۱۳۸۹ اسفند ۲۷, جمعه

و وقتی یک سین کم بیاید ...


که این اولین تجربه هفت سین است ؛ برای من . برای من که اولین بارم است که خودم به فکر سبزه و گل و آینه باشم . که از ترمه های خانه خبری نیست . از سنبل های بنفش . از دسته گل مریم که هر سالِ خوش یا ناخوش ؛ مادرم فراموشش نمی کرد . و از شاخه بلند بیدمشک . و از عطر مربای به صبح روز عید . این اولین تجربه هفت سین است و اما سبزه های همه جای دنیا سبزند . و گلهای همه جای دنیا ، یک جور مغروری زیبایند که نمی توانی تحسینشان نکنی . و همه جای دنیا ، اول فروردین ، اول فروردین است و مبارک است و تبریک و عیدی و لبخند می طلبد .
این اولین تجربه هفت سین من است . اولین تجربه برای چیدن شش سین ، وقتی ببینیم که خودم باید بنشینم به جای سین هفتمش ...
چه برای پنجره های آفتابی و قالی های شسته ، چه برای سقفهای ابری و دلهای تنگ و کوچک ، چه برای آسمانی که اینجاست و مصرانه برف میباراند هنوز و خورشیدش هر چند خجالتی ولی سخت عزیز و غنیمت است ... برای همه ، برای همه جا ، بهار مبارک .

۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

برای هشتم مارچ.2


Nyomi یک بازیگر پورن است . سیاه پوست است و به غایت زیبا . قدی بلند ، بدنی ورزیده ، دست و پاهای کشیده و عضلات نیرومندی دارد . چند ماه پیش با یک بازیگر زن سفیدپوست در یک مصاحبه تلویزیونی شرکت کرد . مصاحبه کنندگان یک زن و دو مرد بودند که یکی از مردها گویا اجازه داشت که مزه بپراند و به هر قیمتی فضا را شاد کند . با نیامی شوخی های جنسی می کرد و هی میپرسید امشب چه کاره است ؟ هر دو زن را نشانده بودند روی یک کاناپه و از زندگی روزانه اشان سوال می پرسیدند . نیامی رو به دوربین و به ما می گفت که خوشحال است و تازه از یک تور برگشته است و خیلی همه چیز فان بوده . زن کناریش هم می گفت که شغلش هیجان انگیز است چون با مردهای جذاب خوش هیکل و مدل کار می کند و همه چیز عالیست . بعد بحث کشید به سختی شغل . زن سفید پوست اولش تاکید کرد که شغلش خوب و پذیرفته جامعه امروز و خانواده اش است و چه و چه ... و ادامه داد با یک " اما " که خیلی هم به مذاق مصاحبه کننده ها خوش نیامد . گفت که چند ماه پیش سر صحنه فیلمبرداری دچار دردهای شدیدی شده و هر چه فریاد زده استاپ ! مردهای سر صحنه متوجه واقعی بودن فریادهایش نشده اند و همین باعث شده که چند ماه به علت پارگی شدید رحم در بیمارستان بستری باشد . سر و ته بحث را همینجا به هم آوردند و دیگر کسی به این مسئله اشاره نکرد . از نیامی که با خوشی می خندید و خیلی از فیلم آخرش راضی بود پرسیدند بچه دارد ؟ گفت که دارد . یک دختر . اینجا بود که یکی پرسید اگر روزی دخترت بخواهد مثل تو پورن استار بشود پاسخت چیست ؟ نیامی راضی از شغلش گفت : .... سکوت .... ....سکوت .... بعد گفت که ترجیحش اینست که دخترش بازیگر نشود ولی اگر دل خودش خواست مانعی نیست . و بعد یک چیز غریبی آمد توی چشمهایش . که خب حتمن اهمیت چندانی ندارد . ساقهای نیامی ، خیلی هوس انگیزند و همین کافیست . مصاحبه پیش می رفت تا اینکه یک دستگاه آوردند وسط صحنه برای تبلیغ فروش . یک جور ماساژور برای تضمین رضایت جنسی . به نیامی نشان دادند که چطور دستگاه را به کار بیندازد و از آن استفاده کند تا بینندگان مشتاق ببینند که رضایت جنسی یعنی چه و تخفیف خوب مشتریهای خوب را هم بگیرند در صورت پیشخرید ، ولی اول ! لطفن نیامی همه لباسهایش را دربیاورد !! مکث نیامی خیلی خیلی کوتاه بود تا دست ببرد به یقه اش . کوتاه اما کافی . کافی که ببینی بعد از این همه سال پورن استار بودن ، باز برای برهنه شدن راحت نیست . باز وقتی دکمه های بلوزش را باز می کند به کسی نگاه نمی کند . به آن همه چشم خیره . به نظرم وقتی یک بازیگر پورن ، در این قرن ، رو به دوربین بگوید : " مامان ، اگر داری این را نگاه می کنی ، من را ببخش ... " یعنی یک واقعیت غمگین کننده نادیدنی در کنار لبخندهای دیدنی.


توی اپن سورس نتوانستم یک چیز درست و به درد بخور پیدا کنم . همه گزارشها چیزی است مثلا در همین سطح . بسیار فله ای و زرد و غیر قابل استناد . اکثر ادعاهایی که شده ، منبع موثق و جامعه آماری معلومی ندارد و اگر دارد من بهشان دسترسی پیدا نکردم تا اینجا . در گزارشهایی که خوانده ام ، فقط ادعا شده که دخترهای بار و رقصنده ها و استریپرهای کلاب ، اکثرا تحصیل کرده اند و درآمد خوب و رضایت شغلی بالا دارند . اما ذکر نشده که این اطلاعات طی چند سال ، ازدل کدام جامعه و با چه درصد خطایی گرفته شده . فقط تاکید می شود که این زنها ، خیلی خوشحالند و درآمد خوبی دارند. بر اساس گزارش سمینار قانون و اقتصاد سال 2006 دانشگاه استنفورد ، حتی گزارش موثق سال 98 فوررستر مبنی بر درآمد سالانه تا حدود 1 بیلیون دلار از صنعت ؟! پورن مورد تشکیک قرار گرفته . به نظر می رسد که مبلغ بالاتر از این حرفهاست . من نه طلایه دار آزادیخواهی زنانم ، نه درسخوانده آسیب های اجتماعی ، نه محقق ، نه ادعای مطلع بودن و صاحب ایده بودن دارم . من خیلی ساده ، یک زنم و یک سوال ساده دارم . چرا با یک حساب سرانگشتی می بینم که تعداد زنان هنرپیشه پورن ، رقصنده های کلاب های شبانه ، مدلهای کفش به پا ولی برهنه خیره به دوربین همیشه چندین برابر تعداد بازیگرها و رقصنده ها و مدلهای مرد است ولی صاحبان کمپانی ها و مجلات و آتلیه های تولید کننده پورن ، در شمار اکثر قریب به اتفاق ، مردهای میان سالند ؟ آیا این یک اتفاق طبیعی است ؟ آیا من خیلی خنگم که از یک واقعیت بدیهی متعجب می شوم ؟ آیا این نشان دهنده آزادی زنها از انقیاد قرنها اخلاق گرایی افراطی و خانه نشینی و زیر سلطه بودن است ؟ آیا زنی که برهنه میشود ، از قید سالها جنس دوم بودن موهن رها شده ؟ آیا ما در دوجنس آفریده شدیم ؟ لباس هم ؟ برابر با هم ؟ با هم ؟

۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

برای هشتم مارچ - 1


مرغابی های وحشی نر، گردن های خوشرنگ افراشته ، صدای بلند و غریزه جنسی بسیار قوی دارند . غریزه اشان به شدتی است که گاهی با خشونت توفیری ندارد . هر چه دیرتر و سخت تر جفت پیدا کنند ، خشن تر می شوند . اگر تعدادشان زیادتر از تعداد ماده ها باشد ، در گروههای سه یا چهار تایی ، یک ماده را نشان می کنند ، کمین می کشند ، و حمله می کنند . با هم ، متحد ، بی رحم . آنقدر با نوکهای پهنشان توی سر طعمه می زنند که یا راضی به جفت گیری شود ، یا توی آب غرقش می کنند ، می کشندش . چون مرغابی ماده ، یک بار که با میل خودش جفت گیری کند ، میل چندانی به جفت گیری دوباره نشان نمی دهد . در چنین حالی ، به گمانم بهتر است به شیوه مرغابی های ماده به در خانه خداوند مرغابی های ماده دعا کند . دعا کند که خداوند مرغابی های ماده ، غریزه نرها را به راهی هدایت کند که منجر به غرق شدنش نشوند .
گفته بودند نبین این فیلم را . سین بود ؟ سج بود ؟ یکی بود به هر حال که گفته بود نبینش توی این روزهای خودت که درهمی و نازکی . من طبق معمول سرکشی کرده بودم . توی همان روزهای درهمی و نازکی خودم دیده بودم که موهای الکس توی مشت آن مرد کشیده می شود ...صورتش کش می آید ، چانه اش کوبانده می شود به خاک سرد تونل ... از آن صحنه کش دار طاقت فرسا ، به شدت و پررنگ ، موهای الکس را یادم هست توی دستهای مرد کف بر لب ، نور قرمز آزارنده تونل را یادم هست ، لباس سفید الکس را هم یادم هست ... و خودم را یادم هست که بهت زده و ترسیده ، مات شده بودم روی تصاویر با اشک سرد شده ای روی چانه ام .
سه هفته پیش بود . از خانه دوستم بر می گشتم . بهم گفت حواست را جمع کن موقع رد شدن از این خیابان . پریشب به یک دختر زیر دیوار کلیسای روبرو تجاوز کرده اند ... از در آمدم بیرون . سر در خانه تاریک بود . آمدم توی خیابان . شب بود . پیاده رو لیز بود . روز تعطیل بود . پا تند کردم که زودتر برسم . قلبم مثل گنجشک می کوبید توی سینه ام . وسط راه دو پسر مست دیدم . یکیشان آمد طرفم و بطریش را گرفت روبرویم . من همه شجاعتم را جمع کردم توی چشمهایم تا نگاهم را ندزدم ، تا نفهمد که چقدر ترسیده ام . فردایش ، روزنامه گرفتم . خبر را خواندم . با دوست پسرش راه می رفته . هم را بوسیده اند . پسر جلوتر رفته . دختر نخواسته . پسر خشمگین شده . زده توی صورتش . و انداخته اش روی زمین . زیر دیوار کلیسا ، روی برفها ، نیمه های شب .
یک کابوس خاصی هست که گاهی می بینم . خودم فکر می کنم بر میگردد به اولین تجربه نوجوان بودنم . به آن وقتی که تازه تازه گونه ام سرخ میشد اگر می دیدم یک جوانکی دارد به من نگاه می کند . دوست داشتم خیلی زیبا باشم . دوست داشتم من را داخل آدم حساب کنند. بچه و کودک و جدی نگرفتنی نباشم . همه بزرگ شدنم در همین حد بود . سه ماه تابستان را خانه سین اینها بودم . خیلی خوش می گذشت . توی خانه نوار لیلا فروهر می گذاشتیم و می رقصیدیم . همسایه اشان هم یک پسری داشت که وقتی ما را بستنی کیم به دست می دید ، من را نگاه می کرد و می زد زیر آواز و همین برای برق افتادن چشمهای کودکانه ام کافی بود . آن روز روبروی خانه ایستاده بودم . قرار بود برویم پارک و لبو و بلال بخوریم . منتظر بقیه بودم . یک ماشین آمد جلوی پایم . مرد راننده ریش داشت . جوان بود . یک کارت دستش بود . دستش را آورده بود بیرون و از من پرسیده بود این آدرس مال کجاست ؟ گفتم من اینجا مهمانم ، خیلی کوچه پسکوچه ها را بلد نیستم . گفته بود بچه ام مریض است ، نمی توانم آدرس را پیدا کنم و من چند قدم رفته بودم جلو . داخل ماشینش ، کاملا برهنه نشسته بود . می خندید . رو به من می خندید . بلند . من باورم نمیشد . آنقدر ترسیده بودم که نمی توانستم از جایم تکان بخورم . پایش را گذاشت روی گاز و رفت . رفت و من دو روز می گریستم . دو روز تمام . چقدر بزرگترهای خانه من را بردند توی اتاقها و با من حرف زدند و مرا در آغوش گرفتند . چقدر سعی کردند که من بخندم چند ساعت بعدش . و من ترسیده بودم . و از ترس گریه می کردم . بعد از این همه سال گاهی باز توی خواب می ترسم . توی خواب می بینم که مردی به قصد آزارم ، به قصد لمس پوستم ، به قصد تعرض رو به من حرکت می کند . بعد یادم می آید که گاهی مادرم هم توی خواب داد می زد . فردایش اگر کشتیارش می شدم که بگوید چرا خوب نخوابیده ، از چه کابوسی ، از چه رویای برعکسی ؟ می گفت که در خواب دیده مرد غریبه ای به سمتش می رود . توی خواب ناامن میشود . فریاد می کشد . بعد هم که مادربزرگم ، مانو ... بارها و بارها بیدارش کرده ام . خودم . همین خود خودم . و همین داستان ها را شنیده ام ازش . عجب ... .
شازده احتجاب را می خواندم و نفسم بند می آمد . از خفقان و فضای تیره کتاب . تا آنچه بر سر کودکی شازده میرفت . تا آن روز ناسور در زیرزمین نمور . قلبم فشرده شده می شد . اما همیشه این سوال هم بود که برای مورد تجاوز واقع شدن از سوی یک زن ، نمی توانی یک مرد بزرگ و بالغ باشی .باید که یک کودک باشی ، باید آسیب پذیر باشی ، باید قدت کوتاهتر باشد . باشد . ولی برای مورد تجاوز واقع شدن از طرف یک مرد ، کافیست که فقط زن باشی چه کوچک ، چه بزرگ ، چه توی خواب ، چه توی جلد یک مرغابی وحشی ...

۱۳۸۹ اسفند ۱, یکشنبه

* خیلی زود شرلی قدبلندتر از آنی شده بود که نتواند بلیط بخرد


اینجا نشسته ام و کلیدهای سیاه را فشار می دهم و فیلم ها و عکسها جلوی چشمم بالا و پایین می روند . اینجا عکسهایی از شما را می بینم که خودتان نمی توانید رویشان کلیک کنید ، اینترنت و ایمیل و عکس و متن و فیلم را قفل زده اند برایتان . میروید و حنجره تان از فریاد و ریه ها تان از گاز و چشمهاتان از دود خراش میخورد و زخم میشود و به درد می آید ، می روید و هزارن فیلم و عکس میشوید و خودتان می مانید پشتش و من اینجا شما را می بینم .
دوست اهل کردستانم دو روز پیش نوشت : " یکی دیگر از ما را هم کشتید ؟؟ یکی دیگر را هم ؟؟ باز هم ؟؟ " . پارسال چنین وقتهایی بود که به یک کرد خرده گرفته بودم که چرا خودش را همه جا معرفی می کند : " من ؛ کرد - ایرانی " ... عصبانی شده بودم که چرا اینجور جدایی طلبی میکند ، چرا قومیتش را به ملیتش ترجیح می دهد ؛ چرا خیلیهاشان همین جوری هم خودشان را جدا می دانند ... دو روزاست که هی بیشتر دارم می فهمم که چرا ... دهها سال با لباسها و به بهانه های مختلف ، دایم هجوم ببری به خانه های یک قومی و از زبانشان و لباسشان و فرهنگشان آدمهایشان را ؛ جوانهایشان را ، بهترینهایشان را هی سوا کنی و ببری زیر تیربار ... باید هم جدایی بخواهند ، باید هم بخواهند به حال خویش بگذاریشان ، باید هم سر بگذارند به کوه ... باید هم فریاد بکشند به خشم که رهایشان کنی . وقتی گروهی ، عده ای ، قومی ، ملتی ، سالها بمانند پشت درهای بسته ای که لزومی به بسته بودنش نیست ... یک شبه قد می کشند و غداره ...
اینجا هستم و کاری از من بر نمیاید . شما آنجایید و من حتی خجالت می کشم بپرسم برگشته اید خانه ؟ حالتان خوب است ؟همه تان هستید ؟ کاش برگشته باشید ، کاش خوب باشید ، کاش باشید ...
اگر تهران بودم امشب ، شاید اهالی خانه ام نمی گذاشتند بروم بیرون . بعد من دعوایم میشد . بعد آنها زورشان می چربید . بعد من آرام میشدم . بعد خانه خلوت میشد . بعد من می زدم بیرون و میامدم کنار چشمها و حنجره های خشمگین و دردناک شما ... . شاید هم نه ، شاید دیگر دعوایمان نمی شد . شاید دیگر کسی را دنبالم نمی فرستادند که از شلوغی ها پیدایم کند و برگرداند خانه ... شاید با هم توی ولیعصر قرار می گذاشتیم اصلا ... و آخ که من دلم پر کشید امروز آنجا باشم ... وسط شمایی که هی امروز می ترسیدم برنگشته باشید ...
با هر خبر که می خوانم و می بینم هزار رنگ میشود صورتم ، و همه اش حاصل ضربان قلب کسی است که عکسهای شما را نگاه می کند و به اعتبار شجاعت و دوستی شما سرش را بالا می گیرد . نگرانی من از اینجای دور ، برای سالم بودن و زنده بودن و سبزبودنتان حاصل قدرشناسی خاموشی است که با دیدن تک تک فیلمها و شنیدن همهمه فریادهاتان زیر پوستم می بالد . دو سال است که دورم . دو سال است هر روز با چشمهایم عکسها و خبرهای شما را می بلعم . دو سال است که به اعتبار غباری که توی خیابانهای شهرم از ته کفشهای آماده به دویدنتان پراکنده اید ، دیگر توی چشم مخاطبهایم که از رگ و ریشه و نژادم سوال می پرسند خیره میشوم ، دیگر نگاهم را نمی دزدم وقتی از زادگاهم حرف میزنم .

* شرلی تمپل ، بازیگری که در خردسالی ، تا مدتها اجازه نداشت برای دیدن فیلمهایی که خودش در آنها بازی کرده بود به سینما برود .

۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

هر آدمی با ستاره خودش سفر می کند

حتی وقتهای بیماری و هجرانی و مهر قرمز توی برگه های تقاضا ، من سعی کرده ام آدم ناله و شکایت و غر زدن نباشم . آن موقع های ایران ، در بدترین حالتها همه دلنگرانیم این بود که به اندازه کافی لبخند روی لبم داشته باشم ... من اگر نمی خندیدم ، خانه مان شهر خاموشان میشد . پر و خالی شدن بشقابهای غذا ، خاموش و روشن شدن چراغهای آشپزخانه و اتاقهای خواب ، باز و بسته شدن در به روی مهمان ، خرید بستنی و شکلات و دم کردن قهوه ، جواب دادن به تلفن یا روشن بودن دکمه پیامگیر به صورت ابدی ؛ به لبخندهای من بستگی داشت ... . من می بایست که خوب نفس می کشیدم و خوب غذا می خوردم و خوب می خندیدم که آدمهایم با خیال راحت بخوابند ... . من نگران بودم که سبب گم شدن برق نگاهها از ته مردمکهای چشمهای مهربانی بشوم که به امید من از خواب بر می خواستند هر روز ...سخت است که امید یک سری آدم باشی که از فرط دوست داشتن تو آسیب پذیر و شکننده شده اند . سخت است ...
این روزها ، ادامه زندگی منند . زمستان دارد طولانی تر از حد تحمل من می شود ولی همچنان خودم را نباخته ام . یک غر کوچکی هم بخواهم بزنم باز تهش لبخند می آید و یادم میرود . کافی است شنونده ام بگوید " بی خیال ، درست می شود " ... و من سریعا خر می شوم . سریعا باور می کنم که حل می شود ... . هنوز یک بخشی از من ، با یک بستنی ، با یک آغوش گرم ، با یک شال گردن قرمز ؛ هفت ساله میشود ... .
عکسهای جشن تولد یاسمن را نگاه کردم . کیکش ، شمعهای کوچکش ، خانواده اش ، مادربزرگش که بنفش پوشیده بود و با خط خرچنگ قورباغه روی پاکت هدیه اش تبریک نوشته بود ، موهای سشوار کرده اش که معلوم بود هنر خانگی است ، ظرف ژله موز و قوری چای روی شمع ، من را یاد خانه انداخت . یاد شبهای خیلی خوب ، خیلی بد ... یاد وقتهای تولد که چه خوب ، چه بد ، چه خیلی خوب ، چه خیلی بد ؛حتی اگر جشن نبود ، حتی اگر یک عالمه مهمان نبود ، ما کیک داشتیم و شمع و پاکتی که پدربزرگم با زیباترین دستخط یک پیرمرد نود ساله رویش می نوشت . یاد دستخط مهربان مادرم روی پاکت هدیه ام که تکیه می دادش به دسته گلی که حتما تویش چند شاخه مریم و عروس پیدا میشد و من همیشه گریه ام می گرفت وقت دیدنش . یاد کاغذی که پدرم روی یک تراول می چسباند و به جای امضا شکلک می کشید ... یاد خانه . هر وقتی از خانه ، چه خوب ، چه بد ، چه خیلی خوب ، چه خیلی بد ... .
من فرصت این را دارم که دنیا را ببینم . که آنقدر "زمستانی" بکشم که لحظه لحظه بهار و تابستان را توی خونم حس کنم . که آدمها را از هر رنگ و نژادی ببینم و کنارشان بنشینم و باهاشان غذا بخورم . که بفهمم درس خواندن دقیقا یعنی چه ، نظم ، مدیریت ، برابری اجتماعی ، آزادی حرف زدن ، فکر کردن ، آزادی در انتخاب شکل زندگی و پوشش و معشوق و مذهب و آیین یعنی چه . یاسمن این فرصت را دارد که شبها و روزهایی از عشق آدمهای خانه اش گرم بشود ، پر بشود ، لبریز بشود . گاه گریه و زخم ، جای امن و آشنایی پناه بگیرد . در خیابانهای آشنا ، راه برود و رانندگی کند و جای پارک پیدا نکند و به زبان آشنا زیر لب ناسزا بگوید . با دوستهای قدیمی اش جمع بشود . با نامزدش برود به رستورانی که سالهاست عادت دارند عصرهای جمعه را در آنجا با هم خلوت کنند . با طعم آشنای بچگیهایش ، دستپخت مادرش را بخورد و قربان صدقه مادربزرگی برود که برای تولش بنفش می پوشد . کداممان راضی تریم ؟ کداممان لبخندهای بیشتری داریم ؟ کداممان چه چیزی را برای داشتن چه چیزی از دست داده ایم ؟ نمی دانم . من خودم را با یکی دیگر مقایسه نمی کنم . هر آدمی سرنوشت خودش و داستان خودش و خوابهای خودش را دارد . هر آدمی ، با ستاره خودش سفر می کند ... .

من دلتنگی را خیلی جدی نمی گیرم . نمی گذارم توی انگشتهایم لانه کند . اگر بهش خو کنم ، توان بیدار شدن و چک کردن آسمان و آفتاب و روزشماری برای بهار را نخواهم داشت . یاسمن نمی تواند و نمیخواهد که مهاجرت کند . یاسمن در خانه اش و کشورش به قدر کافی خوشحال هست . من در خانه ام و کشورم به قدر کافی خوشحال نبودم .

من دلتنگی را خیلی جدی نمی گیرم . اما دلتنگی به طور خیلی مزمن و خیلی عادی و خیلی غیرقابل انکار در من زندگی می کند . مثل گلسنگ . مثل خزه روی تنه درخت . مثل باکتری شب تاب روی فلس ماهی پونی ...

۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

یک معجزه بفرست

من امروز فراتر از حد تصورم ترسیدم ودلم معجزه خواست ... من امروز بعد از مدتها نذر کردم ... یک نذر برای خود نذر

دیشب موقع خواب ، خوب نبودم . حس بد خستگی داشتم . حس بد دلشکستگی ، حس مراقبت نشدگی ، فهمیده نشدن داشتم ... . دیشب خسته بودم و خوابم نمی برد . صبح هم خسته بودم . حواسم که همیشه پرت هست ، امروز اصلا حواس نداشتم به کل . و امروز یک روز خیلی مهم بود . امروز برای اولین بار به اعضای آزمایشگاه معرفی میشدم . رسمن با همه آشنا میشدم ، دست می دادم ، لبخند میزدم و پاسخ می دادم که قرار است دقیقن در کنارشان چه کاری کنم . میز کارم و صندلیم و کامپیوترم را تحویل می گرفتم . به وسائلم برچسب میزدم و اسمم را رویشان می نوشتم . امروز باید کارت دسترسی به همه نقاط ساختمان را هم می گرفتم . کلید هوشمندی می گرفتم که وقتی توی دستم می گذاشتندش، همزمان انگار که برای یک بچه دوازده ساله درس علوم توضیح می دهند بهم می گفتند که اگر گم بشود من و استاد راهنمایم شدیدن به دردسر می افتیم و این دردسر چقدر شدید و بد خواهد بود ... داشتند می گفتند که این کارتها درهای اتاقهایی را باز می کنند که حساسترین دستگاههای دپارتمان آنجا نگهداری می شوند . نمونه های کمیاب ژنتیکی از سراسر دنیا به دقت در آنجا محافظت می شوند . وقتی قیمت یکی از دستگاهها را پرسیدم ، سرم سوت کشید ... . داشتم برگه ها را تند تند امضا می کردم و متصدی کارتها تند تند قوانین را برایم توضیح می داد . استادم و دستیارش کنارم ایستاده بودند . من حتی دیدم که استادم برگشت و به خانم متصدی خیلی تذکر دهنده گفت : " اینقدر توضیح نده مارتا ، خودش خیلی دقیق است ، می داند ، ما را خلاص کن برویم " ...

باقی روز را از کتابخانه و دفتر مدیریت و یک دپارتمان دیگر تا آن سر شهر رفتم . چند بار مجبور شدم بروم داخل یک کتابخانه ای ایمیل بنویسم به یک جاهایی . چند نفر از دوستانم را دیدم ، وقت ناهار هم نداشتم ... . فکر کردم می روم ورزش . یک کمی می دوم . حالم بهتر می شود ... راه می رفتم و توی راه با خودم یک حرفهایی میزدم که دلم میخواست دیشب بگویمشان . پریشب هم بگویمشان ... . توی راه به خودم می گفتم وقتی حرفها اینقدر می توانند به یکی ؛ به من ، صدمه بزنند ، یعنی من هنوز به قدر کافی بزرگ نشده ام . یعنی من هم می توانم با کلام صدمه وارد کنم ؟ یعنی میتوانم؟ مجازم ؟ امتحان کنم ؟ و راه می رفتم ... در ورودی سالن ورزش ، خواستم کارت عضویتم را در بیاورم وبکشم توی دستگاه ... که دیدم نیست . کارت ورزشم می بایست داخل یک کیف قرمز رنگ کوچک می بود همراه باقی کارتهای شناسایی دانشگاه و آزمایشگاه و کتابخانه و کلوپ دانشجویی ام و کلید خانه ام . همراه همه آنچه هم که امروز به من تحویل شده بود و برایش چندین برگه امضا از من گرفته بودند ، همه چیزهایی که مرا به زمین این روزها وصل میکند... نبود ... کیفم هیچ جا نبود . من احساس کردم از یک بلندی دارم پرت می شوم ...آرام ... آرام

از سالن دویده بودم بیرون . داشتم فکر می کردم که از کجا به کجا بروم . زمین یخ زده بود . نمیشد تند راه بروم . نمیشد هم تاکسی خبر کنم یا اتوبوس بگیرم چون فکر می کردم اگر توی راه کیفم را انداخته باشم ، باید همه راه را بگردم . هر جایی که رفته بودم . هر دری را که باز و بسته کرده بودم . دو جایی که قهوه گرفته بودم . اتاق مدیر ، اتاق معاونش ، سالن پروژه . بروم دپارتمان آن طرف شهر . از تمام راه پله ها بروم و از تک تک آدمها بپرسم یک کیف قرمز کوچک ؟ یک کیف قرمز ؟؟

توی راه به هر چیز قرمزی واکنش عصبی نشان می دادم . از یک پاکت قرمز که روی برفها افتاده بود ، تا قلاده قرمز سگی که صاحبش داشت می کشید ... اینجا کلید سازی و تعمیر قفل و اینجور چیزها که توی ایران خیلی پیش پا افتاده است نداریم . اگر کلید خانه گم بشود ، به خصوص اگر در ورودی مشترک داشته باشد برای امنیت ، کل کلیدها را تعویض می کنند و خسارت بی حواسی و کم توجهیتان به قیمت گزافی گرفته می شود . کارتهای عضویت ،معمولا مجانی ولی هوشمندند . برای شخص شما صادر میشوند . اگر گمشان بکنید خیلی وقتها هزینه صدور دوباره چیزی است که معمولا کسی سراغش نمی رود . یک حساب سرانگشتی کردم و دیدم قیمت کارتهایی و کلیدهایی که از دست داده ام حدود دو هزار دلاری می شود . هزینه آبروی رفته ام اما ، آن هم درست در اولین روز معارفه ام ، نمی دانستم اصلا جبران کردنی است یا نه ؟ خانه که نمی شد بروم ، چون کلید نداشتم . تصور می کردم که هراسان میرسم به دفتر استادم ... که صبحش ضامنم شده بود برای گرفتن کارتها ... من توضیح می دهم ... و او مرا نگاه می کند ... و بعدش را نمی توانستم تصور کنم اصلا ... همانجا یاد دیشب افتادم . یاد امروز . یاد اینکه کلام چه نفوذی دارد .. چه نفوذ غریبی ... دیندارانش که می گویند دنیا اصلا روی کلمه ساخته شد ... * همانا خدایی چون به چيزى اراده کند، همین بس كه مى‏گويد باش ! پس موجود مى‏شود " ... من دیندار نیستم ولی به نفوذ کلام در جسم معتقدم . به توان تخریب و زایشی که در بطن هر کلمه خوابیده . به قدرت کلام معتقدم ....

از نگرانی ، تقریبا دیوانه میشدم و راه می رفتم و به نفوذ کلام فکر می کردم و به اینکه امشب کجا باید بخوابم ... موجهای توی بدنم شبیه همان عصر توی ایران بود که اتومبیل سه روز از کمپانی در آمده را انداخته بودم توی بزگراه و سرویس دبیرستان پسرانه کوبانده بود به سمت راست ماشین . پسرخاله ام کنار دستم بود . من کم سال تر از آنی بودم که به خودم مسلط باشم و سکته نکنم . او بچه تر از آنی بود که مرا مقابل آزار دهها چشم گرسنه و زبان هرزه آن همه نوجوانی که وجشیانه از در و دیوار ماشین آویزان شده بودند و به در و پنجره مشت می زدند که مرا بیشتر بترسانند محافظت کند . ماشین پلیس آمد و واکنش خاصی نشان نداد اول . ولی یک افسر میانسالی بود که فقط حالم را فهمید . من را از مهلکه برد داخل کیوسک نگهبانی پلیس . گفت یک دختر دارم سن تو . هنوز خیلی کم تجربه ای برای این خیابانها و آدمهاش ... آن روز ، بعد از تصادف خانه مادربزرگم اولین جایی بود که رفته بودم . همه منتظر نشسته بودند که سرزنشم کنند و نگرانم باشند و نظرشان را راجع به بی دقتیم بهم بگویند و صد بار بپرسند که حالمان چطور است و کجایمان به چی خورده ؟ که مادر بزرگم آمد وسط و اصلا نگذاشت که کسی با من حرف بزند . با یک صدای بلند وخیلی جدی که ازش بسیار بعید بود رو کرده بود به بقیه که " گل گاوزبان دم کنید برایش ، فوری . نبات هم حل کنید تویش . یک کم بگذارید به حال خودش باشد" ... ودر سالن نیمه تاریکش را بسته بود که من ساکت بنشینم و قلبم آرام بگیرد . خدا می داند که من به هیچ چیزی بیش از یک لیوان گل گاو زبان و نبات احتیاج نداشتم در آن لحظه از دنیا ... حال امروزم ، آنجور که می رفتم وسط یخها و سنگریزه ها ، و نمی دانستم از کجا به کجا بروم ، مثل آن عصر تصادف بود ... خیلی بی تجربه بودم برای امروز ...

اولین دری که باز کردم ، قبلش یک حرفی با خودم زدم . به خودم گفتم کیفم را پیدا کنم ، یا نکنم ، نذرم همین است . طعم تلخ آبروی رفته ام هر چه که باشد ، نذر می کنم که فلان کار را کنم ، اصلا برای خود نذرش . که هستی یک آدم چه قدر راحت می تواند زیر و رو بشود یکهو ... این نذر برای اینکه یادم میرود یک آدمی که منم ، و آدمهایی که سر و کارشان با من است ، مایی که با کلام می توانیم هم را بخراشیم و بنوازیم ، اینقدر بی دفاع هستیم و خودمان خبر نداریم . کیفم چه پیدا بشود ، چه نشود و من روزهای سخت زیادی جلویم داشته باشم مهم نیست ... نذرم سر جایش . بعد رفتم داخل . بعد یادم هست که خانم مسنی از پشت میزش داشت به من گوش می داد که خیلی نگاه مهربانی داشت . که من حرفم را تمام کردم . که او گفت " البته که کیفت قرمز است " و من دوباره داشتم سقوط می کردم ... ولی این بار روی یک عالمه کلاف پنبه ، روی آب دریاچه ، روی خرواری از پر ... از اتاق پشت دفترش ، کیفم را روی دست گرفته بود و می آورد . شنیدم که هی می گفت "چقدر خوشحالم که می بینمت چون دقیقن می دانم گم شدن این با آن همه کارت یعنی چی ... . " من ترسخورده تر از ان بودم که بغلش کنم . تقریبا می گریستم و چیزهایی می گفتم مثل ممنونم ولی او فقط می خندید ... کیف به دست برمی گشتم از کنار میزها که یک مرد جوان هندی ، صدایم کرد . پرسید که کیف مال من بوده ؟ گفت که کنار یک کامپیوتر مانده بود . گفت که تا زیپش را باز کرده گفته ای وای ... ای وای به صاحب بیچاره اش ... خیلی هم نگذاشت تشکر کنم ...می گفت هر کسی بود همین کار را می کرد ... و من فکر میکنم شاید هم هر کسی این کار را نمی کرد ... ولی چه خوب که چنین آدمی توی امروز من بوده ...
آمدم خانه . کلید داشتم ! می توانستم بیایم و به یک فنجان قهوه فکر کنم . و به حرفهای دیشب و امروزم و فردایم . و به شنیده هایم . و به بی رحم بودن دنیا . که گاهی انگار نشانمان می دهد لازم داریم به جبران اینهمه بی رحمی خودش ، خودمان با هم کمی مهربانتر باشیم !!
آمده ام خانه . دارم اینها را می نویسم . یک ای میل هم داشتم از کتابخانه . برایم نوشته بودند که کیفت اینجاست خانم . تا هر وقتی که خودت بیایی و تحویلش بگیری جایش امن است ... . یاد سالن خانه مادربزرگم افتادم . احساس امنیت می کنم . فقط گل گاوزبان ندارم اینجا...
*انمّا امره اذا اراد شيئا ان يقول له کن فيکون "

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

سه شماره بی ربط که خیلی به هم مربوطند

1- زندگی ما با دنیای مجازی گره بدی خورده . گره بد یعنی گره کور . یعنی گره باز نشدنی . مادرم می گوید یک روز بالاخره این دنیای مجازی دنیای حقیقی تان را از بین می برد ( اگر تا امروز نبرده باشد ) . چرخش دارد می چرخد و تند تند می رود جلو جوری که تو هم بدون اینکه چندان حس کنی داری با گامهای بسیار تند همراهش می روی جلو چون فقط باید بروی . و دنده عقبی در کار نیست . امروز این شبکه می آید ، فردا آن جامعه ، پس فردا آن یکی صفحه و ما کمتر دلمان برای هم تنگ می شود چون روزی سه بار می توانیم در سه صفحه مختلف با هم حرف بزنیم . دور هم جمع بشویم . عکس چای و قند بگذاریم و بگوییم بفرما . عکس زمستان بگذاریم و بگوییم ای وای ، پنجره را ببیند و بیا بغلم ، هر هر هر ... . و معاشرت کنیم . آشنا شویم . خوشمان بیاید . بدمان بیاید . و شاید از بین همه این آمدنها ، اتفاق خوبی بیفتد و یا اتفاق بدی بیفتد . خب . همین است که هست . نه آه کشیدن دارد نه حسرت به سر آمدن روزگار سر خیابان جمع شدنها و توی خانه یکی نشستنها و کنار سینما قرار گذاشتنها . معاشرت و اسبابش شکل عوض کرده اند مثل لباسهایمان ، اتوموبیلهایمان ، چیدمان خانه هایمان .

2- یک مهمانی دعوت بودم . از دو هفته پیش . دوست داشتم بروم چون میدانستم که بسیار جالب و خوش و شاد است . تقریبا همه دوستانم آنجا بودند . من نرفتم . چون دوستم اسباب کشی داشت . کمک خواست . چون فقط یک دختر و پسر دست تنها بودند با کلی وسیله و یک خانه تمیز نشده . من کل آخر هفته ام را بدون اینکه مثل سیندرلا از پنجره به چراغهای دوردست جشن نگاه کنم و آه بکشم ، با انرژی و خنده و بی منت ، مثل یک کارگر روزمزد آنجا ماندم و شیشه پاک کردم و کمد شستم و جارو کشیدم . ساعت یازده شب ، صاحبخانه گفت " من یکی را از رو بردی ... کار تعطیل ...لطفن " ... از همانجا رفتم خرید ... نیمه شب بود . برای دوستانم و چند تا از رفقای سبیل کلفتشان که امروز برای بار زدن وسائل می آمدند غذا پختم . تمام صبح یکشنبه ام را داشتم مواد را با هم مخلوط می کردم و تفت می دادم و خامه میزدم و توی پلاستیکهای غذا می پیچدم و کنار هم می چیدم . امروز که غذای گرم را سرو می کردم برای آدمهای گرسنه ، بسیار خسته ولی راضی بودم . از این که رفاقت را تا ته تهش رفاقت کنم ، احساس حماقت نمی کنم . از اینکه آخر هفته ام ، جشن و مهمانی رفتنم را ، خرج کمک به دوستم کنم ، احساس غبن نمی کنم . من اگر روزی از همین رفیقم ، رفاقت نیمه ببینم ، باهاش حساب کتاب چنین روزی را نمی کنم . به یادش نمی آورم . گله نمی کنم . فقط با چند جمله ساده احساسم را می گویم و نشانش می دهم که آدم نیمه کاره ای بوده ، و برای همین خیلی بی صدا می گذارمش و می گذرم ... این چند سال اخیر زندگیم ، چندین و چند نمونه همین شکلی دارم از آدمهایی که تا ته دوستی برایشان رفتم و بعد یک نیمه کارگی خیلی توی ذوق زننده ای تویشان دیدم و همین و تمام ... من از دایره خیلی از دوستیها دقیقا به همین دلیل رفته ام بیرون . پیش از اینها اینجوری نبودم . می ماندم . بحث می کردم . خودم را می زدم به زمین و زمان . زخمی و خسته و فرسوده می شدم . گلو می دریدم .اثبات می کردم یا سعی می کردم اثبات کنم و توضیح بخواهم و سعی کنم خودم را قانع کنم که حق با من نیست تا بتوانم ادامه بدهم ... بعد که دیدم نه ، بعد که دیدم " وگرنه هر که تو بینی ، ستمگری داند "* ... اینی شدم که باز همچنان مهر می ورزد بی دریغ ... ولی آزرده که بشود بی حد ، می رود ... .حتی از زندگی رفیقی که می تواند باعث بشود همه خستگی در کردنها و شادیها و شادخواریها را با حضور در کنارش عوض نکنی .

3 - من یادم نمی آید با یک غذایی بازی بازی کرده باشم . از همان بچگی ، یا به اندازه اشتهایم غذا خورده ام ، یا اصلا طرف غذا نرفته ام ،اما ظرفی را نیمخورده کنار نزده ام مگر یک بار! آن هم به خاطر اینکه نشان بدهم چقدر چقدر چقدر عصبانیم . از شیرینی دست خورده ، از هر کار نیمه تمام ، از بلاتکلیفی ، از آدامس نیم جویده ، از سلام و علیک بی انرژی ، از بوسه دزدیده ، از نیم نگاه ، از رفیق نیمه راه ،از رابطه ای که اسمش معلوم نیست ، از رفاقتی که حد و حدود و این را بگویم/ آن را نگویم / این را بداند / آن را نداند ، از پول خرد ، از پنج دهم ، ... کلا از هر چیز ِ نیمه ، متنفرم . مثلا یا من سلام و علیکی می کنم در حد در آغوش گرفتن و بوسیدن و لبخند زدن و همه انرژیم میریزد توی نگاهم به آدم روبرو ، یا اصلا سلام نمی گویم ، رد می شوم . از آن "س َ " عاریه که به جای سلام و بعضا با یک تکان سر همراه است و پرت می شود توی هوا بیزارم . من یا توی لیست "آدم مهمه "های همه آدمهای مهم زندگیم هستم یا اصلا نیستم برایشان . یا داخل حلقه دوستان مجازی ای هستم که توی یک روز واقعی هم قابل در آغوش گرفته شدن باشم یا به کل نیستم در مجازستانشان حتی به قدر یک " لایک " ناقابل . من یا توی گودر و فیس بوک شما هستم به همان کیفیتی که می توانید مرا به خانه تان هم دعوت کنید ، یا دیگر در هیچکدامش نیستم . دوستی همینطوری ندارم . از همان نوجوانی ام ، که یک پسرکی آمده بود کلاس بگذارد و گفته بود جاست فرند باشیم ؟ گفتم حتی فرند هم نباشیم ! من حتی ادای یک چای خوردن مجازی را به بهانه عکس یک فنجان و روز برفی درنمی آورم اگر در این پیج به عنوان دوست کسی باشم ، در جای دیگر اما اصلا نباشم . چون اینجور بودن ، به نظرم یک کیفیتی است که من فقط برایش یک اسم بلدم و چون این یک اسم بی تربیتی است ، و من توی این وبلاگ همیشه یک شیوه کلامی را حفظ کرده ام ، اسمش را نمی گویم . احتمالا که همه اسمش را می دانید . ولی باز اگر شک داشتید ، می توانید خصوصی از من بپرسید .
*وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
حافظ

۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه

only one

Want you to make me feel
like I’m the only girl in the world
Like I’m the only one that you’ll ever love
Like I’m the only one who knows your heart
Only girl in the world…
Like I’m the only one that’s in command
Cause I'm the only one who understands
How to make you feel like a man
... Only one

۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

کارمِن

1- - تلفنش زنگ خورد . همینجور که داشت می دوید طرف کیفش گفت : " خلاصه که این بهترین مردی بوده که می توانستم در زندگیم ملاقات کنم " .

2-پسر آمده بود طرفش و اخم کرده بود که " شما اهالی جنوب ، خیلی بد حرف میزنید . زبان ما را به گند کشیده اید . حرف آخر هر کلمه را قورت می دهید و کلمات را می جوید و به هم می چسبانید . اصلاح نمی شوید که نمیشوید ... " . آنقدر غر زده بود که دخترهای دور و بری زیر گوشش گفته بودند " ببین این دیوانه را بی خیال شو ، به آدمیزاد نمی ماند اصلا ، عجله داریم ما ، باید برویم لطفن !!!! " ... بار دوم تصادفی ، بار سوم به واسطه چند دوست مشترک ، بار چهارم انگاری که اتفاقی ولی در واقع خیلی هم تعمدی و بار پنجم با یک قرار قبلی دو نفری ، همدیگر را دیدند .بار پنجم یعنی همان باری که کارمِن وسط یک بحث طویل و بی سر و ته " شما جنوبیها ، ما شمالیها ، زبان ، نجات فرهنگ کشور ، جنگ سرد و گرم و ... برگشته بود و گفته بود " ببین ، چرا اینقدر خودت را می زنی به آن راه که یعنی حواست نیست ؟ چرا هی میخواهی خودت را دور بزنی ؟ چرا با اینهمه جدیت و پشتکار چرند می بافی تا پیش خودت و من اعتراف نکنی از همان لحظه اول که مرا دیده ای دلت خواسته که مرا ببوسی ؟؟ داری لحظات سختی را برای جفتمان درست می کنی" !!!! پسر مثل صاعقه زده ها خیره شده بوده به چشمهای سیاه سیاه کارمِن . " دیوانه وسط آن همه آدم مثل یک حیوان وحشی پرید روی کله ام ..." کارمِن این را با شیرین ترین لبخند دنیا می گوید و مقابلم روی کاناپه ولو می شود . حالمان خوب است ... .

3- به مادرش نامه داد که " ببینید برای تعطیلات ، دوست دارم بیاورمش خانه . اما به شدت هم تردید دارم ؛ نمی دانم کار درستی است یا نه ؟ در هر حال اهل شمال است و شش سال از من کوچک تر ! مادرش در جواب نوشته بود " دخترجان ، همه عمرم سعی کردم تو را با درایت تر از خودم و مادرم بار بیاورم ! کاری نکن که فکر کنم شکست خوردم !! اینها که می گویی نه دلیل آوردن این آدم به خانه است نه دلیل نیاوردنش !!! خب که چه ؟ پدرت هم اهل جنوب شرقی بود و دو سال از من بزرگتر !! اما وقتی می خواستم به پدرم معرفی اش کنم ، حرفهای مهمتری داشتم در موردش بزنم !!!!

4- اتفاقات 2 و 3 به روالی که خودش با آن لهجه نبات و شکر اسپانیولی اش تعریف کرد افتادند ... که

1- تلفنش زنگ خورد . همینجور که داشت می دوید طرف کیفش گفت : خلاصه که این بهترین مردی بوده که می توانستم در زندگیم ملاقات کنم ...

از توی خوابم

خواسته بودم همان نیمه شب بنویسمش ... خوابم را ... . بسکه تویش یک جور عجیبی بودم .

توی خوابم شکلی از هستی خودم بودم . یک فیگور بودم . یک بدن پر از منحنیهای زنانه ، سفید رنگ و براق بودم از پا تا سر. درونم یک ساقه سرخ کشیده و بلند داشتم و برگچه های ظریف و زنده ای به هر سو ، جای رگهام . یک جور عجیبی بودم . سبک بودم . سر میخوردم روی زمین ، معلق بودم . بی وزن بودم . آدمها را می دیدم . خودم را بین آدمها می دیدم . توی خوابم . می دیدم که می توانم بی رحم باشم . می دیدم که می توانم خانه ها را خراب کنم . می دیدم که می توانم مردها را به گریه بیندازم . دقیقا یک جماعتی را می دیدم و می دانستم که می توانم حضور خطرناکی باشم در کنارشان . همه این "توانستن ها " را می دیدم و توی خواب به خودم می گفتم " من می توانم همه اینها را باشم ولی نیستم که ! نمی خواهم اینها را بتوانم که ! " ... . دیشب توی خواب ، به این واقف بودم که یک بخشی از بودنم را می توانم خیلی زمخت و ضخیم و سرد زندگی کنم . و همچنان می دیدم که ساقه سرخ درونم بزرگ می شود . بارور میشود . سرخ تر می شود .

توی خوابم سر میخوردم و پر میزدم و سبک بودم . و می دانستم که فردا باید اینها را بنویسم . فردایی که امروز است و یک آهنگ دوصدایی ، یک "جایت خالیست " آرام ، یک رقص سایه و آفتاب روی گلدان سبزم ، یک شمع کوچک روشن ، یک عکس یادگاری ، به خاطر آوردن یک جمله نوک تیز ، یک نگاه کودکانه ؛ اصلا همه اینها ، اصلا هر یک از اینها ... می تواند مرا به گریه بیندازد ...

?? if tomorrow never come

tell that someone that you love

what you are thinking of

tomorrow may never come

....

۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

* من و دوست غولم

دوستم ، دو متر است . به خاطر اینکه حلقه دوستیهامان همانجور زنجیر شده بماند و هر غروب موقع نشستن روی چمن های بهاری گرم باشیم و زیر پتوهای سفری حالمان شیرین باشد یک چشمش را از دست داد . دوستم ایرانی نیست . واژه معرفت را بلد نیست . قیصر و داش آکل ندیده است . هیچوقت نرفته سینما آفریقای سابق تا ضیافت را تماشا کند . معنی نان و نمک برایش دقیقن همان طعم نان های تست و نمک ید دار کریستالیزه اند . اما از هر قیصر و داش آکل نمایی بیشتر حرمت نان و نمک را بلد است .
دوستم دو متر است . غول است . و بعد از یک سال که از اینجا رفته بود ، آنقدر کار کرد که پول کافی جمع کند . اول برود فرانسه ، دوستهای های فرانسویمان را ببیند . بعد برود انگلیس و با لندنی هایی که برگشتند خانه شام بخورد . بعد سر راه خانه اش بیاید اینجا و شب رفتنش همه را دور هم جمع کند و beer pong راه بیندازد تا همه دور هم باشند ، بخندند و ازش نپرسند چشمت ... راستی چشمت ؟؟
من اینقدر بامعرفت نیستم . یک مدتی که اینجا بود را نرفتم ببینمش . به پکر بودن خودم بیشتر خوراک دادم تا به دغدغه خوشامد گویی به یک آدم دوست داشتنی . ولی خب ... نگذاشت که توضیح بدهم که چرا ... گفت " ببین ، نگرانش نباش . همین که دیدمت خوب است "دوستم بلد است که آدمها را دلداری بدهد . همه را کنار هم نگه دارد . وقتی بهش می گفتم که بعد از رفتنش خیلی جمعها از هم پاشید و دیگر ما به آن کلوپ دوست داشتنی نرفتیم که نرفتیم چون دلمان نمی آمد ما باشیم و او آنجا نباشد نگاهش تند شد . " گفت بهت قول میدهم که اگر بروید بیشتر خوش می گذرد حتی ... هیچ چیز ارزشش را ندارد ...."!!! وقتی روی شانه ام می زد ، وقتی هی می پرسید که آیا خوبم و همه چیز خوب است و مطمئن باشد که خوشحالم ؟ بدجور حس کردم که گاهی برادر بزرگتر داشتن چقدر می توانست خوب و دلگرم کننده باشد ... هوم ... وقتی گفتم خیلی کوتاه ، آمده ام که فقط ببینمش و برایش آرزوی سفر خوب و سلامت کنم ، یک جور خوب عجیبی ، با مهر محکم برادری که هیچوقت نداشتم ، پیشانی ام را بوسید و چشم سالم قهوه ایش ، سرخ شد ... .
دوست غولم اینقدر حرمت کلام و سلام را دارد که رنج سفر را بخرد به قیمت تجدید لبخند های دوستانه . دوست غولم امشب پرواز می کند و معلوم نیست در کجای دنیا گم میشود و می شود که ببینمش باز ؟
* نام کتابی از شل سیلوراستاین

۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه

And even though the world goes on for eons and eons


بهش می گوییم دختر کوچولو چون تازه دارد بیست ساله می شود . اسمش ونلا است. دختر کوچولوست . لهجه انگلیسی اش شیرین است . کلاس آلمانی می رود . اصالتا فنلاندی است . اداهایش ، قدمهایش ، خنده های نخودی اش ، حتی کله گردش هم کوچولو ست . می پرسم چرا موهایش را رنگ کرده ؟ می گوید چون مثل موهای تو نیست ، خاکستری است ، دوستشان ندارم . بهش می گویم موهایت خاکستری نیست مشنگ جان . بلوطی است . خیلی رنگ تکی است. مثل خودت .
فردا تولدش است . داشتیم می رفتیم خرید . یکی ازش پرسید کادوی خاصی مورد نظرش هست که برایش بخرد ؟ فکر کرد و گفت نچ . من بیهوا پرسیدم : ونلا مجردی ؟ گفت : هووم . گفتم خب ، کادویت معلوم شد . امروز خیلی با دقت توی مغازه ها می گردیم و یک دوست پسر برایت می خریم . نظر موافقت را با صدای بلند اعلام کن!! یک مکثی کرد تا جمله ام را پیش خودش تکرار کند و بفهمد و قهقهه بزند که اااوووه هانی . ثنکس !! دخترها می خندیدند و زیپ و بند چکمه هایشان را می بستند. گفت فقط نگرانم کردی که چه جوریش را می خری ؟سرتان را کلاه نگذارند که بعدن ضررش به من می رسد ... گفتم حواسمان را جمع می کنیم ونلا . برایت دنبال یکی می گردیم که هوارتا مدرک دکترا و فوق دکترا داشته باشد، به دوازده زبان صحبت کند ، با کلی ماهیچه و عضله در حد یک مدل جورجیو آرمنی خوش تیپ باشد ، خیلی هات و خیلی فان و خیلی پولدار ، با یک لبخند هالیوودی ... دخترها توی راهرو داد می زدند وووووووووااااااااااااااااااااااااااااوووووووووووه ه ه ه ه ه ه .... . ونلا بالای پله ها ایستاده بود ، داشت می آمد پایین و به ما نگاه می کرد و می خندید ... ولی یکهو میخکوبمان کرد وقتی آنجور جدی و غریب ایستاد و به ما زل زد و گفت : نه ... یکی را می خواهم که باهوش باشد ، حرفهای احمقانه نزند ، آزارم ندهد و من را ... من را دوست داشته باشد . من ، مبهوت نگاهش می کردم . خواستم دستش را توی دستم نگه دارم ، خواستم محکم ببوسمش ، خواستم از همان راه پله یک جوری مثل توی فیلمها از زمان و مکان سفر کنیم تا بتوانم ببرمش جایی در بیست سالگی خودم و دوستم باشد ؛جایی و زمانی که خام خام ، کودک کودک بودم . جایی که داشتن این بلوغ و پختگی بیش از هر موهبت دیگری به درد بیست سالگی کودکمندانه من می خورد. به درد این می خورد که توی لابیرنتهای پیچ در پیچ و پوچ گم نشوم . که به خودم ، به محترم بودن احساسم ، به نوازش شدن غرورم ، به دلم ، به اشکهای نوجوان بی تجربه ام ، به همه آنچه که در من زن میشد تا روزی مرا سمبل زمین و زایش و هستی کند احترام بگذارم . که روزی باشد که دست دوستم را بگیرم و بگویم ببین ، لزومی ندارد ما خیلی دور جهان و آدمهایش بچرخیم و بیفتیم و سختمان بشود تا برسیم به این نتیجه که بیشتر از خودمان و دلخواسته هایمان مراقبت کنیم . نادر است اما می بینی که بسیار ممکن که تجربه یک آدم بیست ساله آنقدر از عمرش فراتر می رود که می شود بگذاریش جلویت و از رویش یادداشت برداری ، مشق شب بنویسی ، مقاله در بیاوری . کسی که به هر دلیلی توانسته به دستهایش دقیق تر نگاه کند . حواس زنانه اش را بیشتر جمع کند . راحت از خودش و اسمش و حسش و آرزوهایش نگذرد . بگوید ، بخواهد ، بداند . و خب توی این دنیای بی در و پیکر، غم که هست همیشه . راه نداشتنش اما قورت دادنش نیست . راه نداشتنش این است که آدم گاهی بلد باشد به دل خودش بیشتر راه بیاید . حواسش به خودش باشد . حواسش باشد ...

۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه

somewhere over the rainbow*

من درآن شب برفی که با خودش فکر می کرد کمی دیرتر چند آدم نیمه هشیار شادخوار آوازخوان را در بر خواهد گرفت و برایشان خاطره ای مشترک خواهد ساخت ؛ به یکی از آن تقاطع های هول انگیز زندگی رسیدم! به همان جایی که گفتن یک "نه" یا "شاید" یا "شب بخیر" یا "مهم نیست" می توانست یک راهی را جلویم ببندد ، یک تونلی را جلویم باز کند ، یک شبهای متفاوتی با آنچه که بعدش گذشت را سبب شود ، یک من ِ دیگر از من بسازد ، یک سلامی را خراب کند ، یک فردایی را بشکند و از نو بیافریند و یک دیروزی را بمیراند جوری که رد و یادی از آن به جا نماند.

فرقی ندارد که سقف، روی شانه چه دیوارهایی نشسته . خانه ها از بزرگ و کثیف و مجلل و محقرشان ، از پرجمعیت و خلوت و ساده و خوشساخت و سنتی و مدرنشان ، از بی روح و جوان و زیبایشان همگی سقفی دارند که در انتهای هر دیوار مربع میشوند. درون یکی از این زاویه ها ، غول کوچکی خوابیده. کاش یکی هر از چندی بگوید " مواظب سقف بالای سرت باش!!

آن شب برفی که ما بی خبر از همه جا ، آن شب برفی که با خودش فکر می کرد کمی دیرتر چند آدم نیمه هشیار شادخوار آوازخوان را در بر خواهد گرفت و برایشان خاطره ای مشترک خواهد ساخت ؛ غول کوچک گوشه آن سقف بی هوا و با چند جمله کوتاه از خواب بیدار شد ، ایستاد ، قد کشید ، از خانه و سقف و نفس و نور پیش رفت و هوا کم آمد ، و کسی یادش نبود بگوید "مواظب سقف بالای سرت باش، مواظب آن غول کوچکش " . کسی نبود که حذر بدهد : گاهی یک تقاطع هولناک از داخل تَرَکهای سقف دهان باز می کند!

من آرام بودم. به ته جاده فکر میکردم . ذهنم تصویر می ساخت ، به کثری از ثانیه سرنوشتهایی را بدون حضور خودم ساختم و دیدم ته جاده آدمهای آن شب می مردند و رستاخیزی بدون یاد و یادبود ازمن جدایشان می کرد .ته جاده غول کوچک شادمانه به خواب می رفت و رویاهای خاکستری می دید . ته جاده ، هیچ شبی رد پای مرا روی برف به یاد نداشت. سقفها ...سقفها ... من نمی ترسیدم چون از هولناکی خواب یک غول کوچک خبر نداشتم . فقط می دیدم انگار من نیستم زیر آن سقف برای آدمهایی که خواهند آمد پس از حضور من ، پس از رفتن من ... تقاطع همینجا بود .

جادوی بزرگی هست در جمله " با من حرف بزن " . جادوی بزرگتری هست در لمس پوستت ، همانجا که درد می کند ، که زخم دارد ، که آخ می گوید . چه کسی اول جادو را شروع کرد آن شب؟ آنچه که سبب امروز شد، که مرا از سر آن چند راهی برفزده سرد برداشت ، که روی صندلی ام نشاند ، که لیوان آب شد توی دستم ، که صبحی دوباره شد ، خرید سال نو شد ، گلدان شد ، بهانه خریدن نان گرم و آب نبات شد ؛ من برگشته از ته یک دره بزرگ و عمیق شد ؟ همه همه اش ، همه جادویش ساه ترین نگاههای دنیا بود که از زیر سقف گذشتند بی حفاظ ، خیس شدند بی نقاب ، بدون تکلف و ادعا و مانع و روی گونه ام لغزیدند . رفتند پایین. روی گردنم . زیر استخوان باریک ترقوه ام . رفتند و نشستند و جمله "با من حرف بزن" شدند و لمس پوست دردناکم شدند و من بازگشتم . کسی که از ترسهایش حرف بزند دیگر ترسو نیست . کسی که نوازش پوست بلد باشد یک جادوگر دوست داشتنی است . و کسی که حواسش به غول گوشه سقف باشد ، آدم خطرناک یک ارتباط انسانی نخواهد بود ! که غول کوچک گوشه سقف هر رابطه ، به همان سادگی ای که قد می کشد و می بالد و می غرد و می درد ، به محض دیدن نگاهی که زیر نگاهی دیگر نرم میشود، به محض اینکه دست نگرانی خواب موهای کابوس دیده ای را به هم بزند ؛ از برج عاجش پرت می شود ، جمع می شود و مثل کلاف کوچک کاموایی که از بافتن یک شال سرخرنگ زمستانی باقی مانده ؛ از سقف سقوط می کند و می شنوی که تالاپ !



Somewhere over the rainbow
Blue birds fly
And the dreams that you dreamed of
Dreams really do come true
High above the chimney top that's where you'll find me
Oh, Somewhere over the rainbow way up high
And the dream that you dare to, why, oh why can't I? I?? hiii


* http://www.4shared.com/audio/3bBMVWal/Israel_Kamakawiwoole_-_Over_Th.html

۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

* ... فرصت کوتاه بود


چمدانم این بار سبکتر است . چه راحت بسته شد . یک چمدان می تواند با راحت بسته شدنش به آدم دهن کجی کند . چمدان من تا امروز بچه خوبی بود . نمی دانم چرا امروز یک شکلک درآورد که مثلا بگوید اوهوی بچه ننه ... یا ادا دربیاورد ی ی ی ... یا هیچی نگوید ، فقط با پوزخندی زل بزند توی چشم من .... مهم نیست . من چمدان می بندم و دقت می کنم گلپر از سبزی خشک دور بماند ، هل از توی پاکتش سر نخورد ، خرماها له نشوند .
من می دانم باز ( فقط این "باز" را دقیقن نمی توانم بشمرم یا اندازه بگیرم ) می دانم باز ، بازمیگردم . می دانم که روزی ، شبی ، به وقت خوشی ایکاش ، باز میگردم و در این امن ترین جای دنیا خوابهای کودکانه می بینم و رویا می بافم و می خندم . اینجا ، جای من است ، مال من است ، آن ِ من است ... اینجا امن ترین و خلوت ترین و ژرف ترین گهواره دنیاست . من در هر جای دنیا که چمدان ببندم و هر قدر رویم را از شکلک بی مزه چمدانهای دنیا برگردانم ، من هر قدر که سال به عمرم اضافه کنم و پیرهن پاره کنم و فکر کنم تجربه مند شده ام ، من هر قدر که زمین بخورم و بایستم و بنشینم و خسته بشوم و از خوش به ناخوش از ناخوش به خوشحال سفر کنم ، تلخی و زیبایی ببینم و به یاد بیاورم و فراموش کنم ؛ اینجا گهواره من است و من اینجا در امانم به بهای بودن و خوب بودن آدمهایی که مهربانیشان بهانه بودنم توی این دنیاست .
*
... ولی یگانه بود و هیچ کم نداشت
(شاملو)

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

ببر مرا ، از این دیار ... به دستم یارم بسپار

کم کم باورم شده . من بلیط خریده ام . امروز توی دستم بود . گذاشته بودمش ته ته کمد . تا همین امروز ... . وای . من دارم می پرم .نمی روم که! دارم می پرم به سوی خانه . راست می گفتی موقع تعریف داستان آن فیلم در شبهای بی خوابی کودکیم که " پرستوها به لانه بازمی گردند" ... من هم دارم باز می گردم ... دارم از بی بازگشتی باز می گردم . شجاع شده ام با فکر خانه سرخ و اخرایی مان که همیشه مأمن بوده حتی به شبهای بی خوابی بزرگسالیم . شجاع شده ام . سارای کبیر . سارا ی توانستن . سارا یی که طی می کند ، پشت سر می گذارد و می خیزد . فکر بودن زیر سقف کودکیها ، شجاعم کرده ... .
دارم بر می گردم و از همین الان به خوشی یکی از عزیزترین چهارشنبه های دنیا آویزانم . که دستم را بگذارم روی زنگ . که زنگ را فشار نداده ببینم که کودک شده ام .که زانوهایم پر از بی قراری و کودکانگی سارای هفت ساله بازیگوش سربه هواست . ببینم که کوچکم و در عطر مهربان همه خوبیهای دنیا ، در آغوشت جا بگیرم ... در این چهارشنبه عزیز ...

۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

دوست آن باشد که بسی با چراغ بگردیش گرد شهر


راستش را بخواهی خیلی وقت است که تعریف من از دوست و دوستی و دوست داشتن تغییر کرده . به نظرم دوست، اتفاقا همان کسی است که شریک شادیهایت باشد نه منتظر غمگین شدنت و دل جستنت به وقت شکستن و دستگیریت در پریشان حالی و درماندگی و مابقی بدبختیها . دقیقا به این نتیجه رسیده ام که البته که خیلی خوبست هنگام شکست و شکستن ، آدمی را کنارت داشته باشی ولو به قدر شانه ای برای چند دقیقه گونه و چشم تر . ولی بدبختی اینجاست که سرآخر خود خودت باید از وسط آتش خیز برداری ، که بارت روی دوش دیگری بند نمیشود. این که از این . دوست اما اینجاست که جدیدا تعریف می شود برای من. اویی می شود که پریدنت را ، گذشتنت را ، کمر برخاسته از زمینت را ، لبخند پیروزیت را تاب بیاورد و همه خنده ها و عکسهای رنگی و روزها و شبهای سبک و راحت و سرخوشت در آن ته ته های کامش یک طعم گس نامعلوم ننشانند...

۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

3>

برای آدمی که از هشت صبح دور خودش و دستگاههای تهویه و سردکننده و گرم کننده و کشت و آنتی بیوتیک توی سه تا طبقه چرخیده تا پنج بعد از ظهر ؛ برای آدمی که سه چهار روزه اینقدر سرش شلوغه که واقعا نمی دونه کی میخوابه ، کی بلند میشه ، چی میخوره ، چقدر کار عقب مونده و چند تا کار انجام شده داره ، برای آدمی که امشب وقتی داشت میومد خونه به شدت سردش بود و گرسنه اش بود و خیلی خیلی خیلی خسته اش بود، برای چنین آدمی چک کردن میل باکس و دیدن اینکه دوباره یه سربالایی بی مروت سخت یخ زده رو باید بره چون یه بسته داره که باید تحویل بگیره ... این دوباره رفتن اولش خیلی سخت به نظر می اومد . برای چنین آدم خسته گرسنه یخ کرده ای با اون نوک بینی قرمزش ... برای چنین آدمی که من بودم .
ولی من رفتم و خب اون بسته زرد رو تحویل گرفتم و خمیرتر و خردتر از قبل برگشتم . حتی نگاه نکردم که چیه و از کیه چون اولش رفته بودم سراغ یخچال و شیشه آب میوه رو سر کشیدم ؛ چشمام هیچ جایی رو نمیدید اصلا .
بعدش ؟ خب بعدش من بسته ام رو باز کردم ... . و بعدترش ؟ بعدترش این شد که انگار الان اول صبح منه و می تونم همین الان برم سر کار و باکتریهای بازیگوشم رو کشت بدم و بهشون آنتی بیوتیک بخورونم . یا اینکه دوباره این سربالاییه رو برم بالا . یا ازش قل بخورم بیام پایین . من حتی باورم نمیشه که اون روز از اینا حرف زدم ، که تصادفی توی گودر دیده بودمشون ... و گفته بودم که چقدر چقدر چقدر چقدر خوشگلن و دوست داشتنی و معصوم و ظریفند ...بعد ... خب الان یعنی حالا دو تا دارم ازشون !!! چنان جیغ زدم که از خودم فقط برمیاد .
الان که نسکافه فوری ( قهوه تنبلی ) درست کردم و با شکلات هام میخورم و بیرون برفه و خونه گرمه و من نشستم اینجا و به این فکر می کنم که هر بسته ای ، هر دستخطی ، هر روبانی دور هر هدیه ای ؛ چقدر حرف داره برای گفتن و نگفتن ... که بعضی حرفهارو باید گفت و بعضی حرفهارو نمیشه که گفت . مثلا من الان باید بگم که چقدر ذوق کردم و چقدر همه اینارو دوست داشتم ؛ و بالطبع نمیشه ( یا نمیتونم ) بگم که چقدر چقدر چقدر چقدر ممنونم و خیلی چیزهای دیگه که خب بماند ... الانم که خوابی . این اختلاف ساعت لعنتی الاغ ... که نمی فهمه من الان باید یه اس ام فوری بهت بزنم و بگم بچه ... خیلی بوسَمِتِه
.

۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

کاین عجوزه عروس هزار داماد است

اسمش را نوشتم توی آن مستطیل . فکر نمی کردم باشد و بیاید یکهو جلوی چشمم . که بی هوا ... بیهوا ... بیهوی ... عکسش آمد ؛ اسمش و خاطره و خاطره و خاطره که هوار شد روی سرم . عکسش آمد با آن چشمهای سبز خانه خراب کن . با آن صورت نیم گربه - نیم انسان . با آن چه که از ردپای همه معصومیتها و خنده ها و کودکانگیها نمانده بود دیگر روی پوستش . زمان ...زمان ... ای زمان لعنتی که چه می کنی با فروغ نگاه آدم ، با برق موها ، با گوشه لب و چشم و گونه ؟ که نبود ...که دیگر آن دوست کوچک و خوردنی من نبود ، که دست به دست میرفتم باهاش تا ته دنیای آن روزهامان . که همیشه زرنگتر بود ، گستاختر ، سرکش تر ، بزرگتر ... که دیگر آن نبود ... ، آن همه زیبا ... آن همه تازه ، آن همه تر ... .
وای ... وای که من می ترسم . دایم می ترسم . چون می دانم که روزی بالاخره می رسد که بروم و برای شبی مثل امشب که نادیا و یوسف بیایند و به قول نادیا " گرین روم پارتی " داشته باشند اینجا ...که شبی مثل امشب بروم و برای مهمانهایم آبجو بخرم و فروشنده از من کارت شناسایی نخواهد دیگر ؛ بسکه مطمئن باشد من به اندازه کافی بزرگ ( تو بخوان پیر ) هستم که آبجو بخرم . دیگر کسی از من نپرسد برای آینده نقشه ام چیست ، بسکه آینده را تمام ، از سر گذرانده باشم . من می ترسم . همه زنانگیم می لرزد . برای اینکه میدانم من هم روزی توی خیابان راه خواهم رفت و دیگر مهم نیست که چه پوشیده ام ، موهایم چه رنگیست ، کفشهایم ...کفشهای نو ام ... مهم نیست ... چون زمان بر من گذشت و مرا پشت سر گذاشت .
من می ترسم و حسودم به همین الان خودم چون می دانم ده سال دیگر ، یک دوستی از امسال و پارسال و ده سال پیش ، دنبال من خواهد گشت و مرا خواهد یافت و با خود خواهد گفت : آخ ... . همانجور که من امشب ، بعد از رفتن نادیا و یوسف نشستم و بی خودی چرخیدم و دنبال اسم قدیمی ترین و بادی ترین و نزدیکترین و توی دل ترین آدم بچگیهایم گشتم و دیدمش و گفتم " آخ " ... . گذشته بود ... زمان به آن همه لطافت گذشته بود و خاطره و خاطره و خاطره آوار شد روی سرم ... که حتی بار آخر ... آخ که بار آخر آمده بود شمال و شب مهمان من بود و پایمان را که گذاشته بودیم بیرون ، خیابان بند آمده بود . خیابان بند می آورد یک زمانی ... یک زمانی ... لعنت به زمان ...
من می ترسم . چون می دانم که روزی خواهد رسید . دیر یا زود . و من ... ای خدا آن روز من چه کنم ؟ به عکسهایم نگاه کنم و بگویم چشمهای جوانیم عسلی بودند ؟ به دستهایم نگاه کنم و یادم بیاید که هرگز زیر بار کاشت ناخن مصنوعی نرفته بودم چون دستهایم دستهای خوبی بودند ؟ به عکسهایم نگاه کنم و تا شب زیر لب لالایی بخوانم که جوانی هم بهاری و بود و بگذشت ؟ که به یک نوجوان نورسی بگویم " زود میگذره ، قدرشو بدون ؟ " که هی مزه مزه کنم که یک روزی " آ " گفته بود حیف می شی ، بیا و بشین جلوی بوم و بذار من ثبتت کنم ؟ ای خدا من چه کنم آن روز که می دانم زود میرسد به گذر ثانیه ای تو بگو .
آن از مانو که آنقدر زیبا بود و کمرش همیشه باریک بود و سینه هایش برجسته و موهایش شبق ، شد یک پیرزن کوچک نحیف نیمه بینا با کلاه قلاب دوزی و جوراب پشمی با سرمای همیشگی توی رگهای باریکش ... این هم از توی دل ترین آدم بچگیهایم که با آن زیبایی یکه اش شد عکسی که من ؛ همین من عیب پوش بی حواس و بی خیال دنیا ، بگویم آخ !! من ، من چه میشوم بعد پنج سال ؟ ده سال ؟ پانزده سال ؟؟
تف به زمان ... تف

۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

جهان پیشینم را انکار می کنم*

1- شیرینیها توی تابه وا می رفتند . روغن را می مکیدند و دورشان می سوخت و از بن خام می ماندند. هر کاری که کردم نشد . وقتی یک شیرینی خانگی به تو دهن کجی کند و نخواهد به دلت راه بیاید ، دو راه هست . همه اش را بریزی توی سطل آشغال ، یا یک کار دیگری برای خودت بتراشی و یک بلای دیگری به سرش بیاوری. اولی میشود قبول شکست . دومی میشود آدم زنده . من اگر قبول کنم که باخته ام ، این پذیرش اینقدر در کامم تلخ است که تا مدتها می فرسایدم . تمامم می کند . خسته بودم . اما زنده .این شد که دوباره همه مایه را ورز دادم و ریختم توی یک ظرف نسوز و گذاشمتش توی فر . چیز جدید طلایی خوش مزه ای شد . با چای داغ و برف بیرون ، شد یک شب سه نفره خاطره دار .
2- خسته ام و کمی آبی . دوست داشتم که نباشد اینجور . دوست داشتم که جور دیگری باشد . از " همین است که هست " همیشه بدم آمده . اینست که خسته ام و کمی آبی و کمی " گفتا چگونه ای لول ؟ گفتم ملول "
3- فردا آفتاب می تابد . فردا هم روز خداست . منی که اگر جایی دعوت نشوم و میهمان نباشم و دوست داشته نشوم ؛ خودم بلدم که مهمانی بدهم و میزبان بشوم و یک خانم خانه دار باشم ؛ من دارم این بند سه را می نویسم . اگر کسی نوازشم نکند ، خودم به موهایم و به این چینک خنده گوشه چشمم دست می کشم . مادر خویش ، فرزند خویش . ما زنها از همان روزهای توی گهواره هم مادریم .
4-این که بگویم " این نیز می گذرد " جمله غمگینی است . انگار وا داده ای و خسته رها کرده ای . انگار ته کشیده ای و نگاهت خیره به سقف خواب می بینی . " فردا روز دیگری است " اما فرق می کند با " این نیز می گذرد " . از جنس آفتاب روی برف است . از جنس لانه خالی روی درخت کاج روبروی پنجره است که مطمئنم هنوز بوی صاحبان کوچک خاکستریش را نگه داشته چون می داند که بر میگردند و خالی نمی ماند همیشه . از جنس نگاه من است به اینکه زنده ام هنوز و برای همین دلم زندگی می خواهد و نوازش و امنیت . چقدرش را خودم می توانم برای خودم فراهم کنم اما ؟ چقدرش می شود مثال سرنوشت شیرینی خانگی که مقهور اراده من بشود سر آخر ؟ چقدرش ؟ چقدر ؟

" *جهان پیشینم را انکار می‌کنم،
جهان تازه‌ام را دوست نمی‌دارم،
پس گریزگاه کجاست!
اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟ "
غاده السمان