من دقیقن دارم چه می گویم اگر می نوشتم : ببین اولاً چرا از خود خودم سوال نداری ؟ از این چیزی که من ساخته ام از خودم . از چیزهایی که من را ساخته تا اینجا . چرا سوال نداری من به چه کیفیتی از روزهای دامن زرد و سفید و کفش کتانی رسیدم به این آدم که هر روز می رود آزمایشگاه ، کلاس ، دانشگاه ، دادگاه ، سالن سمینار ، کافه ، آشپزخانه ، مرکز شهر ، خرید ، خانه دوستهایش که دیگر تو هیچکدامشان را نمی شناسی ؟ شک دارم می فهمید اگر می نوشتم ببین تا حالا آدمهای زیادی من را دوست داشتند . من آدمهای زیادی را دوست داشتم . هر بار با کیفیتی که من عاشقی کردم یا عاشقم بوده اند ؛ هر بار با کیفیتی که برایم نوشته اند و من برایشان حرف زده ام ، آنجور که هدیه گرفته ایم و شام خورده ایم و دست هم را گرفته ایم به وقت دیدن یک منظره زیبا ؛ آنقدر عمیق بوده ام که کم از ازدواج نداشته . گیرم که هر بار توی دفترهای قطور امضا نکرده باشم . گیرم هر بار روی سرم قند نسابیده باشند . یا می نوشتم ببین اگر الان من عکس دو نفری توی پروفایلم ندارم ، دلیلش نیست که کسی نخواسته یا نتوانسته با من ازدواج کند . ازدواج مگر یه جور قرار گذاشتن نیست ؟ قرار ابدی که نداریم وقتی پای آدمیزاد در میان است . یا می نوشتم من در مملکتی زندگی می کنم که ازدواج کردن ربطی به زندگی مشترک ، بچه دار شدن ، خانواده تشکیل دادن و امثالهم ندارد . یا مثلا می نوشتم ببین این سوال خصوصی است و مودبانه نیست که از یک آدم دور، آدمی که از صورتش فقط یک شَما و از نامش فقط یک آوا به یادت مانده اینقدر خصوصی سوال بپرسی ... . من نتوانستم تصمیم بگیرم چه جوابی بدهم بسکه همه این پاسخها به نظرم درستند . و بسکه آن آدم دنبال یک جواب بله / خیر است نه هیچ چیز دیگر ...پروین خانم هنوز به نظرم خیلی خانم است . زیادی تر از آنکه روبروی تی شرت خرس دار و کلاه کپ من بایستد و ناهماهنگیمان توی ذوق نزند . من رد پایم روی همان نقشه جهان سوم مانده . نه افتخار است نه مایه شرمساری . همینقدر است که میدانم خیلی باید بگذرد تا یک شکل دیگری بشوم / بشود . شما هم چرا همان اولش نگفتید اینکه او اسم نوزداش را به جای دانیال ، دنیل می نویسد هیچ ربطی به من ندارد ؟

۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

...

دستی از من در آغوش آب

در آغوش آب

دستی،در گردن باران است

از شاخه های آویخته ی ،دل من

سیب شده است

بر گناهی که نیست درخت سیب

رگهای من

طناب و تور شده بخاطر یک ماهی

و نگاهم

در چشم اسفندیاران است

کشانده مرا اندوه،به زیبایی

آنچنان زیبا که در آغوش بارانم و دریا در بازوان من است

بیژن نجدی

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

من و امان از سه نقطه ها

" سه نقطه هایی که

ته جمله هایت می نشانی

هسته های سیب اند

که مادر بزرگ

پای گلدان شمعدانی

چال می کند؛

مثنوی هفتاد من است

که تن به ایجاز داده؛

ژله ی تمشکی

که روی جایخی

مفتون انعقاد است؛

نسیمی پاییزی

که پشت تابستانِ آبادی

چنبره زده.

سه نقطه هایی که

ته جمله هایت می کاری

رقص آرام حباب اند

از اعماق آب های گرم

قلم آغشته به سپید

با سودای ابر شدن بر بوم،

سه نقطه هایی که

ته جملاتت مینشانی

آرامند و رهگشا

درست مانند

«وردی که ماهی ها می خوانند!»

18 شهریور 1389 (به سار که گاه ته جمله هایش سه نقطه می کارد) "

مدتها بود که مالک شعری نبوده ام . می دانم که غاده روزی یا شبی سروده که " همه دختران باید شعری از آن خود داشته باشند ، حتی اگر آسمان به زمین بیاید " و من مدتها بود که مالک شعری نبوده ام . یک زمانی یک رفیق خوب یادش به خیر و سرش به سلامتی داشتم که شعر پاییز زده یک آدم خوب دیگری را برایم فرستاد .برایم فرستاد به نیت همدلی شاید . همدلی یک روزهای سختی ، یک شبهای سخت تری ... . توی چشمم تصویر آن چند خط حک شده از میان یک صفحه طوسی یا حاشیه سرخ . توی ذهنم حک شده که مضمونش عاشق شدن دخترهای پاییزی بود . مضمونش این بود که دخترکان پاییز ، عاشقی را تا ته تهش عاشقی می کنند ... و چقدر من دلم گرفته بود با دیدنش ....با خواندنش . شعرش آنقدر زیبا بود که من دلم میخواست مالکش باشم . دلم میخواست برای من باشد . به نام من باشد . به بهانه من باشد . برایش جواب نوشتم : اما من دلم میخواهد که شعری از آن خودم داشته باشم . شعری که من ، "تو" باشم تویش . شعری که من ، این من ِ خودم " باشم " تویش . نوشته بود : پس صبر کن ...کمی صبر ... . من صبر کردم ؟ نه . دیگر صبر نکردم . من فراموش کردم . فراموش کردم تا امروز . که دارا شدم این نوشته را . سارایی شدم دارای چنین نوشته ای . چنین نوشته ای . و خیلی مغرورم . مخاطب آن شعر کوچک پاییزی را نمی شناسم . هر کجا هست ، آشیانش امن . اما مطمئنم امروز اگر بلندتر از او پیشانیم را بر آسمان نساییده باشم ، کم از او هم قدبلند نشدم .

من ممنونم رفیق . فکر کردم شاید نخواهی که نام ببرم از تو وگرنه خودت می دانی ( یا شاید هم نمی دانی ) که چه مغرورم از تو . خواستم یک جور خاص خوب شایسته ای سپاسگزاریم را بنویسم از همه اوقاتی که اوقات تلخ و شیرین مرا می بینی . دیدم نمی شود . ترجیح دادم اینجا بگویم با حفظ سمت کلید داری صندوق خانه ات . که سر بدهم ، امانت امانت است و جایش امن ، جایگاهش امن ، نامت امن تا ... تا هر وقت که بخواهی ...

۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه

خاموش

یک کودکی ای داشتم که آگاهانه نبود . واقف نبودم که کودکم . که این کارها که می کنم و این چیزها که می خواهم و آن کارها که نمی توانم یا اجازه ندارم بکنم به خاطر کودکیست . که کودکی به تو امکاناتی می دهد و از تو امکاناتی می گیرد . امروز بچه ها ؛ خیلی از بچه ها آگاهانه کودکانگی می کنند . می گویند نمی توانیم ، چون هنوز بچه ایم . می خواهیم چون بچه ایم .... من نمی دانستم .
چیزها برایم فراهم بود . من تقاضا نمی کردم . قبل گرسنه شدنم غذا بود . قبل عید لباسهای قشنگ بود . همیشه عروسک بود . سرگرمی ، شهر بازی ، مهمانی های دوست داشتنی ، جشن تولد ... بود . فراهم بود به قدر نیازم و از این رو من آدم آویزان شدن از دامان بزرگترها و خواهش و گریه و تو رو خدا برایم بخر نبودم . به صرافت نبودم که با گریه شاید بشود چیزی را گرفت . بلد نبودم با حربه جیغ و گریه های وحشی چیزی را بگیرم . مخالفت کنم به جد . من چیزی را نمی خواستم به زور خواهش . به زور استمرار در خواهش . شاید همین شد که امروز ، فرهنگ تقاضا کردن را ندارم .
در برخورد با آدمها ، من معمولا درخواستی ندارم . بله که صدایشان می زنم . حرفم را می گویم . شاید از نیازم به بودنشان در کنارم حرف هم بزنم . اما برای رفعش خواهش نمی کنم . بلد نیستم . یاد نگرفتم . از بسیار چهارسالگی تا الان ، من آویزان نشدم . نه به دامنی برای گرفتن بستنی ، نه به دستانی برای داشتن عشق . بستنی و عشق به من داده می شد .چون یک اشاره کوچک کافی بود که بدانند من بستنی لازمم ، آغوش لازمم ، لازم دارم مرا نوازش کنند ، لازم دارم توی تاریکی تنها نباشم . چهار سالگی گذشت ... گذشت به همین منوال ... خواهش نکردم و همین شد که حتی وقت جنگ برای تصاحب چیزی ، کسی ، جایگاهی ... اصرار نمی کنم دیگر .
یک زمانی سراسر عطش بودم برای جلب توجه همه . دلم میخواست مرا نگاه کنند . شاخص باشم . جای نبودنم خالی باشد . توی چشم بزند . نوجوان بودم . دیو بلوغ در من می غرید . سر بر میاورد و مرا در خود فرو میبرد . به لطایف الحیل دست میزدم . اما هیچوقت به زبانم نمی آمد مرا ببین . مرا نگاه کن . مرا دوست داشته باش . مرا . فقط مرا ... هیچوقت برای داشتن آدمها ،برای به بند مهر کشیدنشان زبانم نچرخید . و گاهی می دانستم چه بد اصلا .... بد است که نمی توانستم بگویم فلانی من الان دلم میخواهد ارجح تو من باشم . دلم میخواهد فقط با من حرف بزنی الان . لازم دارم که احساس شاخص بودن به من بدهی ... .
امروز میلم به دیده شدن نیست . خیلی وقتها کم رنگم و دوست تر دارم این کم رنگی را . یواش زندگی کردن را کسی قدر می داند که همیشه زندگیش و حرکاتش و تصمیم هایش مرکز توجه بوده . من قدر یواش زندگی کردن را خوب می دانم . قدر یک گوشه ای با خود بودن را . قدر نامرئی بودن را . ولی این دلیل نیست که من خواسته نداشته باشم از آدمها . بیشتر بودنشان را ، پررنگ بودنشان را ، شاخص بودنم را ، جای خاص خودم را در دیده شان نخواهم . می خواهم . اما از این میل حرفی نمیزنم . چون از همان بسیار چهار سالگی ، اینجوری زندگی کرده ام و کاریش نمی توانم بکنم دیگر . اینجور بلدم که برای داشتن توجه و مهر و بودن آدمها ، یک اشاره کافیست . آدمها به زور خواهش و استمرار در خواستن ، بذل توجه و مهر نمی کنند ... من فقط اینجور بودن را بلدم . چون هنوز فکر میکنم توجه و مهرورزی و حضور داشتن خیلی خودجوش است ... به زور نمی شود صاحبشان شد

۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

i just wanna live while i am alive

سپتامبر یعنی یک سال و یک ماه و یک روز گذشت . یعنی یک آسمان دیوانه دیوانه دیوانه . یعنی نخریدن سیب های گلاب و گلابی های وحشی دنیا بسکه درختهای خیابان گشاده دستانه می دهندشان به دستت . یعنی اگر کسی از نوک همان درختها به پایین نگاه کند ، یک قارچ متحرک آبی می بیند که سرخوشانه روی برگهای خیس راه می رود . که اگر از نوک درختها پایین بیاید ، می بیند این قارچ متحرک آبی ، چتر سر به هوای من است ، می بیند این منم که سرم را می کشانم زیر آسمان نم دار و فکر میکنم میوه های جنگلی چقدر بی ادعا خوشمزه اند ... . سپتامبر یعنی پتوی چهار خانه سبز و آبی روی سر رویاهایی که کمی سردشان است . یعنی هوای خوش بو ، چمنهای خوش بو ، باران خوش بو ، برگهای خوش بو . سپتامبر یعنی سالروز : آزادیت مبارک . یعنی سالروز اولین قدمهای لرزان تنهایی توی خیابان دنیا . یعنی " من از چه زمان اینگونه پرتوان شدم زیستن را بی چشمداشت بودن کسی ؟؟ چیزی ؟؟ ... " .
سپتامبر ماه من نیست . ماه مهر نیست . ماه همشاگردی سلام و بوی پاییز تهران نیست . نوید رسیدن آذر ماه محبوب من نیست . چه بسا که توی اتاق بچگیهایم حتی می تواند روزهای انتظار باشد . شبهایش سخت باشد . تابستان باشد . دوره کردن "هنوز" باشد ... .
اما اینجا ، اینجا که آسمانش دیوانه دیوانه دیوانه است ....که جنونش حتی سودازدگی بارانهای شهر کوچک شمالی ام را دور زده ، ماهی است که من به خودم نهیب میزنم هی دختره ....گذشت ....از سر گذراندی .... حواست را جمع کن، جلوی پایت را بپا ای تویی که آزادیت مبارک ...

* به دوست همیشه هایم

۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

hello my friend

من یک آدم بزرگم . این یک واقعیت است و خودش به تنهایی گزینه غم انگیزی است . واقعیت ها معمولا خاصیت غم انگیز بودن را یدک می کشند . من امروز رفتم از توی شیشه مربای آلبالوی خانگی ات مربا بردارم . کلاه لباسم روی سرم بود . به نظرم شبیه آدم کوچولوهای شهر آجیلی شده بودم . این تصویر من امروز تصویری واقعی بود و چنین تصویری از یک آدم بزرگ می تواند به خودی خود مضحک باشد . آلبالوهای سرخ خنک از توی آن شیشه ضخیم و بزرگ که به زور توی دست من بند میشد و باز لق میزد بیرون می آمدند . این تصویر اما غم انگیز نبود . اشتها آور بود برای منی که یادم رفته بود از دیروز قبل از ظهر چیزی نخورده ام تا الان . من به آلبالوها فکر می کردم نه به دستی که آنقدر با وسواس دانه هایشان را در آورده و آنقدر تویش محبت ریخته که پر از شهد بنفش رنگی شده که بشود صبح به شوقش برخاست . من خیلی جدی حتی فکر می کردم اینها را بریزم روی نان و نان را گرم کنم توی فر .... که در باز شد . همسایه ام دستگیره در به دست ....همان آقای بداخلاق کرد عراق ....همان همسایه ام که هیچوقت مرا دوست نداشت ....همان که برایش چای ایرانی ، شیرینی ایرانی ، قرمه سبزی ایرانی ... مادری و رفاقت ایرانی می فرستادید .... همان که برگشت گفت من پسر شما ؟؟ شما کینگ و کوئیین من ؟؟؟ همان ..... . داشت با مهربانترین چشمهای دنیا من را نگاه می کرد . اسمم را صدا کرد . دو بار . اینجا مثل هر جایی یک بار می گویند سلام . ولی او دو بار سلام کرد . چند تا فعل اشتباه پشت هم گفت و اسم شما را برد . اینقدر که من فهمیدم می خواهد بداند رسیده اید یا نه ؟ حالتان خوب است یا نه ؟؟ من گفتم رسیده اید و یکهو از آدم کوچوهای شهر آجیلی هم کوچکتر شدم ... گفت ممنونم ....ممنونم . و رفت . چه خوب که زود رفت . من مستعد بودم هق هق کنم .
این آلبالوها هنوز بنفشند . هنوز وسواس و مهربانی تو رویشان هست . و هنوز صدایتان از تراس میاید ... که عادت داشتید به جای صبح بخیر بگویید : ه ه ه للللللللللووووووو مای فرند