۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

hello my friend

من یک آدم بزرگم . این یک واقعیت است و خودش به تنهایی گزینه غم انگیزی است . واقعیت ها معمولا خاصیت غم انگیز بودن را یدک می کشند . من امروز رفتم از توی شیشه مربای آلبالوی خانگی ات مربا بردارم . کلاه لباسم روی سرم بود . به نظرم شبیه آدم کوچولوهای شهر آجیلی شده بودم . این تصویر من امروز تصویری واقعی بود و چنین تصویری از یک آدم بزرگ می تواند به خودی خود مضحک باشد . آلبالوهای سرخ خنک از توی آن شیشه ضخیم و بزرگ که به زور توی دست من بند میشد و باز لق میزد بیرون می آمدند . این تصویر اما غم انگیز نبود . اشتها آور بود برای منی که یادم رفته بود از دیروز قبل از ظهر چیزی نخورده ام تا الان . من به آلبالوها فکر می کردم نه به دستی که آنقدر با وسواس دانه هایشان را در آورده و آنقدر تویش محبت ریخته که پر از شهد بنفش رنگی شده که بشود صبح به شوقش برخاست . من خیلی جدی حتی فکر می کردم اینها را بریزم روی نان و نان را گرم کنم توی فر .... که در باز شد . همسایه ام دستگیره در به دست ....همان آقای بداخلاق کرد عراق ....همان همسایه ام که هیچوقت مرا دوست نداشت ....همان که برایش چای ایرانی ، شیرینی ایرانی ، قرمه سبزی ایرانی ... مادری و رفاقت ایرانی می فرستادید .... همان که برگشت گفت من پسر شما ؟؟ شما کینگ و کوئیین من ؟؟؟ همان ..... . داشت با مهربانترین چشمهای دنیا من را نگاه می کرد . اسمم را صدا کرد . دو بار . اینجا مثل هر جایی یک بار می گویند سلام . ولی او دو بار سلام کرد . چند تا فعل اشتباه پشت هم گفت و اسم شما را برد . اینقدر که من فهمیدم می خواهد بداند رسیده اید یا نه ؟ حالتان خوب است یا نه ؟؟ من گفتم رسیده اید و یکهو از آدم کوچوهای شهر آجیلی هم کوچکتر شدم ... گفت ممنونم ....ممنونم . و رفت . چه خوب که زود رفت . من مستعد بودم هق هق کنم .
این آلبالوها هنوز بنفشند . هنوز وسواس و مهربانی تو رویشان هست . و هنوز صدایتان از تراس میاید ... که عادت داشتید به جای صبح بخیر بگویید : ه ه ه للللللللللووووووو مای فرند

۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه

که سایه ها دراز می شدند ... و من میخزیدم در دامنت



.

مانو


کاش می شد جلوی این زمان بی پیر لعنتی را بگیرم . توی همان شش سالگی بمانم به شوق صدای در که تو ، چادر نیمه سریده از سر ، با یک کیسه کوچک پر از جوجه طلایی ، توی آن گرما و شرجی کشنده از راه برسی ...تو که همیشه و بی دلیل دلت می سوخت از دیدن کودکی که مادرش همراهش نیست .... تو که مرا ، نوه دردانه لوست را نمی بوسیدی ...تو که از بوسیدنم خجالت می کشیدی ، تو که به جای همه بوسه ها ، ساعت 2 بعد از ظهر ، با چالاکترین پاها ، می رفتی و بازار محلی رشت را گز می کردی به پیدا کردن جوجه ، تو که جوجه ها را می ریختی در دامن شش ساله من و میرفتی و باز با کاسه ای بستنی ، بشقابی هندوانه ، نان تازه و پنیر سفید و ریحان باغچه کوچکت ، بیسکوییت مادر ...با هر چه ...هر چه که دهانی شش ساله دوست داشت باز می گشتی . قدت برای من بلند بود آن روزها ...آن روزها که مرا صدا میکردی یک گوشه و از من می خواستی برایت دیکته بگویم جوری که کسی نفهمد . حتی برایت الفبای انگلیسی بنویسم . تو که همیشه پر از شور زندگی بوده ای بی فرصت تجربه اش . تو که همیشه دلت عشق می خواسته . تو که دنیا همه چیزهایی را به تو داد که به یک زن عامی ، به یک مادر ، به یک شهروند ساده می دهد . و فقط خدا میداند که تو ظاهرت یک زن ساده پا به سن گذاشته بود ولی توی دلت کجاها که نبوده ای ... که توی دلت یک دختربچه پرشور داشتی که ماشین سواری دو نفره با معشوق دوست داشت و ساعت بند نقره ای و مدرک دانشگاهی و همسر قد بلند نظامی .... تو که اینها را نشد که داشته باشی ...هرگز نشد ...
آن همه زیبایی ، آن بدن مثال زدنی و آن لبخند سینمایی که امروز بشود چشمان پر از آب سیاه و بدنی که من نمیدانم مگر چقدر میتواند لاغرتر شود دیگر . آخ ....نفرین بر این زمان .
امشب فقط یادم آمد که توی آن بمبارانهای تهران ، توی آن بحبوحه "فردا تهران را میزند " و آژیرهای منحوس ، سر بزنگاهی که میخواستند بچه ها را جمع کنند و بفرستند به کشوری دیگر ، همان موقع که من را بردند توی یک اتاقی و برایم توضیح دادند که باید چند وقتی بروم شمال ، بروم خانه تو که جایم امن باشد ، که شاید از خانه تو هم بفرستندم به یک جای دیگر که بمب نیست ، پناهگاه و بتون ریزی و خاموشی عمومی نیست .... توی آن روزگار عجیب که من و دوستهای کوچکم سرگردان دنیا بودیم ؛ وقتی شبها برق میرفت من از سایه خودم روی دیوار می ترسیدم . از نبودن مادرم می ترسیدم . از اینکه خانه ات دو طبقه داشت می ترسیدم . بعد تو چراغ را روشن میکردی . رادیوی کوچکت را از آشپزخانه می آوردی ، و مرا صدا میکردی . توی چشمهای من نگاه می کردی و فتیله را بالا می کشیدی و دستم را می گرفتی و میبردی توی تراس کوچک همیشه پاکیزه ات . دیگر هرگز فرصت نشد که بگویم وقتی فتیله چراغ را آنقدر میکشیدی بالا و مرا میبردی و جوجه هایم را از لانه می آوردی بیرون و همه مان را با هم توی دامنت می نشاندی ، من امن بودم . گرم بودم و دیگر به سایه ام روی دیوار نگاه نمی کردم . می توانستم کنارت زیر پشه بند مشترکمان دراز بکشم و تو ستاره ها را بشماری و یکیشان را بدهی به من . من به دیوار و سایه ها نگاه نمیکردم بسکه جوجه هایم آرام جیک جیک می کردند و خیالم راحت بود که فردا ، خوشمزه ترین صبحانه دنیا روی میز ، چیده شده . می خواهم بگویم که امروز دیگر می دانم تو نگاهم را میدیدی ، ترسخوردگیش را می فهمیدی و چراغ را روشن میکردی . تو که یادم داده بودی هر وقت برق لعنتی آمد صلوات بفرستم . چه مومنانه با تو صلوات می فرستادم و می خندیدیم و ترس می مرد ... چقدر جوان بودی ، چقدر معصوم بودم ، چقدر نور آن چراغها برای کودکانگی نیم جویده من لازم بود ....




.

دوشنبه ، با طعم شاه توت

جای دیگری دنبالش نمیگردم ... یک عمر طول کشید البته تا من برسم به این حقیقت که از شدت سادگی هولناک می نماید . آنقدر جلوی چشم و عیان که دیده نمیشود ... چقدر بدیهی بود و من چه دیر فهمیدم ولی بالاخره فهمیدم ؛ یا دنیا خودش دلش سوخت و به من فهماند که اینقدر دنبال دم خودم نچرخم . که فکر نکنم باید یک چیز دیگری هم باشد . یک چیز خیلی معنی دهنده تری ، بهتری ، ایده ال تری از اینی که هست . بالاخره فهمیدم که چه جوری یک دم بنشینم و پاهایم را بگذارم توی آب یخ رودخانه شهر و ظرف غذایم را باز کنم و به اولین مرغ دریایی گرسنه که بیاید طرفم هشدار بدهم که هی ، این همه اش برای تو نیست . که آن لحظه باشد و من و مرغک گرسنه و به جز ما هیچ .چقدر دیر ولی بالاخره فهمیدم که فقط توی آب استخر غوطه بخورم برای اینکه فقط توی آب استخر غوطه خورده باشم !عرض آبیش را بگیرم و بروم جوری که قلبم مثل یک گنجشک توی دام بزند . بزند توی دیوارش و همین باشیم و هیچ . جز من و گنجشک درونم هیچ . وای که چقدر زندگی همین بود دخترک . همین امروز ، همین صبح که آمدی دنبالم . که رکاب زدیم با هم و توی راه آن آهنگ رقص مجار را گذاشتی و یک دست به فرمان و دست دیگر در هوا می رقصیدی جوری که آن دو مرد قد بلند برایمان انقدر بلند و قوی سوت کشیدند ... که من می خندیدم به دامنت که تو هوا بود و جیغ می کشیدم : ای بی حیــــــــــــا ... . زندگی همین بود که موهایم را خیس خیس ببافم تا بهت یاد بدهم چه جوری موهایت را فر یک روزه کنی . که هیچ موضوعی مهم تر از فر زدن مو نباشد . که من ، ساده و بی نگاهی پرسه زن ، بی نگاهی ناامن یا دغدغه امنیت داشتن ، دور از همه دل دل زدنها ، نگران نباشم برای نیامده ها و آمده ها ولی بد آمده ها . که تو فکر کار و خانه خریدن و کی بشود برویم سر خانه زندگی خودمان و کی بشود که بچه داشته باشم و دیر نشود و ال نشود و بل نشود نباشی . که برگردی و با ایرانی ترین چشم های سیاه ، به من نگاه کنی و بگویی بستنی شاه توت این مغازه حرف ندارد . که من پایم سست شود . که جز من و آن بستنی شاه توت که الحق حرف نداشت ، هیچ نباشد ...هیچ چیز بد دل و غمین و نارسا و بدخلقی نباشد ...هیچ چیز دیگری در جایی دیگر نباشد که نتواند طعم بستنی شاه توت بدهد و اسم زندگی را با خود بکشد به روزی دیگر

۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

باستین شیشه ها را موقع دور انداختن می شکست ... من برایش توضیح دادم که این کار صحیح نیست


از روز آخری که خودم نمیدانستم جمله ام چقدر شعار زده یا چقدر واقعیست است خیلی زمان گذشته ... آن روز گفته بودم " به نظرم روشنفکر کسی است که خیلی وقتها برگردد به پشت سرش نگاه کند به قصد بازنگری تعاریفی که بهشان معتد بوده . شاید اصلا بخواهد تغییرشان بدهد به کل ! " عصبانی شده بود . مثل تمام وقتهایی که حرف من را نمی فهمید و احساس خطر می کرد و خشم میامد پشت بندش . بحثمان شد . من بی خیال شدم و دیگر بهش فکر نکردم .
امروز خودم را سینه زنان زیر هیچ علَمی و مجاب شده هیچ مکتبی نمیبینم . نه روشنفکرم ، نه سنتی نه میانه رو و محافظه کار . اسم و فامیل و لبخند و سلیقه و ذائقه و عطر مخصوص خودم را دارم . زندگی کوچکم ، چمدانم ، رویای سفر و چشیدن طعمهای تازه مرا تعریف میکند . به جمله آن روزم ، به آن روز زیاد فکر نمیکنم . فقط گاهی با تعجب می بینم که هر از گاهی دارم به هر آنچه به شدت معتقدش بوده ام نگاه میکنم . انگار ظرفی قدیمی را بعد از مدتها از روی طاقچه برداری و دوباره نگاهش کنی . خطوطش را ، اثر گذر زمان را ، تلونش را دوباره ببینی . از نو ببینی اش. بودنش را ، لزوم بودنش را سوال بپرسی از خودت . بعد شاید بخواهی ببریش زیر آب سرد و آنقدر بشوریش که جلایش بیشتر شود . شاید بخواهی ببریش توی اتاقی دیگر به کاربردی دیگر . شاید بخواهی بشود زیر سیگاری مهمان ، شاید بخواهی بشود جای دستبند و گوشواره . شاید بخواهی بگذاریش گوشه آشپزخانه و هر بار که پسته و نقل خریدی دم دستت باشد . شاید هم به کل ببینی زاید است . که چه جایی گرفته بوده این همه سال ولی تو هی از کنارش رد میشدی و فکر میکردی باید همانجا باشد ، که چه بی دلیل بوده نگهداریش. آنقدر که فکر میکنی دیگر حتی توی انباری هم نگهش نداری ، بگذاریش بیرون در. که مطمئن باشی با همان شدتی که روزی با مغز و قلب و جسم بیست ساله ات میخواستیش و خریدیش یا هدیه گرفتیش و به بودنش و زیباییش در اتاق نشیمن زندگیت ایمان داشتی ، بعد از گذشت سال و سالیانی و دیدن و بودن در خانه ها و خیابانها ، دیگرلزومش را ؛ لزوم بودنش و داشتنش وحتی اعتقاد به نگهداریش برای روز مبادا وجود ندارد. خب به همان کیفیت هم می توانی فکر کنی که شاید ظرفی که دیگر در گمانت خوش آب و رنگ نیست به درد خانه آدمی دیگر بخورد . آدمی که حتی فکر کند تو چقدر در اشتباهی که شيء ای اینچنین را دور می اندازی . آدمی که با همان شوق بیست سالگی تو فکر کند و احساس کند خانه اش با آن چه تو کهنه کرده ای زیباتر است ...
خب خیلی ساده ، دلیل اینکه من ظرفهای قدیمی را قبل از دور انداختن ، به کل نمی شکنم همین است ... چون یک دوره ای از زندگی هر آدمی که میخواهد مستقل زندگی کند ولی بضاعت خریدش کم است ، می تواند با جمع آوری اشیایی جمع شود که کسی قبلا آنها را پشت سر جا گذاشته . و فرق زیادی ندارد ، این یک مثال کلی می تواند باشد. که کسی بخواهد خانه اش را با ظروف و طاقچه های زیبا تزیین کند ، یا دست آویزهایی پیدا کند برای معتقد بودن به پاکی ، عشق ، روزهای خوب آینده ... من آنچه را که نمی خواهم ، قبل از دور ریختن نمی شکنم ، اعتقاد و امید و خطوط قرمز و سبز بیست سالگیم را هم به یاد دارم و ضمن دور ریختنشان با کسی بحث نمی کنم ... شاید کسی هنوز بخواهدشان . هر چند که سلیقه بیست سالگی ها با چهل سالگیها خیلی فرق خواهد کرد ... اگر که گاهی به پشت سر نگاه کنی البته

۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه

حوالی عاشقیت یا سوپ کافکا آنجور که من خورده ام


سراسر پراگ را ، کافه به کافه گشتم که ببینم این چیست که بهش می گویند سوپ کافکا ؟؟ که کافکای مرموز آنقدردوستش داشته ؟ که بهش عادت داشته ؟؟؟ هی به خودم میگفتم چی می تواند باشد ؟؟؟ ...هیچ نبود جز آب مرغی رقیق با مقداری سبزیجات ... کمی خامه ... همین .
می آیند دیدنم ...زوجند . هشت سال با هم نفس کشیدن وسفر کردن و خوابیدن و حرف زدن عمر کمی نیست ... گرد میبینم ، گرد وخاک می بینم روی زندگیشان .
می خوانم که یکیشان رفته ، یکیشان مانده . یک سال سپری شده به هم آغوشیهای خیلی داغ ؛ بدون قرار قبلی برای عشق ... و حالا که آغوش نیست و عشق تازه از راه رسیده ؛ فاصله دارد می فرساید هر دو را ، شاید هم یکی را بیشتر .
با هم می رویم بیرون . یکیشان قبول شده و درس دار و کاردار شده . آن یکی خانه نشین . صبر میکنند برای هم ... یکیشان دارد زندگی معمولی میکند و صبرهم ، آن یکی هم دارد صبر میکند فقط ... عشق چیز غریبیست ؟ هوم ...
خودم را نگاه می کنم . نگاه دیگران را به خودم . هر زوج و فردی که میبینم ، که با هم میگردیم ، که با هم پشت میز و توی ماشین و روی صندلی سینما مینشینیم ، به من توصیه میکنند و برایم آرزو می کنند و در جهتم سعی می کنند و آدم معرفی میکنند و پیشنهاد میدهند که ؟ که بروم داخل یک رابطه جدی . اسمش را میگذارند جدی !
یک وقتهایی ، باید شهرت را ترک کنی . وقتی ببینی که دیگر دلتنگ دیدن آدمهایش نیستی ، دیگر مغازه جدیدهایش تو را به هیجان نمی آورد ، دیگر عادی است ، روزمره است ...حل شده ... معماهایش حل شده و بله من می دانم که هر آدمی ، هر رابطه ای یک معمای جدید است که شاید تا آخر عمر نتوانی حلش کنی ، تا آخر عمر صرف کلنجار رفتن بشوی با متغیرهایش و آخر سر هم داده ها با هم نخوانند و لنگ بزند پای تجربه و دانشت و لنگ بزنی در برآورده شدن خواسته ات ، میلت ، عاشقیت ... حالا یک امای بزرگ اینجا هست ... اما ؛
من ، و شما خیلی من را نمیشناسید ؛ من خودم را دیده ام در روزی و شبی که بزرگتر از خودم و مهربانتر از خودم و بهتر از خودم و مصر تر ، صبور تر ، مادرتر از خودم ندیده ام توی یک رابطه جدی .بله که من شما را نمیشناسم . "اما" از بین آنهایی که می شناسم ، این " تر " را ندیده ام توی معانی ای که روزی بهشان به شدت وفادار بوده ام . تا ته معنی یک واژه رفتن ، مثل یک زندگی سی ساله در شهریست که دیگر چیز جدید مرعوب کننده ای برای تو ندارد و تو آدمی نیستی که روحت به عادت و انس و سکون ، رضا باشد . این مشکل می کند قضیه را . این می شود دلیل یک سر تکان دادن از روی رفع تکلیف یا خندیدن که " خب بگذریم " یا پریدن از روی جمله های خطرناک یا حتی طفره ... بله طفره رفتن از" برو داخل رابطه جدی" ها ...
رابطه های خیلی اسم دار و رسم دار و صدا دار و گودر دار و فیس بوک دار و آهنگ دار و فراق دار و درد دار در نظر من ؛ من امروز ، که چنان بهایی پرداخته سر یک دیالوگ چند ساله ، که سپس روزی ، ساعتی ، ثانیه ای ؛ همه همه داشته هایش را ، همه داشته هایش را گذاشته و گذشته ؛( راحت نخوانش ؛ دقیقا "همه داشته هایش را گذاشته و گذشته" ؛ گذشته و رفته بی دستاوردی که نشانتان بدهد الان) ، خیلی جدی نیستند . و قبول ، هر کسی لحظه های خودش را و بازی خودش را و دقایق سخت خودش را بزرگ و منحصر به فرد و بی تا می بیند و قبول ، این حق است و کاملا درست و طبیعی است و من هم شما را نمیشناسم و امای بزرگ دیگری هست اینجا : "اما" از بین آنهایی که میشناسم بزرگتر از خودم و مهربانتر از خودم و بهتر از خودم و مصر تر ، صبور تر ، مادرتر از خودم ندیده ام توی یک رابطه جدی .
من اگر خیلی از حرفها و نوشته ها و آهها را برای عشق نیامده یا آمده و نمانده جدی نمیگیرم ، اگر سراغ رابطه خیلی، جدی خیلی رسمی وخیلی آبدار نمی روم ، اگر زیاد دل نمی دهم به ناله های سوز و ساز و دود عود دار ، برای اینست که کانسپت رابطه جدی به نسبت چیزی که من بلدش بوده ام و آزموده ام ؛ انگارکه همان سوپ رقیق بی نمک است ، که نان نام آدمی را میخورد که آنقدر دور است از پشت میز رستوران که حتی نمی توانی ازش بپرسی فلانی این بود آن سوپ خیلی محبوبت؟ همین است که دوست داشتی یا تغییرکرده ؟اصل است ؟ فیک است ؟ نیست؟جدن همین را دوست داشتی یا یک چیز خیلی متفاوتی را که امروز چون دستشان به فرمولش نمی رسد دارند به اسم سلیقه تو به خوردمان می دهند ؟ !
خب من به خودم حق میدهم . وقتی دو ساعت صرف پختن یک سوپ دو نفره می کنم ، وقتی خودم دستورش را بارها با یک آدم خبره چک کرده ام ، وقتی همیشه مهمانهایم موقع رفتن از من دستور سوپم را خواسته اند ، به خودم حق میدهم که یک بشقاب آب مرغ و خامه نیمه سرد را جدی نگیرم ...حتی اگر کافکای مرموز ، هر بعد از ظهر توی کافه محبوبش به گارسن میگفته : همان همیشگی ...

۱۳۸۹ خرداد ۲۷, پنجشنبه

داشته هیزم جمع می کرده برای آتش ....یک شاخه کوچک مثل تیر از چله کمان در می رود ، می نشیند وسط چشم راست ... یک هفته است توی بیمارستان بستری است . بعد از جراحی، اینقدر هست که فقط نوری را ببیند که از پنجره میتابد! نه رنگ ، نه خطوط ، نه صورتها را ... . توی فیس بوک زیر کامنتهای نگران صدها دوستش نوشته : از اینکه راجع به جراحی بنویسم چه فایده ؟ مهمتر از اخبار چشمم ، خبر جشنواره هاینکن است که الان برپاست توی شهر . به جای اینکه هی بنویسید نگرانید ، یک کار مثبت کنید ، بروید به این جشنواره و خوش بگذرانید ... .... . روحیه اش ، روحش ، من را مرعوب کرده ....

۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه

مکانهای واقعی روی نقشه نمی آیند

قبول . بیدار شدن زیر سقفی تازه ، آسمانی تازه ، پشت پنجره ای تازه و روی بالشی تازه لاجرم از شما انسانی تازه نمی سازد. درست . اما هر بار ، با هر بار ؛ چیز کهنه ای در شما می میرد ، می میرد و به نفع اتفاقی تازه ، حسی تازه ، رنگ و خیالی تازه محو میشود ، کنار میرود . میرود تا جا باز شود برای آنچه که از راه می رسد از تجربه و خاطره و خیال . که گاه ِ برگشت ، اگر به کل آدمی دیگر نباشید ، مطمئناً اویی که در ابتدای سفر بود هم نیستید . گیرم زیر و رو نشده باشد همه چیز که قرار هم نیست بشود اصلا .
کسی که زیاد سفر میرود ، هزار تکه است توی آدمهای سفرش . توی نگاه آدمهای سفرش . توی خوابهایش ، توی قاب پنجره های" صبح به خیر" ، پشت میزهای غذاخوریهای " باید امتحانش کنم " ها ، روی چمن خوابهای سبک عصر ، توی آنچه که در طول سفر در
آدم می میرد ، در رنگهای تازه ای که زاییده میشوند توی جاده غروبهای جدید ، .... خب این آدم هزار تکه میشود هر بار . بعد هی بگو این دخترک پاییز زده چرا دائم میرود توی حباب خیالش ؟ هی انگار از پشت میز گم میشود ، دور میشود میرود جای عجیبی که معلوم نیست کجاست ؟ هر بارانگار از مسیری میرود که هزار پیچ و خم دارد و خودش هم نمی داند از کجا سر در میاورد .... . خب چه کند این آدم ؟ هر بار که بر میگردد ، از زیر هر سقفی که بر میگردد ، آنقدر با نور پشت پنجره اتاقش خودمانی می شود ، آنقدر عطرهای تازه را می نشاند کنار یادهای مرده و محو ، آنقدر طعمهای جدید را می خواباند کنار مزه های چشیده قدیم ، که مجبور میشود هر بار فرسنگها دور بشود و توی زمان و مکان گم بشود و برود سری به باقیمانده ها بزند و گلدانهای یادش را آب بدهد و لای پنجره های قدیمش را کمی باز بگذارد و دستی به دیوارهای هنوز نریخته قبلیش بکشد و دوباره برگردد مقابل نگاههای پرسنده : "باز کجا گم شدی " بنشیند و سعی کند با لبخندی شرمش را قایم کند و واقعا ً حواسش را جمع کند ... این آدم حواس پرت ...

.

۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

و باز کاش همه مان برای همیشه توی یک اتاق می ماندیم

خیلی اتفاقی یک شب آتش روشن کردند ، که بعدش ما صورتهایمان سرخ بود. ما سرخ ، ما گرم ، حلقه زده دور آتش ... و زمان می گذشت . گذشت . از آن شب که اریک با آن صدای خیلی بم برگشت و آرام به من گفت : باز باید دور آتش جمع بشویم ، تا قبل از اینکه برگردم خانه ... و این شد رسم این منطقه . خیلی از شبها دور آتش ، به بهانه آتش ، همه سرخ ، گرم ، حلقه زده دور هم .
من امشب تنها بودم . ساعت یازده بوی آتش آمد . و من روزی نوشته ام اینجا که دریافتهای غریبم را مدیون قوه بویایی ام هستم . بوی آتش آمد و من رفتم بیرون و زیر کاجها بازوهای خال کوبی شده ورزیده اش را دیدم که هیزم ها را از مسافت دوری آورده و آتش را روشن کرده . کم کم جمع می شدند آدمها . و او کسی است که آدمها را خوب دور هم جمع می کند . نمیدانم آمریکایی تمام عیار چیست . عیار این چیزها از کجا معلوم است اصلا ؟ من فقط می دانم او اهل امریکاست و قبلا یک آتش نشان خیلی غول پیکر ولی احساساتی بوده و بعد دانشجوی ارتباطات شده و الان که درسش تمام است مثل خیلیهای دیگر دارد برمی گردد . او که امروز آتشبانی است که انگار وظیفه دارد همه را دور هم خوشحال نگه دارد ، خوشحال و سرخ و گرم . او که امشب جوری آتشبانی می کرد که انگار مهمترین وظیفه دنیا روی دوشش است . من شمردم ببینم چند نفر را میشناسم که هر وظیفه ای را در قبال آدمهای دیگر ؛ هر لطفی را در حق بقیه جدی بگیرند . چند نفر را میشناسم ؟ به تعداد انگشتهایم ؛ می شناسم ؟؟
از نیمه شب که گذشت من آمدم خانه یک کاری بکنم که نمی دانم چیست . فقط ، فقط دیدم که توی انگشتهایم هم دلتنگم . روی صورتم دلتنگم ، زیر پوستم . دلتنگم . برای آدمهایی که این تابستان همدیگر را در آغوش میگیرند و می گویند خداحافظ و در زمان گم می شوند . برای مایی که دیگر حتی همان آدمهای ساعت یازده شب نیستیم که تازه می رفتیم آتش را تماشا کنیم . برای زمانی که می گذرد . برای
همه خداحافظیها ، کوچها ، فرودگاهها ، قطارها ، جاده ها . برای همه فاصله ها ... کاش همه مان برای همیشه در یک اتاق می ماندیم

۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

به شقایق و همه دیگرانی که از من پرسیدند


اهل دسته بندی آدمها نیستم ، به اینکه بگویم آدمها سه دسته اند ، پنج دسته اند ، آدم راه دورند ، آدم دوست داشتنهای مغرورند ، آدم ...اند . نه نیستم . فقط میدانم بعضی از آدمها بیشتر با حسهایشان زندگی میکنند ، بعضی بیشتر با فکرهایشان. امروز،بعد از خیلی آدمها و روزها و زندگیها که دیده ام ، معتقدم این " بیشتر " محل تغییر هم دارد ، بسته به اینست که چقدر از کجا و از که و به چه دلیلی نوازش دیده باشی ، سیلی خورده باشی ، دیده باشی ، شناخته باشی ... ، بسته به اینست که زیستن داستان شخصی و تصویر اجتماعیت چقدر برایت ارزان ، گران ، یا به صرفه تمام شده باشد که بخواهی جور دیگرش را ، یا نه همین که هست مثل همانی که بود به اندازه کافی خوب و به جا و درست است .
ما ناچاریم که قربانی بدهیم . هر روز ، هر ساعت . از سلولهای ساخته و پرداخته بدنمان و تار تار موهایمان بگیر ، تا آدمهایمان ، داشته ها و دستاوردهایمان ، عمرمان . قربانی میدهیم و روز شب میشود و دستاورد جدید می آورد ( و شاید هم نه ) و می گذرد و هر سیصد و خرده ای روز از هم می پرسیم چند ساله شدی ؟ و کیک تولدت چه رنگی بود ؟ هر سیصد و خرده ای روز ، تعداد رفته ها از آمده ها بسیار بیشتر است . تعداد گم شدن ها از یافتنها ، تعداد اشکها از عشقها ، تعداد از "دستم رفت"ها تا "به دست آوردم" ها و تنها چیزی که شک بردار و توقف مدار نیست ، زمان است ...این زمان لعنتی ... .
دوست من ، من هنوز سر حرفم هستم . من ، تو و خیلی های دیگر بیشتر با حسهایمان زیست می کنیم . و این گاهی آنقدر سخت میشود ، آنقدر سخت میشود که طرف میرود یک وبلاگ درست میکند و تویش می نویسد . آنقدر سختش می شود که میرود به عادت دبیرستانش کاغذ بر میدارد و توی کاغذ طرحهای بی ربط می کشد ، روی شانه دوستش گریه میکند ، تلفن میزند خانه و از در و دیوار حرف میزند و مواظب است به منطقه مین گذاری شده داستانش نزدیک نشود ، توی خوابش خفه میشود و تمام روز بعدش را انگار توی حباب است ، بی خودی سعی میکند خوشحال باشد و از این سعی بی خودش احساس حماقت میکند ...و هزار چیز دیگر ... اما ...
اما زندگی همین است . هر قدر ناعادلانه و سهمگین و سخت ... همین است و حتی برای کسی که بلد است پای عقل را بکشد وسط ، حس را و دل تنگ را و هزار بهانه گریستن را به تعویق بیندازد و یا حتی به تعطیل بکشاند ؛ برای او هم گاهی سخت میشود ، کسی چه میداند اما این گاهی چه وقت سر میرسد ؟ اینجور آدمها از احساسشان با من و تو حرف نمیزنند زیاد .
دوست نادیده ، نوشته ای که سختت است گاهی . اینکه به گمان بقیه تویی که عجیبی ، تویی که زیادی دوست میگیری دوستهایت را ، دوست داشته هایت را ... من می فهمم که از چه جور سختی ای حرف میزنی . ولی برای این راه حلی نیست جز اینکه خیلی نمایشش ندهی . خیلی پروارش نکنی و خیلی آب نریزی زیر گلدانش که هی بزرگ و بزرگ و بزرگ شود جوری که سایه اش روی سرت سنگینی کند ، جوری که او بیاید روی شانه های تو ، تو بمانی کنار پایش .
همین قدر که نازک بودنت و شکننده بودنت وتوان دوست داشتن بی غش ولی بی پاداشت را میبینی ، همین قدر که خودت را ، خودت بودنت را بلدی ، به نظرم کافیست . هر کسی باید بداند چقدر میتواند شنا کند ، عضلاتش ، نفسش ، گردش خونش چقدر اجازه دور شدن از ساحل را میدهند . همین قدری که بدانی تا کجاها میتوانی بروی ، بس است و هیچ لزومی ندارد که دایم به خودت نشان بدهی چقدر ورزیده تر شده ای ، چقدر دستهایت محکم تر آب را میشکافد ، چقدر نفست بیشتر اجازه زیر آب ماندن را میدهد ... به جایش ، پیشنهاد می کنم که کمی رو به خورشید درازبکشی روی آب ، کمی چشمهایت را ببندی و بگذاری آسمان تو را و صلح تو را و آرام تو را نگاه کند . اصلا بگذار همه ساحل به تویی نگاه کند که شناگر قابلی هستی ولی دریا را برای لذت آبتنی اش می خواهی ، نه اثبات قدرت عضلاتت . میدانی ؟ ما خیلی هم وقت نداریم . این تابستان هم که بگذرد ، کسی چه میداند دریا حتمن سر جایش باشد و ما سر جایمان باشیم و آسمان آبی باشد ؟ واقعا کسی چه میداند ؟
یک آدم خیلی حساس و کمتر حسابگر را میشناسم ، آدمی که خیلی با حس توی رگهایش زندگی میکند تا با عقل توی سرش .عادتش است که به آدمهایی که دوستشان دارد کتاب هدیه میدهد . همین آدم ، همین آدم خیلی حس و کمتر حساب ، توی جلد کتابهایی که هدیه میکند ، همیشه می نویسد :
حافظا چون غم و شادى جهان در گذرست
بهتر آنست كه من خاطر خود خوش دارم
خاطرت را خوش دار .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

پیراهنم سبز بود که بهار آمد ، که باران گرفت


اینجا بهار است . بوی بهار دارد . آسمانش یک جور نیلی لامصبی است در ساعت ده شب ، که من به دریافتی غریب کفشهای کتانیم را پوشیدم و زدم بیرون . توی جادۀ درختهای تازه از خواب بیدار شده ، رفتم ، رفتم ، رفتم ...توی یادم آنقدر کوچک بودم که لباسهایم از کوچکی خنده دار بود . صدایم را یادم نیست اما یادم هست که حرف میزدم . توی یادم ، روی پشت بام زیر آسمان نیلی تهران که آن وقتها هنوز اینقدر خاکستری و کدر نبود می خوابیدم . مادربزرگم عاشق پشت بامهای تهران بود . شهر شمالی اش پشت بام نداشت ، سفال داشت ، پرستو داشت ، شبنم دم صبح داشت . خانه آن روزهای تهران اما پشت بام داشت ، کبوتر چاهی داشت و گرمای تابستانی را که میشکست با خنکای سرخ هندوانه های نوبر. آیا من به یاد آن شبها و تقلای شیرین مادربزرگم برای سر هم کردن قصه های خواب آور به خیابان زدم یا آن همه نیلی و سبز مرطوب مرا در سکوت دعوت کرد به یک عالمه راه رفتن شبانه و تنها ؟ مهم نیست ... هر چه بود من می رفتم و امن بودم و با خودم خوب . توی خودم کلی آدم بودند که با من حرف می زدند و با خودشان حرف میزدند و من به سر شکوفه ها دست میکشیدم . شکوفه ها را از خواب می پراندم و از عادت نداشتن به اینکه دست سبکی تن نازکشان را در نیمه شبی مرطوب نوازش کند .
اینجا بهار است . بوی بهار دارد . من از کنار خانه هایی که هیچ تلاشی برای پوشاندن دیوارها و آدمهایشان ندارند می گذشتم و توی یادم آنقدر خوش بودم به شبهای دیروقت مهمانی ، که نورهای خانه را کم میکردند و بقایای میز شام را برمیچیدند و سینی چای و شیرینی میچرخید .یادم آمد که چقدرخانه هایی را که کف مرمری داشتند بیشتر دوست داشتم . که میشد رویش سر بخورم و برای خودم شعر بخوانم و مواظب باشم هیچ چیزی را خراب نکنم . من خیلی بچه مواظبی بودم . آنقدر مواظب بودم که برای خودم عجیب است .
اینجا بهار است . آنقدر بهار است که پسرهایش به آدم متلک میگویند . دخترهایش روی چمن می نشینند و منی که بهار را به عطرهایش میشناسم ، بوی باران را توی هوا حس میکنم . خون خزر توی رگهایم به من می فهماند که همین الان باران میگیرد . من ، جلوی تعجب همه ، ناگهان شروع میکنم به دویدن . تند میدوم ، میدوم و کسی نمیفهمد چرا . فقط توی چشمهایشان یک جور لودگی هست و یک لبخند کج... حتما برای اینکه پیش خودشان می گویند این که داشت آرام و با لبخند راه میرفت ، دیوانه بانمکی است که الان مثل کره اسبی چموش میدود ... و من تمام محوطه را یک نفس میدوم ، با موهای آشفته میرسم به در خانه که باران به شدت شروع میکند به باریدن . آدمها جیغ میکشند و شلوغ و دستپاچه و هول توی دست و بال هم گیر میکنند . آنهایی که توی تراس امن ، گیلاس روز تعطیل به دست ، مشغول نگاه کردن زمین و آدمها و چمنها بودند ، برای من دست میزنند . منی که توی یادم هنوز روی پشت بام کنار مادربزرگم خوابیده ام .
میخواستم برای بچه قرمه سبزی بپزم . مواظبش بودم این مدت . مواظب بودم که فارسی اش خوب نیست ، که زیر آن همه ریش هنوز خیلی کوچک است ... این مدت همه اش انگلیسی با هم حرف می زدیم به جز سلام و خداحافظ و چطوری که دلش میخواست فارسی بگوید . برایش نوشتم چه وقتی را توی این هفته دوست داری یک بشقاب اصیل قرمه سبزی داشته باشی ؟ برایم نوشت چقدر همه این روزها دلم میخواست دعوتم می کردی ،کاش زودتر برایم نوشته بودی ، فردا دارم برمیگردم خانه ... ایالت همیشه بهار ، کالیفرنیا ... دلم گرفت .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

sunny and cool

خب ... دقیقاً می توانم بگویم که ارتباط به شدت معناداری بین روزهای آفتابی توام با عطربرگهای نورس ، توازن ترشح استروژن و پروژسترون و درخشندگی لبخند یک زن وجود دارد .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه

از همان روز کفشهای یک سالگی


خیلی وقت میخواست تا من یاد بگیرم دنیا روی سبیل خواسته های من نمی چرخد . من اگر زیر سقف خانه ام بوس و نوازش میشده ام ، به آن معنی نبوده که قرار است تا ابد همین باشد . به گمانم اولین روزی که کفشهای چراغ دار پایت می کنند و تشویقت میکنند که ولو به شوق روشن کردن چراغ نوک کفشها ، تلو تلو خوران بلند شوی و تعادلت را حفظ کنی ، از اولین روزی که غذایت را خودت تمام میکنی و از مدرسه ، خودت با عجله راه خانه را پیدا میکنی که بگویی رسیدم ، از روزی که دکمه های یقه ات را خودت می بندی و تا غروب به خانه برنمیگردی ، شروع میشود، بدون اینکه کسی حواسش باشد .
وقت می برد اما یاد بگیری که اگر از کنار خیابانها و چراغها و ویترینها می گذری ، همزمان که سایه ات دراز میشود ، همزمان که وزن کتابهای خوانده شده روی شانه ات بیشتر سنگینی می کند ، همزمان که یاد گرفته ای گاهی طعم بوسه روی پیشانی خیلی فراتر از لذت هر معاشقه ای ، روی روحت دراز می کشد ؛ بروی توی خودت ، توی سلولهای خودت ، توی رگ و پی خودت را نگاه کنی و نشنوی همهمه این خیابانهای شلوغ را . از کنار آدمها بگذری و اسم قراردادهای انسانی منعقد شده را بگذاری تصادف ، نام فسخ شده هایش را بگویی صلاح ، اسم انتخابهایشان را بگذاری سرنوشت و شروع کنی به درک کردن. خودت را مجبور کنی که هر کس را توی لباس خودش و خانه خودش و گذشته خودش ببینی و قبول کنی بضاعت انسانی ، امریست ماهوی وغیر قابل انکار هر چند متغیر .
پای رشد اجباری که میاید وسط ، با کیفیت همان لذت دیدن چراغهای نوک کفش ؛ خودت ، خودت را تشویق می کنی که بیایی پشت میز مراوده با آدمهای قد بلند ، قد کوتاه ، وارد ، ناوارد و مثل بیشتر وقتها که هر کسی در تعریف خودش میگوید : معمولی . آدمهای معمولی ... معمول چه و کجا ؟ مشخص نیست اما به نظرم می رسد واژه "معمولی" مفری است برای اینکه بدانی هی انتظار خاصی از فهم و نیاز و معجزه نداشته باش . معمولیست ، معمولی بخواه پس .
اینکه پرَت به پر آدمهای توی خیابانت بگیرد یا نه ، اینکه سایه ات روی سایه اشان بیفتد یا از کنارشان بگذری ، تو نامش را بگو صلاح یا سرنوشت یا انتخاب یا هر چه ، بخواهی یا نه روی بودنت و برق نگاهت و چراغهای خیابانت اثر میگذارد . اما اینکه کی ، چه وقتی و چرا میروی و توی سلولهای خودت را می کاوی و فقط به صدای بودنت گوش میدهی ؛ خودت را مجبور می کنی که با پیچ جاده ات بپیچی یا توقف کنی یا سقوط آزاد ، خودت خودت را نوازش میکنی و یاد میگیری که آدمها آنقدرها هم که نشان میدهند سخت و جدی و عبورناشدنی نیستند ؛ همین که من بهش می گویم رشد ، دست خودت است . حتی اگر بیایی و بعد اسمت یک " معمولی " بگذاری

۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

ارغوان ، رنگ فراموش کردنهای بهاریست


الف ) هنوز سال ، نو نشده ، من توی تقویم جدیدم علامت میزدم روزها را . روزهای اتفاق دار را . تولد ها را ، تاریخ ها را ، آدمهای تاریخ مهم را . آنقدر دقیق و جدی که انگار دفترچه کنکور است . انگار برگه درخواست روادید است ، انگار که نمودار زندگی من در طول سال از روی نقطه هایی کشیده میشده که آن تاریخها میساختندش . اینقدر که مهم ، جدی و غیر قابل فراموش کردن بودند برای من . بهتر بگویم ، تاریخها که نه ، آدمهای توی آن تاریخها ؛ خودم کنار آن آدمها توی آن تاریخها مهم بودیم . کاری که میکردم برای آن آدمها توی آن تاریخها مهم بودند . " یادم هست " ها مهم بود .
ب ) من دیگر به این فکرنکردم که امسال چه کسی ، چه وقت ، در کجاست . یادم نیامد فکر کنم من در چه وقتی از تاریخ یک آدمی حضور دارم ! ( که اصلا حضور دارم آیا ؟؟ ) و این حضور احتمالیم را چه جوری بهش بگویم که فلانی ، یادم هست ، یادت هست ؟ حتی فکر نکردم که باید یک علامتی ، ستاره ای ، نقطه ای گذاشت روی روزهایی یا شبهایی از این سیصد و خرده ای روز و شب پیش رو . ستاره ای که یک روزی را ، یک شبی را خیلی خاص و مهم کند . نشان دهد که هنوز خیلی خاص و مهم است " یادم هست " های من در کنار آدمهای صاحب تاریخ .
پ) از دیروز ، من یک کت چرمی بهاره دارم . رنگش ارغوانی است . من کت سبک راحتم را میپوشم و توی جاده های پردرخت پرپرنده راه میروم و آفتاب می تابد . از وقتی آفتاب می تابد ، باز شروع کرده ام به شمردن . شمردن قدمها ، نفسها ،تعطیلیها . من حتی شکوفه ها را سر راه میشمرم و دیگر به غروبهای کنج اتاق سبزرنگم و تقویم های علامت دار فکر نمیکنم . الان که این جمله را نوشتم ، فقط یادم افتاد به یک غروب از خیلی وقتهای گذشته که پی دریافتی غریب از خودم نوشتم : " من ایمان دارم که روزی خواهم رسید و از رسیدن خواهم نوشت . آن روز خواهم گفت که راه چقدر طولانی بود و چه بی رحمانه صبوری می خواست و پای رفتن و تاب سفر . اما پروانه های سپیدی هم داشت که دنبال هم می دویدند و درختهای سپیداری داشت که در دل خودم روییده بود و کوههای بلند آبی هم داشت که مرا وا می داشتند بالاتر بروم . بالاتر بروم و برسم و از رسیدن بنویسم " ... . بله . اینها را من نوشته بودم روزی . یک آدمی که این روزها حال خودش چندان خوب نیست ، دیده بود در درون من درخت میروید . درختهایم را نشانم داده بود . نشان منی که امروز درختهای سر راهش را میشمرد . من امروزی که نه از کوههای آبی ؛ که از تپه های بارور عنقریب سبز بالا میرود و دیگر به هیچ رسیدنی فکر نمیکند . رسیدن برای من انگار در همینهاست ، در همین بالا رفتنها، ریتم گامها ، تلنگر زدن به سنگریزه ها ، در همین شمردن شکوفه هاست در روزهای بی تقویم . توی همین کت چرم ارغوانی . رسیدن برای من همین جاده است که می رومش و دروغ چرا ، پروانه های سپید دارد و درختهای مجنون از شهوت بهاری . جاده ای که میگذرمش بی هراس از قولی ، وعده ای ، از بایدی و نبایدی ، ... بی هراس از تاریخی که مرا وادار کند حضور داشته باشم و دایم بگویم : " یادم هست " .

۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه

If I could give you diamonds , for each tear you cried for me


من قد کشیدم و دیدم که گاهی باید کفشهای پاشنه دار پوشید . گاهی باید یاد گرفت که زندگی همیشه طعم آب نبات کارامل نمیدهد . که بادکنکهای رنگی را چه رها کنی در کنار ساحل ، چه محبوس نگهداری زیر سقف کوتاه اتاق و مواظب باشی به چراغهای روشن برخورد نکند ، بالاخره می ترکد ؛ عمرش سر میرسد . من همه اینها را در طول زمان و همزمان شدن با آدمها یاد گرفتم اما ...
... اما هنوز جایی از من ، تکه ای از من در کنار تو همچنان کودک است ، کوچک است ، قدش کوتاه است و برای دیدنت سرش را بالا میگیرد . من هنوز در بلوار کشاورزم و هنوز هشت ساله ، در کنارت میدوم . هنوز ذوق میکنم که تو برایم بستنی بخری و با هم بلند بلند در خیابان شعر بخوانیم ، که دست در دست تو قد بکشم ، با سری افراشته و نترس ، کیف قرمز به پشت مرا ببری به اولین روز مدرسه ، بعد تر به اولین روز استخر ، بعهدها به اولین روز آرایشگاه زنانه ، و که باور میکند که به اولین قرار عاشقانه !
ببین من هر چقدر بیایم و بنویسم که حرفهایم با تو سالهاست که از روزهای مادر - دختریمان گذشت و به روزهای رفیق بازی و سفره شراب و غروبهای کنار هم رسید ، کسی نمیتواند بداند من دقیقا از چه حرف میزنم . نه ... کسی نمی تواند بداند .
امسال باز در این فکرم که چند سال شد من نتوانستم کار درخوری کنم برای تو . باز در این فکرم که کاش می شد یک جور خاص و منحصر به فرد و بسیار شایسته ای بگویم که خدا را شکر که من از تو زاده شدم . که مرا نگه داشتی ، که کنارم ماندی ، که برایم شعر خواندی و کتاب دادی دستم . برایم نوشتی و من یاد گرفتم که خودم را بنویسم . که همه آن جوانی زیبا را محبت کردی و در دهانم گذاشتی و من یاد گرفتم ادویه ها را چه جوری با هم بیامیزم تا کام را تلخ نکند . که با من حرف زدی و من توانستم که از خصوصی ترین گوشه های قلبم با تو حرف بزنم . که یک روزی با من دوست شدی و از همان روز من دیگر تنها نبودم . چرا نمیتوانم کار درخوری کنم برای تو ؟ که امروز سالروز تولد توست و من آنقدر نزدیکم به تو که انگار نه انگار حرف از قاره ها و کوهها و دریاهاست میان خانه های ما .
خانم ویولن زن روی بام ، خانم یک ظرف پر میوه یک باغ پر گل ، خانم همه این سالهای خانه ما ، مامان .... تولدت مبارک .

۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

woven hands


چه روزهایی ... من به بکارت روحم می نازیدم . غرورم سرخ بود و سرم پر شور ، پر شرر . همه آن تصویر از اولین روز عاشق شدنم به معلوم نیست چه ، همه آن تصویر پر از آبی و سبز است . من در پر از آبیها و سبزها ، دلم لرزید ، برای نمی دانم چه . چه روزهایی ... آخ که چقدر افتادم ، چقدر خیزیدم ، چقدر توی خودم تا خوردم و سر برافراشتم . من آن همه گره بی دلیل را که حتی نیازی به دست نداشت با دندان گشودم . قبول . اما تو هم مردش نبودی ، بلد نبودی ، در بضاعتت نبود که بفهمی وقتی چشم دخترکی برای اولین بار به دیدنت تر میشود و حاضر است بمیرد اما نگوید دوستت دارم یعنی چه . تو هم کوچک بودی . قامتت که نه ، اما قد فهمت خیلی کوتاه بود . خیلی کوتاه . بیست سالگی من ، به تویی گره خورده بود که هنوز بلد نبودی گره های ساده بیست سالگیهای خام را به دست بگشایی و کورشان نکنی به دندان زور و غرور و حماقت .
دنیای عجیب کوچک خنده داری است . گرد است و گذرا . هه ... . بعد از سالها ، بعد از هزاران سال از آن روز سارای کوچک ، از آخرین روز دخترکی که دلش به صدای گیتار و برگهای خشک شده توی نامه های بی سر و ته گیر می کرد و گیر می ماند ، دیدم که چقدر موهایت ریخته و چقدر صورتت بزرگ و سالمند شده و چقدر بازوهایت را خالکوبی کرده ای به بزرگی و بدقوارگی هر چه تمام تر و چقدرخبر ازدواجت عجیب است با آن دختر لاغر خندان مو حنایی .
من ، روزگاری فکر می کردم که هیچ وقت تو را نبخشم . نه به خاطر بی خبر رفتنت ، نه به خاطر خبر نگرفتنت ، خبر ندادنت . نه به خاطر روزهای خاکستریم ، شبهای غزلهای حافظم ، انتظار کشیدنهای ناتمام بی پاسخم . نه به خاطر اینکه اولین مردی بودی که توی خیابان خم شدی و دستم را بوسیدی و من حس کردم متعلق شده ام به کسی و هرگز نفهمیدی با آن بوسه چه کردی در حق من و من از چه حرف می زدم . تمام این سالها به این فکر میکردم به خاطر این نبخشمت که حتی دوست خوبی هم نبودی برای من که حق دوستی را با همه کودکانگی یک انسان بیست ساله بر تو تمام کردم . به خاطر این نبخشمت که می فهمیدی چقدر درد دارد " حیف از کسی که رنج کشد پای ناکسی " و از خودت نمی پرسیدی چطور از رنجم کم کنی . چطور ترکم کنی بدون اینکه صدای شکستن بشنوی از پشت سرت . می دیدی و خودت را میزدی به آن راه که ساده تر است . چه میدانم ...
من تا خیلی سالها فکر میکردم که چقدر مهم است زمانی تو را ببینم و بگویم چقدر دیگر دوستت ندارم . از کی چقدر دیگر دوستت ندارم . و از کی چقدر دلم می خواهد خوشبخت نباشی . چقدر سختت بشود از اینکه اولینِ یک آدم بوده ای و زده ای و خراب کرده ای ریشه اش را . کلا من روزگاری خیلی فکر میکردم به تو ...
اولین واکنش من ، امشب ، به دیدن عکست و خبر ازدواجت اما ، بعد از همه آن سالها ... لبخند بود . من حتی زیر لب گفتم : عزیزم ... . چه جالب . من خوشحال نشدم که توی عکس انگار چهل سال را هم رد کرده ای ، که خیلی سر حال نیستی ، که دیگر توپ بسکتبالت دستت نیست ، که خنده ات پهن نیست ، که توی عکسها همسرت را نبوسیده ای ، سرش روی شانه ات نیست ، روی زانویت ننشسته . من خوشحال نشدم که تویی که آرزویت بود از ایران بروی و دور دنیا را بگردی ، توی خانه ات مانده ای . که شکمت و بدنت و دستهایت متعلق به کاپیتان تیم فوتبال دانشگاه نیست دیگر ، که انگار مدتها در خدمت یک مرد بازاری عیالوار، چرب خورده و زیاد خوابیده . این دخترک توی عکس هم شاید همان است که ساعتها من پشت خط تلفنش منتظر می ماندم . یادم هست که موهای یکی از " دیگری " ها حنایی بود .شاید این همان باشد ، و دیگر چه اهمیتی دارد ؟ مهم اینست که خنده اش توی این عکسها خوب است ، قشنگ است . و مهمتر اینکه من دیدم دارم به خنده اش لبخند میزنم و همزمان فکر میکنم کاش آن خالکوبیهای زشت روی بازویت نبود . و بعد باز دیدم که چرا من دارم به آن خالکوبیها و چربیها فکر میکنم ؟ همه تو ، به آن خنده و موهای حنایی مربوط است نه من . یادم نرفته بار آخر ، وقتی باز هم رفتی ، وقتی باز هم بعد از دو سال برگشتی ، اینبار دیگر من بودم که به تو گفتم : " نه ، دیگر جای خالی ای ندارم که قد تو باشد " . تو هم یادت مانده شاید . چه به یاد بیاوری یا نه ، من دارم به تصویرت لبخند می زنم و دعا می کنم این ، همه آن چیزی نباشد که در این سالها به دست آورده ای ، الان دلم می خواهد علیرغم آنچه این عکسها می گویند در عشق و لبخند و آن زندگی پر از ماجراجویی باشی که روزگاری رویایت بود . و من ...من هم جاهای خالی را نه با عکس پر کرده ام نه با یاد نه با امید برگشتن کسی . جاهای خالی ، مال آدمهایی است که می آیند ، می مانند و به کیفیتی می روند که صدای شکستن از پس قدمهایشان نمی شنوند .

۱۳۸۹ فروردین ۸, یکشنبه

into green sleeves


شب بوده یا روز ؟ من از کدام شب ، من از کدام روز ، اینگونه پرتوان شدم زیستن را بی داشتن نیاز به کسی ، آغوشی ، دستی برای دوست داشتن ؟ من از کدام شب و کدام روز ، کافی شدم و بس ماندم برای همینی که هستم ؟ این چقدر خطرناک است ؟ خطرناک است اصلاً ؟ دلم برای خودش سرخوشانه می تپد و خودش را می سپارد به هر ثانیه ای که رنگ میگیرد بی حساب و فکر و معادله و دل تنگ و جان شیفته . دلم برای خودش می تپد و گاهی می دود و گاهی سر میجنباند که هی ... بگذار تا بگذرد .حتی گاهی رام می شود و نگاه می کند و لبخند میزند . گاهی لبخند می زند و خون تازه گرم می تراود از بطنش . پیامد لبخندها را اما ، پیامد گرما و سرخی و عطش نفس را ؛ نه ، تاب نمی آورد ، نمی خواهد . و من از کی اینقدر بی نیاز به دوست داشتنی خاص ، شعرهای عاشقانه می خوانم و نگاههای آدمها را می بینم و دلم هوایی نمی شود ؟
برایم نوشته : " مرا می ترسانی ... مثل آهوبره ای می دوی ، جوری بی حواس و نرم میدوی که آدم فکر می کند چه شکار راحتی، که میاید پی شکارت با خیال راحت ، و بی هوا خودش را می بیند که گیر کرده توی دام و تو را می بیند که دور میشوی بی نگاهی به پشت سر ... ، مرا میترسانی .... ." راست میگوید ، من ماههاست که سرم را نچرخانده ام ببینم رد پایم چه شکلی است ، روی کدام زمین است ، از کجا به کجا می رسد ... .
دایره های دورم ، کم کم و نرم نرم بزرگ شدند . مرزهای خود تنیده سخت و سنگی ، آب شدند در بلوغی که زاییده سخت ترین ساعات حیات تا به امروزم بود . از چه روزی و شبی ؟ نمیدانم . همه اش اما این است که امروز در مرکز دایره های رنگی و وسیع و لرزان ، حرکت می کنم و باد می وزد و دایره ها میرقصند و دیگر محیطشان روی بودنم سنگینی نمی کند . دیگر فضای بزرگی هست بین من و یک عالمه مرز و مکتب و باید و نباید . دیگر می توانم بروم ، میتوانم بمانم ، میتوانم نباشم ، میتوانم باشم ... و همه اینها را ، می توانم که با کسی شریک نشوم . این چقدر بد است ؟ این بد است اصلاً ؟
دو تایی نشستند روبرویم و در سکوت اجازه دادند پیشخدمت چینی ، بشقابم را از نودل و ماهیچه پر کند . تنها که شدیم دستهایشان را آوردند جلو و گفتند و گفتند و دلیل دادند و برهان آوردند و ثابت کردند که من چرا باید یکی را انتخاب کنم برای راهپیمایی های روزانه ام توی حیاط خلوت زندگی . یکی را عاشق بشوم برای خوابهای عصر ، برای خلوت غروبهای کنار دریا ، برای شبهای تابستان و صبحهای پاییز ... . دلیل می دادند و من آرام آرام تمرین می کردم که با چوبهای چینی ، بهتر کار کنم و قارچها را از ذرت ها جدا کنم و همزمان فکر میکردم که بستنی وانیلی اینجا حرف ندارد و تا حالا بستنی وانیلی با پرتقال نخورده بودم و چقدر خوب است که میشود از مغازه کناری دو قوطی سیدر با طعم نارنگی خرید و رفت به اولین مهمانی ترم بهار .چقدر خوب است که میشود مویهایم را تابدار بریزم روی شانه ، چقدر خوب است که لاک ناخنم صدفی باشد . جمله آخرشان چیزی بود در مایه های " تا آخر عمر که تنها نمیشود !" و من یکه خوردم .حواسم از همه جا جمع شد و آمد روی میز ، کنار دستهای مدلل . تا آخر عمر ، تنها ؟ و چرا این " تن ها " یی برای من تلخ نیست دیگر ؟ منی که روزگاری روی خودم قمار کردم برای دیگر " تن ها " نبودن ! روی خودم قمار کردم و باختم و روی سینه خودم قد کشیدم . چنانی که میبینم از آدمهای رهگذر ، از همینها که دوستشان دارم ، از همانها که دوستشان ندارم ، بلند ترم . شانه ام به شانه کسی نمی ساید . این تقصیر هیچکس نیست به گمانم . دست خودم هم نیست که حسش خوب است . حسش خوب است که بندی به پایم نیست . حسش خوب است که دیگر نمی ترسم . نمی ترسم . این نترسیدنم خیلی خوب است .

۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

بیا ای عمو نوروز .... برو ای غم امروز

تو فکر کن من نفسم گرم است و راهم دور . تو فکر کن من نمیدانم مردم از ولیعصر و آرژانتین و میرداماد و جمهوری و گلسار و جهانشهر و بلوار سجاد و صفائیه ، بی لبخند می گذرند . خبر ندارم گرانی است ، خبر ندارم چه خبر بود ، چه خبر هست .من هم فکر میکنم تو نمیدانی که من ، که یک عالم آدم مثل من امسال پای سفره خانگی خانه ، پای تلویزیون بزرگ توی هال ، پای آدمهای آشنا ، پای همان چند تا آدم همیشه پایه برای دوست داشتن ، نیستند . من هم فکر میکنم تو به مخیله ات نرسد که روزگارم چه شکلی است، چقدر مقاله سخت سخت دارم برای خواندن ،چقدر دغدغه اقامت و نرخ ارز و کلاسهای اجباری و فکر هر روز اداره کردن خودم و زندگیم و نگرانی هر روز برای آنها که دوستشان دارم و نیستیم کنار هم . که در چه چاهی سر فرو بردم که رسیدم به اینجا . اما این که چقدر از هم از توی فکر هم دوریم مرا منع نمیکند از اینکه از صبح آهنگ چهار شنبه سوری را که نیاز فرستاده گوش نکنم با صدای بلند . به هر" هپی نیو یِر " که می شنوم از آدمهای سال میلادی به پهنای صورتم لبخند نزنم . هوس آتشبازی اکباتانی نکنم . قرار پختن شیرینی نخودچی را برای دهمین بار چک نکنم . تبریک نگویم،زبانم به حرف تبریک و مبارک نچرخد . من حتی همین الانش که اینها را می نویسم ، دلم می زند برای این جلسه امروز که باید جلوی آن همه آدم حرف بزنم و تصویرها را روی آن صفحه دیواری نشان بدهم و غلط نگویم و هول نباشم و خرابکاری نکنم و نمره بگیرم و این واحد را نمره بیاورم و این نمره یعنی حق ادامه خودم . تو فکر کن جدی نیست ، من فکر می کنم تو چقدر دوری از من . در آستان بهار ، جان آدمها توی آن خیابانها افتاد روی خاک . تو فکر کن من فقط گریستم و استتوس عوض کردم و حس کردم چه کمم . من فکر میکنم تو چقدر دوری از من . الان هم دارم ادامه میدهم خودم را توی این خاک چون زندگی حق همه ماست . و راستش دلیلی برای خاکستری ماندن و توی خاکستر ماندن نمی بینم . زیباترین تصویر این ماههایم ، عکس یک پیرزن و پیرمرد آلمانی بود ایستاده روی تل خرابه و خاکستر . خرابه و خاکستری که ساعتی پیش خانه شان بود. روی آن حجم از عدم و سیاهی و بی امیدی ، داشتند آجرهای سالم را پیدا میکردند ..... خدای من .... آجرهای سالم را پیدا میکردند برای " از نو " . تو فکر کن من چقدر دورم از تو . مهم نیست . من امروز میروم و فشفشه میخرم و حتی اگر شده در یک پارک یا اولین خیابانی که یک آدم فشفشه به دست ببینم نورهای رنگی میفرستم به هوا . من امروز فکر میکنم که شب آخرین چهارشنبه سال برای جفتمان دعا کنم و " از نو " را آرزو کنم . روزهای " از نو " را ، بهار " از نو " را ، نفسهای " از نو " را . باشد یک روز ، یک روز خوب ، همگی مان ، زردی رخ همه زمستانهای خجل را بدهیم به سرخی آتش آشتی روزهای " از نو " .

۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

leandler


شاید جولیا هم میدانست که اتفاقی به خوشایندی دوست داشتن در شرف وقوع است . شاید می دانست که پشت آن چشمهای مغرور یک مهر نافذ و نو جریان دارد . کسی چه میداند ؟ شاید چند بار هنگام عبور از کنارپنجره ها و حایل به نرده های راه پله ها ، شاید چند بار وقت ایستادن در سه کنج دیوار ، شاید وقتی حواسش بوده که نباید حواسش باشد ، آن نگاههای دزدانه بسیار مردانه را دیده بود روی شانه هایش ، پوست صورتش ، موهایش ، ساقهایش ... . اینجور موقع ها خیلی ها می نویسند : " زنها این چیزها را خوب می فهمند " . من اما این را نمی گویم . می گویم شاید میدانست . شاید می دانست و خودش را متقاعد میکرد که نه ، نمی داند . چون ترس از عشق ورزی به آدمی که تو فکر میکنی آدم محالیست ، می تواند جلوی خیلی ازبه وضوح دانستنها و دیدنها و حس کردنهایت را بگیرد . و جولیا ، کمی .... نه ، جولیا خیلی میترسید . آنقدر میترسید که هنگام رقص ، آن لحظه ای که زن باید چند قدم عقب تر از مرد گام بردارد و دست راستش را با قدرتی قدر روی شانه چپ او بگذارد و از او عبور کند ، یک مکث ترسخورده معصومانه ای کرد که من هم حتی در باره اش می نویسم : زنها ، این چیزها را خوب می فهمند . مردها هم این چیزها را خوب می فهمند . همانطور که فون تراپ فهمید . فهمید که همراه رقصش جرات ندارد داوطلبانه دست روی شانه اش بگذارد ، لمسش کند ، همراه رقص بودنش را ، انتخاب شدنش برای همراه رقص بودن را ، اصل انتخاب شدنش را به رسمیت بشناسد ، اعلام کند ، به آن فخر کند ... . فون تراپ فهمید . و بدون آنکه نشان بدهد میداند ، با بزرگواری نادر مردانه ای که می تواند ترسهای زنانه را ببیند و خود را به ندیدن بزند ، دستش را پیش برد و دستهای نامطمئن را به سوی خودش کشید . دستهایش قوی ، دستهایش مطمئن و آرام ... ولی نگاهش برای چند ثانیه کوتاه بی پناه شد ... ، شاید خودش هم نیاز داشت که نترسد ... که میداند ؟ شاید قلب خودش هم مثل گنجشکک هراس خورده ای می طپیده به هزار ضرب در کوچکترین و زیباترین ثانیه عمر ... .

۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

treat you like a queen


آيدين گفت :« خانم سورمه.»

سورمه گفت : «سورملينا.»

آيدين گفت : «خانم سورملينا ، اجازه مي دهيد من شما را دوست داشته باشم؟»

سورمه ايستاد.لبخند زد و زبانش را به آرامي به لب بالا كشيد.

سمفوني مردگان ، عباس معروفي